رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی
http://uppc.ir/do.php?img=13557

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه داستان بلند
اموزش نویسندگی
از نوشته های پیج های فعال دیگه هم کپی میکنم
از نوشته های شهروز صبقلانی ، از نوشته های خاله آذر از نوشته های دختر ترشیده و .....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
نویسندگان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان ممنوعه» ثبت شده است

 

  برای خواندن داستان بروی ادامه مطلب در زیر کلیک نمایید .  توسط ساجده اسماعیلیان

05 Azar 00 ، 15:14
راحله نباتی

 

تقریباً همه مملکت مرا می شناسند اگر هم نگویم همه مردم لااقل همه جامعه ادبی مرا می‌شناسند. جایزه ای ترتیب داده اند به نام من و لوحش که به برندگان می‌دهند سردیس من است. تمام نویسندگان جوان از سرتاسر کشور همه ساله می نویسند و می کوشند تا برگزیده این جایزه شوند که بتوانند ۱۰ جلسه کلاس با من بگذرانند. چند سالی است که دیگر نمی نویسم از بیشتر فعالیت‌های شغلی ام فاصله گرفته ام و از میان تمام کارهایی که در دوران جوانی و و اوج شهرت می کردم به آموزش همین چند جوان پر از امید و آرزو انگیزه بسنده کرده ام. نور امیدی که در چشمانشان سوسو می زنند و تلاش و پیگیری هایشان برای نوشتن و نویسنده شدن را می ستایم .
دیگر حوصله جلسات نقد، جلسات ظرفیت سنجی دانشکده، تماس‌های تصویری با استادان دانشگاه های خارجه را ندارم. کرسی ام در دانشگاه را نیز به جوانی که سال ها در امر آموزش مرا یاری میداد سپردم. یک ماه بعد از اینکه بر کرسی من تکیه زد ازدواج کرد و من را هم به مراسم عروسی اش دعوت نمود. سالها دل در گروی دختری داشت که مشغول تحصیل ادبیات نمایشی در دانشکده خودمان بود. گویا خانواده دخترک شرط شغل و کار و درامد رسمی و ردیف حقوقی و بیمه با تمام مزایای گذاشته بودند .از این رو دستیاری من به کار جوانک نمی‌آمد و حدس میزنم در تمام لحظاتی که ورقه های دانشجویی هایم را تصحیح می کرد یا برایشان کلاس رفع اشکال برگزار می نمود آرزوی بازنشستگی مرا -اگر خیلی بخواهیم خوشبین باشیم -در سر می پروراند. الان که با خودم فکر می کنم به این نتیجه میرسم که ای کاش زودتر دست از دفتر و اتاقم در دانشگاه میکشیدم که هم آن جوان زودتر به مراد دلش می رسید، هم من زودتر به این روستا می آمدم .
اینجا برای خودم باغی دست و پا کرده ام. کلبه ای چوبی ساخته ام و این روزهای آخر را اینجا می گذراندم.اوایل خبرنگارها زیاد به اینجا می‌آمدند از کلبهام و از محوطه باغ عکس و فیلم می‌گرفتند و سوالات مختلف می پرسیدند. روزنامه ها و مجلات انباشته شده بود از عکس های من در لباس پاره پوره و کثیف کشاورزی و کلبه ام و از این دست چیزها .حالا که حدود دو سال می گذرد دیگر کسی سراغی از من و سبک زندگی عجیب نویسنده معروف نمی‌گیرد .همان بهتر! اینگونه راحت ترم.
 اینجا تنها زندگی می کنم. زنم قبول نکرد که بیاید. گفت آخر عمری حوصله و پای دویدن دنبال غاز و دوشیدن گاو را ندارد. در همان عمارت شهری اش ماند. بچه ها حواسشان بهش هست. روزانه سر می‌زنند و احوالش را جویا می شوند. حالش با خواهرش و دوستانش خوب است.از بودن در جمع آدم ها لذت می برد. برخلاف من که دست آدمها به اینجا پناه آوردم .
ندیدن آدم ها مزایا و معایبی دارد .برای آدم درون گرایی مانند من ارتباط و صحبت و معاشرت با دیگران عذاب‌آور است. یادم می آید که چقدر مواظب کلماتم بودم تا مبادا مخاطبم آزرده شودیا وجه با ادبم که همه‌جا نماینده بودم خدشه دار شود .به همین دلیل بیشتر اطرافیانم مرا آدمی خشک و جدی می دانند، در حالی که اینطور نیست .از کسانی که مرا خشک ،جدی ،منظم، با ادب خطاب می کنند متنفرم .با اینکه خودم خود را اینگونه نشان دادم اما از کسانی که مرا اینگونه پذیرفتته اند متنفرم. من هم دلم می خواهد شوخی کنم ،بخندم دلم میخواهد آدم‌ها در کنارم راحت باشند، ماسک ادب و احترام را بردارند ،دلم می‌خواهد از علایق و زندگی روزمره شان برایم بگویند نه برنامه ها و موفقیت ها و هدف ها و مقالات ...
همه چیز در خانه هم به همین منوال می گذشت شوخی و اصل انسانیت بچه ها همواره برای مادرشان بود. کنار او میخندیدند، می گریستند ،عاشق می شدند ،دل می باختند، ناراحت و ناامید می‌شدند. اما زمانی که قرار بود با پدرشان حرف بزنند گویا عصایی را از ساعت‌ها قبل آماده کرده قوررت می‌دادند، فرهنگ لغت را باز می کردند و کلمات قلمبه سلمبه اش را یادداشت می کردند و به خاطر می سپردند، زندگینامه افراد موفق را می خواندند تا مبادا جلوی پدرشان کم بگذارند. صورت ها جدی ،لبخند ها خورده و چشم ها دوخته می شد. انگشتان دستها را در هم حلقه می‌کردند و آماده صحبت و وقت گذراندن با ابولهل ادب و مجسمه احترام می شدند. نمی دانم چرا هیچ وقت تلاش نکردم تا این جو ،این روش برخورد، این فضایی که بین خودم و بچه‌ها ایجاد شده بود را بشکنم. همیشه تا مرز گفتن جمله ای ،چیزی که آن جو رسمی لعنتی را بشکند میرفتم اما نمی شد .جایش را ((بسیار عالی ))،((امیدوارم موفق باشی))،(( نظرت درباره فلان مکتب چیست ))می آمد و من هربار در درون می شکستم و خود را بروز نمی‌دادم.زبانم یاری نمی کرد تا راهکارهای قلبم برای نزدیک شدن به فرزندانم را اجرایی کنم.همین منوال سال‌ها در خانه و دانشگاه پیش رفت. هر جا هر کس مرا دید دست به سینه گذاشت ،ادای احترامی کرد و گذشت، ماسکش را در آورد تا دفعه بعدی که مرا میبیند دوباره به صورت بزند. این است که اینجا با درخت ها و گیاهانم راحت ترم. ]نها هر حسی که نسبت به من دارند راحت و بی رودربایستی میگویند و من هم همین طور .
فرزندانم کمتر به اینجا می آیند خدا را شکر همه به آن اهداف و موفقیت هایی که در دوران کودکی و نوجوانی شان با مادرشان تمرین می کردند تا جلوی من بدون تپق تکرار کنند دست یافتند. گمان می‌کنم کاربردم را برایشان از دست دادم. کسی  در این حوالی زندگی نمی کند. راحت و بلند بلند با گیاهانم صحبت می کنم. راستش را بخواهید گاهی اوقات می ترسم کسی مرا در این حال ببیند و فکر کند دیوانه ام .نه اینکه به دیگران بگوید و آبرویم را ببرد. نه! همین که آن شخص تنها به فکرش خطور کند که دیوانه هم برایم بسیار سنگین و دردناک است. به همین خاطر اخیراً کمی آرام تر با درختان و گیاهانم صحبت می کنم. آنها هم با من صحبت می کنند. بیشتر شبها. زمزمه می کنند و مرا می ترسانند. ذوق ادبی ام دوباره گل کرد! با  خودم قرار گذاشته بودم این شرح حال خود نوشته را به ساده ترین نثر ممکن بنویسم. خوب ساده تر می گویم. شبها تنها میترسم .باد برگهای درختان را می‌لرزاند و در تاریکی و تنهایی محض ترس  سراسر وجودم را فرا می گیرد. در اوج ترس که پتو را تا بیخ گردن بالا کشیده ام با خودم می گویم :((تمام عمرم صرف چه شد که حالا تنها و بی کس این گوشه افتاده و از ترس می لرزم؟ چه چیزی بدست آوردن؟)) اسم کتاب هایم را در ذهنم مرور می کنم. سبکهایی که به نوشته هایم نسبت میدهند را از ذهن می گذرانم .مراسم های تجلیل و بزرگداشت را به خاطر می آورم. اما هیچ !هیچ چیزی نمی تواند مرا آرام کند. همچنان می ترسم و می لرزم. به دنبال چیزی میگردم که کمی آرامم کند اما هیچ چیزی نیست .هیچ چیزی به دست نیاورده ام. ترس ادامه می دهد. یاس و ناامیدی هم افزوده می شود. از این پهلو به آن پهلو می شوم تا سرانجام به خواب میروم .
صبح خسته و کوفته از خواب برمی خیزم دلهره های شب گذشته حال برایم خنده‌دار است .نگاه کردن به پنجره خنده هایم را دو چندان میکند. شب ها از ترس جرئت نگاه کردن به پنجره را ندارم. اما الان به درختان پشتش زل زده ام. می دانم تمام این لرز و دلهره امشب دوباره تکرار خواهد شد اما فعلاً کاری به کارم ندارند. خدا را چه دیدی! شاید امروز نقطه آرامش بخشی در ذهنم یافتم و آن را سلاحی برای مبارزه با دلهره های شبانه کردم .گاهی فکر می کنم که این ترس و دلهره از چیست ؟ارواح خبیثه، جن، قاتل، حیوانات ترسناک و وحشی؟ نه! به نظرم اینها ترسناک نیستند. من می ترسم اما نمی دانم دلیلش چیست. می گردم اما نمی یابم. خسته میشوم و پی کارهای روزانه خود می روم.
لباس های کارم را از روی بند برمی دارم. روز قبل و بعد از اتمام کار شستمشان و تا صبح امروز خشک شدند. پیراهن کارم پیراهن سفید دامادی ام است .زنم بفهمد خیلی ناراحت میشود خیلی برایم گشاد شده است. آب رفته ام.  صدای ضعیفی از اعماق ذهنم ندا می دهد :((چه چیزی به دست آورد ه ای؟ درازای جوانی از دست رفته حالا چه داری؟ مرگ در تنهایی؟)) لباسم را به تن می کنم و سراغ گیاهان و درختان می روم. بازهم حلزونها! برگ های بادمجان جوانم را نیم خور کرده اند.دلم نمی آید برای شان سم بریزم. آن ها هم دست بردار نیستند. نمی گذارند بادمجان هایم به محصول برسند. البته به این چندتا کمی رحم کرده‌اند. منصفانه خوردند. شلخته درو کرده‌اند تا به من خوشه چین هم چیزی برسد. گوجه هایم سرحالند. فکر کنم دو هفته با بار دادن فاصله دارند .عاشق عطر برگ هایشان هستم. برگهای گوجه هایم هم مثل بادمجان‌ها زخمی است. با این تفاوت که برای گوجه ها من حلزون هستم. رایحه شان مستم میکند ،به دنیای دیگری می کشاندم. چند بار به ذهنم خطور کرده بود که مقداری از برگهای گوجه را شب ها کنار سر بگذارم تا شاید کمی از ترس و استرس شبانه ام بکاهند اما منصرف شدم .ترسیدم بوی عطر آرامش بخش برگهای گوجه با حس ترس در ذهنم علامت گذاری شود و لذت بوییدن شان در روز را از دست بدهم. خیار هم دارم. بوته های خیار سرپا و جوان به دور چوب های قیم شان پیچیده اند و هرروز کامم را با میوه آبدار شان تر میکند .خاصیت خیار های محلی برخلاف خیارهای گلخانه‌ای این است که روی پوستشان برآمدگی هایی دارند که جویدن شان را لذت بخش تر میکند .
بعد از رسیدگی به بوته های نوبت به درختان می رسد. صنوبرهای جوانی که بیشتر فضای باغم را به خودشان اختصاص داده اند. زمستان پارسال کاشتمشان و زیاد از عمرشان نمیگذرد. نازک و رنجور هستند.چندتایشان دوام نیاوردند و خشک شدند. من هم آنچنان در باغبانی مهارت ندارم که علتش را دریابم. به هر حال رسیدگی بهشان وقت و انرژی زیادی از من میگیرد. چاه نیمه عمیقی حفر کرده‌ام و هر روز موتور آبی را رویش میگذارم و صنوبر هایم را آبیاری میکنم. موتور آب سنگین است .کشان کشان از انباری تا چاه می‌آورمش و بعد باید بیست دقیقه یک جا بشینم تا نفسم بالا بیاید. واقعاً خیلی پیر شدم .بعد از بیست دقیقه کم کم نفسم سرجایش می آید.نخ هندل را با تمام قدرتم میکشم اما انگار زورم برای روشن کردن موتور کافی نیست .باز هم تلاش می کنم اما باز هم نمی شود .نیروی کافی را به نخ هندل وارد نمی کنم.نوای مغزم دوباره بیدار می شود:(( تمام قدرت و نیروی جوانیت را در ازای چه از دست دادی؟)) کمی قدم میزنم تا صدایش خاموش شود.کمی به دست هایم ورزش می دهند تا شاید نیروی لازم برای روشن کردن موتور به بازوهایم بریزد .دوباره، سه باره تلاش می کنم و نهایتاً موفق میشم .موتور با سر و صدای بسیار شروع به کار می کند. دود سیاهی از آن برمی‌خیزد و آب صاف و سرد از چاه به سمت صنوبر هایم روانه می شود. جریان آب را دوست دارم می توانم ساعت ها بنشینم و قدم زدن آب روی خاک تشنه زیر پای صنوبرها را نگاه کنم و معمولاً هم این کار را می کنم .زیر بید مجنونم می‌نشینم و مشغول تماشای آب میشوم.
 اینجا را خیلی بیشتر از شهر، دانشگاه و حتی دفترم دوست دارم. نمی دانم چه شد که پنجاه سال پیش تصمیم گرفتم به شهر بروم. الان که فکر می کنم تصمیمم اصلاً منطقی به نظر نمی آید. من معلم روستا بودم و در کنارش جسته گریخته می نوشتم. نمی دانم چه شد، چرا یهو به سرم زد که انتقالی نوشتم و رفتم شهر.برای یک نویسنده شهر و روستا فرقی ندارد. تازه روستا بهترم هست.راحت تر می شود فکر کرد سکوتش بیشتر است و راحت تر می شود نوشت. برای یک معلم هم شهر و روستا فرق ندارد. اتفاقاً برای یک معلم نیز روستا بهتر است .بچه ها ساده تر و اولیا شان کم توقع تر و کار معلم آسانتر .پس چه شد که درست بعد از ازدواجم تصمیم گرفتم به شهر بروم ؟مگر روستا چه مشکلی داشت ؟کجای خانه پدری بد بود؟ یادم هست که زنم خیلی اصرار می کرد. دوستانم و دوستانش را  بر سرم می کوفت و دائم از پیشرفت و مدرن بودن و کلاس این جور چیزها حرف میزد. میگفت عقب افتادیم. نه !تقصیر اون نبود.اصرار می‌کرد اما تصمیم نهایی را خودم گرفتم .اگر می خواستم  می‌توانستم بمانم .ولی تصمیم گرفتم که بروم .علتش را نمی‌دانم و هر چه فکر می کنم هم به یادم نمی آید. شاید به آمال و آرزوهای جوانی مربوط شود. اما آنان را هم درک نمی کنم.وقتی ۱۹ سال داشتم زیر همین درخت می نشستم و کتاب می خواندم. جنایت و مکافات. چه قدر با راسکلنیکف احساس نزدیکی می کردم .به خود حق جنایت می دادم .خود را مرد بزرگی می دیدم که زاده شده تا جهان و قوانین اش را تغییر دهد. به قسمت های اوج سخنرانی راسکولنیکف که میرسیدم کتاب را می‌بستم و زیر درخت برای جمعیت نامرئی طرفدارانم که نامم را هماهنگ و بسیار بلند فریاد می زدند سخنرانی می‌کردم .عاشق تنهایی و کتاب‌هایم بودم. دوست داشتم مثل داستایوفسکی، تولستوی ،دیکنز و.. جاودانه شوم. کتاب‌هایم را همه جهان بخوانند. اما الان که فکر می کنم از خود می پرسم :((آیا واقعا این چیزی بود که میخواستم؟)) تقریباً به همه آن آرزوهای دور و دراز رسیده‌ام. اما هیچ حس رضایت یا آسودگی خاصی ندارم.تمام آن طرفداران نامرئی تبدیل به طرفداران واقعی شده‌اند، بارها نامم را فریاد زده اند ، بهشان امضا داده ام،اما هیچ خبری از آن شوری که طرفداران نامرئی زیر درخت برایم ایجاد می‌کردند نبود. یک جا اشتباهی رخ داده. یک جای مسیر را اشتباه رفته ام.شاید همه ی این آرزو ها خواسته های ذهنم بوده نه قلبم.شاید هم بر عکس. به هر حال الان و اینجا یکی از این دو بسیار ناراحت و ناراضی ست. ۵۰ سال پیش زیر همین درخت بدون اینکه هیچ دارایی ،افتخار یا چیز دیگری داشته باشم خوشبخت ترین و قدرتمندترین فرد زمین بودم .خود را منجی جامعه می دانستم .شبها راحت می خوابیدم. رویا می دیدم و از فرط شیرینی شان دلم نمی خواست بیدار شوم .حالا بعد از پنجاه سال دوباره به زیر همین درخت برگشتم با کوله‌باری از کتاب و تجلیل و تشویق و ثروت. اما شبها از فرط ترس بر خود می‌لرزم. این ترس فریاد چیست ؟ رویاهایم محقق شده اند اما دلم پوسیده است. نمی‌دانم چه معنایی دارد،نمی دانم چه اشتباهی مرا به اینجا کشیده، اما هرچه می کوشم جرأت نمی‌کنم برگردم به زندگی که گذرانده‌ام نگاه کنم. گاهی فکر می کنم که آن جوان پرو و شوق که ساعت‌ها در گرمای آفتاب زیر درخت کتاب می‌خواند و رویابافی می‌کرد کس دیگری بوده است و من جایی در میانه زندگی اش با او تعویض شده ام بدون اینکه هیچ کداممان متوجه شیم. او رویای مرا زندگی کرد و من رویای او را. شاید الان او هم در گوشه ای از دنیا تنها و زیر درختی نشسته باشد و از اینکه به همه چیز رسیده و حس می‌کند هیچ ندارد متعجب باشد. نمی دانم شاید این چیزی نبود که میخواستم. تمام زندگی پشت سرم که دیگران سراسر افتخار ،موفقیت و رویایی می بینند برایم به مثابه سلول تاریکی شده که مرا در خود حبس کرده است. تنها یک پنجره روشن در انتهای این سلول تاریک و مخوف میبینم. پنجره روشنی که حتی از نگاه کردن به آن می ترسم اما نیرویی مرا به سوی آن می راند. چه بخواهم چه نخواهم به سمت پنجره روشن می روم .کسی چه می‌داند شاید همین پنجره روشن مرا  از تمام تاریکی های این سلول، ترس های شبانه و حسرت های زندگی سراسر افتخارم رهایی بخشد.
 صنوبرها سیراب شدند. خورشید کم کم غروب می کند. باید بروم و موتور را خاموش کنم و آماده شب شوم. باد برگهای صنوبر ها را می لرزاند. گویی دستهایشان را از خوشحالی به هم میمالنند.گویی آنها هم منتظر شب و ضیافت پنجره هستند

      شین براری  بازنشر  همبودگاه   امین قربانی 

۲۵ نظر 11 Tir 00 ، 05:32
راحله نباتی

صدای قار قار عجیب کلاغ از وسط حیاط و کنار حوض به گوش های خانم اقا  سنگینی میکند ،  یعنی چخبر شده ؟  

۴ نظر 06 Khordad 00 ، 16:06
راحله نباتی
۱۰ نظر 03 Azar 98 ، 03:43
راحله نباتی