رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی
http://uppc.ir/do.php?img=13557

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه داستان بلند
اموزش نویسندگی
از نوشته های پیج های فعال دیگه هم کپی میکنم
از نوشته های شهروز صبقلانی ، از نوشته های خاله آذر از نوشته های دختر ترشیده و .....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان بلند» ثبت شده است

 

  برای خواندن داستان بروی ادامه مطلب در زیر کلیک نمایید .  توسط ساجده اسماعیلیان

05 Azar 00 ، 15:14
راحله نباتی

 

تقریباً همه مملکت مرا می شناسند اگر هم نگویم همه مردم لااقل همه جامعه ادبی مرا می‌شناسند. جایزه ای ترتیب داده اند به نام من و لوحش که به برندگان می‌دهند سردیس من است. تمام نویسندگان جوان از سرتاسر کشور همه ساله می نویسند و می کوشند تا برگزیده این جایزه شوند که بتوانند ۱۰ جلسه کلاس با من بگذرانند. چند سالی است که دیگر نمی نویسم از بیشتر فعالیت‌های شغلی ام فاصله گرفته ام و از میان تمام کارهایی که در دوران جوانی و و اوج شهرت می کردم به آموزش همین چند جوان پر از امید و آرزو انگیزه بسنده کرده ام. نور امیدی که در چشمانشان سوسو می زنند و تلاش و پیگیری هایشان برای نوشتن و نویسنده شدن را می ستایم .
دیگر حوصله جلسات نقد، جلسات ظرفیت سنجی دانشکده، تماس‌های تصویری با استادان دانشگاه های خارجه را ندارم. کرسی ام در دانشگاه را نیز به جوانی که سال ها در امر آموزش مرا یاری میداد سپردم. یک ماه بعد از اینکه بر کرسی من تکیه زد ازدواج کرد و من را هم به مراسم عروسی اش دعوت نمود. سالها دل در گروی دختری داشت که مشغول تحصیل ادبیات نمایشی در دانشکده خودمان بود. گویا خانواده دخترک شرط شغل و کار و درامد رسمی و ردیف حقوقی و بیمه با تمام مزایای گذاشته بودند .از این رو دستیاری من به کار جوانک نمی‌آمد و حدس میزنم در تمام لحظاتی که ورقه های دانشجویی هایم را تصحیح می کرد یا برایشان کلاس رفع اشکال برگزار می نمود آرزوی بازنشستگی مرا -اگر خیلی بخواهیم خوشبین باشیم -در سر می پروراند. الان که با خودم فکر می کنم به این نتیجه میرسم که ای کاش زودتر دست از دفتر و اتاقم در دانشگاه میکشیدم که هم آن جوان زودتر به مراد دلش می رسید، هم من زودتر به این روستا می آمدم .
اینجا برای خودم باغی دست و پا کرده ام. کلبه ای چوبی ساخته ام و این روزهای آخر را اینجا می گذراندم.اوایل خبرنگارها زیاد به اینجا می‌آمدند از کلبهام و از محوطه باغ عکس و فیلم می‌گرفتند و سوالات مختلف می پرسیدند. روزنامه ها و مجلات انباشته شده بود از عکس های من در لباس پاره پوره و کثیف کشاورزی و کلبه ام و از این دست چیزها .حالا که حدود دو سال می گذرد دیگر کسی سراغی از من و سبک زندگی عجیب نویسنده معروف نمی‌گیرد .همان بهتر! اینگونه راحت ترم.
 اینجا تنها زندگی می کنم. زنم قبول نکرد که بیاید. گفت آخر عمری حوصله و پای دویدن دنبال غاز و دوشیدن گاو را ندارد. در همان عمارت شهری اش ماند. بچه ها حواسشان بهش هست. روزانه سر می‌زنند و احوالش را جویا می شوند. حالش با خواهرش و دوستانش خوب است.از بودن در جمع آدم ها لذت می برد. برخلاف من که دست آدمها به اینجا پناه آوردم .
ندیدن آدم ها مزایا و معایبی دارد .برای آدم درون گرایی مانند من ارتباط و صحبت و معاشرت با دیگران عذاب‌آور است. یادم می آید که چقدر مواظب کلماتم بودم تا مبادا مخاطبم آزرده شودیا وجه با ادبم که همه‌جا نماینده بودم خدشه دار شود .به همین دلیل بیشتر اطرافیانم مرا آدمی خشک و جدی می دانند، در حالی که اینطور نیست .از کسانی که مرا خشک ،جدی ،منظم، با ادب خطاب می کنند متنفرم .با اینکه خودم خود را اینگونه نشان دادم اما از کسانی که مرا اینگونه پذیرفتته اند متنفرم. من هم دلم می خواهد شوخی کنم ،بخندم دلم میخواهد آدم‌ها در کنارم راحت باشند، ماسک ادب و احترام را بردارند ،دلم می‌خواهد از علایق و زندگی روزمره شان برایم بگویند نه برنامه ها و موفقیت ها و هدف ها و مقالات ...
همه چیز در خانه هم به همین منوال می گذشت شوخی و اصل انسانیت بچه ها همواره برای مادرشان بود. کنار او میخندیدند، می گریستند ،عاشق می شدند ،دل می باختند، ناراحت و ناامید می‌شدند. اما زمانی که قرار بود با پدرشان حرف بزنند گویا عصایی را از ساعت‌ها قبل آماده کرده قوررت می‌دادند، فرهنگ لغت را باز می کردند و کلمات قلمبه سلمبه اش را یادداشت می کردند و به خاطر می سپردند، زندگینامه افراد موفق را می خواندند تا مبادا جلوی پدرشان کم بگذارند. صورت ها جدی ،لبخند ها خورده و چشم ها دوخته می شد. انگشتان دستها را در هم حلقه می‌کردند و آماده صحبت و وقت گذراندن با ابولهل ادب و مجسمه احترام می شدند. نمی دانم چرا هیچ وقت تلاش نکردم تا این جو ،این روش برخورد، این فضایی که بین خودم و بچه‌ها ایجاد شده بود را بشکنم. همیشه تا مرز گفتن جمله ای ،چیزی که آن جو رسمی لعنتی را بشکند میرفتم اما نمی شد .جایش را ((بسیار عالی ))،((امیدوارم موفق باشی))،(( نظرت درباره فلان مکتب چیست ))می آمد و من هربار در درون می شکستم و خود را بروز نمی‌دادم.زبانم یاری نمی کرد تا راهکارهای قلبم برای نزدیک شدن به فرزندانم را اجرایی کنم.همین منوال سال‌ها در خانه و دانشگاه پیش رفت. هر جا هر کس مرا دید دست به سینه گذاشت ،ادای احترامی کرد و گذشت، ماسکش را در آورد تا دفعه بعدی که مرا میبیند دوباره به صورت بزند. این است که اینجا با درخت ها و گیاهانم راحت ترم. ]نها هر حسی که نسبت به من دارند راحت و بی رودربایستی میگویند و من هم همین طور .
فرزندانم کمتر به اینجا می آیند خدا را شکر همه به آن اهداف و موفقیت هایی که در دوران کودکی و نوجوانی شان با مادرشان تمرین می کردند تا جلوی من بدون تپق تکرار کنند دست یافتند. گمان می‌کنم کاربردم را برایشان از دست دادم. کسی  در این حوالی زندگی نمی کند. راحت و بلند بلند با گیاهانم صحبت می کنم. راستش را بخواهید گاهی اوقات می ترسم کسی مرا در این حال ببیند و فکر کند دیوانه ام .نه اینکه به دیگران بگوید و آبرویم را ببرد. نه! همین که آن شخص تنها به فکرش خطور کند که دیوانه هم برایم بسیار سنگین و دردناک است. به همین خاطر اخیراً کمی آرام تر با درختان و گیاهانم صحبت می کنم. آنها هم با من صحبت می کنند. بیشتر شبها. زمزمه می کنند و مرا می ترسانند. ذوق ادبی ام دوباره گل کرد! با  خودم قرار گذاشته بودم این شرح حال خود نوشته را به ساده ترین نثر ممکن بنویسم. خوب ساده تر می گویم. شبها تنها میترسم .باد برگهای درختان را می‌لرزاند و در تاریکی و تنهایی محض ترس  سراسر وجودم را فرا می گیرد. در اوج ترس که پتو را تا بیخ گردن بالا کشیده ام با خودم می گویم :((تمام عمرم صرف چه شد که حالا تنها و بی کس این گوشه افتاده و از ترس می لرزم؟ چه چیزی بدست آوردن؟)) اسم کتاب هایم را در ذهنم مرور می کنم. سبکهایی که به نوشته هایم نسبت میدهند را از ذهن می گذرانم .مراسم های تجلیل و بزرگداشت را به خاطر می آورم. اما هیچ !هیچ چیزی نمی تواند مرا آرام کند. همچنان می ترسم و می لرزم. به دنبال چیزی میگردم که کمی آرامم کند اما هیچ چیزی نیست .هیچ چیزی به دست نیاورده ام. ترس ادامه می دهد. یاس و ناامیدی هم افزوده می شود. از این پهلو به آن پهلو می شوم تا سرانجام به خواب میروم .
صبح خسته و کوفته از خواب برمی خیزم دلهره های شب گذشته حال برایم خنده‌دار است .نگاه کردن به پنجره خنده هایم را دو چندان میکند. شب ها از ترس جرئت نگاه کردن به پنجره را ندارم. اما الان به درختان پشتش زل زده ام. می دانم تمام این لرز و دلهره امشب دوباره تکرار خواهد شد اما فعلاً کاری به کارم ندارند. خدا را چه دیدی! شاید امروز نقطه آرامش بخشی در ذهنم یافتم و آن را سلاحی برای مبارزه با دلهره های شبانه کردم .گاهی فکر می کنم که این ترس و دلهره از چیست ؟ارواح خبیثه، جن، قاتل، حیوانات ترسناک و وحشی؟ نه! به نظرم اینها ترسناک نیستند. من می ترسم اما نمی دانم دلیلش چیست. می گردم اما نمی یابم. خسته میشوم و پی کارهای روزانه خود می روم.
لباس های کارم را از روی بند برمی دارم. روز قبل و بعد از اتمام کار شستمشان و تا صبح امروز خشک شدند. پیراهن کارم پیراهن سفید دامادی ام است .زنم بفهمد خیلی ناراحت میشود خیلی برایم گشاد شده است. آب رفته ام.  صدای ضعیفی از اعماق ذهنم ندا می دهد :((چه چیزی به دست آورد ه ای؟ درازای جوانی از دست رفته حالا چه داری؟ مرگ در تنهایی؟)) لباسم را به تن می کنم و سراغ گیاهان و درختان می روم. بازهم حلزونها! برگ های بادمجان جوانم را نیم خور کرده اند.دلم نمی آید برای شان سم بریزم. آن ها هم دست بردار نیستند. نمی گذارند بادمجان هایم به محصول برسند. البته به این چندتا کمی رحم کرده‌اند. منصفانه خوردند. شلخته درو کرده‌اند تا به من خوشه چین هم چیزی برسد. گوجه هایم سرحالند. فکر کنم دو هفته با بار دادن فاصله دارند .عاشق عطر برگ هایشان هستم. برگهای گوجه هایم هم مثل بادمجان‌ها زخمی است. با این تفاوت که برای گوجه ها من حلزون هستم. رایحه شان مستم میکند ،به دنیای دیگری می کشاندم. چند بار به ذهنم خطور کرده بود که مقداری از برگهای گوجه را شب ها کنار سر بگذارم تا شاید کمی از ترس و استرس شبانه ام بکاهند اما منصرف شدم .ترسیدم بوی عطر آرامش بخش برگهای گوجه با حس ترس در ذهنم علامت گذاری شود و لذت بوییدن شان در روز را از دست بدهم. خیار هم دارم. بوته های خیار سرپا و جوان به دور چوب های قیم شان پیچیده اند و هرروز کامم را با میوه آبدار شان تر میکند .خاصیت خیار های محلی برخلاف خیارهای گلخانه‌ای این است که روی پوستشان برآمدگی هایی دارند که جویدن شان را لذت بخش تر میکند .
بعد از رسیدگی به بوته های نوبت به درختان می رسد. صنوبرهای جوانی که بیشتر فضای باغم را به خودشان اختصاص داده اند. زمستان پارسال کاشتمشان و زیاد از عمرشان نمیگذرد. نازک و رنجور هستند.چندتایشان دوام نیاوردند و خشک شدند. من هم آنچنان در باغبانی مهارت ندارم که علتش را دریابم. به هر حال رسیدگی بهشان وقت و انرژی زیادی از من میگیرد. چاه نیمه عمیقی حفر کرده‌ام و هر روز موتور آبی را رویش میگذارم و صنوبر هایم را آبیاری میکنم. موتور آب سنگین است .کشان کشان از انباری تا چاه می‌آورمش و بعد باید بیست دقیقه یک جا بشینم تا نفسم بالا بیاید. واقعاً خیلی پیر شدم .بعد از بیست دقیقه کم کم نفسم سرجایش می آید.نخ هندل را با تمام قدرتم میکشم اما انگار زورم برای روشن کردن موتور کافی نیست .باز هم تلاش می کنم اما باز هم نمی شود .نیروی کافی را به نخ هندل وارد نمی کنم.نوای مغزم دوباره بیدار می شود:(( تمام قدرت و نیروی جوانیت را در ازای چه از دست دادی؟)) کمی قدم میزنم تا صدایش خاموش شود.کمی به دست هایم ورزش می دهند تا شاید نیروی لازم برای روشن کردن موتور به بازوهایم بریزد .دوباره، سه باره تلاش می کنم و نهایتاً موفق میشم .موتور با سر و صدای بسیار شروع به کار می کند. دود سیاهی از آن برمی‌خیزد و آب صاف و سرد از چاه به سمت صنوبر هایم روانه می شود. جریان آب را دوست دارم می توانم ساعت ها بنشینم و قدم زدن آب روی خاک تشنه زیر پای صنوبرها را نگاه کنم و معمولاً هم این کار را می کنم .زیر بید مجنونم می‌نشینم و مشغول تماشای آب میشوم.
 اینجا را خیلی بیشتر از شهر، دانشگاه و حتی دفترم دوست دارم. نمی دانم چه شد که پنجاه سال پیش تصمیم گرفتم به شهر بروم. الان که فکر می کنم تصمیمم اصلاً منطقی به نظر نمی آید. من معلم روستا بودم و در کنارش جسته گریخته می نوشتم. نمی دانم چه شد، چرا یهو به سرم زد که انتقالی نوشتم و رفتم شهر.برای یک نویسنده شهر و روستا فرقی ندارد. تازه روستا بهترم هست.راحت تر می شود فکر کرد سکوتش بیشتر است و راحت تر می شود نوشت. برای یک معلم هم شهر و روستا فرق ندارد. اتفاقاً برای یک معلم نیز روستا بهتر است .بچه ها ساده تر و اولیا شان کم توقع تر و کار معلم آسانتر .پس چه شد که درست بعد از ازدواجم تصمیم گرفتم به شهر بروم ؟مگر روستا چه مشکلی داشت ؟کجای خانه پدری بد بود؟ یادم هست که زنم خیلی اصرار می کرد. دوستانم و دوستانش را  بر سرم می کوفت و دائم از پیشرفت و مدرن بودن و کلاس این جور چیزها حرف میزد. میگفت عقب افتادیم. نه !تقصیر اون نبود.اصرار می‌کرد اما تصمیم نهایی را خودم گرفتم .اگر می خواستم  می‌توانستم بمانم .ولی تصمیم گرفتم که بروم .علتش را نمی‌دانم و هر چه فکر می کنم هم به یادم نمی آید. شاید به آمال و آرزوهای جوانی مربوط شود. اما آنان را هم درک نمی کنم.وقتی ۱۹ سال داشتم زیر همین درخت می نشستم و کتاب می خواندم. جنایت و مکافات. چه قدر با راسکلنیکف احساس نزدیکی می کردم .به خود حق جنایت می دادم .خود را مرد بزرگی می دیدم که زاده شده تا جهان و قوانین اش را تغییر دهد. به قسمت های اوج سخنرانی راسکولنیکف که میرسیدم کتاب را می‌بستم و زیر درخت برای جمعیت نامرئی طرفدارانم که نامم را هماهنگ و بسیار بلند فریاد می زدند سخنرانی می‌کردم .عاشق تنهایی و کتاب‌هایم بودم. دوست داشتم مثل داستایوفسکی، تولستوی ،دیکنز و.. جاودانه شوم. کتاب‌هایم را همه جهان بخوانند. اما الان که فکر می کنم از خود می پرسم :((آیا واقعا این چیزی بود که میخواستم؟)) تقریباً به همه آن آرزوهای دور و دراز رسیده‌ام. اما هیچ حس رضایت یا آسودگی خاصی ندارم.تمام آن طرفداران نامرئی تبدیل به طرفداران واقعی شده‌اند، بارها نامم را فریاد زده اند ، بهشان امضا داده ام،اما هیچ خبری از آن شوری که طرفداران نامرئی زیر درخت برایم ایجاد می‌کردند نبود. یک جا اشتباهی رخ داده. یک جای مسیر را اشتباه رفته ام.شاید همه ی این آرزو ها خواسته های ذهنم بوده نه قلبم.شاید هم بر عکس. به هر حال الان و اینجا یکی از این دو بسیار ناراحت و ناراضی ست. ۵۰ سال پیش زیر همین درخت بدون اینکه هیچ دارایی ،افتخار یا چیز دیگری داشته باشم خوشبخت ترین و قدرتمندترین فرد زمین بودم .خود را منجی جامعه می دانستم .شبها راحت می خوابیدم. رویا می دیدم و از فرط شیرینی شان دلم نمی خواست بیدار شوم .حالا بعد از پنجاه سال دوباره به زیر همین درخت برگشتم با کوله‌باری از کتاب و تجلیل و تشویق و ثروت. اما شبها از فرط ترس بر خود می‌لرزم. این ترس فریاد چیست ؟ رویاهایم محقق شده اند اما دلم پوسیده است. نمی‌دانم چه معنایی دارد،نمی دانم چه اشتباهی مرا به اینجا کشیده، اما هرچه می کوشم جرأت نمی‌کنم برگردم به زندگی که گذرانده‌ام نگاه کنم. گاهی فکر می کنم که آن جوان پرو و شوق که ساعت‌ها در گرمای آفتاب زیر درخت کتاب می‌خواند و رویابافی می‌کرد کس دیگری بوده است و من جایی در میانه زندگی اش با او تعویض شده ام بدون اینکه هیچ کداممان متوجه شیم. او رویای مرا زندگی کرد و من رویای او را. شاید الان او هم در گوشه ای از دنیا تنها و زیر درختی نشسته باشد و از اینکه به همه چیز رسیده و حس می‌کند هیچ ندارد متعجب باشد. نمی دانم شاید این چیزی نبود که میخواستم. تمام زندگی پشت سرم که دیگران سراسر افتخار ،موفقیت و رویایی می بینند برایم به مثابه سلول تاریکی شده که مرا در خود حبس کرده است. تنها یک پنجره روشن در انتهای این سلول تاریک و مخوف میبینم. پنجره روشنی که حتی از نگاه کردن به آن می ترسم اما نیرویی مرا به سوی آن می راند. چه بخواهم چه نخواهم به سمت پنجره روشن می روم .کسی چه می‌داند شاید همین پنجره روشن مرا  از تمام تاریکی های این سلول، ترس های شبانه و حسرت های زندگی سراسر افتخارم رهایی بخشد.
 صنوبرها سیراب شدند. خورشید کم کم غروب می کند. باید بروم و موتور را خاموش کنم و آماده شب شوم. باد برگهای صنوبر ها را می لرزاند. گویی دستهایشان را از خوشحالی به هم میمالنند.گویی آنها هم منتظر شب و ضیافت پنجره هستند

      شین براری  بازنشر  همبودگاه   امین قربانی 

۲۵ نظر 11 Tir 00 ، 05:32
راحله نباتی

 چکیده ی داستان  کنس 


۰ نظر 10 Farvardin 00 ، 22:24
راحله نباتی

ه


  دیباچه  اثر پستوی شهر خیس .  
 

                         به‌نام‌او

راحله نباتی

رمان شهروز براری صیقلانی۴۸.txt

 

۴۸

، برای شکستن ِ سکوت ِدو نفره ای که در اتاق حاکم شده ، بریده بریـــده میگویـــد؛ ب‌ب‌ بانو به رسَم  خــ٬َــزان ، هـَرروز چـه زود شب میشود!.. پدر تون ، ن نیاد یهو !؟. 

۱۱ نظر 17 Dey 98 ، 05:31
راحله نباتی
17 Dey 98 ، 05:13
راحله نباتی

  رمان عاشقانه    تیام قسمت دوم 2 


عاشقانه های حلق آویز. کلیک کنید.

 

 

امیر روی مبل رو به روییم نشسته بود.و با دست بهم اشاره میکرد.

_بله؟

باسر اشاره کرد برم پیشش.نگاهی به اطراف کردم همینم مونده برم پیش اون.دوباره گفتم:کارتون؟

اخم با نمکی کرد و گفت:بیا اینجا.

سرمو چرخوندم به سمت پریسا .نشسته بود روی صندلی کنار پارسا و بهش خیره بود.چه زوج عشقولانه ای میشدند.پس این وسط منو چرا میخواستن به بیخ این پسر ببندن.

پریسا میوه ای از روی میز برداشت و به سمت پارسا گرفت به سختی تونستم لبخنونی کنم.

_میخوری عزیزم(شایدم عشقم)

پارسا لبخندی ساختگی میزنه و میگه: نه ممنون.

پریسا به پونه اشاره میکنه و میگه:چرا ناراحته.؟؟؟؟

پارسا نگاهی به پونه میکنه و میگه:نمیدونم.

پریسا:وای که چه قدر هوا سرد شده تو سردت نیست.

پارسا بلند میشه و میگه:نه و به سمت اشپزخونه میره.همین که اون میره پریسا خیره به من میمونه.

سفره شام انداخته شد و همه خوردیم البته زحمت سفره چیدن به گردن منو و مروارید بود که وسطاش یگانه هم به کمکمون اومد.

خدایا این دختر چرا اینقدر خوشگل بود مخصوصا چشاش.

چشمهای سبز تیرش مثل تیله بود و مهم تر اخلاقش بود.باخودم گفتم اگه این که چشاش سبزه با پارسا که چشاش عسلیه ازدواج کنن بچون خوشگل میشه مخصوصا چشاش.

شب هم مامان خواست اونجا بمونیم .رختخواب ها رو انداختیم و همه دختر ها به یک اتاق رفتیم.

منو و مروارید و پریسا و پونه و یگانه .اتاق کوچیک بود و همه چفت چفت بودیم.پریسا که از اول با موبایلش کار میکرد منم با مروارید و پونه با یگانه حرف میزد.

مروارید:چه خبر از درس ها؟

_مثل همیشه.

_یعنی عالی.!

_نمیشه گفت عالی چه خبر از دانشگاه.امید به پزشک شدن خوبه؟

_تیام تو نمیتونی درک کمی چون اصلا از زیست خوشت نمیومده.سال دیگه که پیش دانشگاهی هستی و سال بعدش میری دانشگاه ..و میخوای مهندسی بخونی....تو عاشق ریاضی هستی همونقدر که من هستم.

_درسته.

_حالا تو میخوای چی بخونی؟

_عمران.

_فردوسی دیگه نه؟

_اگه قبول بشم .

_که میشی.

پونه برگشت/

_کی میخواد بره دانشگاه فردوسی؟

مروارید:>تیام اگه قبول بشه عمرانشو.

_پارسا هم میخواد برای برق برای فوق لیسانسش بره فردوسی.

****

صبح با صدای هستی از خواب بلند شدیم.

_پاشین دخترا ظهر شد.

اولین نفر من بودم چشامو باز کردم.

بلوز مشکی پوشیده بود و موهای فرشو باز گذاشته بود اولین بار بود سر لخت میدیمش.

بلند گفتم:سلام ...صبح به بخیر.

_علیک سلام خانمی.صبح خیز ترین ادم.

و لگد ارامی به پای پونه زد و گفت:پاشو دختر دیر شد.

پونه چششو باز کرد و گفت:مامان ول کن اول صبحی.

هستی به من نگاه کرد و گفت:یکم از ادب پارسا وپژمان به این نرفته.

پژمان بچشوهمراه هستی فرستاده بود تا به حرم ببردش و 2شنبه برمیگشت.

بلند شدم .نگاهی در اینه کردم موهام دورم ریخته بود و هنوز حالت لختشو گرفته بود.

هستی:چه موهایی به به.

با کلیپس بستم و گفتم:ممنون.

شالو و مانتومو سرم و تنم کردم و به سمت دستشویی رفتم صورتم رو شستم وقتی از خواب بلند میشدم به طرز عجیبی سفید میشدم که خودم دلیلشو نمیدونستم .بقیه کم کم بیدار شدند و همگی صبحونه مفصلی خوردیم.

فرهاد دیشب دیر وقت اومده بودکه سر سفره گفت:اقا پارسا اقا امیر نمیخوایند سری به بیرون بزنید؟

امیر:بدم نمیاد.

پس بعد صبحونه همگی حاضر شین.

پارسا:کجا؟

_گشت و گذار.

مروارید:مارو نمیبرید؟

فرهاد:شما که اصلیه اید.

همگی از عمه سمیرا و فرزاد و مروارید و مهدی و منو و فرهاد و پارسا و پونه و پریسا و امیر و یگانه اماده شدیم.

کلا 2تا ماشین بود چون تهرانیا ماشیناشونو نیاورده بودند.

 

 

 

منو و فرهاد و یگانه با ماشین مهدی و مروارید رفتیم.

عمه سمیرا و فرزاد با ماشین خودشون و

بقیه با ماشین امیر که از تهران اورده بود.

صبح تا حالا طرقبه شاندیز نرفته بودم.

خیلی با صفا بود و هوا خنک.ناهارم رفتیم یک رستوران معروف تو شاندیز و شیشلیک خوردیم.عصر هم به شهربازی رفتیم.خیلی خوش گذشت ولی پریسا بیش از حد ترسو بود و هر وسیله ای رو سوار نمیشد.

شب هم پیتزا خوردیم و برگشتیم خونه عزیز.

وقتی رسیدیم .عمه گفت:همه زود خوشگل کنن بیان اتاق بغلی.مامان یک دامن کوتاه با جوراب شلواری و بلوز قهوه ای سوخته چسب اورده بود.

رفتیم به اتاق عمه اهنگ گذاشت و برخلاف فکرم اولین نفری که رفت پونه بود خودشو با هر چیزی وفق میده.شاید شخصیتش با اون چیزی که من فکر میکردم فرق داشت.شاید اون دختره مهربون نبود.باید کمی باهاش صمیمی میشدم.

نمیدونم چرا عمه اهنگ گذاشت و مقصودش از اینکار بود در هرصورت هر چه قدر اصرار کردن من نرفتم.

شب هم اونجا خوابیدیم.

مروارید اینا شب رفتن خونشون و من کنار پونه خوابیدم.

پونه:چه قدر از اینکه چند نفری کنارهم بخوابیم خوشم میاد اونم روی زمین.

_چه جالب.

_خیلی باحاله به ادم یک حس باحال دست میده.

_نمیدونم.

_تیام....میدونستی که میخوای با پارسا ازدواج کنی یعنی باید ..

چرخیدم سمتش. دلم بی خودی تیر کش کشید.

_چی؟

_میدونم همه میدونن غیر تو و پارسا....همه غیر عروس و دوماد تو چند اینده احتمالا کوروش خان رسمی بهتون اعلام میکنه...

خیره تو چشاش بودم.

_هی دختر چرا مثل میت شدی؟

_دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:چی؟

_خودم شنیدم.مامان بابای منو ومامان بابای تو و عزیز و کوروش خان داشتن حرف میزدن.

نفس سختی کشیدم.

_داری دروغ میگی.

_متاسفانه راسته و اجباری.

_چرا اجباری.

_چون فکر میکنن به درد هم میخورین.

_نه نمیخوریم....من...من مدرسه دارم من هنوز سومم...نمیشه یعنی نمیتونم ازدواج کنم....من اونو نمیشناسم ...اخلاقشو...وای خدایا...میدونم باید متقاعد شون کنم.

_نمیتونی

_اخه برای چی؟

_کوروش خان کلمه ای از دهنش در بیاد تو برو نیست عوض بشو هم نیست.

بازومو گرفت.

_خدابزرگه.

سرمو تکون دادم و گفتم:وقتی فرهاد گفت فکر کردم الکیه وقتی مروارید گفت فکر کردم الکیه...حرفهای مامان وبابا الکیه ...ولی حالا تو..

ناخوداگاه اشکم دراومد.دستم به سمت چشمم رفت پاکش کردم.

پونه:شاید قسمتته.

_نه کاری که انسانها بانیش باشن قسمت نیست.

_تیام تو که اینجوری نبودی.

صدای یگانه با ختده اومد:بخوابین خوابم میاد.

چشامو بستم وقتی گریه میکنم زود خوابم میبره.

صبح سریع رفتیم خونه خودمون لباسای مدرسمو پوشیدم و رفتم مدرسه.

بازم دیر رسیدم.راهرو رو با دو رفتم و تقه ای به در زدم.

_بفرمایید.

_سلام اقا.

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:دیره.

_ببخشید.

_1 منفی انضباطی میگیری.

تا اومدم بشینم.

_خانم شکیبا بفرمایید پای تخته.

_چشم.

با هول رفتم تو این 2 روز هیچی نخونده بودم.

3 تا سوال داد و فقط تونستم 2 تاشو حل کنم.

باز هم منفی گرفتم.وقتی نشستم سوگل از پشت اتودشو فرو کرد تو پام.

کمی چرخیدم سمتش.

_چرا دیر اومدی.

_زنگ تفریح برات میگم.

زنگ خورد و همه ریختن سرم منم قضیه رو براشون گفتم و ناخواد اگاه قضیه ازدواج از دهنم افتاد بیرون.دیوونه ها به جای دلداری دادن میخندیدن.

 

 

قسمت 12.

 

 

زنگ اخر عربی داشتیم و طبق معمول چند دقیقه زود میومد همه سرجاها نشستیم .همین که وارد شد سلام بلند گفت و چند نفر از بچه ها جوابشو دادند.برگه ها رو در اورد و مشغول دادن اونها به بچه شد.تا نمرمو دیدم میخواستم جیغ بزنم 15 از یک امتحان به اون اسونی ....چرا بد دادم....گند زدم...چرخیدم سمت سوگل چشاش قرمز شده بود فهمیدم میخواد گریه کنه.

_سوگل!

سرشو چرخوند به سمتم:بله؟

_چند شدی؟

_13.

ناخود اگاه اشکام سرازیر شد.

سوگل گفت:تو که خوب شدی چرا گریه میکنی.

صبا با طعنه گفت:شب امتحان درس بخونید تا اینجوری نشه.

گفتم:ما میخونیم.

درس داده شد احساس میکردم از صبا متنفرم و اگه روزی کشتن کسی اشکال نداشته باشه و من هم قلب نداشته باشم اولین نفر صباست که کشته میشه.

وسط های زنگ باران رو صدا کردند به دفتر.تا اخر زنگ نیومد وقتی رفتیم تو حیاط دیدم نشسته داره گریه میکنه رفتم کنارش.شیدا و سوگل عجله داشتن و زود رفتن.

_چیزی شده؟

باران بغلم کرد با تمام وجودش فشارم میداد حس کردم عضلاتم داره تیر میشه.مهره های کمرم درد گرفته بود ولی چیزی نگفتم.

_باران بگو چی شده؟

_ح...حـــــــــــــــسام.

_حسام چی؟

_بیمارستان.

دوباره شروع کرد به گریه کردن.

_اروم باش عزیزم چیزی نشده زود خوب میشه

_بهم نمیگن چش شده؟!

_خب شاید.

_تصادف کرده.....حتی اسم بیمارستان هم نگفتن.

باران بلند شد و گفت:طلسم شده مطمئنم.

_باران چرا چرت و پرت میگی.

از در مدرسه اومدم بیرون طبق معمول راهمو گرفتم که برم که ماشینی برام بوق زد.

چرخیدم راننده رو ندیدم فکر کنم چشام ضعیف شده و به عینک نیاز باشه.

راننده وقتی دید نشناختمش از ماشینش بیرون اومد..عینکشو از روی چشاش برداشت.مهدی بود ولی اون اینجا چیکار میکرد.به سمتش رفتم.

_سلام.

_سلام بشین بریم.

_بریم تو یک خونه تنگ و تاریک.....کجا میخوای بری...خونه عزیز دیگه.

_برای چی؟

چپ چپ نگاهم کرد و سوار ماشینش شد به پنجره کوبیدم.

پایین نداد از همون پشت پنجره گفتم:بدون شوخی.

نگام نکرد رفتم سوار شدم.

_افرین دختر خوب.

راه افتاد سمت خونه عزیز در بین راه گفت:تیام میخوام جدی باهات حرف بزنم.

_مگه قبلا به حالت شوخی باهم حرف میزدیم.

_دوست دارم.

_چی؟

چشام 4 تا خوبه 100 تا شد.

مهدی چی میگفت اون یک دبیر فیزیک بد اخلاق یا 30 سال سن بود..اون از من متنفر بود.حالا....

_وقتی شنیدم تو میخوای با اون پسره ازدواج کنی.

_کدوم پسره؟

داد زد:وسط حرفم نپر تیام.....تو بخوای یا نخوای باید با اون ازدواج کنی...ولی عشق من چی میشه .من....من تورو از صمیم قلب دوست دارم حتی از عشق فرهادبه مروارید بیشتر..فرهاد قدرتشو داشت به همه گفت عاشقه ولی من...تیام به خدا دوست دارم هرچی بخوای بهت میدم....پول،خونه،جون،همه چی عشقم..

سعی کردم خندمو نگه دارم ولی نمیشد تو این مواقع بد جور خندم میگرفت.لبمو گاز گرفتم.

مهدی:راستش ...مامانت گفت برای فردا درس داری و قطعا نمیای ولی من گفتم راضیت میکنم و اومدم...رو حرفام فکر کن ..دیگه خسته شدم هروقت تو بگی میام جلو...که ...که ببرمت...

رفتیم خونه عزیز هیچ کس غیر خودشون و خونواده ما و عمواینا نبود..همه یا حرم بودن یا بیرون بعد از غذا از مروارید خواستم برسونم.

وقتی رسیدم خونه تلفن در حال زنگ زدن بود سریع برش داشتم.

_بله!

_منزل اقای شکیبا.

_بله بفرمایید.

_سلام دخترم ...محبی هستم.

_به جا نمیارم.

_مادرتون نیستن.

_نه ببخشید.

_برای امر خیر تماس گرفتم.

_بعدا تماس بگیری ببخشید.

_خب میتونم ازتون چند تا سوال بپرسم.

_بفرمایید.

_قدتون؟

_قد مگه مربوط به زندگیه؟؟؟1.70

_وزنتون؟

_خانم محترم من قصد ازدواج ندارم.

_حالا بگو دخترم تو این چیزا رو نمیفهمی.

_60.

_افرین دوباره زنگ میزنم خدانگهدار.

به حق چیزای نشندیده و تازه دیده.

 

فصل 2_قسمت 11

امیر روی مبل رو به روییم نشسته بود.و با دست بهم اشاره میکرد.

_بله؟

باسر اشاره کرد برم پیشش.نگاهی به اطراف کردم همینم مونده برم پیش اون.دوباره گفتم:کارتون؟

اخم با نمکی کرد و گفت:بیا اینجا.

سرمو چرخوندم به سمت پریسا .نشسته بود روی صندلی کنار پارسا و بهش خیره بود.چه زوج عشقولانه ای میشدند.پس این وسط منو چرا میخواستن به بیخ این پسر ببندن.

پریسا میوه ای از روی میز برداشت و به سمت پارسا گرفت به سختی تونستم لبخنونی کنم.

_میخوری عزیزم(شایدم عشقم)

پارسا لبخندی ساختگی میزنه و میگه: نه ممنون.

پریسا به پونه اشاره میکنه و میگه:چرا ناراحته.؟؟؟؟

پارسا نگاهی به پونه میکنه و میگه:نمیدونم.

پریسا:وای که چه قدر هوا سرد شده تو سردت نیست.

پارسا بلند میشه و میگه:نه و به سمت اشپزخونه میره.همین که اون میره پریسا خیره به من میمونه.

سفره شام انداخته شد و همه خوردیم البته زحمت سفره چیدن به گردن منو و مروارید بود که وسطاش یگانه هم به کمکمون اومد.

خدایا این دختر چرا اینقدر خوشگل بود مخصوصا چشاش.

چشمهای سبز تیرش مثل تیله بود و مهم تر اخلاقش بود.باخودم گفتم اگه این که چشاش سبزه با پارسا که چشاش عسلیه ازدواج کنن بچون خوشگل میشه مخصوصا چشاش.

شب هم مامان خواست اونجا بمونیم .رختخواب ها رو انداختیم و همه دختر ها به یک اتاق رفتیم.

منو و مروارید و پریسا و پونه و یگانه .اتاق کوچیک بود و همه چفت چفت بودیم.پریسا که از اول با موبایلش کار میکرد منم با مروارید و پونه با یگانه حرف میزد.

مروارید:چه خبر از درس ها؟

_مثل همیشه.

_یعنی عالی.!

_نمیشه گفت عالی چه خبر از دانشگاه.امید به پزشک شدن خوبه؟

_تیام تو نمیتونی درک کمی چون اصلا از زیست خوشت نمیومده.سال دیگه که پیش دانشگاهی هستی و سال بعدش میری دانشگاه ..و میخوای مهندسی بخونی....تو عاشق ریاضی هستی همونقدر که من هستم.

_درسته.

_حالا تو میخوای چی بخونی؟

_عمران.

_فردوسی دیگه نه؟

_اگه قبول بشم .

_که میشی.

پونه برگشت/

_کی میخواد بره دانشگاه فردوسی؟

مروارید:>تیام اگه قبول بشه عمرانشو.

_پارسا هم میخواد برای برق برای فوق لیسانسش بره فردوسی.

****

صبح با صدای هستی از خواب بلند شدیم.

_پاشین دخترا ظهر شد.

اولین نفر من بودم چشامو باز کردم.

بلوز مشکی پوشیده بود و موهای فرشو باز گذاشته بود اولین بار بود سر لخت میدیمش.

بلند گفتم:سلام ...صبح به بخیر.

_علیک سلام خانمی.صبح خیز ترین ادم.

و لگد ارامی به پای پونه زد و گفت:پاشو دختر دیر شد.

پونه چششو باز کرد و گفت:مامان ول کن اول صبحی.

هستی به من نگاه کرد و گفت:یکم از ادب پارسا وپژمان به این نرفته.

پژمان بچشوهمراه هستی فرستاده بود تا به حرم ببردش و 2شنبه برمیگشت.

بلند شدم .نگاهی در اینه کردم موهام دورم ریخته بود و هنوز حالت لختشو گرفته بود.

هستی:چه موهایی به به.

با کلیپس بستم و گفتم:ممنون.

شالو و مانتومو سرم و تنم کردم و به سمت دستشویی رفتم صورتم رو شستم وقتی از خواب بلند میشدم به طرز عجیبی سفید میشدم که خودم دلیلشو نمیدونستم .بقیه کم کم بیدار شدند و همگی صبحونه مفصلی خوردیم.

فرهاد دیشب دیر وقت اومده بودکه سر سفره گفت:اقا پارسا اقا امیر نمیخوایند سری به بیرون بزنید؟

امیر:بدم نمیاد.

پس بعد صبحونه همگی حاضر شین.

پارسا:کجا؟

_گشت و گذار.

مروارید:مارو نمیبرید؟

فرهاد:شما که اصلیه اید.

همگی از عمه سمیرا و فرزاد و مروارید و مهدی و منو و فرهاد و پارسا و پونه و پریسا و امیر و یگانه اماده شدیم.

کلا 2تا ماشین بود چون تهرانیا ماشیناشونو نیاورده بودند.

 

 

 

منو و فرهاد و یگانه با ماشین مهدی و مروارید رفتیم.

عمه سمیرا و فرزاد با ماشین خودشون و

بقیه با ماشین امیر که از تهران اورده بود.

صبح تا حالا طرقبه شاندیز نرفته بودم.

خیلی با صفا بود و هوا خنک.ناهارم رفتیم یک رستوران معروف تو شاندیز و شیشلیک خوردیم.عصر هم به شهربازی رفتیم.خیلی خوش گذشت ولی پریسا بیش از حد ترسو بود و هر وسیله ای رو سوار نمیشد.

شب هم پیتزا خوردیم و برگشتیم خونه عزیز.

وقتی رسیدیم .عمه گفت:همه زود خوشگل کنن بیان اتاق بغلی.مامان یک دامن کوتاه با جوراب شلواری و بلوز قهوه ای سوخته چسب اورده بود.

رفتیم به اتاق عمه اهنگ گذاشت و برخلاف فکرم اولین نفری که رفت پونه بود خودشو با هر چیزی وفق میده.شاید شخصیتش با اون چیزی که من فکر میکردم فرق داشت.شاید اون دختره مهربون نبود.باید کمی باهاش صمیمی میشدم.

نمیدونم چرا عمه اهنگ گذاشت و مقصودش از اینکار بود در هرصورت هر چه قدر اصرار کردن من نرفتم.

شب هم اونجا خوابیدیم.

مروارید اینا شب رفتن خونشون و من کنار پونه خوابیدم.

پونه:چه قدر از اینکه چند نفری کنارهم بخوابیم خوشم میاد اونم روی زمین.

_چه جالب.

_خیلی باحاله به ادم یک حس باحال دست میده.

_نمیدونم.

_تیام....میدونستی که میخوای با پارسا ازدواج کنی یعنی باید ..

چرخیدم سمتش. دلم بی خودی تیر کش کشید.

_چی؟

_میدونم همه میدونن غیر تو و پارسا....همه غیر عروس و دوماد تو چند اینده احتمالا کوروش خان رسمی بهتون اعلام میکنه...

خیره تو چشاش بودم.

_هی دختر چرا مثل میت شدی؟

_دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:چی؟

_خودم شنیدم.مامان بابای منو ومامان بابای تو و عزیز و کوروش خان داشتن حرف میزدن.

نفس سختی کشیدم.

_داری دروغ میگی.

_متاسفانه راسته و اجباری.

_چرا اجباری.

_چون فکر میکنن به درد هم میخورین.

_نه نمیخوریم....من...من مدرسه دارم من هنوز سومم...نمیشه یعنی نمیتونم ازدواج کنم....من اونو نمیشناسم ...اخلاقشو...وای خدایا...میدونم باید متقاعد شون کنم.

_نمیتونی

_اخه برای چی؟

_کوروش خان کلمه ای از دهنش در بیاد تو برو نیست عوض بشو هم نیست.

بازومو گرفت.

_خدابزرگه.

سرمو تکون دادم و گفتم:وقتی فرهاد گفت فکر کردم الکیه وقتی مروارید گفت فکر کردم الکیه...حرفهای مامان وبابا الکیه ...ولی حالا تو..

ناخوداگاه اشکم دراومد.دستم به سمت چشمم رفت پاکش کردم.

پونه:شاید قسمتته.

_نه کاری که انسانها بانیش باشن قسمت نیست.

_تیام تو که اینجوری نبودی.

صدای یگانه با ختده اومد:بخوابین خوابم میاد.

چشامو بستم وقتی گریه میکنم زود خوابم میبره.

صبح سریع رفتیم خونه خودمون لباسای مدرسمو پوشیدم و رفتم مدرسه.

بازم دیر رسیدم.راهرو رو با دو رفتم و تقه ای به در زدم.

_بفرمایید.

_سلام اقا.

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:دیره.

_ببخشید.

_1 منفی انضباطی میگیری.

تا اومدم بشینم.

_خانم شکیبا بفرمایید پای تخته.

_چشم.

با هول رفتم تو این 2 روز هیچی نخونده بودم.

3 تا سوال داد و فقط تونستم 2 تاشو حل کنم.

باز هم منفی گرفتم.وقتی نشستم سوگل از پشت اتودشو فرو کرد تو پام.

کمی چرخیدم سمتش.

_چرا دیر اومدی.

_زنگ تفریح برات میگم.

زنگ خورد و همه ریختن سرم منم قضیه رو براشون گفتم و ناخواد اگاه قضیه ازدواج از دهنم افتاد بیرون.دیوونه ها به جای دلداری دادن میخندیدن.

 

 

قسمت 12.

 

 

زنگ اخر عربی داشتیم و طبق معمول چند دقیقه زود میومد همه سرجاها نشستیم .همین که وارد شد سلام بلند گفت و چند نفر از بچه ها جوابشو دادند.برگه ها رو در اورد و مشغول دادن اونها به بچه شد.تا نمرمو دیدم میخواستم جیغ بزنم 15 از یک امتحان به اون اسونی ....چرا بد دادم....گند زدم...چرخیدم سمت سوگل چشاش قرمز شده بود فهمیدم میخواد گریه کنه.

_سوگل!

سرشو چرخوند به سمتم:بله؟

_چند شدی؟

_13.

ناخود اگاه اشکام سرازیر شد.

سوگل گفت:تو که خوب شدی چرا گریه میکنی.

صبا با طعنه گفت:شب امتحان درس بخونید تا اینجوری نشه.

گفتم:ما میخونیم.

درس داده شد احساس میکردم از صبا متنفرم و اگه روزی کشتن کسی اشکال نداشته باشه و من هم قلب نداشته باشم اولین نفر صباست که کشته میشه.

وسط های زنگ باران رو صدا کردند به دفتر.تا اخر زنگ نیومد وقتی رفتیم تو حیاط دیدم نشسته داره گریه میکنه رفتم کنارش.شیدا و سوگل عجله داشتن و زود رفتن.

_چیزی شده؟

باران بغلم کرد با تمام وجودش فشارم میداد حس کردم عضلاتم داره تیر میشه.مهره های کمرم درد گرفته بود ولی چیزی نگفتم.

_باران بگو چی شده؟

_ح...حـــــــــــــــسام.

_حسام چی؟

_بیمارستان.

دوباره شروع کرد به گریه کردن.

_اروم باش عزیزم چیزی نشده زود خوب میشه

_بهم نمیگن چش شده؟!

_خب شاید.

_تصادف کرده.....حتی اسم بیمارستان هم نگفتن.

باران بلند شد و گفت:طلسم شده مطمئنم.

_باران چرا چرت و پرت میگی.

از در مدرسه اومدم بیرون طبق معمول راهمو گرفتم که برم که ماشینی برام بوق زد.

چرخیدم راننده رو ندیدم فکر کنم چشام ضعیف شده و به عینک نیاز باشه.

راننده وقتی دید نشناختمش از ماشینش بیرون اومد..عینکشو از روی چشاش برداشت.مهدی بود ولی اون اینجا چیکار میکرد.به سمتش رفتم.

_سلام.

_سلام بشین بریم.

_بریم تو یک خونه تنگ و تاریک.....کجا میخوای بری...خونه عزیز دیگه.

_برای چی؟

چپ چپ نگاهم کرد و سوار ماشینش شد به پنجره کوبیدم.

پایین نداد از همون پشت پنجره گفتم:بدون شوخی.

نگام نکرد رفتم سوار شدم.

_افرین دختر خوب.

راه افتاد سمت خونه عزیز در بین راه گفت:تیام میخوام جدی باهات حرف بزنم.

_مگه قبلا به حالت شوخی باهم حرف میزدیم.

_دوست دارم.

_چی؟

چشام 4 تا خوبه 100 تا شد.

مهدی چی میگفت اون یک دبیر فیزیک بد اخلاق یا 30 سال سن بود..اون از من متنفر بود.حالا....

_وقتی شنیدم تو میخوای با اون پسره ازدواج کنی.

_کدوم پسره؟

داد زد:وسط حرفم نپر تیام.....تو بخوای یا نخوای باید با اون ازدواج کنی...ولی عشق من چی میشه .من....من تورو از صمیم قلب دوست دارم حتی از عشق فرهادبه مروارید بیشتر..فرهاد قدرتشو داشت به همه گفت عاشقه ولی من...تیام به خدا دوست دارم هرچی بخوای بهت میدم....پول،خونه،جون،همه چی عشقم..

سعی کردم خندمو نگه دارم ولی نمیشد تو این مواقع بد جور خندم میگرفت.لبمو گاز گرفتم.

مهدی:راستش ...مامانت گفت برای فردا درس داری و قطعا نمیای ولی من گفتم راضیت میکنم و اومدم...رو حرفام فکر کن ..دیگه خسته شدم هروقت تو بگی میام جلو...که ...که ببرمت...

رفتیم خونه عزیز هیچ کس غیر خودشون و خونواده ما و عمواینا نبود..همه یا حرم بودن یا بیرون بعد از غذا از مروارید خواستم برسونم.

وقتی رسیدم خونه تلفن در حال زنگ زدن بود سریع برش داشتم.

_بله!

_منزل اقای شکیبا.

_بله بفرمایید.

_سلام دخترم ...محبی هستم.

_به جا نمیارم.

_مادرتون نیستن.

_نه ببخشید.

_برای امر خیر تماس گرفتم.

_بعدا تماس بگیری ببخشید.

_خب میتونم ازتون چند تا سوال بپرسم.

_بفرمایید.

_قدتون؟

_قد مگه مربوط به زندگیه؟؟؟1.70

_وزنتون؟

_خانم محترم من قصد ازدواج ندارم.

_حالا بگو دخترم تو این چیزا رو نمیفهمی.

_60.

_افرین دوباره زنگ میزنم خدانگهدار.

به حق چیزای نشندیده و تازه دیده.

رفتم داخل اتاقم که درس بخونم دوباره صدای تلفن اومد

 

به سمت تلفن رفتم.

_بله!

_الو ..تیام مادر کجا رفتی یکباره حسابی ناراحتم کردی؟چرا اینقدر بی خبر؟از دست عزیز خسته شدی.

_الهی من فداتون بشم...

_خدا نکنه مادر.

_عزیز فردا درس دارم...نمیدونید تو این مدت که برای شما مهمون اومده من چه قدر از درسام عقب افتادم...

_عقب افتادی؟توکه هرروز میری مدرسه ..طفلک مروارید بعضی روزها به خاطر من نمیره.

_منظورم اینه نمره هام داره کم میشه..بعدشم مروارید دانشجو.

_اوا خاک به سرم برو پس درس بخون ..خانم مهندس شی .

_کاری ندارین؟

_نه دخترم خداحافظ.

_خداحافظ.

تلفونو گذاشتم لباسامو دراوردم و مشغول درس خوندن شدم....اونقدر از درسام عقب افتاده بودم که خودمم فکرشو نمیکردم...با صدای در به خودم اومدم یک نگاه به ساعت کردم 9 شب بود...بلند شدم کش و قوسی(غوسی) به بدنم دادم و رفتم سمت در..مامان اومد تو مثل همیشه سلام یادش رفت.

_چه پسرخوبی بود....با ادب...مهربون....یا دین.....خوشگل...خوش اندام..خوش تیپ...چه خونواده ای پولدار..اوه

_سلام.

بابا جواب داد:سلام تیام بابا نمیای کمک؟

بسته ای رو که دست بابا بود گرفتم و گذاشتم روی مبل.

مامان:دیدی میگه 4 تا خونه تو تهران دارن.

با فرهاد هم سلام کردم و اونم نشست روی مبل ولی بلافاصله بلند شد و رفت به اشپزخونه.پارچ رو سر کشید.

مامان ادامه داد:یکیش که ماله خودشونه.یکیش ماله پسر بزرگه یکیش ماله پسر کوچیکه..اون یکی هم که اجاره.

نشستم کنار مامان و گفتم:درباره ی چی حرف میزنید؟

_واه مادر؟تو تازه میگی لیلی زن بود یا مرد؟

لبخند زدم مامان انچنان با غیض میگفت که ادم خندش میگرفت.

_شایان اقا و همسرش هستی خانم و بچه هاشو میگم.پسرکوچیکش یک تیکه جواهر.میگن همین کوچیکه یک خونه تو بالا شهر تهرون با یک لامبورگینی..مینی نمیدونم از اونا داره.

فرهاد گفت:لامبورگینی مامان

مامان پشت چشم نازک کرد و گفت:همون...نمیدونی چه پسری بود تیام..اقا...یعنی خوشبخنی با اون 200 درصد تضمین شده است.به فرهاد نگاه کردم...توی نگاهش چیزه عجیبی بود

 

 

قسمت13

بی توجه به حرفهای مامان به اتاق رفتم و خوابیدم.

صبح در مدرسه.باران غایب بود و من رفتم کنار شیدا نشستم.سوگل کیفشو بغل کرده بود و گفت:چرا بارانی نیومده؟

شیدا:زنگ تفریح اول بریم بهش زنگ بزنیم.ببینیم چرا نیومده.

صبا که سرشو باکتابش گرم کرده بود ولی به حرفهای ماگوش میداد گفت:اینم سواله خب بدبخت شکست عشقی خورده.

صبا اینو گفت و زد زیر خنده.نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که سوگل گفت:صبا خانم هر وقت ازت نظر خواستن نظر بده.

صبا با تمسخر به سوگل نگاه کردو روشو کرد اونطرف.

زنگ که خورد شیدا کارت تلفونشو برداشت و به سمت تلفن عمومی داخل مدرسمون رفتیم.صبا وقتی داشت از کنارمون رد میشد گفت:اخی چه دوست های نگرانی...بهش بگین اشکال نداره ...همه شکست میخورن.برگشتم بد بهش نگاه کردم

 

 

گفت:ویـــــــــــــــــــی ترسیدم

 

 

ترسیدم دختر و دوباره خندید.به مویایلش تلفن خونه و هرجاکه زنگ زدیم جواب نداد ناامید برگشتیم به کلاس.سوگل گفت:نکنه حسام چیزیش شده بعد.

شیدا:اره ممکنه.

_بچه ها خدانکنه.

شیدا سرماخوردگی شدید گرفته بود و مدام سرفه میکرد به خاطرهمین گفت من برم سرجام بشینم تا از اون بیماری نگیرم.اون زنگ فیزیک داشتیم.وارد شد کیفشو انداخت روی میز و با چشم های ابیش کلاس رو گذروند و سریع گفت:شکیبا.

بلند شدم نگام کرد و گفت:خوبه بشین.

بچه ها زدن زیر خنده دلیل کارشو نفهمیدم.

صبا ازپشت به شونم زد و گفت:بدجور دیوونته.

گفتم:توهم بدجور حسودیت میشه.

_کی من؟

جوابشو ندادم.

درس داد و چندتا سوال حل کرد زنگ بعدم پرسش داشتیم.زنگ اخرم ادبیات داشتیم و بعدش من رفتم خونه.

وقتی در خونه رو باز کردم دیدم زن عمو خونمونه.رفتم داخل.

_سلام پری خانم.

_علیک سلام دخترم خوبی؟

_مرسی

همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم.

مامان که فهمید من تعجب کردم گفت:پری اومده بگه برای عزیز تولد بگیریم میخواد خودشیرینی کنه.

زن عمو این حرف رو به شوخی گرفت و گفت:نه والا.میدونی که 2ابان تولد عزیزه خواستم حالا که همه مهموناش هم هستن مهمونی بگیریم.خوبه؟

_به نظرمن که عالیه عزیز حتما خوشحال میشه.

پری خانم خنده بانمکی کرد و گفت:به نظرم همه پولامونو روی هم بزاریم یک چیزخوب بخریم.

مامان گفت:نه هرکس یک چیز کوچیک بخره خوبه.

پری خانم حرفی نزد و رفت از خونه بیرون البته بعد از خداحافظی.

لباسامو عوض کردم که مامانم صدام کرد.فرهاد دانشگاه و باباهم سرکار بود.رفتم داخل اشپزخونه مامان روی زمین نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد.

زمین اشپزخونمون موکت بود .منم نشستم.

مامان همونطور که خیار رو ریز میکرد گفت:«همین هستی خانم اینا...وای تیام نمیدونی چه قدر پولدارن...مهربون...وای یعنی یک بار اتفاقی چشمم خورد به کیفش ..پر طلا و تراول...خلاصه نمیدونی دختر...گفتم بهت چندتا خونه دارت تو تهران...وای ماشیناشون.»

طفلک مامان چون اولا مادیات رو میدید.دومافکر میکرد من نمیدونم اینا رو تعریف میکنه تا دل منو ببره ولی ای کاش مامان میفهمید که من مثل خودش ظاهر بین نیستم.کاش میفهمید که من غیر درس دوست ندارم به چیز دیگه ای فکر کنم.

مامان دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:میشنوی چی میگم؟

_اره اره.

_الان چی گفتم؟

_این اخریه رو نفهمیدم.

_میگم عروس اولشون اینقدر خوشبخته یعنی یک خانم به تمام معنا..داره ریز خروار ها پول زندگی میکنه.

_خوشبحالش.

_راستی همین هستی خودش که خیلی جوون بوده ازدواج کرده...پس حتما عروس جوون میخواد.

یک حالتی شبیه بغض تو گلوم بود یعنی مامان اینقدر زود ازم خسته شده بود..حتی نتونستم حرفی بزنم سریع بلندشدم و رفتم به اتاقم.نشستم گوشه اتاق.من میخواستم تو یک دانشگاه خوب قبول شم.

 

 

من برای خودم ارزوهایی داشتم نمیخواستم زود عروس بشم ولی مامان...

صدای زنگ اومد.چند دقیقه بعدشم صدای مامان.

_تیام...بارانه دوستت.

سریع بلند شدم و رفتم سمت حیاط.

باران به دیوار تکیه داد صورتش مثل گچ شده بود....مانتو سورمه ای به تن داشت که خاکی بود.

با خنده محزونی گفت:نمیای استقبال مهمونت؟

کفشامو که جلوی در بود پام کردم و رفتم طرفش.اولش تو چشام نگاه کرد و گفت:خوبی؟

انگار اونم توی گلوش بغض داشت چون اروم و با فاصله میگفت.

منم اروم گفت:باران!

توچشاش خیره شدم و تو یک حرکت کشیدمش تو بغلم.انگار نیاز داشت چون زد زیر گریه.

_تیام بمیره الهی چرا گریه میکنی؟

_خدا نکنه.

_چی شده؟

_حسام...حسام رفته تو کما.

_چی؟

باران محکم تر فشارم داد و گفت:احتما خوب شدنش 1 به 100.تیام حالا من چیکار کنم؟من بدون اون نمیتونم.

_چرا میتونی.تو باید عشقتو محکم نگهداری تا ..تا اونم زنده بمونه.پ

_تیام مامان باباش اخلاقشون با من بد شده.همش منو تقصیر کار میدونن مگه من چیکار کردمم.

_باران..عزیزم اوناهم حالشون الان مثل تو خرابه ..اعصابشون داغونه نمیدوونن چی میگن ولی وقتی حال حسام خوب بشه میبینی حال اوناهم خوب میشه.

باران ازم فاصله گرفت چشاش قرمز شده بود.

_بیا تو

_نه ببخشید بد موقع سر ظهرمزاحم شدم مامان اینا رفتن تهران منم بعد بیمارستان اومدم پیشت..سنگین شده بودم.

_الان لاغر شدی؟

_اره والا.

بوسم کرد و گفت:اوه اوه ساعت 3 من برم.

_واستا باهم تاهار بخوریم.

_ناهار تخوردین هنوز الهی بمیرم ببخشید .بای.

_خداحافظ.

باران رفت.ناهارمو که خوردم خوابیدم و با صدای فرهاد که مشغول خندیدن و دست زدن بود بلند شدم.

سریع از اتاق رفتم بیرون تا ببینم چی شده .

فرهاد جلوی تلویزیون لم داده بود و داشت فوتبال میدید.

_چه خبرته؟

_سلام خانوم کوچولو

_سلام.

_بیا بشین پبش برادر.

نشستم کنار فرهاد که منو کشید تو بغلش.

_حالت خوبه؟

_از همیشه خوب تر.

صاف نشستم سرجام و گفتم:مروارید رو دیدی؟

_از کجا فهمیدی؟

_ضایع است برادر من.

_مامان چیزی بهت گفته؟

_درباره چی؟

_ازدواج و پارسا و ..

_اره از پولداریشون گفت.

_تیام..میخوام یک چیزه جدی بهت بگم.

سرمو تکون دادم

_من همیشه پشتتم..حتی اگه این ازدواج زورکی صورت گرفت بدون من اینجام....تیام.نترس باشه.

_یعنی اینقدر جدیه؟

_از این جدی تر.

اب دهنمو قورت دادم باورم نمیشد.

_حالا برو درس بخون.

به اطاعت حرفش رفتم توی اتاق.با اینکه از روی کتاب میخوندم ولی هیچی حالیم نمیشد

 

 

2 زنگ حسابان داشتیم که خدارو شکر .زنگ اول درس داد و زنگ دوم هم سوال حل کردیم .2 زنگ به خوبی گذشت ولی شیدا خیلی ناراحت بود نمیدونم داشت مسخره بازی درمیاورد یا نه.اخه 2 بار همسر اقای یوسفی زنگ زد.شیداهم که مثلا یک زمانی عاشق این معلم بوده حرص میخورد.

بعد از اینکه زنگ دوم خورد .شیدا کتابشو بست و نفسشو با صدا بیرون داد به طوری که اقای یوسفس شنید و گفت:«خانم نیک خواه به نظر خیلی خسته شدین»

شیدا با پررویی گفت:همیشه سر زنگهای شما خسته میشم.»

یوسفی وسایلشو توی کیفش جا داد و گفت:زورتون که نکردن میتونین کلاستون رو عوض کنید.

شیدا که حرصی شده بود گفت:الان هم فقط به خاطر دوستام تو این کلاسم.

یوسفی سرشو با خنده تکون داد و از کلاس رفت بیرون.شیدا که لجش دراومده بود گفت:مرتیکه بیشعور.

سوگل که از خنده لبشو گاز میگرفت گفت:شیدا خجالت بکش.

شیدا:مرتیکه یک پاش لب گوره اومده گرفته...هرو هر هم پای تلفن میخنده.

سوگل با شیطنت گفت:1 پاش لبه گوره شاید زنش با 1 پا هم بتونه کار کنه.

نگاهم به سمت باران کشیده شد به یک جا خیره بود و هرچند گاهی لبخند های تلخی میزد.سوگل و شیدا هم انگار متوجه او شدند.شیدا بر شانه اش زد و گفت:باران خوبی؟

باران سرش را به سمت شیدا چوخوند و گفت:اره.

سوگل:حال حسام چطوره؟

باران که به سختی حرف میزد و انگار سختش بود کلمه کلمه گفت:اون...اونم ....خوبه...مثل من...مثل الان من........حِ....حسام.

شیدا دست در کیفش کرد و یک شکلات به سمت باران گرفت و گفت:بیا بخور حالت خوب میشه.

باران با عصبانیت به سمت شیدا چرخید و گفت:میگم خوبم.انگار نمیفهمی.

زنگ تفریح خورد.خدارو شکر هر 3تامون حال باران رو میفهمیدیم و درک میکردیم.

زنگ بعد ادبیات داشتیم.معلم که وارد شد.سریع نشست پشت میز به قول شیدا انگار الان میز رو ازش میگیرن.

دبیر گفت:کسی شعری چیزی داره که بخونه.

باران دستشو بالا کرد.

دبیر که تعجب کرده بود گفت:خانم بهادری بفرمایید.

شیدا ایستاد ابتدا نفس عمیقی کشید کلاس رو نگاه گذرایی کرد و گفت:

بغض چه بی رحمانه گلویم را می فشارد

انگار هیچ احساسی درونش نیست

ولی این اشتباه است

قانون عاشقی ،اشک امیخته به بغض است نه بغض خشک

چند صباحی است که بغض های من خشک میشوند

اشکهایم نمیریزد

چه بی رحمانه عشقم را ربودند

اشک های خوش خیال

اشک هایم را بازگردانید به من.

قول میدهم ترکش نکنم

دستش را ول نکنم

نامش را حفظ کنم

رنگ چشمهایش را به خاطر بسپارم و

گرمی اغوشش را از یاد نبرم

خدابا میخواهمش

چیز زیادی از شعرش نفهیمدیم چون توی چشاش خیره بودم ..فقط فهمیدم که باران یک عاشق واقعی.تاحالا عشق رو درک نکرده بودم ولی الان...

دبیر با کنایه گفت:انگار عاشقی دختر.

هیچکس چیزی نگفت نگاه ها روی باران ثابت ماند.

باران از سکو پایین امد و بر جایش نشست سرش را روی میز گذاشت و با صدای بلند گریه میکرد و دستش را بر میز میکوبید.

قسمت 14

شیدا دست هاشو دور شونه های باران گره داد و زیر گوشش چیزی گفت

رفیعی دبیر ادبیات گقت:برید بیرون خانم بهادری.

شیدا اجازه گرفت و هردو از کلاس خارج شدند.

کلاس ساکت شد و رفیعی درس داد.

اونروز هم تموم شد و من پیاده رفتم خونه.امروزم دنبال یک اتفاق غیر منتظره بودم یک روز عمه خونمون بود یک روز پری خانم یک روز مهدی اومد دنبالم.راستی مهدی اون با من شوخی کرد یا راست گفت.

در خونه رو که بستم یک لحظه یاد باران افتادم طفلک کسی که خیلی دوست داری تا مرز از دست دادنش بری.

 

کفش های عزیز رو دیدم.تعجب کردم عزیز که مهمون داره چرا اومده اینجا

 

 

رفتم داخل.عزیز با دیدنم بلند شد و مثل همیشه بغلم کرد.

_سلام عزیزجون

_سلام دختر خوشگلم خوبی مادر؟

_ممنون شما خوبید؟

_ادم نوه ی گلشو ببینه و خوب نباشه.

مامان عزیز را دعوت به نشستن کرد عزیزنشست و من کنار پاش روی زمین نشستم .

عزیزلبخند بزرگی روی لباش بود

گفتم:مگه مهمون نداشتین .

_چرا مادر میخوام درباره ی یک مسئله مهم باهات صحبت کنم.

توی دلم صلوات میفرستادم که مسئله اردواج نباشه.اگه عزیز هم این رو بگه دیگه همه چی تمومه

عزیز یک نگاه به مامان کرد .

مامان جلو تر اومد انگار عزیز میخواست تنها نباشه.

عزیز گفت:تیام جان.هستی خانم و کوروش خان تورو برای پارسا خواستگاری کردن؟

احساس کردم قلبم افتاد نفسم بالا نمیومد.

عزیز ادامه داد:هستی خانم که پیش نهاد داد گفتم تیام میخواد درس بخونه و موفق شه و اینده بسازه.ولی وقتی کوروش خان گفت دیگه نتونستم بگم نه.

_یعنی ایندم تباه شد.

مامان گفت:اِ...پی میگی تیام..ایندت درست شد.به معنای واقعی خوشبخت میشی.

گفتم:چرا همه میخوان این پسررو به من قالب کنن مگه من چیکار کردم.

مامان:چون تو دختر خوبی هستی اخلاق داری..

_مگه فقط من خوبم.چرا اخه.

عزیز:چه دختر بهتر از تو توی فامیل هست.

بدون فکر گفتم:مرواید.

_پس برادرت چی...ها؟

بدو رفتم به سمت اتاقم.

مامان با صدای بلند گفت:امشب قرار گذاشتیم برین اونجا باهم حرف بزنید.

عزیز به اتاقم اومد نشست کنارم مقنعه امو دراورد و دست کرد لای موهای مشکی بلند و لختم و گفت:عزیز قربونت بره اگه این 1 درصد برای تو بد بود من اجازه نمیدادم.من میشناسمشون.پسره...خونوادش والا به خدا خوبن

 

 

گفتم:عزیز من که نمیگم بدن من میگم میخوام درس بخونم.

_خوده پسره تحصیل کرده است با هم دیگه اصلا درس بخونید مطمئن باش میزاره درس بخونی.

_عزیز مگه زوره من نمیخوام.

_حالا منم نمیگم بیاید عقد کنید یک مدت کوچیک نامزدیت اگه از هم خوشتون نیومد که هیچی اگه هم اومد که مبارک باشه.

_عزیز به درسام لطمه میخوره.

عزیز به شوخی دلمو بیشگون گرفت و گفت:نمیخوره ناز نکن تیامی که من ناز بلد نیستم بکشم حالا لباساتو عوض کن تا عزیز غذاتو بیاره.

عزیز رفت بیرون ایستادم جلوی اینه کوچیک و شکسته ام.رنگم سفید شده بود .اخه من اگه نخوام شوهر کنم باید کیو ببینم...خودمو دلداری دادم و گفتم:تیام نترس اولا که فرهاد همیشه پشتته دوما ازدواج یک راه بازگشتیم داره به نام طلاق اگه بابا اینجا بود میگفت:نگاه ادم های مطلقه چی یاد بچه ها میدن.

یک نفس عمیق کشیدم.تیام تو باید مقاوم باشی درسته این واقعیته یک فیلم نیست......در باز شد عزیز اومد تو مامانم پشت سرش اومد عزیز سینی رو روی زمین گذاشت و گفت:توکه لباساتو عوض نکردی دختر.

مانتومو از تنم دراوردم و نشستم کنار عزیز مامان رفت سراغ کمدم گفتم:مامان چیکار میکنید؟

_دارم لباسای امشبتو اماده میکنم.

_مامان!

_جانم؟؟

_من امشب اونجا نمیام.

عزیز اخمی بهم کرد و گفت:تیام عزیز رو ناراحت نکن.

غذامو خوردم و عزیز و مامان هم رفتن توی هال خوابیدن بابا هم اون چند روز اضافه کاری بود .فرهاد هم یا فوتبال بود یا دانشگاه.

کتابامو باز کردم ولی هیچی توی مغزم نمی رفت خوابمم نمیومد میخواستم سرمو بکوبونم به دیوار که اونم نمیشد.

ساعت 6 بعداز ظهر بود که حاضر شدیم.یک مانتو سرمه ای رنگ با شلوار لی و یک شال ابی نفتی تو اینه به خودم نگاه کردم صورتم مثل ماست شده بود حالم اصلا خوب نبود.

وقتی رسیدیم اولین نفری که به سمتم اومد هستی خانم بود منو در اغوش گرفت و گفت:چطوری دخترم؟

نمیتونستم جوابشو بدم حتی یک لبخند ساختگی نفر دوم هم کوروش خان بود ...هرچی سعی کردم نمیشد احساس کردم دارم بالا میارم.با همه سر سری سلام کردم وقتی به مروارید رسیدم خودمو توی بغلش انداختم تعادلمو از دست داده بودم.مروارید بردم به اشپزخونه مهدی اونحا بود برخلاف همیشه که بهم تیکه مینداخت گفت:چی شده تیام؟خوبی؟

سرمو با دستم گرفتم و گفتم:اره خوبم فقط یک لیوان اب میدی.

مهدی از جا پرید در یخچال رو باز کرد و اب ریخت برام و به دستم داد ..اب رو یکسره خوردم

 

 

قسمت 15

همون موقع کوروش خان گفت:تیام خانم تشریف بیارید.

نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه کردن به مهدی به هال رفتم.کنار پونه جا بود رفتم نشستم و سرمو انداختم پایین .

هستی خانم گفت:با اجازه کوروش خان و محترم خانم(عزیز) ما تیام خانم رو برای پارسا جان خواستگاری کردیم و جواب +بوده خدا رو شکر حالا در این شب میخوایم این دوتا جوون باز هم باهم صحبت کنند من که مطمئنم و یقین دارم که این دو خوش بخت میشن. در ضمن طبق حرف شایان اقا فعلا یک نامزدی یا محرمیت ساده ...بعدا مجلس.

همه دست زدن نگام روی پریسا افتاد که با خشم به من نگاه میکرد یک چیزی گفت ولی من چون خیلی لبخونیم بد بود نفهمیدم..

به امیر نگاه کردم ساکت به زمین خیره بود انگار این مجلس براش مهم نبود

برای چی مهم باشه.

کوروش گفت:تیام خانم نمیخواید بریدحرف بزنید پارسا جان منتظره.پارسا!قیافش خوب یادم نمونده بود بلند شده بود و ایستاده بود خنده عصبی منم بلند شدم و به سمت اتاق عزیز راه افتادم اونم دنبالم اومد وارد اتاق شد و درو بست نشستم روی صندلی پشت میز خیاطی اونم نشست روی گوشه تخت.

به دیوار خیره بود ..بهش نگاه کردم ببینم چه شکلی واقعا خوشگله یا نه..

چشاش عسلی درشت بود...عسلی هم شد رنگ چشن باید ابی باشه....ولی واقعا به صورت گندمیش میومد.بینی صافی داشت لبای نه کوچیک نه بزرگ ولی در کل جذاب بود .

نگاهشو ازدیوار گرفت و گفت:نمیدونم این فکر رو کی(چی کسی )توی کله کی؟و برای چی انداخته من داشتم زندگیمو میکردم ..منو چه به ازدواج مامانم پیله شد که برو زن بگیر اونم کی تو؟که از همه لحاظ با من فرق میکنی..در ضمن من نمیخوام ازادی هامو از دست بدم....اصلا باورم

اومد ادامه بده که پریدم وسط حرفش:هی اقا پارسا..پارسا دیگه نه؟

اخماش بیشتر رفت توهم ...

گفتم:منم نمیخوام و نمیخواستم تو این سن ازدواج کنم منم ارزوهای بزرگ تو زندگیم دارم اگه هم بخوام ازدواج کنم با کسی میکنم که در شانم باشه...

بهم خیره شد..

_خب؟

_خب نداره..فکر نکن من از خدا خواسته اینجا اومدم..من درسمو ایندمو خراب نمیکنم و ازدواج نمیکنم....ولی انگار مادرت و مادرم حوصلشون از ما سررفته

 

 

از جا بلند شد و گفت:خب ما حرفامونو زدیم ...

با منگی نگاهش میکردم که نگاهشو ازم گرفت و گفت:میگیم نه دیگه.

چه خوش خیال بود این پسر .چیزی نگفتم و بلند شدم اول اون رفت بیرون منم بعدش اومدم بیرون.همه با خوشحالی نگام میکردن ولی نگاه پریسا خیلی عذاب اور بود جلوتر از همه ایستاده بود وقتی پارسا به وسط جمعیت رفت و سر و صداها اوج گرفت پریسا دستمو گرفت و کشید به سمت همون اتاقی که توش حرف میزدیم.

بردم توی اتاق و درو بست.اب دهنشو قورت داد معلوم بود عصبیه..

اروم گفتم:چیزی شده پریسا جون؟

_چی میخواستی بشه داری عشقمو ازم میگری.

_عشقت؟

سرشو با یکی از دستاش گرفت و گفت:تیام خانم 2 روزه اومدی تپل رو میبری؟

_پریسا من واقعا نمیفهمم تو چی میگی

_نمیفهمی؟حالیت میکنم .

شونه هامو گرفت و منو انداخت روی تخت با چشم های بهت زده نگاهش میکردم.

دماغشو بالا کشید انگار میخواست گریه کنه اونقدر گریه کرده بودم و دیده بودم که تشخیص گریه دیگران سخت نبود.

پریسا:من عاشق پارسام..عاشق که نه دیوونه تو تهران به مامانش گفتم ولی اون قبول نمیکرد میگفت...میگفت تو معقول پارسا ی من نیستی.

دماغشو دوباره کشید بالا.

گفتم:ولی به نظرم تو از منم بهتری

_دروغ میگی.؟

_برای چی باید دروغ بگم شاید دلیل دیگه ای داشته که تورو نپذیرفتن.

صدای مردانه ای از بیرون اومد

_تیام جان عزیزم بیا بریم.

درو باز کردم دنبال صاحب صدا گشتم ..فرهاد بود که کنار اشپزخونه ایستاده بود و با مروارید حرف میزدم رفتم جلوتر و گفتم:چه میکنید 2 کبوتر عاشق.

مروارید سرخ و سفید شد و گفت:مگه ادم با پسر عموش حرف میزنه اشکال داره؟

فرهاد اخماشو به حالت مسخره ای توهم کرد و گفت:مری من یک پسر عمو سادم.

خندم گرفت و گفتم:قربون خلاصه کردنتن فری.

مروارید گفت:به پسرعموی من نگو فری ادم یاد یک چیز دیگه میوفته.

گفتم:فرنگیس؟؟؟

مروارید:نه خیر

مامان از اونورداد زد:فرهاد تورو گفتم صداش کنی حالا خودت داری حرف میزنی.

یک خداحافظی سرسرکی کردیم و رفتیم به خونه.

فردا 5 شنبه بود و چون شنبه یک امتحان مهم داشتیم مدرسه نرفتم و کل 5 شنبه رو درس خوندم.

 

 

ساعت 6 از خواب بلند شدم اولین کار یک نگاه تو اینه بود چشام پف کرده بود و موهام وز وزی بود..2تا انگشتمو کردم لابه لای موهام و سرمو به این ور و اونور کج میکردم.با صدای بابا که صدام میکرد از جلوی اینه کنار اومدم.بابا روی مبل نشسته بود و داشت اون موقع صبح تلویزیون میدید.

_سلام بابا صبح به خیر.

_صبح شماهم به خیر...بدو لباساتو بپوش دیر شد.

_شما منو میرسونید؟

_نه دختر بدو

_پس چرا این موقع بیدارین؟

_مگه هرکی سر صبح بیدار باشه میخواد تورو برسونه.

گفتم:نه ولی اگه بابای مهربونم باشه این کارو میکنه.

_میخوایم بامادرت بریم بیرون.

به سمت اشپزخونه رفتم ...شیر رو باز کردم و ابی به صورتم ریختم اب سرد بود و لرزه به تنم انداخت.سریع به سمت اتاقم رفتم مانتو و شلوار و مقنعه امو سرم کردم و کیفمو روی دوشم(شونم) انداختم و از اتاق خارج شدم دم اولین پله نشستم و کفشای ادیداس تقلبیمو پام کردم...بندشو که پاپیون زدم گفتم:کاری ندارید بابا؟

_نه به سلامت

توی حیاط یک لحظه ایستادم یک نفس عمیق کشیدم و رفتم بیرون .چه حس خوبی داشتم امروز رفتم روی لبه جدول.بزار یکم به چیزایی فکرکنم که تا به حال بهش فکر نکردم .خب ................مهدی یعنی اون منو دوست داره ولی اون که همیشه دلش برای نیش و کنایه زدن به من پره ...محاله منو دوست داشته باشه ....ولی رفتار پریروزش چی....مهدی 30 سالشه و من 17 ساله..حتی اگه منو دوست داشته باشه چه فایده ..الان که یک ازدواج اجباری بعدشم مهر طلاق...وای تیام چطوری داری میگی طلاق...مو به تن ادم سیخ میشه از تفکراتم غصم گرفت چه راحت بدبخت شدم....پس از خیر مهدی و فکرش بگذریم کی با یک زن مطلقه ازدواج میکنه اخه....خب پریسا ..اگه پریسا واقعا اون پسره رو دوست داره چرا تا به حال کاری نکرده.حداقل منو از بدبختی که میتونست نجات بده ...ای کاش بتونم در این مورد با پریسا حرف بزنم و بگم که با هستی خانم حرف بزنه.

اینم که حل شد مسئله بعدی هم که این پسره .. که اونقدر دربارش فکر کردم که مغزم سوت کشیده.

_سلام خانم شکیبا

سرمو اوردم بالا .

 

 

قسمت 16

اقاس افشار بود دبیر فیزیک دیگه اون عینک گنده ته استکانی روی صورتش نبود.چشمای ابیش توی صورتش میدرخشید چون اصلاح کرده بود و صورتش برق میزد.زیر ابروهای پر پشتشم برداشته بود و صورتش به کلی عوض شده بود ...وقتی دید متعجب نگاهش میکنم گفت:چیزی شده خانم شکیبا؟

_نه نه سلام....ببخشید.

وارد حیاط مدرسه شد و گفت:خواستم شما اولین نفری باشید که منو با این ریخت و قیافه میبینید.

هیچی نگفتم و تا دم دفتر باهاش رفتم و بعد رفتم کلاس.الان مطمئن بودم اگه صبا جای من بود اونقدر خود شیرینی میکرد که افشار ازش امتحان نگیره ولی من...!

همه بچه ها نشسته بودن .شیدا و باران مشغول پچ پچ بودن و سوگل هم سرش توی کتاب بود چرخیدم به سمتشون

_بچه ها!

باران:جـــــــــــــــان؟

_میخوام یک مسئله خصوصی بهتون بگم.

هرسه تا شون نزدیک تر اومدن توی چشمهای همشون یک چیزی بود گفتم:ازدواج من با اون پسرک ...تقریبا ..درست شد.

شیدا داد زد:بابا مبارکه!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم:چی؟بدبختیم.

باران:چی میگی دختر من اینقدر دوست داشتم جای تو باشم

گفتم:که با پارسا ازدواج کنی؟

_که با حسام ازدواج کنم.

در باز شد و افشار وارد شد ...سریع برگه ها را پخش کرد و گفت:

امتحان سخته..زمانش کمه.....تاریخ یادتون نره 20 ابان.....کلاس سوم 4.....نام من هم ارشام افشار...اسم خودتونم یادتون نره.

امتحان شروع شد خدارا شکر از همون چیزهایی اورده بود که من خونده بودم.

اون روز تموم شد ..زنگ اخر که خورد همه کیفامونو برداشتیم و به دم در رفتیم.باران میگفت حال حسام بهتر شده و به بخش اومده الانم داره میره بیمارستان...صدای بوق اشنایی اومد صدای ماشینمون بود ..اونطرف خیابون پارک بود و بابا با خنده نگام میکرد خجالت میکشیدم که اونا اونجا ایستادن و من داشتم حرف میزدم ...سریع رفتم طرفشون.

_سلام ببخشید حواسم نبود.

فرهاد با شوخی گفت:این دوستای ناباب تو رو اینجوری کردن.

گفتم:نه که دوستای خودت خیلی درستن...حالا کجا میریم؟

فرهاد:به دیار عشق.

_خونه عمو اینا.

فرهاد:خونه اونا برای چی؟

_عشق اونجاست که.مروارید جون/

فرهاد محکم به پام زد .

گفتم:پس کجا میریم خونه عزیزجون؟

مامان:بله میریم همونجا.

_مامان من نمیام اصلا حوصله ندارم منو میرسونید خونه.

بابا محکم گفت:تیام ما باید بریم اونجا.

سرمو به شیشه تکیه دادم و چشامو بستم به معنای واقعی نمیخواستم بیام.

با ترمز چشامو باز کردم فکر کنم تو این چند دقیقه خوابیده بودم...پیاده شدیم و تا به خونه عزیز برسیم..صد بار نزدیک بود بیوفتم.

در که باز شد اینبار علاوه بر عزیز و عمه اینا و عمو اینا ..هستی و شایان هم ایستاده بودند همراه پونه

 

 

بعد از سلام و احوال پرسی همیشگی با فامیل های نزدیک....هستی جلو اومد و منو بغل کرد و گفت:چه طوری دخترم؟

_ممنون خوبم شما خوبید؟

_عروس به این خوبی دارم برای چی بد باشم تازه پسرم خوشبحت شده.

با شنیدن اسم پسرم نگاهم به سمت بقیه کشیده شد.پریسا و امیر و پارسا روی یک مبل به همین ترتیب نشسته بودند و کپ میزدند.

هستی:شنیدم امروز امتحان داشتین خوب دادی عزیزم؟

_بله اسون بود.

_اسون نبوده عزیزم تو زرنگی.

_نظر لطفتونه.

_گلم با من اینجوری حرف نزن حس میکنم 7 تن غریبم.

منظورشو نفهمیدم وفقط سرمو تکون دادم .

اومد چیزی بگه که پونه که کمی دورتر ایستاده بود گفت:مامان ماهم ادمیم.

هستی:ادم این دختر که نه این فرشته رو میبینه دست و پاشو گم میکنه.

به سمت پونه رفتم منو بغل کرد چه نرم بود بوسه ای به گونم زد و گفت:تیام جون واقعا خوشحالم که تو عضوی از ما شدی.

_هنوز که چیزی معلوم نیست.

_چیزی معلوم نیست؟چی میگی مامان همه چیز رو بریده و دوخته.

لبخند تلخی زدم و گفتم:برادرتون چیزی نگفتن؟

ابروهاشو توهم فرو برد و گفت:برادرم؟!!!!!!

_اقا پارسا.

بی اختیار خندید و نیشگونی ازم گرفت و گفت:اون که یک کلمه هم چیزی نگفت.

از کنار پونه اومدم اونطرف اقا شایان بود پدر پارسا.

_سلام.

_سلام دخترم.......خوبی ان شاالله؟

_بله ممنون.

دستشو به سمتم گرفت .کمی با خودم فکر کردم اون الان نا محرمم بود پس نباید بهش دست میداد.

خودش که انگار فهمیده بود گفت:ببخشید .

از جلوم کنار رفت فکر کنن ناراحت شد.

عمه سمیرا از توی اشپزخونه داد زد:دخترا بیان کمک.

 

نگاهم توی نگاه عمه افتاد منظورش با من بود.به سمت اشپزخونه رفتم و کمک کردم به عمه و پری خانم و مروارید .

 

 

قسمت 17

هم مرغ بود همه ماهی و برنج و 2 نوع سالاد که عمه تازه درست کردنشو یاد گرفته بود

پری خانم گفت:سمیرا جان اقا سهیل (عموم)کو؟چند روزه نیست؟

_رفته شمال.

_شمال؟شمال چه خبره؟

_هیچی باز با مامان زدن به سر و کله هم.

مروارید گفت:برای چی دعوا کردن.

_عزیز گفته باید دوماد شی همین یگانه خوبه بیا باهاش ازدواج کن.وقتی از یگانه پرسیدن گفته نه نمیخوام ازدواج کنم.

عزیز گفت:بدویین دخترا مردیم از گرسنگی.

منو و مروارید سفره رو انداختیم و ظرفا رو چیندیم چون تعداد زیاد بود مجبور بودیم روی زمین غذا بخوریم.

همه نشسته بودن و من توی اشپزخونه بودم که عزیز گفت:تیام جان قوربونت برم همون اب رو از توی یخچال بیارم.

شیشه اب رو برداشتم وبه پذیرایی رفتم.شیشه رو به عزیز دادم و متوجه شدم که هیچ جا سفره خالی نیست...حتی مامان هم سعی در کوچیک کردن جا برای نشستن من نداشت...فرهاد خودشو کنار کشید و خواست من برم کنارش که هستی خانم گفت:

_تیام جان بیا پیش پارسا جا هست.

نگاهم به اون سمت کشید شد.اندازه ی من جا بود ولی اگه میشستم باید بهم میچسبیدیم گفتم:جاتون تنگ میشه همین جا میشینم.

هستی خودش را کنار کشید و بر پای پارسا زد و گفت:برو اونور پسر.

نگاهی به مامان کردم که با لبخند به من خیره بود رفتم طرفش و با فاصله ازش نشستم.همه تا اون لحظه ساکت بودند که امیر(برادر پریسا،پسر عمو پارسا) گفت:هستی خانم از شما بعیده؟

هستی با صدایی که شبیه جیغ بود گفت:چی بعیده؟

_اینکه دختر و پسر نامحرم رو کنار هم میشونید اینا محرم که نیستن.

هستی زیر چشمی ما رو نگاه کرد و گفت:خب نامزد که هستن.

مامان از اونطرف سفره گفت:اصلا فردا عقد میکنن چطوره؟

نگاهم ایستاد روی صورت مامان همه تعجب کرده بودند هم عزیزجون همه بابا هم فرهاد هم کوروش خان و حتی هستی خانم.

فرهادبا تته پته گفت:مامان چی ........ داری......... میگ....ین؟

هستی خانم گفت:منم با زری خانم موافقم فردا خوبه.

گفتم:میتونم یک چیزی بگم؟

کوروش خان سرشو تکون داد و گفت:بله بفرمایید دخترم.

_به نظر من بعد مدرسه ها چون الان هم من از درس میوفتم هم ایشون از دانشگاه...الان بدترین زمانه بعد اسم هم که بره تو شناسنامه من سال دیگه که مهمه نمیتونم ثبت نام کنم.

همه به من خیره بودن و انگار داشتن فکر میکردن که پارسا روی پاش نشست و گفت:اره منم موافقم الان بدترین زمانه ممکنه.

هستی خانم که انگار کر بود و حرف های ما رو نشنید گفت:همین که گفتم فردا عقد میکنید..

عمو گفت:من نمیخوام دخالت کنم ولی محضری رو میشناسم که اگه بخواید الان اسمتونو تو شناسنامه نمینویسه اگه فقط اسم یک نفر باشه کافیه.

 

 

عمو هیچ وقت حرف نمیزنه حالا باید حرف بزنه سعی کردم بهش نگاه نکنم .ناهار در سکوت خورده شد و بعد ناهار هر کس به گوشه ای رفت منو و مرواریدم رفتیم که ظرف بشوریم.مسن تر ها هم رفتن بخوابن.بعد از ظرف شستن جوون ها رفتن توی هال نشستن اقایون خوابیدن و خانم ها هم مشغول گپ زدن بودن.

روی کناری ترین مبل نشسته بودم که پونه گفت:حوصله دارین بریم بیرون یک چرخی بزنیم؟

یگانه سرشو تکون داد و گفت:اصلا حسش نیست.

نگاه پونه روی مروارید افتاد..مروارید نگاهی به فرهاد و کرد و گفت:اره خوبه منم حوصلم سررفته.

فرهاد:پس حاضر شین پاشو تیام.

نگاهی به ساعت کردم و گفتم:ساعت 4 و نیمه کجا میخواین برین؟

فرهاد:ساعت 5...5 و نیم غروبه .پاشو لوس نشو.

پونه با شیطنت گفت:از اقاشون اجازه میخواد.

میخواستم جیغ بکشم و سرمو بکوبونم به دیوار ..اون هیچکاره ی من بود فقط یک نفر که اسمش میاد تو شناسنامه و بعدشم من طلاق میگیرم.

فرهادبا لحن کوبنده ای گفت:«تا وقتی محرمش اینجا نشسته به اجازه هیچکس نیازی نیست»

پارسا از روی مبل بلند شد و همونطور که به سمت اتاق میرفت گفت:پس محارمش نزارن با کس دیگه ای محرم کنه.

فرهاد از جا پرید وگفت:باور کن اقا پارسا اگه اجبار نبود خواهرمو به دست هر کسی نمیسپردم.

پارساپوزخندی زد و گفت:ولی اگه خواهر من تو این شرایط قرار میگرفت عمرا میزاشتم که اینده یک پسر دیگه رو خراب کنه.

پونه انگار فهمید که پارسا خیلی عصبانی شده به خاطر همین به طرف اتاق هولش داد.مروارید نزدیک فرهاد رفت و گفت:تو نباید با پارسا یکی به دو میکردی.

_فقط جوابشو دادم/

لبخندی از روی قدر دانی به فرهاد زدم و به اتاق رفتم برای تعویض لباس.

 

 

همگی حاضر شدند و دم در بودیم که امیر گفت:به نظر من 2 تا ماشین برنداریم.

مهدی گفت:ولی همه که تو یک ماشین جا نمیشیم.

امیر با چشم شمارشی کرد و گفت:اره پس دوتا برداریم.

من و فرهاد و مروارید با مهدی(برادر مروارید و پسر عموم) رفتیم. و بقیه هم با ماشین سانتافه امیر.

مهدی صدای اهنگ رو بلند کرده بود و همراه ان همخوانی میکرد.

مهدی ماشینش را از پارک دراورد اینه را تنظیم کرد و گفت:کجا ببریمشون فری؟

فرهاد:ببر طرقبه شاندیز دیگه(یک منطقه ییلاقی تو مشهد که بستتی داره غذا داره ...لواشک داره و خیلی جای باحالیه مخصوصا شباش)

مهدی با پوزخند گفت:شوخی نکن داداش...خب کجاش؟

_کافه گل رز(یک اسم کاملا خیالی و زایده ذهن من)

مهدی پاشو بیشتر روی گاز فشرد و گفت:ایول.

و با سرعت رفت ..هنوز خیلی نرفته بودیم که صدای گوشی مهدی بلند شد.

_بله؟

......

_کجایید شما؟

.........

_باشه منتظرم.

.........

_کی بیاد؟

...

_باشه باشه.

مروارید پرسید:کی بود؟

_امیر بود میگفت چه قدر تند میرید واستید ما بیایم.بعدشم گفت یکی از ماشین شما بیاد اینجا ما نزدیک بود راهو گم کنیم.

هر سه به فرهاد نگاه کردیم و گفت:از من نخواید که نمیرم...

به مروارید نگاه کردم و گفت:اِ به من چه.

هر سه با صدای بلند گفتن:تو برو تیام.

با غیظ گفتم:همینم مونده.

ماشین ترمز محکمی گرفت و ماشین امیر اینا کنار ما تر مز زد ..امیر از پشت فرمون پیاده شد و اومد به طرف ما.

_خب کی میره.

مهدی با سر به من اشاره کرد و گفت:تیام.

امیر لبخند کمرنگی زد و من پیاده شدم.

صندلی عقب توسط پونه و پریسا اشغال شده بود و انگار یگانه نیومده بود. پارسا هم پشت فرمون میشست و امیر به ماشین مهدی رفت.

در را باز کردم و نشستم و سلام سریعی به پونه و پریسا گفتم.

 

 

قسمت 18

مهدی دوباره گازش را گرفت و رفت ولی پارسابا سرعت کن میرفت.

پونه با لحن شیطنت امیزی گفت:داداش تند برو. نکنه میترسی؟

با اینکار انگار میخواست یا پارسا را به سخن وادار کند یا اورا جلوی من کوچیک کند تا از خود دفاع کند به هر حال میخواست او حرف بزند.

پارسا از اینه نگاهی به پونه کرد و چشم غره رفت و گفت:احتیاط شرطه عقله.

پونه گفت:البته اگه عقلی وجود داشته باشه.

پارسا:که وجود داره.

پریسا یک دفعگی گفت:فکر کنم گمشون کردیم. هز 4تا به اطراف نگاه کردیم اثری از اونا نبود.

پونه گفت:تیام جان زنگ بزن به داداشت ببین کجان.

_خودم بلدم ادرس میدم.

و با دست ماشین را هدایت کردم..درست بود پارسا حرفی نمیزد ولی مطابق حرف های من عمل میکرد.

انگار مهدی از ما زودتر رسیده بود .پارسا ماشین مهدی را پارک کرد و همراه ما پیاده شد.

پونه به پارسا گفت:چه احساسی داشتی با 3 تا حوریه فرشتی بودی؟

_مالک حرمسرا بودم.

نمبدونم منظورش از این حرف چی بود ولی پونه گفت:چه احساسی قشنگی!تو قلبت خونه کرده....

پونه میخواست به شعر ادامه بده که پارسا بازویش را کشید و در پند قدم از من عقب تر ایستادن و پارسا گفت:پونه جلواونا بهت یک چیزی میگم ها!

انگار برای پونه مهم نبود چون خنده ای سر داد و به کنار پریسا رفت.

فرهاد اینا تخت بزرگی گرفته بودند همه نشستیم.

پریسا کنار پارسانشست . برایم اصلا مهم نبود برعکس خیلی هم خوب بود.

فرهاد هم کنار مروارید نشسته بود و بی توجه به من در حال زدن حرف های عاشقانه بودند.

پونه که شیطنتش گل کرده بود گفت:برای چی اومدیم اینجا؟

مروارید گفت:برای دو گل نو شکفته.... و پس از مکثی گفت:اوا چرا گلامون پیش هم نیستن.

و با حیرت به ما نگاه کرد.

پونه گفت:از قدیم گفتم گل تو گلدون پاشو پارسا برو بشین.

پریسا با غیظ گفت:ول کنید تو رو خدا

درسته نمیخواستم کنار اون بشینم ولی پریسا حق دخالت در این مورد رو نداشت.

پونه با این جمله به سکوت تلخ جمع پایان داد و گفت:شکلاتی میخورم.

بر عکس رفتار خشکش در خانه الان انگار جمع در دست او بود.

مهدی بلند شد و گفت:باشه من میگیرم.بقیه؟

 

 

مروارید با دیدن برادرش برای خرید راحت گفت :میوه ای میخورم.

نگاه مهدی روی ممن ثابت ماند انگار منتظر جواب از من بود.بر خلاف پونه و مروارید که شوق و ذوق در صداشون بود گفتم:شکلاتی.

مهدی از بقیه هم پرسید و همراه پارسا و امیر و فرهاد برای خرید رفتن.

پونه نفسش را پر فشار بیرون داد و گفت:تیام جون بیا دیگه داداش من خجالت میکشه بیاد اونجا.

پریسا حرف برادرش در ظهر را تکرار کرد و گفت:هنوز که محرم نیستن.

مروارید جواب دندون شکنی داد و گفت:بهتون نمیخوره به این چیزا اهمیت بدین.

پریسا تکه ای از موهایش را که جلوی صورتش ریخته بود به پشت گوش داد وگفت:بچه ها شما نمیخواید عروس شید؟

لحنش برام عجیب بود ...خیلی صمیمی شده بود.

مروارید گفت:به نظر من هنوز زوده...چه خبره.

پریسا:خوبه دختر عموی خودت 17 سالگی داره عروس میشه

 

 

همه نگاه ها روی من چرخید انگار منتظر حرفی بودند که پونه گفت:پسر خوب داریم دختر خوب داریم چرا به هم نرسونیمشون.

نمیدونم حرف پونه دفاع از من بود یا تعریف از برادرش ولی لبخندی به رویش زدم .پریسا گفت:دختر خوب توی تهرون نبود؟

مروارید از لجاجت پریسا سر این قضیه خسته شد و با صدایی شبیه فریاد گفت::«خب شما باهاش ازدواج میکردی هنوزهم دیر نشده»

نگاه پریسا رنگ باخت ...ای کاش الان پریسا با داد میگفت اره میخوام و به سمت پارسا میرفت و دستشو میگرفت و میرفتن عقد ولی حیف که این جزخیالی باطل نبود.

پسر ها امدند بستنی ها رو گذاشتند و خودشون نشستن.خودمو به فرهاد نزدیک کردم.احساس بدی داشتم حس میکردم همه با من غریبن و فقط فرهاد ماله منه حس عجیب.فرهاد دستشو دور شونم حلقه کرد و طوری که بقیه نشون گفت:چیزی شده اباجی؟

سرمو از روی شونش برداشتم و گفتم:حالم بهم میخوره از اباجی نگو دیگه.

فرهاد خنده محوی کرد در محار کردن خنده هایش مثل من تبحر نداشت.

پونه امشب چیزیش میشد گفت:خب اقا پارسا تیام خانم که هیچ ذوقی برای فردا نداشت شما چطور؟

پارسا گفت:فردا چه خبره؟

پریسا :عقدتونه نا سلامتی.

پارسا چیزی نگفت...بدبختی را با تمام وجودم حس میکردم شب رفتیم خونه ولی صبح مامان نذاشت برم مدرسه برام شال سفید و چادر خریده بود صبح زود از خواب بیدار شدیم.

حال بدی داشتم چیزی بین ترس و غصه ....هیچکس حرف نمیزد همه در محضر حاضر بودند با دیدن پارسا رنگم مثل گچ سفید شد.چهره اش عجیب بهم استرس وار بود نشستم روی صندلی محضر دور تا دورم ایستاده بودند .عرق سردی کرده بودم عزیز زیر لب صلوات میفرستاد به هستی نگاه کردم از ته دل لبخند میزد نگاهم به دنبال پریسا گشت ولی پیداش نکردم.پونه میخندید ..چه قدر زود ...چه قدر بد....حتی اگر یک فیلم را روی دور تند میزدی انقدر سریع پیش نمیرفت.همه ایستاده بودند ..پیرمرد به جمع اعلام سکوت کرد ... و شروع به خواندن کرد از قرار معلوم مهریه ام 800 سکه بود چه زیاد!!!!!!!!!!!!!

برای بار سوم که خوانده شد نگاهی به چهره همه کردم و سر پایین انداختم سکوت کرده بود ...دستانم میلرزید ...چه حس بدی داشتم ارام گفتم:

بله!

حتی یادم رفت از بزرگتر ها احازه بگیرم ..دختر های فامیلمان که بیش از حد جوگیر بودند گفتند:داماد حلقه دستش کن زود زود هم بوسش کن.

پارسا جعبه ای دراورد و بازش کرد نگاهم روی انگشتر ثابت موند خیلی قشنگ بود .انگشتر رو بدون تماس دستش با دستم دستم کرد و بعد هم من حلقه رو از مامان گرفتم

 

 

انگشت های کشیده ای داشت .ولی من نتونستم اونقدر با دقت انجام بدم که دستم به دستش نخوره به هر حال خورد.دستش سرد بود سرد و بی روح انگار خون جریان نداشت...همه سکوت کرده بودند و به ما خیره بودند ..عزیز بلند گفت:مبارک باشه وبقیه شروع به دست زدن و هل کشیدن کردن.لبخند کمرنگی زدم نباید ماتم میگرفتم من که تنها نبودم فرهاد رو داشتم اون کمکم میکرد.

هستی سریع جلو اومد و منوبوسید و گفت:ما تو تهران رسم داریم اگه عروس از جای دیگه گرفتیم از ظهر تا شب اونا رو تنها بزاریم.

چه رسم مسخره ای .از این بدتر نمیشد ولی پارسا بی چون و چرا قبول کرد..همه به سمت ماشین ها رفتند دختر های فامیلمان بی نهایت جوگیر بودند و شعر های من دراوردی میخواندند و من تنها میخندیدم.از قرار معلوم پارسا ماشین امیر(پسر عمویش)را گرفته بود.سوار ماشین شدیم.پارسا بوقی زد و به سرعت به راه افتاد به صندلی تکیه دادم مامان چادر سفید را ازم گرفته بود و انقدر هول هولکی امده بودم که جلوی شالم بهم ریخته بود ..موهایم را تو دادم و شال را مرتب کردم و بعد شال را کمی عقب کشیدم که ریشه های مویم پنهان نبود.

پارسا با لحن محکمی گفت:«نمی پرسی کجا دارم میبرمت؟»

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:«کجا؟»

_اینقدر به من اطمینان داری که هر جا با من میای؟

در جایم صاف شدم ..چه پرو گفتم:

_از شما کاری برنمیاد.

ترمز محکمی کرد که قلبم از جا دراومد و جیغ خفیفی کشیدم.

پارسا گفت:هنوزم همیچین فکری میکنی؟

_این کار ها از دست هر دیوونه ای برمیاد.

کم نیاورد و با سرعت راند..خیابان خلوتی بود گفت:خیلی کارهای دیگه ای هم برمیاد...

با شک نگاهش کردم .کنار یک رستوارن ایستاد

 

 

 

چه قدرخوب گشنه ام هم بود.لبخندی غیر ارادی روی لب هایم نشست..کوبنده گفت:پیاده شو

.انگار دعوا داشت...پیاده شدم اینجا رو از کجا پیدا کرده بود...زودتر از من داخل رفت و روی صندلی پشت میزی نشست انگار جا غصب بود کنا رمیز ی که گروهی از دختران نشسته بودند نشستیم با دست گارسون رو صدا کرد و چشم از دختران میز بغلی برنمیداشت....یکی از دختران که متوجه نگاه او شده بود برایش چشمک زد ولی پارسا تنها خیره بود. گفتم:خب یکی از همونا رو میگرفتی منم بدبخت نمیکردی. پوزخندی زد و خودشو کمی جلو کشید و گفت:هه اونا در حد من نیستن. با این حرف یا میخواست بگه حد خودش بالاتره یا میخواست بگه تو حدت از اونا بالاتره. گارسون جلو اومد و گفت:سلام چی میل دارین؟ پارسا سریع گفت:4 سیخ شیشلیک . _نوشابه؟ _1 نوشابه یک دوغ. _سوپ؟ _2تا _سالاد؟

_2تا بدون پرسیدن از من جواب میداد انگار وجود من بی ارزش بود . خیره در چشمهایم شد..چشم های عسلیش عجیب استرس اور بود .گفت:میخوام درباره یک مسئله مهم باهات صحبت کنم. خودمو جمع و جور کردم و سرمو به علامت تایید تکون دادم همان موقع نوشابه ها روی میز گذاشته شد. پارسا گفت:نمیدونم شما از ازدواج با من چه فکری کردین ولی هر چی کردین از الان بگم یک خیال باطله...چون من حداکثر یک ماه بتونم شما رو تحمل کنم من زندگی ازادانه خودمو دارم و فکر میکنم شما در یک قفس بزرگ شدین..نمیدونم درک میکنید منظورمو یا نه...به هر حال کاخ ارزوهاتونو خراب کنید. _ارزو من طلاق گرفتن از شماست...دوست ندارم خرابش کنم. پارسا دستانش را در هم گره زد و گفت:پر حرف نبودید.

 

 

_برای گفتن حق پر حرفم. نیشخندی زد و به صندلی تکیه داد و گفت:پس 1 ماه؟ _بله یک ماه البته اگه بتونم تحمل کنم. غذا چینده شد خیره به دختران مشغول خوردن غذا شدیم. حتما دختران فکر میکردند من خواهرشم چون اگر نامزدش بودم چشمهاشو از کاسه در میاوردم

 

 

2 سیخ رو کامل خورد و من هنوز نصفه اولی بودم که گفت:سریع تر.

_دلم درد میگیره.

_در این زندگی کوتاه با من باید این درد ها رو تحمل کنی.

سرمو اوردم بالا.

_چرا بایددل درد تحمل کنم؟

انگار خودش فهمید و با سردرگرمی گفت:منظورم سریع بودنه..

ظرف رو کنار دادم و گفتم:نمیتونم.

سیخ دیگر را برداشت و مشغول خوردن شد و راست راست دختران را نگاه میکرد از این که تمام حواسش به ان حا بود کمی عصبی شدم و بر میز زدم و گفتم:درسته که عاقبت ادواج اجباری ما چیه ولی بهتره جلوی چشمهای (سکوت کردم)بگیرین.

خندش گرفت نمیدونم چرا...و گفت:نکنه حسودیت میشه؟

_کی ؟من؟هرگز.

سیخ را به تندی خورد و گفت:اگه دوست داری پاشو

با بلند شدن من تازه دختران توانستند چهره من را ببینند و من چهره واضح انها را.

3تا بودند اولی چشم های کشیده روشن با بینی عملی و گونه های قرمز و لبانی بزرگ و صورتی.زشت نبود ..به انهای دیگر دقت نکردم چون برایم مهم نبودند.بیرون رفتم و پارسا به دنبالم بیرون امد سوار ماشینش شدم و گقت:کجا ببرمت؟

_خونمون.

جوابی نداد و به زدن حرف های تکراری اش پرداخت:خواستم بگم اونا که ما رو به زور به ازدواج هم دراوردن باید کاری کنیم که به زور هم طلاقمون بدن.

کمی به سمتش چرخیدم و گفتم:چیکار؟

_خودمم درباره اش فکر نکردم..ولی شما فکر کنید.

_باشه.

 

سرعت گرفت و با ادرس پرسیدن منو رسوند بی خداحافظی پیاده شدم اون هم حرفی نزد وارد خانه که شدم هیچکس نبود ...به اتافم رفتم لباسهایم را عوض کردم و نشستم پای درس

 

 

هنوز لای کتابو باز نکرده بودم که صدای تلفن اومد.بی حوصله بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم.

_بله!

_سلام دخترکه کدوم گوری بودی امروز؟ سوگل بود مثل همیشه با لحن شاد و سر زنده.

_هی تیام کوشی؟

_همینجام.

_صبح کجا بودی؟

_محضر.

_مبارک باشه..خونه یا ماشین شایدم زمین هان؟

_شوهر.

سکوت کرد انگار شوکه شده بود منم سکوت کردم.اروم و شمرده شمرده گفت:چی ...گُ...ف.تی؟

_اسمم رفت تو شناسنامش قانون و شرعا شدم محرمش و زنش.

_چرت میگی تیام....اینجوری که مدرسه راهت نمیدن.؟

_نه ابروهامو برمیدارم نه اسم اون میاد تو شناسنامم تا این 2 سال اخر هم تموم شه.

باز هم سکوت کرد و گفت:مبارک باشه تیام ..واقعا خوشحال شدم.

_خبر بدبختی من خوشحالت کرد سوگل؟

_نه نه یعنی تو خوشبخت شدی نه بدبخت.

اهی کشیدم که فکر کنم سوگل نشنید و گفت:زنگ زدم بگم امتحان فردا لغوه الکی نخونی.البته تو که در هر شرایط خر میزنی.

_سوگل!

_جانم؟

_میخوام گریه کنم میخوام یکی رو بغل کنم و تو بغلش زار بزنم.

سوگل با خنده گفت:برو اقاتونو بغل کن و تو اغوشش زار بزن.

_سوگل من جدیم..

_منم سوگلم جدی.

باداد اسمشو گفتم و اونم فقط گفت:باشه باشه کاری باری؟

_سلامتی خانمی.

_بای هانی.

_خدانگهدار

چه قدر دلخوش بود چه قدر خوشحال بود از چی ناراحت باشه از خوشبختیش...کتابو بستم و روی زمین دراز کشیدم.به سقف خیره بودم یعنی الان من زنش بودم....یادمه توی دوران راهنمایی بچه ها سرشوخی با من داشتند که من چه طوری میخوام عروس شم و من میگقتم اول خودم باهاش اشنا باشم بعد خونوادم.میگفتم پسره باید چشمهاش ابی باشه ..قدبلند و خوش تیپ و مهربون که همش قربونم بره .ولی چی شد!!!!!!!!! درسته قیافش بد نیست ولی اخلاقش واضح میتونم بگم مزخرفه.با صدای در نیم خیز شدم....دوست نداشتم کسی خلوتمو بهم بزنه پس چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.در اتاق باز شدو صدای مامان پیچید تو گوشم:تیام خوابیدی ؟

حرفی نزدم مامان پتو رو از روی تختم برداشت و انداخت روم و اروم گفت:قربونت برم چه زود بزرگ شدی.نور افتاب دقیقا توی صورتم افتاده بود که چشامو باز کردم.نگاهی به ساعت کردم 6 صبح بود ولی نمیدونم افتاب از کجاش بود حاضر شدم و رفتم.

همین که داخل شدم..باران و سوگل و شیدا به سر و کولم پریدند.گفتم:اروم باشید الان همه میفهمن...

باران بوسه ای به گونم زد و گفت:مبـــارکه خانمی»

باران خوشحال بود از قرار معلوم حال حسام خیلی بهتر شده بود ...

باران:خب تعریف کن دیگه.

کل قضیه رو تعریف کردم..صبا که حرف های ما رو میشنید گاهی حرف هایی میزد که حس میکردم حسودیش میشه.

 

شیدا:حالا عکسه این شازده رو بیار.

_اقول نمیدم            اادامه دارد...                               اثر جدید شهروز براری صیقلانی در رمانکده و شهر کتاب

 

 

 

۰ نظر 08 Aban 98 ، 15:51
راحله نباتی