رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی
http://uppc.ir/do.php?img=13557

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه داستان بلند
اموزش نویسندگی
از نوشته های پیج های فعال دیگه هم کپی میکنم
از نوشته های شهروز صبقلانی ، از نوشته های خاله آذر از نوشته های دختر ترشیده و .....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
نویسندگان

داستان کوتاه برتر ، کفش شهر

Friday, 17 Aban 1398، 09:59 PM

           داستان کوتاه پوتین سکسی 

    کفشهر      

 

🔞     مردمانی کفش پرست ، دمپایی بدست

_#اپیزود اول

  امروز صاحبم دوباره مرا از توی جاکفشی بزرگ درون باغ در آورد. تازه داشتم به بقیه کفش ها پز می دادم که حالا حالاها قرار نیست از من استفاده ای بشود و من هم یک دل سیر می خوابم. ولی نخیر!!! باز شروع شد. به بندهایم قسم این بشر عاشق من است. آخر تقصیر من چیست که سیاه و سفیدم؟!!! شما بگویید مقصر منم که از نسل گورخرها هستم؟! البته بین خودمان باشد و مبادا جایی درز کند ، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که والا من همه جا و بین لنگه به لنگه ی کفشهای درب و همسایگان شایعه کرده ام که من جنسم اصل است و از چرم واقعی گورخر دوخته شده ام.  خب به هرحال من هم سر و همسری دارم و خب چشمو همچشمی زیاد  است و اگر فخر نفروشم به این گیوه ها و  سندل ها و دمپایی انگشتی ها ، که روزم شب نمیشود . از همه مهم تر ، اگر بدانید شبها درون جاکفشی اصلی نبش ورودی باغ ، چه فسق و فوجوهی برقرار است و چه انحرافات اخلاقی و فساد و فحشایی راه افتاده که نگو و نپرس .   از حیرت انگشت به انجا خواهید ماند. یعنی به دهان میمانید . انگشت را میگویم،  انگشت به دهان میمانید که چرا چنین جامعه ی کف خواب ها و حتی پاپوش های اصیل و چرم, پاشنه کوتاه یا پاشنه بلند ،  پاشنه تخم مرغی ، یا اسپورت ،  ‌‌‌‌‌‌‌‌پاشنه ده سانت و یا حتی دمپایی ابری ها ، چنان محو عشوه و عشوه گری و عشق بازی میشوند که نگو و نپرس .  

سر دسته ی تمام این انحرافات اخلاقی نیز یک جفت کفش است ، همان کفشهای پوتین و ساق دار چرم  با زنگوله ی زنجیر دارش بروی مچ ، همان هایی که  بالایشان خز قهوه ای داشت ، همان را میگویم .  مدتهاست که لنگه به لنگه شده ،  اخرین باری که از پیاده روی بازگشت ، با خودش مخفیانه یک ادامس بادکنکی اورد ، ظاهرا زیرش چسبیده بود ،  حال شبها بی وقفه ادامس میجود ، و از مجلس مهمانی اشرافی ای نقل میکند که همراه صاحبش رفته بود .   او چیزهایی میگوید که من از خجالت زیپ هایم باز میماند ، زبانه هایم بیرون افتاده و بندهایم به یکدیگر گره ی کوری میخورد ،   دمپایی ابری که پیوسته گریه میکند ،  چون همیشه ابری است،  ولی پوتین های سیاه و واکس خورده ی سربازی  ، بی اختیار رژه میرود و حتی نیمه شبی به یکباره سکوت شبهنگام را با یک فریاد برهم زده و اسیر کابوسی میشود که همراه خودش از پادگان و خوابگاه اورده  ، او سراسیمه از کابوس به عالم هوشیاری پل میزند و چنان جوگیر میشود که گویی واقعا درون جاکفشی خشم شب زده اند ، و او سریع جفت میشود و بندهایش را سفت کرده و احترام نظامی میگذارد ، و شروع میکند به سینه خیز رفتن و یا حتی همین دیشب خواب متفاوتی دیده بود و در خواب شروع به راه رفتن کرد و عرض جاکفشی را پیوسته قدم میزد ، و اسم رمز شب را میپرسید ،   صبح هم در عالم بین خواب و بیداری یک لگد به  کتانی چینی های آل استار زد و گفت:  پاشو ، شیفت من تموم شد، بیا پست رو تحویل بگیر ، نوبت تو شده نگهبانی بدی . 

اخرش هم که بیدارش کردیم  او از ما پرسید که چرا سر جای همیشگی نیست ، و او میگفت تا صبح خواب سربازی و پادگان را دیده که مشغول کشیک دادن و نگهبانی بوده ،   او از وقتی که دوره ی اموزشی اش را تمام کرد و برای یک هفته به مرخصی به جاکفشی بازگشت  دچار لطمات و اسیب های روحی روانی شده ، یکبار نیمه شب فریاد میزد و میگفت :  گروهان به جای خود .   به چپ ، چپ ،  هنگ دوم اماده ی شلیک ،  نشانه ، هدف ، شلیک.... 

سپس سراسیمه بیدار میشد و در اطراف دنبال پوکه های شلیک شده میگشت .  و میپرسید سیبل تیراندازی کدوم طرفه؟ 

خلاصه داستانی داریم اینجا .

یه دمپایی اخوندی هم هست ، که وقتی حاج اقا اغوزدار از بیمارستان مرخص شد و به باغ بازگشت ، به جا کفشی بزرگمون اضافه شده و همش توی خواب حرف میزنه و میگه : دکتر نوربالا به بخش اورژانس ....     

ولی دمپایی پلاستیکی اصغر ساقی که همراهش بعد از گذروندن پنج سال حبس توی زندان اوین ، بالاخره عفو رهبری شامل حالش شد و از توی هولوفدونی ازاد شده و یکراست اومد ور دل ما و ته جاکفشی تکیه به فرچه و قوطی واکس زده ،  کلی شکاف مخفی و جاساز توی کف خودش داره که داخلش تا پنج گرم هرویین و شش نخود تلخی و دو سر  سیگاری  ظرفیت داره .  ولی پریروز بین دمپایی جق جقه ای کودکانه ی نوه ی حاجی تنفروش با دمپایی پلاستیکی بحث بود ، چون دمپایی های تازه به راه افتاده و جغ جغه ای ، هنوز کفش رنگ چهار تا کوچه رو ندیده ولی ادعاش گوش فلک و زمین و زمان رو  کر کرده .  طفل نوپا اصرار داشت که  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دمپایی های اصغرساقی  داره دروغ میگه و  هرگز   یک سر گاری داخل شکاف جاسازی شده کف دمپایی جا نمیشه . دمپایی به این بچگی   حرفهای گنده تر از سایزش میزد و میگفت که گاری رو دیده و گاری رو بار میزنند و بعدش هول میدن و زیرش چهار تا چرخ داره و فلزی هست ،  اما دمپایی های بددهن و حبس کشیده ی ساقی میگفت که نه ، گاری رو  بار میزنند توی سیگار و بعدش میکشن و دودش میکنن . و قانون هم داره، بایستی هر سه کام حبس ، سیگاری رو از چپ به راست بچرخونن توی جمع .   بعدشم که اخرین کام رو امضا کنن و با هم چت کنن روی یه چیزی و بخندن .  

خلاصه سراخر دمپایی اصغر ، برگشت و گفت که این دمپایی بچه ،  زیادی جق جقه ای و پر سر و صداست ، نمیشه باهاش هیچ خلافی رو بی سر و صدا و سر مخفی  انجام داد . چون هرقدمی ک همراهش برداریم  یه جق جقه وار صدا در میکنه از خودش ،  بعدش دمپایی ابری رو بخاطر بی صدا بودنش تحسین کرد و  تشخیص داد که دمپایی انگشتی های سوسن خانم خیلی  سکسی و جیگره ، چون اسمش روش هست و انگشتی صداش میکنن ،  که این لحظه دمپایی اخوندی ، زیر لب گفت : لعنت خدا به جان شیطان ، اقایون تکبیر 

 

پوتین سربازی چرتش پاره شد و گفت : تک تیر ؟  

کفش های مدرسه ی ژاله گفت: نه، دمپایی حاج اقا تنفروش گفتش که  تکلیف.  یعنی بایستی دفتر مشق ببریم نشون خانم معلم بدیم . 

کفشهای کارگر ساختمانی که همیشه رد گچ و سیمان روی کف تا بندش معلومه گفت: 

نه، حاجی تنفروش میگه که  تخریب 

یعنی بایستی خرابش کنیم تا تخریب بشه 

   کفشهای شیک اقا معلم ساکن اولین اتاق اجاره ای توی باغ گفت«   احیانن  به احتمال غربب به یقین حاجی فرمودند که  ترغیب یا بلکه فرمودن   تقطیر    و  یا  تبخیر  

  که به یکباره درب جاکفشی باز شد و نور هجوم اورد داخل و همه  خودمان را زدیم به خواب و  صاحب من امده بود تا باز مرا ببرد  پیاده روی  تا  هوایی عوض کنیم و پا به پای هم  در شهر چرخی زده باشیم .  لحظه ی اخر  پوتین های  ساق بلند اشاره کرد که ادامس پیدا کردی کف خیابان با خودت بیاور ...

و روز جدیدی اغاز شد 

چه بگویم ، من حسابی با صاحبم مشکل دارم ،  فرد کم شعوری هست ،  پایش کوچک تر از ظرفیت من است و اختلاف سایزمان را هر بار میخواهد به طریقی رفع بکند ، یکبار دو کفی کفش می اورد ، تا بلکه همسایز هم شویم ، یکبار سه جوراب ضخیم روی هم پا میکند بلکه سایزش را هم اندازه ی من کند ، و خلاصه  حسابی خسته ام ... خسته...

لبه دهانم را گشاد می کند، و پایش را تا جایی که می تواند توی حلقم فرو می کند. یا کفشِ پاشنه بنددد...! نفسم را حبس می کنم. آخر من از دست این آدم چی ها که نمی کشم!!!

ـــــ مگر تو شعور نداری؟ مگر فهم نداری که هی سرِ من را با کله گوسفند عوضی می گیری؟!   در دلم همینطور بد و بیراه بارش می کردم که نقشه های پلیدی به ذهنم رسید. من و آدمیزاد رو به روی خیابان بودیم. خب...خب...یک آدمیزاد پایش پیچ می خورَد، یک مَلَق در هوا می زند ، و بعد هم به دیدار حق می شتابد. کسی که به یک کفش بی گناه و مظلوم شک نمی کند! بند هایم را شل و شل تر کردم. آها...ایول! پایش به بندهایم گیر کرد، و با کله توی آسفالت رفت. حالا فقط به یک ماشین نیاز دارم. یک پراید همینطور به ما نزدیک و نزدیکتر می شد. بندهایم را به آسمان بلند کردم و خواستم تکبیرِ این آدمیزاد را بگویم.  ناگهان راننده  ماشین با دیدن ما، انگار که سوسک دیده باشد جیغ کشید!!!! ماشاالله از تهِ حلقش هم جیغ می کشید ها !!!! فرمان ماشین را چرخاند و رفت توی تنه درخت !!!  ماشین های دیگر همینطور مارپیچ به یکدیگر برخورد کردند، و به بندم قسم همگی شان انالِلّه شدند. کمی بعد پلیس و نیروی هوایی و آتش نشانی و هر کوفت و زهرماری که بود، دور تا دورِ خیابان ها اطراف را بستند. اهالیِ اورژانس مثل پلنگ مازندرانی پریدندبه سمت ما... .صاحبم را روی برانکارد خواباندند، و مرا از پاهایش در آوردند و به جانِ من نه، به جانِ شما اشک شوق از چشمانم سرازیر شد.

همه جا غرق در سکوت بود. خلوتِ خلوت... .خودم را کشان کشان به سمتی می بردم تا اینکه صدایی از پشتِ سرم گفت:.... میو {گربه}

 

_____________________________________

 {} {} اپیزود دوم # پاپوش سواری  

      _من قد کشیده بودم . از کودکانه هایم ده تقویم دور شده بودم ، از نوجوانی ها گذر کرده بودم و به سرحد کمال ، همچون تاج کاج بلند مغرورانه ایستاده بودم 

من ساکن باغ چکمه پوش ، و تنها فرند و وارث خاندان چکمه پوش بودم و آخرین خانه ی بزرگ و چوبی در انتهای باغ خانه ی مان بود و ده اتاق و ایوان در ابتدای باغ و حاشیه ی زرد و خشکیده ی ان محل زندگی ده اجاره نشین مان بود . پدر برای انها سنگ تمام گذاشته و به آنان اجازه میداد تا از جاکفشی اصلی و بزرگ در ورودی باغ استفاده کنند ، و با افتخار سینه اش را سپر میکرد که هیچگاه هیچ پابرهنه ای در میان مستاجرین باغ نبوده و همگان از قشر مرفه و پاپوشیدگان این جامعه بوده اند ، جا کفشی ما همچون تابوتی بود که شش میّت درونش جا میگرفت، گاه تصور میکردم در زمان وقوع تسونامی میتوان از آن بعنوان قایق حضرت نوح بهره برد و از هر یک از مستاجرهای ساکن باغ مان یک جفت در آن نهاد تا پس از فروکش کردن تسونامی منقرض نشوند ، زیرا تنها منبع درآمد مان از ده اجاره نشین اتاق و ایوان های حاشیه ی باغ بود. جاکفشی مان عمومی بود و از جاکفشی مسجد محله شلوغ تر بود ، زیرا مسجد محله یمان کفشدارش اختلاص گر از اب در امد ، با یک گونی کفش از صحنه گریخت و اکنون متواری ست بی شک به فرنگ نقل مکان کرده و اکنون در ناز و ثروت زندگانی میکند . از ان پس مسجد محل مان برشکست گشت و اکنون بشکل غیر انتفاعی اداره میشود و از روش هایی مانند اجاره ی یک متر مربع از فضای باز مقابل مسجد به مسافران بابت برپاکردن چادر مسافرتی امرار معاش و کسب رزق و روزی حلال میکند و گاه نیز برای اهل کسبه ی محل یک پاپوش تمیز درست میکند تا از انان حق سقوط یا بلکه سکوت بگیرد . ، در این شهر معیار انسانیت و شرافت و دارندگی در کفش است ، برخی کمیت را فدای کیفیت کرده اند و تمام پشتوانه ی یک عمر زندگانی شان به ده ها جفت کفش کهنه خلاصه گشته ، اما همگان میدانیم که ثروتمند حقیقی آن افرادی هستند که از فرنگ بازگشته و یک جفت پوتین خزدار درون خزانه ی بانک کفاش دارند ، ما هم زمانی قصد داشتیم با افتتاح یک حساب بند کفش ، و افزودن سپرده بطور ماهیانه پس از شش سال یک وام کفش چرم اصل با سود هفده درصد و اقساط پلکانی بگیریم اما از وقتی پدرم قاب عکس مادر مرحومم را نیمه شب از دیوار ربود ، یک زن جدید به خانه یمان افزوده گشت که عنوانش مادرخوانده برای من و همسر برای پدر است . او از سطح پایین جامعه و دختر یک دمپایی پوش است البته حتی روز ورودش به باغ و ازدواجش با پدر پابرهنه بود ، خودم در دفتر عقد و انزجار شنیده بودم که عاقد در خطبه ی عقده ی شان گفته بود به مهریه ی 57 لنگه ی چکمه ی لاکی بهار ازادی و یک جلد کبوتر کاکل زری ، و دو شاخه ی قند و نمک و یک حلب روغن نبات شما را به عقده ی ..... ، آیا وکیلم؟ 

و او نیز از هول حلیم همان بار اول گفته بود با اجازه ی خاندان دمپایی پوش بله ...

در حالیکه او تظاهر به عیان و اشراف میکرد و در عمل انها همگی پابرهنه بودند. تنها نام پسوند خاندانشان دمپایی پوش بود ، حال او نیز یک جفت سندل بندی نو بعنوان شیربها برای مادرش گرفته و پدر بخاطر خرید ان تا خرخره زیر قرض و بدهی رفته .

 

______________________ ________

 

       {} {} {} پوتین های صندوق دار _اپیزود سوم 

 

روزی که پدرم موفق شد به لطف نامادری و ندانم کاریهای من ، سکته پنجمش را بزند ، فوت شد ، بیمه ی عمرش در حد خرید یک پوتین شیک برایم کفاف داد . 

 پوتین های نو و گران از بوتیک شیک، عطر خوشبختی میدادند ، شب نخست چنان سرمستش شده بودم که او را به اتاق خوابم فراخواندم و با وسواس کنار پایه های زهوار در رفته ی تخت خوابی وارثی جفت به جفت گذارده بودم ، و صبح روزی نو ، تنها یه وظیفه در روزگارم بروی شانه هایم سنگینی مینمود ، انکه آنان را به پای کنم و بیرونشان ببرم، تا شهر را کوچه به پس کوچه ، خیابان تا به حاشیه بگردانمشان . بندهای بلندش را با لطافت بریدم ، تا مبادا وصله ی ناجوری شود ، و در زیر فرش برای روز مبادا و تنگ دستی پنهان نمودم . میدانم که اگر به توصیه های مکافیش عمل کنم و هربار به موقع واکسش را عوض کرده و حواسم به لاستیک سابی های پاشنه اش باشد میتوانم حالا حالاها از ان سواری بگیرم . شب دوم او را همچون روز نخست تمیز و براق کرده اما از ترس نگاه خشمان مادرخوانده ام نتوانستم به اتاق دعوتش کنم ، روزها پس از دیگری آمدند و رفتند تا که نمیدانم چه کسی از دیگری خسته شد!?.. من از او؟ یاکه او از من و شهرپرسه های ناتمام ،اما هرچه بود او به مرخصی رفت و مدتی درون جاکفشی ی چوبی و نمور دم ایوان پارک گشت و از همنشینی با پوتین های شاسی بلند و ساق دار نامادری بهره برد 

تا که ..... 

________________________________________

{} {} {} {} اپیزود چهارم _پوتین های سکسی 

[]حادثه ...

          ، ان روز بی مقدمه درب جاکفشی را گشودم و چشمانم به منظره ای عجیب و ناموسی دوخته شد، اما از سر عقل سلیم و حکمت خودم را به ندیدن زدم ،سلفه ای ساختگی کرده و کمی به دقت روی نوشته های بی مفهوم قوطی واکس نگریستم سپس درب جاکفشی را بسته و از انجا دور شدم ، سالها گذشته و دلم محرم راز گشته ، هنوز نیز به هیچکس نگفته ام که ان روز مهم و از یاد نرفتنی چه چیزی را با چشمانم به نظاره ایستادم اما هیچ نگفتم ،هیچ بروز ندادم ، چونکه میدانستم در این. روزگار تخمه سگ،،،، نه!... نه!.... ببخشید از دهانم در رفت، در این روزگار بد و مردمان ناسازگار ، جزء راست ماست نباید خورد ، هر ماست راست نشاید کرد .... پس منم زبان بر دهان گرفتم و به غیر حسن و حسین ، زری ،و پری و مستاجرین و اهل محل به هیچ کس نگفتم ، و دلم را سینه ی اسرار عزل باید کرد ،،،چی گفتم الان؟... نه!...ببخشید کمی فشارات روحی روانی بر کلیه هایم زیاد گشته ، و اغاز فصل سرما نیز دلیل بر میّت شده؟!... مزید بر غفلت شده؟!.. چ میدونم !?... در کل هنوز انتهای صف ایستاده ام تا که نوبتم شود ، زیرا که هرچقدر جاکفشی باغ مان بزرگ است در عوض دستشویی باغمان کوچک است ، و جمعا ده اجاره نشین که بطور متوسط هرکدامشان سه توله دارند ، نه!... ببخشید. منظورم سه فروند بچه ی قد و نیم قد دارند بهمراه پدر و مادرشان پنج نفر و ضربدر ده خانوار میشود پنجاه نفر ، و بعلاوه تعداد ما بعنوان مالک بوغ ،،،، چی شده?... نه!... منظورم باغ بود ، سرجمع با تخفیفات میشویم پنجاه و یک نفر و نصفی ، زیرا من هنور نصفه محسوب میشوم ، و این جمعیت کثیر الانتشار تنها یک مستراح یک متر در یک متر دارا میباشیم ، ولی از آنجایی که من یک عدد از کلیه های سمت چپم را فروخته ام ، در مبحث دستشویی رفتن به نوعی نصفه محسوب میگردم ، و معمولا خارج از صف به مستراح رفت و برگشت Vip میروم و میایم ، ولی امروز بدلیل نقص فنی در سلامت گوارشی و هضم غذا و کلیوی یک ترافیک عجیبی بر صف مردانه حاکم شده ، بگذریم ، کجا بودم؟ 

خب من پشت اقا تقی بودم از اولش ، هنوزم صف تکون نخورده ، نمیفهمم پس چرا زهراخالا بیرون نمیاد از دستشویی ، آقا هول نده ، اینجا زن و بچه ی مردم نشستن ،،،،   

یک ساعت بعد....

آخ خخخ. راحت شدم . خب داشتم مینالیدم براتون ، نه!.... یعنی داشتم عرض و طول میکردمتون ، که از یک راز بزرگ افشاگری کنم ، خب. بالاخره روز موعود که رسید و حادثه رخ داد ، و من.... و من..... و من هنوز به هیچکس نگفته ام که ان روز پوتین های گردنی و ساق دار مادرخوانده ، یا شاید نامادری ام با حالتی عشوه گرانه ، بندش را انداخته بروی بند دیگر و نما میداد ، و بین دو لنگه ی چکمه های لاکی و سوراخ آقا تقی بود و از همه بدتر آنکه هرکدامش به سمت بیرون ، و بروی چکمه های آقا تقی شل و بی اختیار ولو گشته و غش رفته بود و مشغول دلبری برد و پوتین های هیز من نیز زبانه هایش پر عطش بیرون و آویزان مانده بود و از سمت دیگر جاکفشی زول زده بود بر ماجرا ، گویی همچینم بدش نیامده بود ، ، دریغ از ذره ای شرم و حیاء آن روز از سر غیرت به ناچار تصمیم سختی گرفتم و نیمه شبی بیخبر همراه یک چراغ قوه و اهالی باغ ، از پشت جاکفشی به انان نزدیک شدیم تا مبادا شک ببرند ، آنگاه به یکباره درب جاکفشی بزرگ و دیواری مان را گشودیم و نور چراغ قوه ها بر لختی و برهنگی آن دو متهم و گنه کار افتاد ، از هجوم همسایگان نتوانستم بفهمم که چه سوء تفاهمی در حال وقوع ست ، و تنها وقتی از ماجرا اگاه شدم که از قبرستان کفشهای پاره و سنگسار دو جفت کفش ، یکیشان پوتین های ساق بلند نامادری و دیگری نیز شریک جرمش در ان شب سیاه ، به باغ بازگشتم و در جا کفشی را که گشودم در کمال حیرت با چکمه های لاستیکی اقا تقی چشم در چشم شدم ، گویی نیشخند میزد برویم ، با تعجب پرسیدم که پس اکنون ما کدامین کفش های هرزه و مفسد اخلاقی را سنگسار نمودیم ؟ 

و انجا بود که دریافتم پوتین های خودم انشب سیاه و شوم با پوتین های ساقدار زنانه همبستر گشته بود ، دریافتم ان پاشنه های بیرون مانده از قبری که ساعاتی پیش به انان کلوخ کلوخ سنگ میزدم پوتین نازنین خودم بود ، کمرم شکست. اوففففف .......

 

 

 

نوشته ی بداعه نویسی از جلسات کارگاه داستان نویسی خلاق توسط شهروز براری صیقلانی. همان شین براری روی جلد .

مخلصتون نگین شیر آقایی_صدف اشراغی

 آیدا آغداشلو ، دانشگاه آزاد اسلامی واحد اردبیل

عاشق هم باشید 

بووووس 

 

نظرات  (۳)

17 Aban 98 ، 22:16 ناشناس

 مریلا نهاوندیان  پیشه از  مهرشهر 


سلام ممنون از اینکه اثار  شین براری ر.و میزارید.   

چز؟را. راجع ب  پلمپ قرفه ی نشر ققنوس بخاطر چاپ اثر نیلیا از شهروز براری صیقلانی چیزی نمیگذا ید؟

 


 

پاسخ:
   عزیزم علیک سلام. یطوری حرف میزنید که انگار ما  یک  باند  تبهکاریم و  همگی  روزها  جمع میشیم. نقشه میکشیم. شبها. عملیات تروریستی  میکنیم .  مگه بنده وکیل  قرفه ی انتشارات ققنوسم؟  من مگه. منشی شین براری هستم یا سخنگوی  وزارت ارشادم؟   من یه  فرد هم وطن عادی ام که از چیزای مختلف توی صفحه ی خصوصیم پست میزارم . من اصلا از ماجرایی ک میگید خبر هم ندارم . درضمن شمایی که اونجایی و داخل وطنی باید بهتر باخبر باشی تاکه ما!... 
20 Aban 98 ، 02:49 Ayda aghdashlu

واقعا محرکه و پر از استعاره بود ،  بداعه نویسی ، یعنی تولید به مصرف در اسرع وقت. یعنی هیچ ویرایشی صورت نگرفته ، هیچ تکنیک پیرنگ و لایه افزایی نشده متن . و از ابتدا تا انتها یک ضرب و پیوسته نوشته شده است.    خب در سرزمینی که حرف علیه سنگسار جرمه ، و محکوم به مجازات، نویسنده خلاقیت  بخرج داده تا به غیر مشتقیم ترین حالت ممکن  اعتراض و  زوایای پنهان سنگسار رو نمایش یگذاره .    انگار که کسی بیخبر از سر صحنه ی سنگسار عزیزان خودش برگرده خونه و ببینه که ای دل غافل  خواهر یا دختر خودشو برده سنگسار کرده و بیخبر برگشته   خانه . . خب چیزی را که برای خود نمیپسندی برای دیگران مپسند. 

 

در ضمن  استعاره از  نقش محوری کفش و پوتین در داستان ، به طیف گسترده ای از  عرف های نادرست جامعه  مرتبط میشد.  

مثل اینکه ملاک جامعه ماشین شاسی بلند  باشه، اینجا کفش شاسی بلند و پاشنه بلند معیار بود،  اینجا سپرده های روزشمار بند کفش افتتاح میشد برای  دریافت وام خرید کفش صندوقدار با سود 17% با اقساط پلکانی.   ..و....

محرکه و فوق العاده بود .  پدرش رو بخاطر بیمه ی عمرش  سکته داده بود، تا بتونه  با پولش یه پوتین  هاشبک  بخره ، و فروشنده  پوتین  رو   » مکافیش «  مینامید  ، که در اصول نکات فنی نگهداری پوتین و تعویض واکس به موقع یکسری  نکات گفته بود ،  

شاید استعاره از واژه ی »مکانیک « بود   ، مکافیش ؟!     از بس تندنویسی  بودش  که یادش رفته بگه چرا  کلیه اش رو فروخته بوده ؟...  

    جاکفشی  استعاره از پارکینگ محلات  بود

       کفشها  استعا ره از  ماشین ،  ثروت ،  ملاک ارزشیابی غلط ،  طمع و حرص ، دنیاپرستی ، شهوت پرستی ،   ارزوهای کوته بینانه ی اجتماعی بیمار ،          ء__کفشدار   مسجد.  : استعاره از اقای خاوری  بود . که اختلاص کرد رفت کانادا 

 مسجد غیرانتفاعی  ؛ استعاره از سیستم اقتصاد رانتی  و مریض کشور داشت.  

 منابع درآمد غیرمتعارف مسجد محله ؛ استعاره از اقدامات نامتعارف سیستم بانکداری کشور  برای  کسب سود مالی ست مانند اقدام به ساخت و ساز، بساز و بفروش 

 

10 Farvardin 00 ، 22:10 داستان کوتاه رمان عاشقانه

وبلاگ دختر ایلامی

http://ilami.blog.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی