هلسا
هلسا
همشنس روزی دو وعده ، گلدون های بالکن یا تراس ، یه بانوی زیبا با موی چتری نشسته چشم انتظار لحظه ی دیدار ، یه شوالیه توی روزگار ، یه رد پای جنگ و جنبش و خدمت پاک پشت سر مونده ماندگار، یه قاب عکس زیبا از پرنس نایتینگل یه پرستار آشنا . یه سخنران در روز آغاز بکار اولین آسایشگاه سالمندان سرزمین ایران . یه مادر و انعکاس مرور خاطرات ، عبور یاد یاری شریف ، همسری شریف ولی مبتلا به عجل در اغاز راه . ادامه ی مسیر تک و تنها با دو یادگار . دو پسر بچه ی شیرین و شیطون ، مودب و با سواد ، هجرت به سمت شمال، یک دهه زیر چتر و شهر بارون زده ی این دیار ، پلاک خونه ی گلسار ، سایه ی درخت بید مجنون ، و خستگی از خستگی های پر دوام و بی وقفه رنجیده حال . بیوه ی جوان و تصمیم به جهشی سمت پیشرفت ، با نیت نجات آینده ی دو طفل کودک ، هجرت به کشوری دیگر ، و پاسپورت های پاره حین پرواز ، نقش مفید و برتر در آن دیار سرد و منجمد ، عرض اندام و کسب امتیاز ، استقامت و جنگیدن با غم و غصه های قدیمی از این دیار و مشکلات نو در آن دیار .
روزها گذشت ، بانوی قصه ، سربلند از آزمون دشوار تقدیر و دیکته ی جبر ایام . دو فرزند رشید و سربلند ، فرقی نداره چه پسر یا دختر ▪︎ نقطه (▪︎) ، فارغ از جنسیت و سن و سال بازم نقطه • . نکته اینکه ناچارم گاه بنویسم آدرس غلط و بگذارم آخرش نقطه ▪︎




من هم هستم کبیر