05 Azar 00 ، 15:14
سال قبل، در یک نیمه شبِ تابستانی، سه روز مانده به سی سالگیم
روایت حقیقی از یک زندانی و حوادث عجیبی که دامنگیرش شد..
چکیده و خلاصه ای از داستان بلند نیلیا رو براتون روریت میکنم . صدف اشراغی Ancara Citi in the Türkesh Land september 2014
۴۸
، برای شکستن ِ سکوت ِدو نفره ای که در اتاق حاکم شده ، بریده بریـــده میگویـــد؛ بب بانو به رسَم خــ٬َــزان ، هـَرروز چـه زود شب میشود!.. پدر تون ، ن نیاد یهو !؟.