رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی
http://uppc.ir/do.php?img=13557

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه ادبی

رمان اندروید

رمان داستان کوتاه داستان بلند
اموزش نویسندگی
از نوشته های پیج های فعال دیگه هم کپی میکنم
از نوشته های شهروز صبقلانی ، از نوشته های خاله آذر از نوشته های دختر ترشیده و .....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
نویسندگان

نوجوانانی با سبک زندگی کره‌ای!

نوجوانانی با سبک زندگی کره‌ای!

۰ نظر 19 Esfand 00 ، 11:03
راحله نباتی

 

 
ممکنه که گریه هام آرایشم رو خراب کنه

 و   تمام چیزهایی که ازم گرفتی رو پاک کنه

 و اهمیتی نمیدم اگه زبیا به نظر نرسم

 چون
دخترهای بزرگ وقتی گریه میکنن که قلبشون شکسته باشه

 

  مدیریت پیج    ؛  نغمه ✍️     
 
 
 
۳ نظر 06 Khordad 00 ، 01:57
راحله نباتی

صدای قار قار عجیب کلاغ از وسط حیاط و کنار حوض به گوش های خانم اقا  سنگینی میکند ،  یعنی چخبر شده ؟  

۴ نظر 06 Khordad 00 ، 16:06
راحله نباتی

    چرا   یکی یکی از مطالب   رو  حذف می‌کنید   به قید فوریت؟  خب  از حالت انتشار عمومی خارج  کنید لطفا ولی  حذف کلی نکنید .  من حتی نمیدونم اون مطلب چی بوده  .      که دچار  سانسور شده .       من  که   مطلب خلاف شرع و عرف   انتشار نمیکنم .        نقد  سازنده و گفتگو   با  هموطن ها  برای رسیدن به تفاهم   و رفع   اشتباهات  احتمالی خودم   در  باورهای      شخصی ام  مگه  جرم هست؟   من  فرد  کامل و صاحب نظری نیستم .   در هرجوری اگر   صحبت به میان بیاد     تمام تلاشم  سر  یادگیری هست  و  هیچ نظری رو حذف  نمیکنم .    حتی اگر  بر علیه باورهای باشه ‌   .     خب  این چه وضعی هست .       من ابلاغیه  فتا   رو  مدتی پیش دریافت کردم   و رفتم و  تمامی موارد رو  لیست دارم   و برطرف گردم    و   الان میبینم هر روز  یکی دیگه از مطالبم حذف میشه به قید فوریت ‌   .    برای   بیان      و آزادی  بیان     نگرانم .        من که خودسانسوری میکنم    و چهل بار توی  آب    خرد و حکمت و عقل سلیم  غسل میدم مطالب رو    . پس  این دیکه  چه   کار   تندروانه  و   خودسری هست ‌    .   یعنی   مدیریت محیط بیان       پسورد  همه ما رو   در اختیار   فنا  گذاشته   تا بیاد به میل خودش   گشت و گذار کنه  توی محیط شخصی ؟     و به میل خود  حذف کنه؟    من  دیکه  از این محیط  میام  بیرون .     چون  دور از استاندارد های   جهان سومی هست ‌   .    حتی افغانستان  عزیز   سرعت اینترنت و پهنای باند بیشتری داره تا ما ‌  .   طرح صیانت؟ زکی ....‌      برای خودم متاسفم که به این نماینده های     بی  بخار     فعالین میکردم و رای جم میکردم  در مجلس ‌       . که   اینچنین   فرمایشی هستند .    خب   رد کردن خطوط قرمز  راحته .      ولی  ما  رعایت میکنیم   . ولی     شما فشار بیش از حد و ناجوانمردانه ای به وبلاگ  نویسا  میارید ‌   .    .    #ستاربهشتی   #خجالت

۲ نظر 14 Esfand 00 ، 12:53
راحله نباتی

پای گفتگو با شین براری پیرامون ادبیات داستانی فارسی و بین الملل  

۰ نظر 25 Aban 00 ، 21:49
راحله نباتی

داستان بانو عین | شبکه نویسندگان 

۰ نظر 18 Tir 00 ، 05:31
راحله نباتی

 

تقریباً همه مملکت مرا می شناسند اگر هم نگویم همه مردم لااقل همه جامعه ادبی مرا می‌شناسند. جایزه ای ترتیب داده اند به نام من و لوحش که به برندگان می‌دهند سردیس من است. تمام نویسندگان جوان از سرتاسر کشور همه ساله می نویسند و می کوشند تا برگزیده این جایزه شوند که بتوانند ۱۰ جلسه کلاس با من بگذرانند. چند سالی است که دیگر نمی نویسم از بیشتر فعالیت‌های شغلی ام فاصله گرفته ام و از میان تمام کارهایی که در دوران جوانی و و اوج شهرت می کردم به آموزش همین چند جوان پر از امید و آرزو انگیزه بسنده کرده ام. نور امیدی که در چشمانشان سوسو می زنند و تلاش و پیگیری هایشان برای نوشتن و نویسنده شدن را می ستایم .
دیگر حوصله جلسات نقد، جلسات ظرفیت سنجی دانشکده، تماس‌های تصویری با استادان دانشگاه های خارجه را ندارم. کرسی ام در دانشگاه را نیز به جوانی که سال ها در امر آموزش مرا یاری میداد سپردم. یک ماه بعد از اینکه بر کرسی من تکیه زد ازدواج کرد و من را هم به مراسم عروسی اش دعوت نمود. سالها دل در گروی دختری داشت که مشغول تحصیل ادبیات نمایشی در دانشکده خودمان بود. گویا خانواده دخترک شرط شغل و کار و درامد رسمی و ردیف حقوقی و بیمه با تمام مزایای گذاشته بودند .از این رو دستیاری من به کار جوانک نمی‌آمد و حدس میزنم در تمام لحظاتی که ورقه های دانشجویی هایم را تصحیح می کرد یا برایشان کلاس رفع اشکال برگزار می نمود آرزوی بازنشستگی مرا -اگر خیلی بخواهیم خوشبین باشیم -در سر می پروراند. الان که با خودم فکر می کنم به این نتیجه میرسم که ای کاش زودتر دست از دفتر و اتاقم در دانشگاه میکشیدم که هم آن جوان زودتر به مراد دلش می رسید، هم من زودتر به این روستا می آمدم .
اینجا برای خودم باغی دست و پا کرده ام. کلبه ای چوبی ساخته ام و این روزهای آخر را اینجا می گذراندم.اوایل خبرنگارها زیاد به اینجا می‌آمدند از کلبهام و از محوطه باغ عکس و فیلم می‌گرفتند و سوالات مختلف می پرسیدند. روزنامه ها و مجلات انباشته شده بود از عکس های من در لباس پاره پوره و کثیف کشاورزی و کلبه ام و از این دست چیزها .حالا که حدود دو سال می گذرد دیگر کسی سراغی از من و سبک زندگی عجیب نویسنده معروف نمی‌گیرد .همان بهتر! اینگونه راحت ترم.
 اینجا تنها زندگی می کنم. زنم قبول نکرد که بیاید. گفت آخر عمری حوصله و پای دویدن دنبال غاز و دوشیدن گاو را ندارد. در همان عمارت شهری اش ماند. بچه ها حواسشان بهش هست. روزانه سر می‌زنند و احوالش را جویا می شوند. حالش با خواهرش و دوستانش خوب است.از بودن در جمع آدم ها لذت می برد. برخلاف من که دست آدمها به اینجا پناه آوردم .
ندیدن آدم ها مزایا و معایبی دارد .برای آدم درون گرایی مانند من ارتباط و صحبت و معاشرت با دیگران عذاب‌آور است. یادم می آید که چقدر مواظب کلماتم بودم تا مبادا مخاطبم آزرده شودیا وجه با ادبم که همه‌جا نماینده بودم خدشه دار شود .به همین دلیل بیشتر اطرافیانم مرا آدمی خشک و جدی می دانند، در حالی که اینطور نیست .از کسانی که مرا خشک ،جدی ،منظم، با ادب خطاب می کنند متنفرم .با اینکه خودم خود را اینگونه نشان دادم اما از کسانی که مرا اینگونه پذیرفتته اند متنفرم. من هم دلم می خواهد شوخی کنم ،بخندم دلم میخواهد آدم‌ها در کنارم راحت باشند، ماسک ادب و احترام را بردارند ،دلم می‌خواهد از علایق و زندگی روزمره شان برایم بگویند نه برنامه ها و موفقیت ها و هدف ها و مقالات ...
همه چیز در خانه هم به همین منوال می گذشت شوخی و اصل انسانیت بچه ها همواره برای مادرشان بود. کنار او میخندیدند، می گریستند ،عاشق می شدند ،دل می باختند، ناراحت و ناامید می‌شدند. اما زمانی که قرار بود با پدرشان حرف بزنند گویا عصایی را از ساعت‌ها قبل آماده کرده قوررت می‌دادند، فرهنگ لغت را باز می کردند و کلمات قلمبه سلمبه اش را یادداشت می کردند و به خاطر می سپردند، زندگینامه افراد موفق را می خواندند تا مبادا جلوی پدرشان کم بگذارند. صورت ها جدی ،لبخند ها خورده و چشم ها دوخته می شد. انگشتان دستها را در هم حلقه می‌کردند و آماده صحبت و وقت گذراندن با ابولهل ادب و مجسمه احترام می شدند. نمی دانم چرا هیچ وقت تلاش نکردم تا این جو ،این روش برخورد، این فضایی که بین خودم و بچه‌ها ایجاد شده بود را بشکنم. همیشه تا مرز گفتن جمله ای ،چیزی که آن جو رسمی لعنتی را بشکند میرفتم اما نمی شد .جایش را ((بسیار عالی ))،((امیدوارم موفق باشی))،(( نظرت درباره فلان مکتب چیست ))می آمد و من هربار در درون می شکستم و خود را بروز نمی‌دادم.زبانم یاری نمی کرد تا راهکارهای قلبم برای نزدیک شدن به فرزندانم را اجرایی کنم.همین منوال سال‌ها در خانه و دانشگاه پیش رفت. هر جا هر کس مرا دید دست به سینه گذاشت ،ادای احترامی کرد و گذشت، ماسکش را در آورد تا دفعه بعدی که مرا میبیند دوباره به صورت بزند. این است که اینجا با درخت ها و گیاهانم راحت ترم. ]نها هر حسی که نسبت به من دارند راحت و بی رودربایستی میگویند و من هم همین طور .
فرزندانم کمتر به اینجا می آیند خدا را شکر همه به آن اهداف و موفقیت هایی که در دوران کودکی و نوجوانی شان با مادرشان تمرین می کردند تا جلوی من بدون تپق تکرار کنند دست یافتند. گمان می‌کنم کاربردم را برایشان از دست دادم. کسی  در این حوالی زندگی نمی کند. راحت و بلند بلند با گیاهانم صحبت می کنم. راستش را بخواهید گاهی اوقات می ترسم کسی مرا در این حال ببیند و فکر کند دیوانه ام .نه اینکه به دیگران بگوید و آبرویم را ببرد. نه! همین که آن شخص تنها به فکرش خطور کند که دیوانه هم برایم بسیار سنگین و دردناک است. به همین خاطر اخیراً کمی آرام تر با درختان و گیاهانم صحبت می کنم. آنها هم با من صحبت می کنند. بیشتر شبها. زمزمه می کنند و مرا می ترسانند. ذوق ادبی ام دوباره گل کرد! با  خودم قرار گذاشته بودم این شرح حال خود نوشته را به ساده ترین نثر ممکن بنویسم. خوب ساده تر می گویم. شبها تنها میترسم .باد برگهای درختان را می‌لرزاند و در تاریکی و تنهایی محض ترس  سراسر وجودم را فرا می گیرد. در اوج ترس که پتو را تا بیخ گردن بالا کشیده ام با خودم می گویم :((تمام عمرم صرف چه شد که حالا تنها و بی کس این گوشه افتاده و از ترس می لرزم؟ چه چیزی بدست آوردن؟)) اسم کتاب هایم را در ذهنم مرور می کنم. سبکهایی که به نوشته هایم نسبت میدهند را از ذهن می گذرانم .مراسم های تجلیل و بزرگداشت را به خاطر می آورم. اما هیچ !هیچ چیزی نمی تواند مرا آرام کند. همچنان می ترسم و می لرزم. به دنبال چیزی میگردم که کمی آرامم کند اما هیچ چیزی نیست .هیچ چیزی به دست نیاورده ام. ترس ادامه می دهد. یاس و ناامیدی هم افزوده می شود. از این پهلو به آن پهلو می شوم تا سرانجام به خواب میروم .
صبح خسته و کوفته از خواب برمی خیزم دلهره های شب گذشته حال برایم خنده‌دار است .نگاه کردن به پنجره خنده هایم را دو چندان میکند. شب ها از ترس جرئت نگاه کردن به پنجره را ندارم. اما الان به درختان پشتش زل زده ام. می دانم تمام این لرز و دلهره امشب دوباره تکرار خواهد شد اما فعلاً کاری به کارم ندارند. خدا را چه دیدی! شاید امروز نقطه آرامش بخشی در ذهنم یافتم و آن را سلاحی برای مبارزه با دلهره های شبانه کردم .گاهی فکر می کنم که این ترس و دلهره از چیست ؟ارواح خبیثه، جن، قاتل، حیوانات ترسناک و وحشی؟ نه! به نظرم اینها ترسناک نیستند. من می ترسم اما نمی دانم دلیلش چیست. می گردم اما نمی یابم. خسته میشوم و پی کارهای روزانه خود می روم.
لباس های کارم را از روی بند برمی دارم. روز قبل و بعد از اتمام کار شستمشان و تا صبح امروز خشک شدند. پیراهن کارم پیراهن سفید دامادی ام است .زنم بفهمد خیلی ناراحت میشود خیلی برایم گشاد شده است. آب رفته ام.  صدای ضعیفی از اعماق ذهنم ندا می دهد :((چه چیزی به دست آورد ه ای؟ درازای جوانی از دست رفته حالا چه داری؟ مرگ در تنهایی؟)) لباسم را به تن می کنم و سراغ گیاهان و درختان می روم. بازهم حلزونها! برگ های بادمجان جوانم را نیم خور کرده اند.دلم نمی آید برای شان سم بریزم. آن ها هم دست بردار نیستند. نمی گذارند بادمجان هایم به محصول برسند. البته به این چندتا کمی رحم کرده‌اند. منصفانه خوردند. شلخته درو کرده‌اند تا به من خوشه چین هم چیزی برسد. گوجه هایم سرحالند. فکر کنم دو هفته با بار دادن فاصله دارند .عاشق عطر برگ هایشان هستم. برگهای گوجه هایم هم مثل بادمجان‌ها زخمی است. با این تفاوت که برای گوجه ها من حلزون هستم. رایحه شان مستم میکند ،به دنیای دیگری می کشاندم. چند بار به ذهنم خطور کرده بود که مقداری از برگهای گوجه را شب ها کنار سر بگذارم تا شاید کمی از ترس و استرس شبانه ام بکاهند اما منصرف شدم .ترسیدم بوی عطر آرامش بخش برگهای گوجه با حس ترس در ذهنم علامت گذاری شود و لذت بوییدن شان در روز را از دست بدهم. خیار هم دارم. بوته های خیار سرپا و جوان به دور چوب های قیم شان پیچیده اند و هرروز کامم را با میوه آبدار شان تر میکند .خاصیت خیار های محلی برخلاف خیارهای گلخانه‌ای این است که روی پوستشان برآمدگی هایی دارند که جویدن شان را لذت بخش تر میکند .
بعد از رسیدگی به بوته های نوبت به درختان می رسد. صنوبرهای جوانی که بیشتر فضای باغم را به خودشان اختصاص داده اند. زمستان پارسال کاشتمشان و زیاد از عمرشان نمیگذرد. نازک و رنجور هستند.چندتایشان دوام نیاوردند و خشک شدند. من هم آنچنان در باغبانی مهارت ندارم که علتش را دریابم. به هر حال رسیدگی بهشان وقت و انرژی زیادی از من میگیرد. چاه نیمه عمیقی حفر کرده‌ام و هر روز موتور آبی را رویش میگذارم و صنوبر هایم را آبیاری میکنم. موتور آب سنگین است .کشان کشان از انباری تا چاه می‌آورمش و بعد باید بیست دقیقه یک جا بشینم تا نفسم بالا بیاید. واقعاً خیلی پیر شدم .بعد از بیست دقیقه کم کم نفسم سرجایش می آید.نخ هندل را با تمام قدرتم میکشم اما انگار زورم برای روشن کردن موتور کافی نیست .باز هم تلاش می کنم اما باز هم نمی شود .نیروی کافی را به نخ هندل وارد نمی کنم.نوای مغزم دوباره بیدار می شود:(( تمام قدرت و نیروی جوانیت را در ازای چه از دست دادی؟)) کمی قدم میزنم تا صدایش خاموش شود.کمی به دست هایم ورزش می دهند تا شاید نیروی لازم برای روشن کردن موتور به بازوهایم بریزد .دوباره، سه باره تلاش می کنم و نهایتاً موفق میشم .موتور با سر و صدای بسیار شروع به کار می کند. دود سیاهی از آن برمی‌خیزد و آب صاف و سرد از چاه به سمت صنوبر هایم روانه می شود. جریان آب را دوست دارم می توانم ساعت ها بنشینم و قدم زدن آب روی خاک تشنه زیر پای صنوبرها را نگاه کنم و معمولاً هم این کار را می کنم .زیر بید مجنونم می‌نشینم و مشغول تماشای آب میشوم.
 اینجا را خیلی بیشتر از شهر، دانشگاه و حتی دفترم دوست دارم. نمی دانم چه شد که پنجاه سال پیش تصمیم گرفتم به شهر بروم. الان که فکر می کنم تصمیمم اصلاً منطقی به نظر نمی آید. من معلم روستا بودم و در کنارش جسته گریخته می نوشتم. نمی دانم چه شد، چرا یهو به سرم زد که انتقالی نوشتم و رفتم شهر.برای یک نویسنده شهر و روستا فرقی ندارد. تازه روستا بهترم هست.راحت تر می شود فکر کرد سکوتش بیشتر است و راحت تر می شود نوشت. برای یک معلم هم شهر و روستا فرق ندارد. اتفاقاً برای یک معلم نیز روستا بهتر است .بچه ها ساده تر و اولیا شان کم توقع تر و کار معلم آسانتر .پس چه شد که درست بعد از ازدواجم تصمیم گرفتم به شهر بروم ؟مگر روستا چه مشکلی داشت ؟کجای خانه پدری بد بود؟ یادم هست که زنم خیلی اصرار می کرد. دوستانم و دوستانش را  بر سرم می کوفت و دائم از پیشرفت و مدرن بودن و کلاس این جور چیزها حرف میزد. میگفت عقب افتادیم. نه !تقصیر اون نبود.اصرار می‌کرد اما تصمیم نهایی را خودم گرفتم .اگر می خواستم  می‌توانستم بمانم .ولی تصمیم گرفتم که بروم .علتش را نمی‌دانم و هر چه فکر می کنم هم به یادم نمی آید. شاید به آمال و آرزوهای جوانی مربوط شود. اما آنان را هم درک نمی کنم.وقتی ۱۹ سال داشتم زیر همین درخت می نشستم و کتاب می خواندم. جنایت و مکافات. چه قدر با راسکلنیکف احساس نزدیکی می کردم .به خود حق جنایت می دادم .خود را مرد بزرگی می دیدم که زاده شده تا جهان و قوانین اش را تغییر دهد. به قسمت های اوج سخنرانی راسکولنیکف که میرسیدم کتاب را می‌بستم و زیر درخت برای جمعیت نامرئی طرفدارانم که نامم را هماهنگ و بسیار بلند فریاد می زدند سخنرانی می‌کردم .عاشق تنهایی و کتاب‌هایم بودم. دوست داشتم مثل داستایوفسکی، تولستوی ،دیکنز و.. جاودانه شوم. کتاب‌هایم را همه جهان بخوانند. اما الان که فکر می کنم از خود می پرسم :((آیا واقعا این چیزی بود که میخواستم؟)) تقریباً به همه آن آرزوهای دور و دراز رسیده‌ام. اما هیچ حس رضایت یا آسودگی خاصی ندارم.تمام آن طرفداران نامرئی تبدیل به طرفداران واقعی شده‌اند، بارها نامم را فریاد زده اند ، بهشان امضا داده ام،اما هیچ خبری از آن شوری که طرفداران نامرئی زیر درخت برایم ایجاد می‌کردند نبود. یک جا اشتباهی رخ داده. یک جای مسیر را اشتباه رفته ام.شاید همه ی این آرزو ها خواسته های ذهنم بوده نه قلبم.شاید هم بر عکس. به هر حال الان و اینجا یکی از این دو بسیار ناراحت و ناراضی ست. ۵۰ سال پیش زیر همین درخت بدون اینکه هیچ دارایی ،افتخار یا چیز دیگری داشته باشم خوشبخت ترین و قدرتمندترین فرد زمین بودم .خود را منجی جامعه می دانستم .شبها راحت می خوابیدم. رویا می دیدم و از فرط شیرینی شان دلم نمی خواست بیدار شوم .حالا بعد از پنجاه سال دوباره به زیر همین درخت برگشتم با کوله‌باری از کتاب و تجلیل و تشویق و ثروت. اما شبها از فرط ترس بر خود می‌لرزم. این ترس فریاد چیست ؟ رویاهایم محقق شده اند اما دلم پوسیده است. نمی‌دانم چه معنایی دارد،نمی دانم چه اشتباهی مرا به اینجا کشیده، اما هرچه می کوشم جرأت نمی‌کنم برگردم به زندگی که گذرانده‌ام نگاه کنم. گاهی فکر می کنم که آن جوان پرو و شوق که ساعت‌ها در گرمای آفتاب زیر درخت کتاب می‌خواند و رویابافی می‌کرد کس دیگری بوده است و من جایی در میانه زندگی اش با او تعویض شده ام بدون اینکه هیچ کداممان متوجه شیم. او رویای مرا زندگی کرد و من رویای او را. شاید الان او هم در گوشه ای از دنیا تنها و زیر درختی نشسته باشد و از اینکه به همه چیز رسیده و حس می‌کند هیچ ندارد متعجب باشد. نمی دانم شاید این چیزی نبود که میخواستم. تمام زندگی پشت سرم که دیگران سراسر افتخار ،موفقیت و رویایی می بینند برایم به مثابه سلول تاریکی شده که مرا در خود حبس کرده است. تنها یک پنجره روشن در انتهای این سلول تاریک و مخوف میبینم. پنجره روشنی که حتی از نگاه کردن به آن می ترسم اما نیرویی مرا به سوی آن می راند. چه بخواهم چه نخواهم به سمت پنجره روشن می روم .کسی چه می‌داند شاید همین پنجره روشن مرا  از تمام تاریکی های این سلول، ترس های شبانه و حسرت های زندگی سراسر افتخارم رهایی بخشد.
 صنوبرها سیراب شدند. خورشید کم کم غروب می کند. باید بروم و موتور را خاموش کنم و آماده شب شوم. باد برگهای صنوبر ها را می لرزاند. گویی دستهایشان را از خوشحالی به هم میمالنند.گویی آنها هم منتظر شب و ضیافت پنجره هستند

      شین براری  بازنشر  همبودگاه   امین قربانی 

۲۵ نظر 11 Tir 00 ، 05:32
راحله نباتی
۱ نظر 16 Khordad 00 ، 21:07
راحله نباتی
۰ نظر 16 Khordad 00 ، 20:31
راحله نباتی
۰ نظر 06 Khordad 00 ، 00:04
راحله نباتی
۲ نظر 05 Khordad 00 ، 03:42
راحله نباتی
۱۱ نظر 11 Ordibehesht 00 ، 14:47
راحله نباتی

          ماجرا اول    

۰ نظر 20 Farvardin 00 ، 04:48
راحله نباتی

 چکیده ی داستان  کنس 


۰ نظر 10 Farvardin 00 ، 22:24
راحله نباتی
۰ نظر 08 Farvardin 00 ، 21:22
راحله نباتی

سال قبل، در یک نیمه شبِ تابستانی، سه روز مانده به سی سالگیم

۹ نظر 20 Esfand 98 ، 21:42
راحله نباتی

روایت حقیقی از یک زندانی و حوادث عجیبی که دامنگیرش شد..

چکیده و خلاصه ای از داستان بلند نیلیا رو براتون روریت میکنم .    صدف اشراغی  Ancara Citi  in the Türkesh Land  september 2014 

17 Dey 98 ، 06:51
راحله نباتی

ه


  دیباچه  اثر پستوی شهر خیس .  
 

                         به‌نام‌او

راحله نباتی

رمان شهروز براری صیقلانی۴۸.txt

 

۴۸

، برای شکستن ِ سکوت ِدو نفره ای که در اتاق حاکم شده ، بریده بریـــده میگویـــد؛ ب‌ب‌ بانو به رسَم  خــ٬َــزان ، هـَرروز چـه زود شب میشود!.. پدر تون ، ن نیاد یهو !؟. 

۱۱ نظر 17 Dey 98 ، 05:31
راحله نباتی
17 Dey 98 ، 05:13
راحله نباتی
۱۰ نظر 03 Azar 98 ، 03:43
راحله نباتی

           داستان کوتاه پوتین سکسی 

۳ نظر 17 Aban 98 ، 21:59
راحله نباتی

  Sexxly Stoty   

Name ; Paradox Sexull    

Novelist :  Shin Brari Ceqalani 

    ayda aghdashlo  perresent  .....    in the name Of my GOD ....

۱ نظر 08 Aban 98 ، 16:58
راحله نباتی

 

  طنز اخبار    آیه بیدین‌      ایه‌ بی دی ن .  در زبان گیلکی  یعنی    اینجا را نگاه کن .  

     یه وقت  سو تفاهم  نشه .     بدین‌   یا  بیدین‌   یعنی   دیدن    نگاه کردن .      و    کلمه     عیا‌     یا      آیع‌     اَیح‌   یعنی   اینجا .     آیه بیدین‌    یعنی   اینجا  را  ببین .  


 

 

 

  ترانه   زیبا   بانوی   هم وطن .    لطفا  آقایان  گوش  نکنند  و نبینند   تا مبادا  بنده  وسایل و مقدمات وقوع گناه را  ناخواسته  فراهم کرده باشم .      همچنین  موسیقی  چون  انسان ها  را  از  خدا  و  از  گریه  و  شیون  و  زجه  و ناله   دور  می‌کند      حرام   است  از نظر  برخی از  بزرگان  اهل  خانواده  مان .     و اگر شما هم چنین چیزی   معتقدید  پس  اصلا  نگاه  نکنید  و نشوید.    زیرا  اولا  که  صدای   بانوی  ایرانی   را  خواهید   شنید  و  این  امر   گناه  است .        و هم اینکه   یک  اتفاق  به غایت  وحشتناک   و  غیر  انسانی  در  کلیپ کوتاه  رخ  می‌دهد  که  بی سابقه است  و  بسیار خطرناک  و متضاد  با  قوانین  برخی  از   رسانه  های  داخلی .     در  این کلیپ  نه  اژدهایی  وارد صحنه  می‌شود  و نه اینکه   سر کسی  بریده  می‌شود.   بلکه   آلات  موسیقی   به نمایش  در می آید ‌   و همانطور که می‌دانیم   من  و ما  مطیع  قوانین  جمهوری اسلامی  ایران  عزیزمان   هستیم .  و  نمایش  آلات  موسیقی   در   رسانه ملی و صدا و سیمای  ملی    ممنوع  است .  اما  اینجا  در محیط مجازی  را  نمی‌دانم.    اکر   اینجا نیز ممنوع  است   خواهشمندم  در کامنت ها بگویید   تا   آن قسمت ها   را  در کلیپ     چهارخانه  کنم .   و اگر  صدای  آوازه خوان   یک  مهربانوی‌   پارسی  نیز   ممنوع  است  بگویید   تا  صدایش  را  هم  بوق  بگذارم ‌     بهتر از آن است  که  گزارش دهید و به قید فوریت  حذف  گردد توسط  فتا .  


 

   نقاشی  ها   از  سایت  هنرکده   کپی  شده  است ‌   و  به نظرم زیبا آمد و اشتراک گذاشتم .  

نقاشی شهروز براری صیقلانی شهروز براری


 

این  ترانه  هم  بشکل  تصادفی  انتخاب  و  بارگذاری  شد  ‌  . تا جایی که  یادم  میاد   هر جمعه   توی  اخبار  میگفتن   که   یک جایی در افغانستان    حین  نماز جمعه    یک  بمب گذار   انتحاری   خودش  رو  منفجر   کرد    و  توی  این   آواز  هم  به      به خون  کشیده  شدن  نماز جمعه  توی  افغانستان  اشاره  میشه .   شاید  هم  به  حادثه  تروریستی     و بمب گذاری  که  دست  حضرت آقا  رو   آسیب   زد   اشاره  داره .   ولی  هرچی   هست      منظورش   از    ریش  دراز   به   داعش‌   هست .   و     یا  تندروی  های   القاعده‌   یا  عوسامه‌ بن لادن   شاید .     فقط  نفهمیدم   منظورش  از  سی  سال و اندی   چی   بوده .   سن  خودش   رو  گفته  خواننده   یا  که  زمان    پیدایش    گروه های   القاعده  و یا  طالبان   برای  جنگ  برابر    شوروی  در افغانستان ‌    نمی‌دانم.      ولی  احساس  کردم   ترانه  سرا  زیادی   از  کلمه ی      " دیدم"   استفاده  کرده  و   متن  تکراری  و   تک سیلابی  خلق  کرده .  که  خسته  کننده   میاد .     خواننده اش   با نام   لوطیان‌   را  هم   نمیشناسم  .  

۰ نظر 09 Farvardin 01 ، 01:16
راحله نباتی
۰ نظر 07 Azar 00 ، 06:56
راحله نباتی
۰ نظر 06 Azar 00 ، 04:57
راحله نباتی

 

  برای خواندن داستان بروی ادامه مطلب در زیر کلیک نمایید .  توسط ساجده اسماعیلیان

05 Azar 00 ، 15:14
راحله نباتی

 

مقاله جنجالی و کوبنده

۰ نظر 20 Farvardin 00 ، 05:28
راحله نباتی

از زیر چادر تا به ضربدری و فتیش در غربت

۱ نظر 20 Farvardin 00 ، 02:57
راحله نباتی

متن قرار داد ۲۵ ساله ایران وچین .

۰ نظر 10 Farvardin 00 ، 21:50
راحله نباتی

مجریان نامدار صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران : 
خبرهای ضد و نقیضی درباره درگذشت یا خودکشی آزاده

۱۴ نظر 09 Farvardin 00 ، 18:03
راحله نباتی

صادق هدایت  میهن پرست

  

۱ نظر 03 Azar 98 ، 01:56
راحله نباتی

  

پارت دوم از رمان پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی
             
خزان 
همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر  رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ،  با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته   نشاط و طراوت از درختان توت درون  باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت   ، تاریکیِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان  چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صداست ، چنین سکوت سردی برای پاسبان پیر آشناست. این سکوت بمنزله ی نهیب و عربده ایست که رسیدن طوفان را  بیصدا فریاد میزند. 
تاریکی شب را جرقه‌ی کبریت صاعقه ای روشن میکند ، عمود شب در گلوی افق فرو میرود ، باد سرکش و کهلی وارد شهر میشود و در هر کوچه پس کوچه ای میوزد و  از فراز رودخانه ی زر  میگذرد وارد  مسیر پرپیچ و خم محله ی ضرب میشود و راهیِ دل تاریک و خوف انگیز باغ ابریشم‌  میشود  برگ برگ شاخسار درختان توت را هرس میکند  شاخه های ضعیف و خشکیده را میشکند و به هر گوشه ای پرت میکند ، به ساختمان نیمه مخروبه ای میرسد که دیرزمانی کارخانه ابریشم بافی بود و سالهاست که از کار افتاده و مطرود و دوراز نظرها به حال خودش رها شده ، باد از هر شکاف و دروازه ای به داخلش هجومی ناباورانه میبرد  پنجره های کهنه و چوبی را بر هم میکوبد ، صدای جغد در عمق باغ میپیچد  و بر اضطراب دخترک نوجوان بنام نیلیا می افزاید   شیشه ای از چهارچوب چوبی پنجره اش جدا گشته و  بروی زمین می افتد و با صدای شکستنش دلهره ‌ی دخترک را صد لحظه میکند.  باد بی مهابا و آشوب زده  خودش را به هر درب و دیواری میکوباند  و وحشیانه خودش را به پنجره ی چوبی و ترک خورده ی اتاقی متروکه میکوباند ، آنسوی پنجره‌  ، دستان معصوم نیلیا از خواب بیرون مانده  از صدای طوفان ناگزیر بیدار میشود ، دستانش را که خواب رفته کمی با دست دیگر تکان میدهد، مادربزرگش بیدار و مشغول خواندن نماز است ،  او  چند صباحی ست  از آغوش مادرش جا مانده قطره اشکی در چشمانش حلقه میزند  بغضی لجباز و همیشگی در گلویش خانه میکند ، سفیر باد در عبور از باغ متروکه ی ابریشم‌بافی زوزه میکشد ،  نیلیا دستانش را جمع کرده و خودش را دو دستی در آغوش میکشد ، و در عالم  خیالاتش برای خودش رویا میبافد ، در  تخیلش درون دشت سبز و بی انتهایی قدم میگذارد  اسبی سفید در دوردست بچشمش مینشیند  ، در لابه لای انبوهی از شکوفه های گل   او  شکوفه ی گل همیشه عشق را میابد و  همزمان عطر شیرین و خوشی به مشامش میپیچد ، و در خواب از سر خوشحالی  بی اختیار لبخندی میماسد بر لبش ، و به خیال خامش میپندارد که این عطر خوش شکوفه ی گل همیشه عاشق است. بیخبر از انکه آنرا مدیون عطر نفتالین های زیر رخت خواب مادر بزرگش است. 
لحظاتی بعد  اولین قطرات باران بر سر بی چتر شهر  میبارد  و  سرانجام  ابرهای سیاهی که مدتها بالای شهر ایستاده بودند بر سر شهر میبارند  وزش باد بورانی شدید  همه جا را پرآشوب و پریشان میکند . آخرین برگهای درختان درون باغ محتشم نیز زیر شلاق و تازیانه ی بیرحم طوفان از شاخسار درختان جدا میشود و سنگفرش های باغ  از ریزش برگریز های زرد و خزانزده تن پوشی جدید میپوشد . طوفان نیمه شب اولین قربانی اش را درون باغ محتشم میگیرد و ناغافل جوجه کلاغی نگون بخت را از  درون لانه اش در نوک کاج بلند می رباید...
جوجه کلاغ که از درک حادثه عاجز مانده  بخیال خامش موفق به پرگشودن و پرواز شده ، اما دریغ که پروازش توهمی بیش نیست و در حقیقت امر او همچون برگ خشکی که از شاخه اش رها گشته،  اسیر دستان بادِ سرگردان و خشمگین شده و طوفان بیرحم‌تر از آن است که اورا به لانه اش برگرداند  او که در حال سقوطی آزاد سمت عمارت چوبی کلاه فرنگی است به لوجنک بالای شیروانی برخورد میکند و برای لحظاتی چشم در چشم گربه ی زیر شیروانی میماند  ، محو سبیل های بلندش در فکر فرو میرود و نمیداند که چنین رویارویی و دیدار سرزده ای خوب است یا که بد؟    گربه سمتش خیز برمیدارد و جوجه کلاغ از ترس با دستپاچگی و سراسیمگی خودش را از شیب سقف سُر میدهد و  پس از سقوط هایی کوتاه و بلند  بروی بوته ی شمشاد در حاشیه ی رودخانه‌ی گوهر پرت میشود.  او درمانده و هراسان به زیر چتر و دامنه ی شاخسار  شمشادها پناه میگیرد  و بی اختیار از شدت ترس تمام پر و بال خیسش شروع به لرزیدن میکند ،  بی وقفه باران بروی شمشادها میبارد و قطارتش دو به دو  و گروهی بر سرش میچکند و  از انحنای منقار کوچکش سر خورده و پایین میروند   نگاهی با دلهره به بالای سرش میکند ، در سیاهی شب بسختی میتواند لانه اش را نوک کاج بلند تشخیص دهد ، صدای قار قار مادرش را در میان زوزه های باد  تشخیص میدهد اما افسوس که هنوز قادر به سردادن قارقار نیست.  غمی بی انتها سراسر وجودش را در بر میگیرد نگاهی به پایین و سمت مسیر رودخانه ی گوهر میکند شدت عبور جریان آب او را وحشتزده میکند   باورش سخت است   گویی  در دره ای از ناباوری ها سقوط کرده باشد .  لحظاتی بعد بچه موشی  از عمق سوراخِ زیر درخت ظهور کرده و  با دیدن جوجه کلاغ ترسیده و با قدمهای تند و تیز ناپدید میشود. جوجه کلاغ به شباهت و تفاوت ها می اندیشد ، و اینکه موش نیز همچون گربه ی زیر شیروانی سبیل  دارد  اما این کجا و آن کجا . 
هاجر درون باغ هلو مشغول ایفای نقش خودش است. دیبا بیشتر شکاک شده. 

طوفان فروکش میکند و صبح آرام و دل انگیزی اغاز میشود   

 پسرکی دخترنما  از اتاق کرایه ای اش، خارج شده و روانه ی روزمرگی ها در روز جدیدی میشود،  تا با قدی بلند ، نگاهی گیرا  در تک تک لحظات جاری شود. او درد بی انتهای خود را ، پشت چهره ی دخترانه خوشرو و خندان خود، پنهان میکند . شهر پر شده از قرارهای دو طرفه ای که یکطرفش نیامده ،  طرف دیگر نیز دلشکسته و خیره به بازوی جاده  ماتش برده و به کُندی ثانیه ها را طی میکند  تا بلکه چشم انتظاری هایش ته بکشد . 
توجه ی سوگند به دخترکی خردسال نشسته در ایستگاه اتوبوس جلب میشود  ، دخترکی دانش اموز که  پاهایش را در هوا تاب میدهد و خیره به‍ کفشهای کتانی سفیدش مانده ، گویی نگاهش از تازگی کفشهایش راضی و سرمست است . درون اتوبوس درون شهری  دخترکی  دبیرستانی  سرش را تکیه به شیشه ی بخارگرفته ی اتوبوس زده و ناگاه در  ذهن ناخودآگاهش سوالی میشود مطرح ، سوالی سخت تر از هر کنکور . او از خودش میپرسد که  درون مدادرنگی مداد سفیدرنگ چه کاربردی دارد و در نهایت در یک تحلیل احساسی میگوید؛
سفید یعنی زلال و پاک ، همچون دل من . به جرم زلال بودن هرگز دیده نمیشود و بلامصرف میماند. شیشه هم اگر لک نداشته باشد دیده نمیشود...
آهی از ته وجود میکشد و چهارراه علم و ادب پیاده میشود 


  پشت دیوارهای بلند و آجرپوش  در نوک کاج بلند سمت باغ محتشم  کلاغی با بیقراری پیاپی قارقار میکند .  گویی که به سمت دکل مخابراتی که بتازگی کنارش  نصب گردیده قار قار فحاشی میکند  شایدم میپندارد که شب پیش این دکل بوده که جوجه کلاغش را ربوده . 

در محله‌ی ضرب   در پستوی باغ ابریشم‌بافی درون فضایی محصور و مطرود پشت دیوارهای آجرپوش و بلند بنای فرسوده ی  کارخانه ی قدیمی و مرموز  ابریشم بافی همچنان باقی ست ، که ردیف های درختان توت و حلقه ای چند لایه از درختان کاج  دور تا دورش را محصور نموده  . یک خانه ی   کوچک با پنجره ی مثلثی شکل کوچک زیر شیروانی و  سقف هشتی  نیز وجود دارد که بسختی قابل تشخیص است ، زیرا به مرور زمان پیچکها و گلهای بالارونده چنان از درب و دیوارش بالا رفته اند که گویی خانه را بلعیده اند . یک ردیف از نرده های کوتاه که از جملگی با پیشروی پیچکها زیر شاخه و برگ های چندین دهه مدفون شده اند تنها چیزی ست که حریم حیاط کوچکش را از مسیر باریک و سنگفرش جدا میساخته. 
مسیر خمیده و کم عرضی که آنسرش به ساختمان مخروبه ی کارخانه منتهی میشود .   درون فضای نامحسوس پشت کارخانه ،یک تاب و یک  سورسوره ی زنگار زده نیز بچشم میآید   با کمی فاصله نیز از میان حجم یک متری برگ های خشکیده ی کف باغ ، در کمال شگفتی یک نیمکت سنگی و تمیز سر بر آورده  و سمت داربست پایه های تاب قرار گرفته . عجیب ترین نکته ی مشهود و عیان در این منظره ی انتزاعی  پیچکها هستند که بشکل غیر قابل توجیحی  تا به زیر نیمکت و پایه های تاب پیشروی کرده اند اما گویی آنان را ندیده اند ،زیرا  هیچ اثری از دست  درازی به آنان  دیده نمیشود .   و کمی عجیبتر نیز  تاب خوردن  تخته ی تاب در اثر وزش باد و زنگار نزدن زنجیرهایش است .
        اینها تمام چیزهایی هستند که پس از چهار دهه ،در دل این باغ مخوف از تیررس نگاه اهالی محل دور مانده  اند  زیرا  سالهاست که پس از تعطیلی باغ ابریشم بافی  تمامی مسیرهای ورود و خروج به باغ مسدود و بن بست شده  ، حرفهای مبهم و دلهره آوری از اتفاقات درون باغ بین اهالی نقل میشود ، که هر فردی را از کنجکاوی و حضور در انجا باز میدارد ، اما برخلاف تصور عامه ی مردم زندگی در شکل و شمایلی متفاوت در آنجا جریان دارد   و پیرزنی  بهمراه نوه اش (نیلیا)  در آنجا ساکن هستند ، نیلیا دخترک یتیم و نوجوان چشمانش را بروی روشنایی صبح میگشاید  مادربزرگش نشسته بر سجاده ی نماز و پس از اقامه ی نماز صبح   مشغول دعا خواندن برای شفاء بیماران است و نیلیا طبق روال معمول شروع به صحبت کردن برایش میکند  ؛
راستی...مادرژون  اینو یــادَم رفتش تا بگم.. اگه بدونی ، چــــی شده! باورت نمیــــشه! من تازگیا با یه خانم جوان و خیلی مهربون آشنا شدم که باهاش حرف زدم و اون هم برام از خودش کلی حرف زد
مادربزرگ سر و ته دعایش را سریعا سرهم می آورد و یک؛ الهی آمین. نیز زیرلب زمزمه کرده و با تعجب سوی نیلیا میپرسد؛ 
– خانم؟. کدوم خانم؟ بازم واسه خودت توی تنهایی نشستی و رویا بـافتی؟ پس کــِی میخوای بزرگــ بشی؟ تا از این کارات دست برداری !..  
_ ؛ نه...نه..باوَر کُن اینبار رویا نبافتم ، و این‌یکی دیگه دوست خیالی نیستش، باوَر کُن راسـت میگــم. اسمش هاجـرِ و خیلی مهربونه،  خیلی هم  از من بزرگتره ، اما لباساش عین ما نیست، و لباسای محلی و خیـــلی قشنگی میپوشه ، تمام لباساش با همدیگه سط و یکدست  هماهنگ خودشم خیلی خوشگله.
 _: خُب ،  از کجا میدونی اسمش هاجرِ؟ از کجا میدونی مهربــونه ، اصلا ازکجا میشناسیش ؟  
_: توی صَفِ نانواااایی....! (کمی مکث و نگاهی زیرچشمی به مادربزرگش میکند و سریعا حرفش را تغییر داده و میگوید) ؛ نه! نه! من که هرگز نانوایی نمیرم  تا بخوام توی صف نانوایی با کسی آشنا بشم   منظورم کنار چشمه ی آب بود ، آره اونجا باهاش آشنا شدم 
_یعنی اون حرفاتو شنید و باهات حرف هم زد؟
_آره آره باور کن  مادرژونی . برای خودمم عجیب بود اولش . بعد فهمیدم هاجــَـــــر تازگیا اومده ، وسطای محله ی امین الضرب  و  توی باغ هلو ، پیش اون پیرزن ثروتمند و تنها بعنوان پیشخدمت کار میکنه ،  هاجر خیلی ساده و خوش‌قلبه . اسم منو اشتباه تلفظ میکنه ، و هربار یه چیز میگه. یه بار میگفت نورییا ، یه‌بار_لیلیا ، اینقــدر خوشحال میشه که منو میبینه. 
_مگه چند بار تا حالا دیدیش؟ مطمئنی که با تو همکلام شده بودش؟ شاید داشت با کسی حرف میزد و تو به اشتباه خیال کردی که مخاطبش خودتی 
_اره اره مطمئنم ، مگه من چه مشکلی دارم که برات عجیبه اینکه کسی باهام دوست شده باشه! 
مادربزرگ که هنوز چادر سفیدش برسرش است  در حال تسبیح زدن و ذکرهای زیرلبی و زمزمه وار است و با شک و تردید  نیم نگاهی به نیلیا دوخت و گفت ؛
_وقتی داشت حرف میزد  تو شنیدی که اسمت رو برده باشه؟
_ پس چی!.. معلـــومه که اسمم رو گفت و با من حرف زد .  تازه همش کلماتو غلط میگه و شدیدا لهجه ی ادمای شهر خشتی رو داره  و  خودشم گفته بود که از روستاهای اطراف رودخانه ی آرام  و با وَقار لنگ (لنگرود)  اومده ، کلی هم حرفای جالب‌انگیز میزنه ، چندی پیش منو دید و روبوسی کرد و بی مقدمه گفتش: واای الهی زیارتت قوبیل (قبول) باشه ، رسیدی به مَـنقَـل اقا ، مارو هم فراموش نکن ، واسه ما دوعا بوکون . انشالله بری خاج ، و خاج خنوم بشی.  من گفتم 
     : آین چرت و پرتا چیه میگی هاجر؟ 
  گفت: مگه داری نمیری زیارت ؟ 
    گفتم؛ نه!..  
  گفت: خب اگه داری نمیری مشهد واسه زیارت ، پس چرا چمدون دستت گرفتیا؟
    گفتم: اینکه چمدون نیست ٫٬ این کیس ویلون هستش. منقــَل آقا یعنی چه؟ باید بگی مرقد آقا.  درضمن ،خاج نه ، باید بگی : حَج ، و حاج خانم.  
گفتش: هــا ، آره هامونی که تو گوفتیا (گفتی) درسته .اما چرا نونوا ، وا نکرده خودشو؟   
    خندیدم گفتم که نانوا که خودشو باز نمیکنه ، بلکه نانوایی را باز میکنه  بعدشم  چون امروز سینزدهم  هستش و نانوایی تعطیله . بعدگفت که پس میره محله ی بالایی تا نان بگیره ، منم خندیدم گفتم : خب آخه محله ی بالایی هم که بری باز امروز سینزدهم هستش. و تعطیله  و فقط نانوایی سمت چشمه باز هستش 
مادربزرگ با لبخندی  مهربانانه و آرامشی خاص  با آسودگی خاطر  زول زده به نیلیا  و سراپا گوش سپرده به حرفهایی که نیلیا با هیجان بالایی برایش نقل میکند 

نیلیا ؛ اونم چون تازه وارده و هنوز هیچ جا رو بلد نبوده ازم پرسید  که چشمه دیگه کجاست؟ بعدشم تا چشمه قدم زنان رفتیم. 
(مادربزرگ از بالای عینکش نگاهی مشکوک به  او انداخت و سری تکان داد) و گفت؛ 
  نیلیا تو که گفته بودی لب چشمه  اونو میبینی ، پس چطور آدرس چشمه رو بلد نبود؟   نیلی: واای مادرجـــــونی همش ، میخوای منو دروغ کنی ، اصلا دیگه برات هیچی تعریف نمیکنم .  

کمی بعد ...
درون شهر باران خورده و خیس ، گربه‌ی حنایی رنگ ،از خواب بازمیگردد به هوشیاری .و از شکاف سقف زیر شیروانی ، خارج میشود ، بدنش را کشو قوسی ، میدهد ، و خمیازه‌ای میکشد. از روی سقف به لبه‌ی دیوار  می‌رسد . از آنجا به بازارچه‌ی چوبی زرجوب ، نگاهی میکند . ظاهرا زندگی درون  بازارچه جریان ندارد و همه جا سوت و کور است.اما بازارچه که جایی نمیتواند برود. پس هنوز سرجایش مانده. اما پس چرا ، اثری از دکه های چوبی و جنب‌و‌ جوش همیشگی نیست!.. تنها رفته‌گر با جاروی دسته‌دارش ، آنجا ایستاده. پس بی‌شک باز بازارچه‌ی میوه و سبزیجات ، به روز جمعه‌ی خلوت رسیده. گربه‌ی حنایی به مسیرش ادامه میدهد . و از لبه‌ی باریک دیوار به پایین می آید. رخ‌در رخ دکه‌ی کباب‌فروشی ، صاف و بحالت ، ایست خبردار می ایستد. درون محله ی امین الضرب  نیلیا درون افکارش سرگرم اندیشیدن به تناقضات میشود و خودش را به دستان ذهن ناخودآگاهش میسپارد    
نیلیا: مادرژون راستی ، من دیروز غروب ، هاجر رو دیدم . یه چیزی بهم گفت!.. ولی من جوابی نداشتم بهش بدم. اون نگران بود و همش نگرانیش رو مخفی میکرد. همش این دست و اون دست میکرد. آخرش دوتایی قدم زدیم رفتیم سمت اون درخت بزرگ بید و مجنون .توی مسیر هاجر بهم گفت که یه چیزایی فهمیده!..  
مادربزرگ: چه چیزایی ؟ راجع به کی ؟ 
 نیلیا؛ راجع به زمان. اون میگفت که از شب حادثه‌ی آتشسوزی ، دیگه ساعت مچی‌ اش ازکار افتاده. و حتی داخل باغ هلو هم ، عقربه‌های هیچ ساعتی نمیچرخه . اما فقط راس ساعت شش عصر ، صدای زنگ آونگ ساعتی قدیمی بگوش میرسه. اون میگفت داره به یه چیزایی شک میکنه. 
 مادربزرگ: تو که بهش چیزی نگفتی؟  
نیلیا؛ نه. اما چرا!.. یه چیزایی گفتم راجع به ..
..  مادربزرگ؛ به چی؟  
نیلیا: به اینکه منم یه چیزای عجیبی رو فهمیدم که هرگز به کسی نگفتم .  
مادربزگ: چه چیزای عجیبی؟ خب میتونی به من بگی؟  
نیلیا: اینکه وقتی کوچولو بودم ، و هنوز با مادرم بودم ، مادرم همیشه قد منو اندازه میگرفت . وزن منو هم میکشید و مینوشت. 
مادربزرگ: خب این کجاش عجیبه؟ 
 نیلیا : آخه... آخه بعد از اون من قدم بلند شده ولی وزنم ، نه!.. 
مادربزرگ: خب اینکه عجیب نیست. 
نیلیا؛ آخه... آخه چطور بگم !... ما دیروز رفتیم توی بازارچه و خودمون رو ....
  مادربزرگ؛ خودتون رو...چی؟
  نیلیا؛  خودمون رو... خودمون رو وزن کردیم
.   (مادربزرگ با شنیدن این حرف ، با ناراحتی و افسوس چشمانش را بست و نگاهش را برگردانید و با عصبانیت ، آهی کشید) 
 نیلیا: و اینکه آخه ، اونم مثل من... مثل من.... مثل من ۲۱ گرم بود.  این عجیبه!.. خب عجیب نیست؟ 
 مادربزرگ: تمومش کن این حرفای بی ربط رو.
  نیلی:  بعدش هاجر رو بردمش لب چشمه ، از پله ها پایین رفتیم .. اولین باری بود که چشمه ی ما رو دیده بود... لب چشمه یه دوست جدید دیگه ، هم پیدا کردیم.  
     ( مادربزرگ با حالتی متعجب و چشمانی درشت ، خیره به نیلیا ماند، گویا اصلا از چنین مسئله‌ای خوشحال نبود. ) 
 نیلیا؛ اسمش آمنه بود. میگفت اهل ، یه شهر دوره . غریبگی میکرد . اما میگفت ، توی محله‌ی ساغر ، زندگی میکنه. اصلا معلوم نبود که چی میخواد بگه . چون مث دیوانه‌ها با خودش حرفایی میزد. هاجر گفتش که ، احتمالا آمنه ، از حرفای بی ربط و پاره پاره.اش منظوری داره.   
مادربزرگ: خب مگه چی میگفت؟
  نیلی؛ میگفتش  که ”یه غروب ، بعد نانوایی، وسط خیابون، گربه‌ی حنایی ، صدای ترمز، راننده‌ی مست،  یه ماشین قرمز ، شوهرم رفته، کلیدام گمشده، اینجا چی میخواستم؟ “  بعدش میرفت توی فکر.  درضمن میگفت ؛ از، تاریخ روزی که تصادف کرده ، بیست سال به عقب برگشته...    راستی مادرژون برام یه سوالی پیش اومده اینکه ساعت دیواری ما چرا کار نمیکنه ؟ 
_کی گفته که کار نمیکنه؟
–منو گول نزن  مادرژونی من دیگه بچه نیستم ، و هاجر بهم گفته که ساعت باید سه تا عقربه هاش همیشه تیک تاک کنه و بچرخه ، تا زمان جلو بره  ولی ساعت ما اصلا تیک تاک نمیکنه و  صدا هم نمیده و حرکتم نداره  تازه عقربه هاش افتاده پایین ،  وااای مادرژونی تازه فهمیدم که عجب بدشانسی هستیم ما . واای چه مصیبتی گریبان‌گیر ما و این باغ شده 
_چی بدشانسی؟ مصیبت؟  چی چی میگی دخترجون ؟ 
–چطورتا حالا متوجه‌ی این نشدی مادرژون! الان که ساعت ما عقربه نداره و نمیچرخه ، زمان چطوری جلو بره؟ ها؟ اگه زمان نتونه تیک تاک  تاتی تاتی کنه و راه بره چطوری میخواد از پاییز و زمستون رد بشه تا به بهار برسه؟  ما توی زمان گیر افتادیم مادرژون...   بیچاره پروانه ها  چون دیگه این باغ سبز نمیشه و شکوفه نمیده ، گل در نمیاد ، درختا توت نمیدن ، کرم های ابریشم از پیله هاشون در نمیان ، بال در نمیارن ، پرواز نمیکنن ، پروانه نمیشن ... بازم بگم مادرژونی  یا بسه؟ 
_دخترجون بزرگ تر از دهنت حرف میزنی ، و من جوابی برات ندارم امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه و برگردی پیش مادرت 
– من که حالم خوبه! اما خودمم دلم براش تنگ شده ، اصلا نمیدونم چی شد که یهویی مادرم غیب شد و من سر از این باغ ابریشم بافی  در آوردم و شما هم برای اولین بار دیدم و فهمیدم مادرژونم هستی  آخه مادرم بهم گفته بود که مادربزرگم  فوت شده و توی این دنیا نیست ، میگمااا  نکنه من یهویی مُرده باشم؟ و اومده باشم پیش شما!؟.. ممکنه مادرژونی نه؟..
_وااای سرم درد گرفت  چه حرفای عجیبی میزنی آخه دخترجون 
–مادرژونی تورو خدا برام یه قصه ی درسته بگو..  تو رو خدا
_باشد
  

کمی بعد 
نیلیا از  اتاق نمور و  وهم آورش پشت ساختمان مخروبه و نیمه متروکه ی کارخانه وارد باغ میشود و آواز کودکانه ای را سرخوش و بی غم زیر لبی زمزمه میکند   - با تن‌پوشی بلند و سفید –در عمق چشمان جغد مینشیند  و میرود در  دل باغ ‌. گویی پس از شبی طوفانی ، اینک هوای خوش صبحدم، امیدی نو  در قلب او ریخته. _شاخه های خشکیده و شکسته ی درختان توت طی گذر سالها بروی هم انباشته شده و پیچک های رونده از همه ی تنه ی درختان در باغ بالا رفته ، نیلیا از گوشه ی پنهان  سمت ضلع سوم و فرسوده ی باغ ابریشم‌بافی بروی شانه ی دیوار میرود و با روشی نامعمول و غیر عادی به کمک  تیرچراغ برقی چوبی و کج  از آن پایین می آید  ، و وارد کوچه ی پر شیب و خلوت میشود .  کوچه ای که در نظر وی  دروازه ی ورودی به دنیای خارج از باغ محسوب میگردد  . ابتدای کوچه گربه ای دم بریده همچنان خیره در سردی ِ صبح مانده – نیلیا در ذهن و تخیل رویاپرداز و تصورات فانتزی اش  ، در تجسمی از افکار غریب و ناشناخته ی گربه، شروع به رویاپردازی میکند  ،  که گربه ی کنار تیر چراغ در چه فکری فرو رفته! 
 در نظرش گربه غرق در چنین افکاری میتواند باشد ؛ اینکه گربه اگر یک شب  بتواند ماشین حمل کیسه های زباله را تعقیب کند و دریابد که ان همه کیسه‌ی پُر از استخوان های مرغ و ماهی بکجا میروند ، میتواند به رنج این روزهای سخت و بارانی و عذاب گرسنگی پایان دهد _
سپس از غالب گربه بیرون آمده و  غرق در تخیلاتش سرخوش و شاد پیش میرود  ، غافل از پشت سرش است که  مادربزرگش با کوله باری از شک و تردید ، از کنار تیرچراغ و گربه رد شده – و پابه پای نوه اش از دور ، به او خیره مانده که مبادا در پیچ وخم کوچه های محله ی ضرب او را گم کند .  حتی به چشمان خواب آلوده گربه نیز پُر واضح است که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.، و مادربزرگ به قصد تعقیب نوه اش ، قدم در مسیر صبح گذارده. زیرا چند صباحی ست که با وزیدن باد از  سمت بازارچه ی چوبی در حاشیه ی رودخانه ی زر  عطرهای شیرین و غیر معمولی با وزش هر نسیم سمت باغ ابریشم بافی می ایند  که سبب جذب نوه‌ی کنجکاوش به آن سمت میشود ... 
  در افکار نیلیا ، همه چیز رنگارنگ و کودکانه است  او اسیر تخیلاتش است و در نظرش همه‌ی  چیزها جان دارند و در خیالش قادر به همصحبتی با آنان است  او برای همه چیز اسم میگذارد نبش کوچه به صندوق صدقات که رسید در دلش به او گفت؛
سلام  گدا آهنی ، هنوزم که اینجا واستادی . خجالت بکش برو کار کن ، مگو چیست کار،  آخه تا کی میخوای گدایی کنی؟ 
 .او  درطی مسیرش خیره به گربه ای سفید با دم خال خالی ، شد که از روی سقف خیس فولوکس کهنه ای به روی دیوار پرید. 
آنسوی دیواری سیاه‌پوش و عزادار ، بیوه زنی جوان و غریب با رنگ موی سفید و سیاه  پس از چهل شبانه روز عذاداری خسته از بلاتکلیفی هایش شده و در لحظه ی  خاص بطور  غریزی و ناگهانی تصمیم میگیرد رنگ موههایش را شرابی کند ، بلکه تکلیفش روشن شود و بختش باز شود. سپس به سلامت روانی خود شک میبرد و بی دلیل لنگه ی دمپایی را بسوی گربه ی روی دیوار پرت میکند و به پستوی خانه بازمیگردد تا تکیه به کنج خلوت تنهاییش بزند . 
در مرکز شهر رشت _
زمان سوار بر عقربه های کوتاه و بلند ساعت گرد بالای برج شهرداری تیک تاک کنان به پیش میرود . 
تنها یک تکه ابر کوچک از طوفان شب پیش در آسمان جا مانده  و در نظر گربه سیاهه ی محله ی ضرب ، بارش باران حتمی ست. 
نیلیا به رودخانه ی زَر رسیده و از روی پل باریک و زهوار در رفته اش با اضطراب عبور میکند در نیمه طول پل که رسید چشمش به روبان صورتی رنگی میافتد که بر حفاظ جداره ی پل گره خورده ، آنرا باز میکند و با سرخوشی به دور مچ دستش میپیچاند تا شاید کمی بعد وقتی به باغ بازگشت با آن روبان حریر صورتی موههایش را ببندد .  سپس بسوی منشع عطری جادویی پیش میرود که بتازگی از سمت بازارچه ی چوبی زرجوب  به هوا بلند میشود و گاه به نسیمی میپیچد و مسیرش از  دل شهرک ابریشم بافی میگذرد  
   عاقبت به بازارچه ی حرمت پوش و قدیمی میرسد که پر شده از دکه های کوچک چوبی که همگی شان عطر خوش میوه و سبزی جات میدهند ، او شیفته ی گذر کردن از راهروهای باریک و تاریکی ست که در بین دکه های متعدد قرار دارند  ، او برای استشمام عطر خوش میوه های تازه و محلی سراسر  شوق و شعف گردیده اما بتازگی عطر شیرین و سرمست کننده ی ناآشنا و مرموزی از انتهای بازارچه به مشامش میخورد  عطری که در تمام بازارچه میپیچد ،  نیلیا به یاد قصه ی پریان دره ی گلمرگ [8] می افتد 
([8]پانویس8:  پریان و فرشتگانی که که از عطر خوش گلها تغذیه میکردند ولی عاقبت از استشمام عطر تند و قوی ای که توسط کارخانه ی ادکلن سازی تولید شده بود همگی ‌شان جان دادند و از بین رفند) 
  او  در همین حین دخترکی بلند قامت و باریک اندام را دید که با ورودش به بازارچه  حین عبورش از جلوی هر دکه و هجره ای  با همگی شان با شوخ طبعی و دوستانه خنده شوخی میکند و تقریبا همگی را از پیر و جوان دست می اندازد ، و گاه از الفاظ رکیک و ممنوعه استفاده میکند   نیلیا زیر سایبان هجره ی یک مغازه ی کبابی  تعطیل کنار گربه ای سفید بنظاره ایستاد و خیره به معاشرت های خاص و صمیمانه ی اهالی بازارچه ماند ،  بسرعت دریافت که اسم دخترک سیاوش است و  در نظرش بشدت یکجای کار سیاوش میلنگد  زیرا هرگز هیچ دختری با چنین صدای دو رگه و خشداری همچون سیاوش را ندیده که با قدی بلند این چنین غلیظ و افراطی آرایش زنانه کند و کفشهای پاشنه دار و مانتوی کوتاه و روسری تن کند ولی در عین حال اسمش سیاوش باشد. !?... از طرفی هم خود سیاوش به همگی گوشزد مینمود که سوگند صدایش کنند و سیاوش را با لحنی شوخطبعانه و رفتاری غیرمعمول به عمه ی آنان حواله مینمود ...و میگفت؛ 
ایشششش  ، بابا اصغر آقاا مگه حرف حالیت نی مشتی؟  صد بار بهت فرو کردم که نگو سیاوش ، بگو سوگند  ، وااا. چرا اینا میخندند؟.  خاک عالم !?.. به شما گفته باشم این خط ، این نشون ، هرکی بگه ازین بعد  بهم سیا ، یا که سیاوش  الهی عمه اش شب جمعه ها که شب فاتحه امواته ، زیر سیا بخوابه ،!... خخخخ  هر هر هر هندونه ،  باز میخندی؟ باث پاپیون ببندی ، آق جمشید ، شما دیگه باهاس روی یخ بخندی ، چی؟ میپرسی چرا؟ خب واسه اون یه راه...  ما بهت گفتیم بالای چشمت ابرو ، جمشید نشاط؟ قربون اون سبیل های کلفتت  با اون شلوار فاق بلندت   تو بگو ببینم راسته؟ راسته که توی زندون اوین بهت میگفتن جیمی گشاد؟  ایراد نداره ما بهت باز میگیم جمشید نشاط.  هیچ میدونستید بچه ها ،  آبه هندوانه با شورت گشاد باعث نشاطه؟!..اه باز میخندن ؟.. تو عمری اگه راست بگم ، ، دروغم چیه ؟!.. بعععع  باد زد و بوی انبر آورد ، اوه اوه آقایون برید کنار حاج آقا عندالمومنین داره لش میبره، چی؟. نه باهاس ببخشید از دهنم در رفت ، تشریف فرما میشوید شما حاجی جون.  حاجی یه تکون... حاجی دو تکون ،  اقایون تکبیر...  حاجی عطر گله محمدی، آدم نبود تو آمدی؟  حاجی جون سلام. حاجی زودی میری مَجِد ؟(مسجد)  چه خبرا هس مگه شیطوووون؟ ای ناقلا  ، حاجی اگه ادم توی شمال باشه هی همش جنود بشه با آب پیاز نیازه ؟!..  حاجی فرار نکن حاجی ، فقط پنج سانت اخرش سخته ، بمون تاب بیار الان میاد حاجی...   وااای آق تقی دیدی حاجی چه زود لیز خورد پرید؟...  این از اوناس که بگی داره میاد ، بهت میگه بریز روی کمرم ... ههه  تو هم که داری میخندی باز،  مگه نازت دادم ک خوشت اومده؟...    آقا رسول شما داری از سمت سر چشمه میای ؟ داروخونه باز بود من فدای کمر هفتیت بشم ؟...  _آره، چی میخواستی؟
*من  هیچی ، ولی عمه ی  احمدآقا  یه بسته  کاندوم با طعم زولبیا بامیه میخواست ، آخه چون ماه مبارک رمضانه  به همین مناسبت  حوس این طعمیش رو کرده .... ببین خود احمدآقا رو نگاه،،  چه قژ قژ قژ داره میخنده ، خوشش اومده اخه، حرف عمه اش رو بزنی خوشش میاد ، میگه چون تبلیغ میشه اسمشو نبر ، و مثلا نگو زری شَله ، فقط بگو عمه ی احمدآقا بمناسبت ماه رمضان طرح ویژه ی مشتریان کمرطلایی  گذاشته و تخفیف ویژه میخوره واسه مشترکین برتر   ، یعنی هر دو دست رو یه دست حساب میکنه . در ضمن دیگه محدودیت زمانی برداشته شده و قول داده که حین کار همش نگه  تندتر تموم کن ، و هر دو دقیقه ده دقیقه رایگان میده .  طرح شب های مهتابی البته با سه تا بوسه ی شتری اشانتیون هست اما فقط از دو شب تا هفت صبح .  بستگی به شوهر عمه ی احمد اقا هم داره البته ، مثلا الان اگر بری زنگ خونه شون رو بزنی ، شوهرعمه اش با عصا پشت درب چون نشسته سریع درب باز میشه و یه ژتون میده دستت، و خوش آمد میگه، قدم رنجه فرمودید، قربون قدماتون، پای روی تخم چپ ما!.._نه_نه_ببخش اشتباه شد، پا روی تخم چشم ما گذاشتید  اومدید ،  بعدشم هدایتت میکنه به کابین بغل ، تا بری ته صف توی نوبت بشینی. نگران نباشید ، برای همه تون صندلی هست ، درضمن واسه اینکه حوصله ی مشتری ها سر نره  یه سری تمهیدات و برنامه های سرگرمی و ته گرمی  تدارک دیده شده که بسته به سلیقه ی مشتری دلبخواه شده . واااا  باباپیری رو نیگاه چرا اینقدر شبیه بوشفکر توی لوک خوش شانس میخنده ،    واااا  احمدآقا چیه؟ چرا سرخ شدی جوووونم؟..   خودت اصرار داشتی بازار کساته ، و به تبلیغات نیاز داره ، خب منم که اسم نبردم که منظورم  به زری شله  ست ، والا....   بشکنه این چیزم که نمک نداره ،  اصلا خر ما از کره گی  دول نداشت ،  مصنوعی براش خریده بودیم ، ویبره هم داشت .  میبینم که فقط آق دایی خندیدش ،  ای کلک ، گفتم چیز مصنوعی خوشت اومداااا.  ،  درکت میکنم  مزه دارش اگه میخوای برو پیش شوهر عمه ی احمد اقا ...   
سیاوش از روی نیمکت چوبی که  جلوی قهوه خانه بود برخواست و برای دلجویی کردن کمی با احمدآقا شوخی دستی کرده و به انتهای بازارچه ثلانه ثلانه براه افتاد ، و نیلیا که هیچ دلیلی برای خنده های ان پیرمردهای نشسته درون قهوه خانه ی کوچک نبش بازارچه نمیافت ، نگاهی به گربه ی ایستاده زیر سایبان دکه ی چوبی انداخت و با او حرف زد و گفت: 
سلام پیشی جون،  چرا الان اینجوری آماده خبردار مثل مجسمه  کنارم واستادی؟  منتظر اینی که کبابی چرا باز نمیشه؟  گربه جون من اصلا خنده ام نگرفت اما اونا اقایون چرا میخندیدن؟  حتی هرچقدر گوشهام رو تیز کردم باز نفهمیدم که شغل عمه ی احمداقا چیه؟  شاید دکتره . چون سالن انتظار هم داشت توی مطبش.  شاید چون مطب نداره توی خونه اش مریض هارو ویزیت میکنه .  اصلا حواست به حرفام هست پیشی جووونی؟?.. 

نیلیا  لحظاتی بعد سیاوش را دید که از درون یک کافه  قلیان بدست بیرون آمده و بخاراتی عطرآگین و غلیظ از دهانش بیرون می آید و در فضا میپیچید ، او عطر غلیظ سیب و لیمو را براحتی حس کرد و چنین حجم وسیعی از بخار و دود های عطرآگین  لرزه بر اندامش انداخت و سمت باغ ابریشم‌بافی شتابان بازگشت ‌.
تمام طول مسیر به تناقضات و تفاوت های موجود بین خودش با انسان های دیگر اندیشید . یک جای کار میلنگید. اما کجا؟ 
در نیمه ی راه با مادربزرگش مواجه شد کمی بعد پرسید؛
مادرژونی ، چرا تعقیبم میکردی؟ 
_نگرانت بودم که بارون بباره و تو چتر نداشته باشی
_مادرژونی چرا هیچکی با من دوست و همصحبت نمیشه؟ 
_بعدا خودت میفهمی 
_یه سوال دیگه بپرسم مادرژونی 
_بپرس؟
–سیاوش اسم دخترانه‌ست؟
_نه، مگه خول شدی دخترجون
–ولی آخه... هیچی .  مادرژون چرا نگرانی همش که بارون بیاد و من چتر نداشته باشم؟ 
_منظورت چیه؟ 
_هیچی ، ولش کن.  مادرژون یه لحظه واستا  واستا 
_دیگه چیه؟
_نگاه کن اونجارو   اون خورشیده  مگه نه؟
_خب؟
_اونم یه درخته  مگه نه؟ 
_خب؟
–مادرژونی بعد اینی که روی زمین افتاده چیه؟
_سایه ی درخته دیگه ، این‌که معلومه
–خب حالا برگرد پشت به خورشید واستا 
_خب؟
–ببین ببین  توروخدا نیگاه کن! پس چرا من سایه ندارم؟ 
_تو خل شدی دختر جون  زده به سرت، رفتی ته بازارچه ی کوفتی  از اون دود و دَم جهنمی که عطر میوه ای میده خورده به مشامت و عقلت  رو دزدیده 
–مادرژون  میدونی چرا چتر نمیارم هرگز؟
_بس کن این چرت و پرت هارو  
–چ‍‌ون هرگز زیر بارون خیس نمیشم ، مادرژون  تورو خدا جلوی این مغازه ی آیینه فروشی واستا
_چی کار داری؟ 
–نیگاه کن مادرژونی ، ببین ، پس چرا من توی آیینه نیستم
 _چی میگی آخه آیلین ، مگه زده به سرت؟ 
–چی؟مادرژونی  الان منو چی صدا کردی؟
_آیلین
–من که اسمم نیلیا هستش ، مادرژونی چرا اسمم رو از آخر به اول تلفظ میکنی؟ یه چیزی بگو دیگه مادرژون جون ، چرا هیچی نمیگی پس؟ من اسمم نیلیا ست
_چی؟  نیلیا دیگه چه کوفتی هستش؟ مگه خول شدی دخترجون ، تو دیوانه شدی ، اولش که میگی سیاوش اسم دخترانه‌ست الان هم که میگی اسمت آیلین نیست و لوبیا‌ست و....
(دخترک درحالیکه دست در دست مادربزرگ وسط پیچ و خم محله ی ضرب جلوی ویترین آیینه فروشی ایستاده بود  چشمانش سیاهی رفت و تار و تیره گشت دنیایش  . همه جا در نظرش شروع کرد به چرخیدن در دور سرش و سرش گیج  رفت و نقش بر زمین شد....)

یک‌هفته بعد ...
آسایشگاه روحی و روانی شفا رشت ،
دخترک بروی تخت سفید تکیه به دیوار زده 
و خیره به نقطه ای نامعلوم مانده  نگاهش بی روح و افسرده است ، بروی تخت دیگری که در اتاق است پیرزنی بنام ننه قمرانی مشغول کاموابافی ست و کلاف هایش همگی سفید و خاکستری ست و به شکل ناخوشایندی در همدیگر گره ی کوری خورده ، در این حین  زنی میانسال ریز نقش  خوش چهره و زیبارو  با مانتوی سفیدی برتن از درب داخل میشود  یک خال از زولف موههایش را که سفید شده بروی چهره اش انداخته و با حالتی دوستانه و پرمهر پیش می آید و؛
_سلام دختر خوشگل  اسمت چیه دخترم؟
–من نیلیا هستم شما خودت اسمت چیه؟
_من مریم سادات هستم ولی خیلیا منو مریم گلی صدا میکنن  و اینجا پرستارم ، ببین لباسم با بقیه بیمارا فرق میکنه و یکدست سفیده ، اما لباس‌های شما خطوط آبی رنگ داره
– اینجا عطر چی میاد  چقدر تنده
_عطر مواد ضدعفونی کننده و شوینده ست عزیزم
مریم از اتاق خارج میشود و بلافاصله ننه قمرانی نگاهی زیر چشمی میکند و ؛
_دخترجون حرفشو باور نکن ، مریم گلی خودش اینجا بستری هستش ولی چون هیچ مشکلی نداره  ادای پرستار ها رو در میاره در حالیکه فقط سه شنبه ها اجازه ی پوشیدن لباس پرستاریش رو داره  ، به خطوط محو آبی رنگ لباسش دقت کنی میبینی ک لباسش بظاهر مث لباس پرستارهاست اما با لباس پرستارهای واقعی فرق داره 
دکتر وارد اتاق میشود و با تعجب نگاهی تلخ  به پیرزن می اندازد و میپرسد
-با کی داری حرف میزنی ننه قمرانی؟ 
–با این طفل معصوم که روی تخت مریم نشسته
-اینجا که کسی نیست  ننه قمرانی.  کدوم دختر بچه ؟ ما توی اسایشگاه بیمار  کمتر از سی سال نداریم .....

ادامه دارد.... 

۵ نظر 03 Azar 98 ، 01:25
راحله نباتی

 پسرک را میشناختم ، داستان کوتاه از شین براری.  نشر افتاب

 

۱ نظر 03 Azar 98 ، 01:16
راحله نباتی

ربازار شد. ان های جدید ملیک کنید 

 اثری از شهروز براری صیقلانی رمان برتر    رمان دوشیزه ی هرزهء پیر ، ظاهر گربه ،باطن شیر

از انتشارات هلی  با سایز رقعی ، به تعداد صفحات 387صفحه  بقلم شهروزبراری صیقلانی راهی بازار شد. 

۰ نظر 03 Azar 98 ، 00:31
راحله نباتی

انجمن ادبیات داستانی دریچه.                     کلیک نمایید.                  رمان های جدید کلیک نمایید

 

تو را نمی‌بینم_ تا چشم کار می‌کند_ تو را نمی‌بینم.

از نشان‌هایی که داده‌اند _باید همین دور و برها باشی_ زیر همین گوشه از آسمان _ که می‌تواند فیروزه‌ای باشد

جایی در رنگهای خلوتِ این شهر_ در عطر سنگین همین ماه، که شب بوها را ، گیج کرده است

پشت یکی از همین پنجره‌ها _ که مرا در خیابانهای در به در این شهر ، تکثیر می‌کند.

تا به اینجا _ تمام نشانی‌ها _درست از آب درآمده است._ آسمان ،ماه ،شب بوهای گیج ، میز صبحانه‌ای در آفتاب نیمروز ، فنجان خالی قهوه ماتیک خوشرنگی بر فیلتر سیگاری نیم سوخته دستمال کاغذی‌ای که بوی دستهای تو را می‌دهد و سایه‌ی خُنکی که گنجشکان به خُرده نانی که تو بر آن پاشیده‌ای نوک می‌زنند. نگرانم ، آنگاه که باران بشکل هاشورزدنهای ناتمام میبارد ، سکوت را شُر شُرِ بی وَقفه ی ناودان میشکِنَد. و غم ، بشکه های سنگینی را در دلم جابجا میکند 

آثار شهروز براری صیقلانی    شهروز براری صیقلانی رمانصفحه اثار مکتوب از شهروز براری صیقلانی  

                   Iran_book-ketabnak.com         


                              رمان شهروز براری صیقلانی شین براری


    

۰ نظر 18 Aban 98 ، 21:04
راحله نباتی

عکس شهروز براری صیقلانی در جلد مجله ادبی ویرگول     رمان شهروز براری صیقلانی شین براری     شهروزبراری صیقلانی رمان عاشقانه   اثر برتر این دوره مهربان بقلم شین براری  به گزارش انجم...


          قسمتی از اثر دلنویس خیس    ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       

-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد ، میتواند از کوچه‌ی بن‌بستشان، در خط افق ، رشته کوه البرز و قله‌ی سفیدپوش دماوند را ببیند  ابرها  در نگاه افسردگان شهر ، همچون دیواری بن‌بست و تیره ، مسیر پرواز به آسمان را سدّ کرده‌اند. شهریار از کودکی چشم انتظار روزهای آفتابی و صاف، عبور ابرهایی ناتمام٬ را به نظاره مینشست تا بلکه بتواند از فرسنگ ها دورتر ، گیسوی سفید دماوند را ببیند.  ٬٫ گویی از همان کودکی گیسوی سفید یار به طالع‌اش گِـرِهِ‌ی کوری خورده بود . او از همان کودکی بیش از حد به تفکر و تجزیه تحلیل روزگار ، مینشست. تاجایی که گاه زندگی کردن را٬  زِ ٫ یاد میبرد ، و بجای اینکه زندگی کند به چیستی و چرایی ِ زندگی می‌اندیشید. موههای خرمایی و چشمان سبز او ، با روشنیه بیش از حد و سفیدی پوستش درآمیخته و هماهنگ بود. او حاضرجواب و زبان‌بازی قهار بود. همواره جوابی در آستین داشت. در تجزیه و تحلیل هر شرایطی یک قدم از دیگران پیش بود. او هرگز از پدرش خاطره ای نداشت ، و این نکته که پدرش را هرگز ندیده است به‌هیچ وجه ناراحتش نمیکرد، او حتی تصور درست و واضحی از نقش و جایگاه ، پدر، در هر خانواده نداشت. اغلب خیال میکرد که پدر موجودی خشمگین ، بی حوصله و سست اعصاب است که سیبیل کلفتی پشت لبش ، سیاهی میکند. و دائم درحال داد و فریاد ، عربده و تنبیه فرزندانش است. زیرا او شش سال بیش نداشت و تمام تصوراتش ، حاصل حرفهای مامان‌شوکتش بود که در هر محفل و مجلسی ، دم از بد و بی معنا بودن رفتارهای مردهای ان سرزمین میزد ، و بادی به قب‌قب انداخته و سرش را با افتخار بالا میگرفت و میگفت♪ : •شوهر که بخواد کج دهن باشه ، دست بزن داشته باشه و یا بی عاطفه باشه ، همون که سینه‌ی قبرستون باشه ، بهتره. والااا!..  من خودم واسه این طفل معصوم (شهریار) ، هم پدر بودم ، هم مادر ، تازه رفیق و برادر خواهرم بودم . ههه هرکی خبر دل خودشو بهتر از دیگران داره...  جونم واست بگه که ، من تا فهمیدم شوهر خدا نیامرزم ، دست بزن داره و عیاش و خوش گذرانه ، دیگه دورش رو خط کشیدم ، تا بخودم اومدم دیدم چند ماهه باردارم ، اول میخواستم سقط کنمش، ولی شوهر خدانیامرزم از پشت میله های زنگار زده‌ی زندان ،  لحظه‌ی ملاقات پشت گوشی گفتش♪£:   ‹شوکتی ، حالا که خدا خواسته و بچه بهمون داده ، پس نگهش دار ، شاید یه گلپسر باشه . تاج سر باشه£›    منم خام شدم والااا.. ایشع پسر فقط دردسر. منم از دستش دیگه شدم جون‌بسر. خداسر شاهده که، _منه خاکبرسر اگه میدونستم بچه‌ام پسره ، خودمو از زندگی ساقط میکردم و به درک واصل میشدم ، اما خودمو گرفتار و پابند این بچه نمیکردم. منه بخت برگشته ، چه میدونستم که اینبارم بخواد از زندون آزادش کنن ، بازم برام شوهر بشو نیست که نیست.

  البت قولش که قول بود.... واقعا  تا یکماه پاش به هولوفدونی وا نشد ، ولی یه شب اواخر زمستون بود که دعوامون شده بودش ، از خونه انداختمش بیرون ، گفتم برو گورتو از خونه‌ی پدربزرگم ببر بیرون. برو گم شو، نمیخوام ریختتو ببینم مردیکه‌ی قمارباز ، مافنگی، مردیکه‌ی پافیوس ،شانه‌بدوشــ،، › اونم رفت و.... یکماهی گذشت و برنگشت ، انگاری یه کلوخ سنگ نمک توی دلم آب کرده بودند. ازبس که دلم شورش رو میزد، اوایل فروردین سال 1350 بود ، از اول عیدی دلم بد افتاده بود ، تصمیم گرفتم تا دیر نشده برم و این بچه‌ی ناخواسته رو سقط کنم ، چون بعد فوت حاج اقا بزرگ من دیگه کس و کاری نداشتم ، دلم به شوهرم خوش بود اونم که توزرد از آب در اومده بود، تصمیم گرفتم که فردایی برم زایشگاه روسها ، و سقط کنم،  فرداش رفتم تا زایشگاه ، چون زایشگاه روبروی استادیوم ورزشی بود، دیدم خیابونها بسته شده و جمعیت زیادی توی خیابون هستند، چشمم خورد به امجد خانم ، و سلام علیک کردم ، و از ترس اینکه اون منو ببینه که رفتم توی بیمارستان حمایت مادران ، راهم رو کج کردم و برگشتم خونه . خلاصه نشد که برم تا زایشگاه.  شنوفتم (شنیدم) مسابقه بوکس ایران رو اوردن اینجا  و توی رشت برگزار میکنن. چند روزی گذشت ، دقیقا یادمه کهاحتمالا هفت یا هشت فروردین بود ،داشتم از کوچه می اومدم بیرون که از شدت وزش باد ، چادرم داشت ازم جدا میشد ، خواستم چادرم رو درست کنم و نزارم باد ببرتش که چترم رو باد برد، دقیقا یادم نیست ، فکر کنم سه‌شنبه‌ بود ، منم از سه شنبه‌های خیس خوشم میاد، اون روز بارون شلاقی میبارید ، یهو دیدم کلی اهالی محل دارند با دست و رقص و قر با دسته‌های گل و حلقه‌ی گل هلهله کنان میان سمت خونه امجد خانم اینا.  که شنوفتم پسر کوچیکه‌  اَمجَد خانم، یوسف، مثل اینکه توی مسابقات سراسری بین صد تا بوکسور حرفه‌ای موفق شده توی نُه مسابقه ی پی در پی ، پیروز بشه و همه رو ناک اوت کنه و نفر اول شده، چی‌چی میگن بهش؟؟... کاپه؟تاپه؟طلا رو برنده شده، همه خوشحال بودن، شوهر امجدخانم ، اقاسجودی ،جای داداشمه ،خیلی باشرافت و باوجوده. اومد جلو و شیرینی تعارف کرد .  منم با دیدن خوشحالی و شادی اهالی شهر، خوشحال شدم، والا اشک شوق از چشام میریخت پایین. انگار من جای امجد خانم هستم و پسر من قهرمان شده. اونجا توی دلم الهام شد که که اینا همه یه نشونه از سمت خداست . و من نباید برم بچه‌مو سقط کنم ، چون دقیقا وقتی که داشتم میرفتم سمت زایشگاه اونا با ساز و دوهول و آواز از روبرو رسیدن و کوچه رو بستن از بس پرتعداد بودن. و یا اینکه باد چترم رو بردش ، و اون لحظه به خیالم ، اینا همه نشونه‌ست. تصمیم گرفتم برم سقاخونه، شمع روشن کنم و نیت کنم اگه بچه‌ام پسر بود ، بتونه مردم شهرش رو خوشحال و سربلند بکنه. به قول معروف پسر منم بشه عین یوسف سجودی و آخر عاقبتش مثل این جوان بشه.  _فرداش، دم ظهری چارقد سفیدمو زدم زیر بغل ، شال و کلاه کردم رفتم سر پل ، زرجوب ، آمار کبلایی رو گرفتم ، تا که خبر رسیدش که یکی زده دیشب ، یوسف‌سجودی  رو کشته. خنده ام گرفت ، گفتم این چرت پرتا چیه که میگید. من خودم با دو چشام دیروز دیدمش که گردنش حلقه گل انداخته بودن و روی شونه‌هاشون داشتن می‌آوردنش خونه. اونم مدالش رو انداخته بود گردنش و  خوشحال بود. ولی دیدم جدی جدی اینا دارن یه چیزایی رو دم گوش هم پچ پچ میکنن، رفتم لب‌آب دیدم اوضاع غم انگیزه ، خودم البت حس کرده بودم که آژان زیاد رفت و امد میکنه ، ولی توی نخش نرفته بودم که حالا توی اون وقت تنگ و اوقات تلخ ، بشینم و بخیالم چُرتکه بندازم ، که قضیه چند چنده؟.. ولی تا اسم عظیم رشتی اومد ، گوشم تیز شد ، نم نمه راهمو کج کردم ، اومدم سر مغازه‌ی اکبربغالی ،برام یه صندلی گذاشتش مشتی محرم ، منم نشستم دم بازارچه ، زیر دامنه‌ی دکِه‌ی زَهوار در رفته‌ی  میرآقابرندی . یه کمی نشسته بودم که پرویزخراسانی اومد، سیبیلشو تاب داد و منومنع کرد، فهمیدم تونمیری یه خبرایی هستش!. از آق‌پرویز سوال کردم که چی شده؟   اونجا بود که خبر رو از دهن اق پرویز و کبلایی ‌کیجا (کربلایی) شنیدم .  وااای چشام سیاهی رفت... همه‌چیز رو تار دیدم!..  باخودم گفتم اینا واسم خواب دیدن.  میخوان منو دار بزنن ، جای قبر منو توی غار بزارن...  واای دنیا روی سرم خراب شد.  روزگارم ، زمین و زمانم سیاه شد. توی دلم آشوبی بپا شد، چون فهمیدم شب قبل شوهرم با قولبمی چوماغ توی کافه صحرایی  سمت جاده‌ی انزلی دعوا گرفتن و این وسط یوسف سجودی هم از دستِ برقضا ، تصادفا با دوستاش اومده بوده کافه صحرایی تا قهرمانیش رو جشن بگیره،  ظاهرا از شانس بدش دقیقا  نشسته بودش سر میزی که بین قولبمی‌چوماغ و شوهرم  قرار گرفته بود  و عظیم (محمد‌سوادکوهی)  از مدتها قبل کینه‌ی قولبمی‌چوماغ رو توی سینه داشت. و ظاهرا اون روز دقیقا تازه قولبمی‌چوماغ از زندان آزاد شده بود، بحث بالا گرفت، و یوسف طفلکی نگران جشن قهرمانی خودش بود که خراب نشه، پس بلند شد و به جفتشون گفت که خواهشن کوتاه بی‌آیند و صلوات بدند. ولی شوهرم برمیگرده به یوسف سجودی میگه،  ;♪بشین سرجات بچه فوکولی. تو چند سالته که خودتو توی دعوای دو تا گُنده لات راه میدی و میخوای وساطت کنی!؟..   یوسف با آرامش و لبخند میگه؛♪ من یوسف سجودی‌ام، نماینده‌ی ایران توی مسابقات آسیایی بوکس. و بیست و پنج سالم هستش. من تازه چند ساعته که قهرمان کشور شدم  و اومدم با دوستام تا کسب سهمیه شرکت در مسابقات آسیایی رو  جشن بگیرم . نمیخوام جشنم خراب بشه.   "قولبمی‌چوماغ  گفت؛ حالا چی؟... مثلا خیلی قولدور و پهلوانی؟. داری خط و نشون میکشی ، بچه فوکولی ؟!..    یوسف در جوابش با آرامش و متانت گفت؛ من قهرمان مُشت زنی هستم، نه اینکه قهرمان مردم‌زنی. 

قولبمی‌چوماغ که کله‌شق تر از این حرفا بود گفت؛ بچه جون ما اندازه‌ی سن تو ، دست به چاقو کردیم، اونوقت انتظار داری، تو ٬ یه الف بچه، بیای و وساطت کنی!. زکی اقارو باش...   

-®شوکت‌خانم پس از گفتن این خاطرات تلخ، لحظه‌ای سکوت به طرح فرش خیره میشود ، و بغض  میکند و با غمی جانسوز ، آهی میکشد و ادامه میدهد؛ ♪جونم براتون بگه، ظاهرا یکی اون لحظه برق کافه رستوران رو قطع میکنه ،و ..... وقتی که برق دوباره میادش، همگی میبینند که یه قداره (دشنه) رفته توی سینه‌ی جوان بیچاره و پیراهن سفیدش ، خیس از خونه.  شوهرم که یه گوشه‌ای افتاده بود ولی قولبمی چوماغ جلوی یوسف متعجب خیره مونده بود به یوسف ، و اینکه اگه چاقوی خودش توی دستشه ، پس چاقویی که توی قلب اون جوان فرو رفته ، مالِ کیه؟..  همون لحظه یه نفر از مشتریای کافه از پشت با صندلی میزنه توی سرش ، و اونم بیهوش میشه، تا آژان و پاسبان ها میرسند.  بنده‌ی خدا اون جوان ناکام که روز قبلش قهرمان ایران شده بود، با کمک مردم رسیدش درمانگاه پورسینا، ولی دیگه دیر بودش. و فوت شده بود. 

این حرفارو از دهان کبلایی‌کیجا شنیدم ، و حالم بد شد، توی نگاه کبلاکیجا یه برقِ رضایتی بود  چون اون با قولبمی چوماغ دشمنی و رغابت داشت ، و از اینکه چنین پاپوش و اتهامی بهش وارد شده بود ، خوشحال بود ، منم وسط بازارچه‌ی چوبی ، خیره به پاشنه‌ی طلایِ کیجا ، ماتم برده بود . و هزارتا سوال بی جواب توی سرم جوش میکرد ، والا من اون لحظه به فکر فرو رفتم!....  _ چون روز قبل رفته بودم و سقاخونه، نذر کرده بودم که اگه بچه‌ی توی شکمم پسر باشه، آخرعاقبتش ، عین پسر اَمجَدخانم بشه. آخه نمیدونستم قراره فرداش بمیره و جوون مرگ بشه!. حالا با شنیدن این خبر، من وسط بازارچه‌ی زرجوب ، گیج مونده بودم که اول از همه ، واسه کدامیکی ناراحت و غصه‌دار باشم، واسه‌ی پسر أمجَدخانم ،یوسف که جوانمرگ شد؟ واسه بچه‌ای که توی شکمم هست و ممکنه باباش رو قاتل معرفی کنن؟  یا حتی واسه نذر اشتباهی که کرده بودم ، مضطرب باشم؟.. آخه من عجیب به سقاخونه اعتقاد داشتم، از طرفی میگفتم از کجا معلوم بچه‌ی توی شکمم  پسر باشه؟..   ←والا حالا که هفت سال از اون روزا گذشته ، و بچه‌ی توی شکمم قراره ماه دیگه بره کلاس اول ، باز دلشوره‌ی نذر اشتباهی که کردم رو دارم، چون نگرانم این همه زحمت بکشم و آخرش پسرم جوانمرگ بشه. شوهرم (محمد سوادکوهی) تبرئه شد، ولی دیگه برنگشت خونه.   قولبمی‌چوماغ، تا لحظه‌ی اعدامش ، قسم میخورد که قاتل نیست. حتی به قاضی گفته بود که♪:اقای قاضی من از بچگی چاقوزنم، و بلدم چطور چاقو بزنم، و اگه یه مرغ بهم بدی، صد ضربه چاقو بهش میزنم ولی بعدش مرغه پا بشه و فرار کنه و زنده بمونه.  _شوکت ادامه میدهد ♪:  اما خلاصه متهم شد که پشت شهرداری توی شهربانی اعدامش کردند.  خیلیا میگن که تمام دعوای منجر به قتل ، از طرف کبلاکیجا طراحی شده بود ، تا سر قولبمی‌چوماغ رو بده زیر آب.  اما خب کبلایی‌کیجا همون ایام داشت توی کُردمحله ، مسجد میساختش ، و در عین حال چشمش دنبال زنهای بیوه بود ، اما اون سال بعد اینکه شوهر من تبرئه شد، چند وقتی پیداش نشد ، تا اینکه خبر مرگش اوردن...  مثل اینکه رفته بود واقعا تغییر کنه و بچسبه به کاروکاسبی که سمت جنوب رفته بود و جنس گرفته بود توی راه برگشت ،توی درگیری کشته میشه....  البت سرآخر سال پنجاه‌و هشت کبلایی‌کیجا رو هم به جرم مزاحمت نوامیس ، توی میدان صیقلان تیرباران کردن.....   _ ه‍ه‌ی روزگار توف تویِ بناکردت.  ← -®در این بین ، شهریار شش ساله که در تاریکیه درون اتاق دچار بیخوابی گشته بود و به تلخی شاهد و ناظر اتفاقات و حرفهای درون روشنایی بود ، با خودش فکر میکرد که: ♪مامان شوکت الان که گفتش ؛هه روزگار توف تو بناکردت !.. یعنی با خودش فکر نکرده که این روزگار رو کی بنا کرده؟..  چرا به خدا حرف بد زد؟..  حتما روزگار رو پدرم بنا کرده بود  که مامانم این حرفو زدش ، اخه همیشه تمام حرفای بد ، به پدرم ختم میشه . حتی که وقتی میخواست بگه که یکماه دیگه مهرماه میرسه برگشت گفت؛ یه ماه دیگه این پدرسگ میره کلاس اول .   یادم باشه که از خانم  معلمم بپرسم سقط واصلش میکردم، یعنی چی؟..  هه‍هیییی وایی خداجوون ،، اگه معلمم خانم نباشه چی؟.. من میترسم ، اصلا مدرسه نمیرم...      ←یکماه بعد٬ اول مهرماه....   ←-® شهریار با مامان شوکتش روز اول مهرماه را به مدرسه‌ی کناره‌ی رودخانه‌ی زَر  رفتند. شلوغ بود. ابتدا کنار پسرهای دیگر پشت نیمکتهای چوبی و زَوار در رفته نشست . برق رضایت در چشمانش میدرخشید . گاه مادرش را از پشت شیشه‌ی کثیف کلاس میدید ، البته با فاصله‌ی بسیار دور. براحتی روسری سبز و حریرش را که یک گل زرد بزرگ و بدقواره سر تاجش داشت ، در میان تعداد بیشمار اولیا مییافت.  مادرش بی وقفه در حال حرف زدن با اطرافیان بود ، شهریار چشمانش را ریز و دقیق کرده بود ، او در ان لحظه‌ی خاص به روشنی ایمان داشت که مادرش در حال نقل چه صحبتهایی‌ست . زیرا با حرکات بیشمار و افراطی دستانش در حین صحبت ، کاملا واضح بود که باز طبق معمول همان قصه‌ی تکراری را برای افرادی جدید بازگو میکند . شهریار برخلاف عموم ، سر نیمکت ننشسته بود و سرخود به سمت پنجره‌ی آنسوئ کلاس رفته و به دیوار تکیه زده بود ، درست مقابل صورتش و چند انگشت پایینتر از فکش ، با مداد چیزی بروی دیوار کلاس هک شده بود ، بیشتر شبیه چهره‌ی اقای اسدی ، در همسایگی‌شان بود . البته در حقیقت فقط تصویر عدد ۱۴ بود که با کمی خلاقیت تبدیل به اردک شده بود، اما از آنجا که اقای اسدی برای خواستکاری از مادرش پیغام پسغام روانه کرده بود ، شهریار حس تنفری به او داشت. ماباقی همکلاسیان در انتظار امدن معلم ، خیره به لکه‌ی پشت تخته‌ی سیاه نشسته بودند ،در این بین پدر یکی از دانش آموزان کنار فرزند عزیز دردانه‌اش نشسته بود ، و اشکهای روز اول مدرسه را از گونه های پسرش پاک میکرد. شهریار که کش بندک شلوارش را از یکسو تا انتها درآورده بود ، طبق معمول زنگوله‌ی کوچک سر بند شلوارش را به دندان گرفته و عصبوار ، میجوید . او از ابتدا عادت به جویدن حاشیه‌ی بالشش داشت ، در آن لحظه به یاد قولی افتاد که به مامان شوکتش داده بود ، و قرار بر این بود که هرگز چنین کاری نکند ، همزمان محو سبیل پرپشت پدر همکلاسیش گشته بود ، اما لحن مهربان و محبت آمیز آن پدر با فرزندش ، شهریار را دچار پارادوکس کرده بود ، او در آن لحظه حالتی مابین حرص خوردن و کلافگی توأم با عجله برای روشن شدن تکلیفش ، شده بود  ، زیرا تصویر ذهنی‌اش از شخصیت پدر در خانواده ، دچار دگرگونی و اختلال شده و او در بلاتکلیفی دست و پا زنان ، چشم انتظار بروز یک واکنش خشونت آمیز و پرخاشگرانه بود.  نهایتن معلم آمد و مشخص گردید که معلم مرد است ، و خانمی مهربان و خنده‌رو جایش را به مردی قوی هیکل ، چهارشانه و کچل داده ، که اووِر بلندی به تن دارد.  رفتار معلم سراسیمه و پریشان بود ، کوچکترین توجهی به دانش‌اموزان نداشت ، شهریار تا آن لحظه اصل اول کلاس را فراموش کرده بود که باید پشت نیمکت باشد ، نه اینکه کنار درب کلاس و رو به ظرف سطل مانند بزرگی که در نقش سطل زباله در کلاس حاضر شده بود. دقایقی بعد ، شهریار در میان اولیا و هرج و مرج روز ابتدای مدرسه ، پیش به سوی مقصدی نامعلوم ، قدم برداشت ، نمیدانست که به کجا میرود ولی میدانست که هرجایی برود بهتر از ، حضور در آن کلاس است.  درون حیاط بزرگ و عریض مدرسه به اینسو و آن‌سو میرفت ، سرش را از حجم شدید اندوه بالا نمی آورد ، بُغض راه گلویش را گرفته بود ، اما بیش از هر چیزی در آن لحظات ، مملوء از غروری پسرانه بود. زیرا نمیخواست مانند باقی اشکریزان کند خاطره‌ی اولین روز مدرسه‌اش را. از نظرش دلیل غصه ی او با تمامی دانش اموزان حاضر در آن روز ، متفاوت بود. مسیرش را رو به فرار طی مینمود، که عاقبت رو در روی مادرش ، به بن بست رسید ، مادرش به روی سکوی حاشیه دیوار مدرسه نشست ، سرش را پایین اورد ، به او خیره شد ، پرسید:♪ کجا تشریف میبردند اقا شهریار ؟  شهریار زبونت رو موش خورده؟  همه سر کلاسن ، ولی شما داری مثل خرگوش بین دست و پای پدر مادرا ، وول میخوری. کتاب ندادن بهتون؟ ®(در آن لحظه شهریار که دنبال بهانه‌ای برای لاپوشانی و پنهان نمودن بُغضش بود ، با دستش سمت بندک شلوارش را نشان داد و برای خالی نبودن عریضه ، چند کلمه‌ی تصادفی نیز بزبان آورد، او که همچنان بیش از حد سرش رو به پایین بود ، با انگشتش به بندکی که از شلوارش به یکطرف آویزان بود و تا نزدیکی زانوهایش رسیده و تاب میخورد  اشاره ای مختصر کرده و به آرامی و با خونسردی هوشمندانه‌ای گفت:♪ این بندک _ یهویی یه پسره دستش خوردش بهش _ بعد گریه_ پدرش سیبیل_ زدش در گوش بچه‌اش_ بعد من ترسیدم بنده شلوارم _ خانم خوش اخلاقه ، معلم نشده_ اقاهه گُنده _ دست بشورم _ برم کلاس _همه گریه_ من اونجا دیدمت تورو _ یکی گوفتش بیپا_ همه پاشدن_ معلم گفتیش؛بیجا_ همه نشستن _ سطل آشال تهش سولاخه_ فکرکنم خلابش کردن(شوکت که کاملا از اوضاع باخبر بود و حرف پسرش را کاملا میفهمید ، لبخندی به مهر زد و گفت ؛♪ میخوای بریم دوتایی همه جای مدرسه رو سَرَک بکشیم؟ شهریار سرش را بالا آورد، اشک درون چشمانش حلقه زده بود ، او سرش را به مفهوم آری تکان داد، سپس تمام سعیش را کرد که پلک نزند زیرا برایش حتمی بود که اشکش به پلک چشمی بند شده ، و هر لحظه امکان ریختن بر گونه‌هایش را دارد. عاقبت درون دستشویی مدرسه ، و پشت درب بسته ی آن اشکش سرریز شد ، او بخیالش توانسته بود که مادرش را با حرفهای بی ربط و پراکنده ، از ماجرا پرت کند. در مسیر برگشت ، مادرش با مادر یکی از همکلاسی هایش به اسم داوود همکلام و همقدم شد ، آنها در دوسوی گذر محله ی ضرب ساکن بودند. داوود از دوست و همبازی خودش که در کوچه‌ی آنها در همسایگیشان ساکن است ، با شوق صحبت به میان آورد ، لحظه ی خداحافظی از دور با دختر بچه‌ای شش ساله به اسم نیلیا ، سلام کرد و دست تکان داد. از نظر شهریار ، داوود مفهوم خوشبختی بود زیرا یکی از دوستانش ، دختری با موههای کوتاه و خندان بود ، و برای او از انتهای کوچه دست تکان داده بود. شهریار از مادرش پرسید : مامانی امتحان کبچی چیه؟ مادرش پس از مدتی تفکر خندید و گفت امتحان کبچی دیگه چیه آخه؟ باید بگی امتحان کتبی.     داوود و شهریار همراه سوشا سه رفیق شفیق از روز نخست و ابتدای دبستان باهم و درکنارهم بودند. درون کلاس درس معلمین زود درمی‌یافتند که نباید اجازه بدهند آن سه کنار ‌یکدیگر بنشینند و مانع از  هم‌نیمکتی، بودنشان میشدند، زیرا برخلاف شهریار، سوشا و داوود بسیار شیطان و بازیگوش بودند. آنها در مسیر منتهی به دبستان، که درحاشیه‌ی رودخانه‌ی زَر بود بایکدیگر همراه هم‌مسیر و همقدم بودند هم‌محلی بودنشان نیز عامل دیگری بود که پیوند رفاقتشان را محکم و ناگسستنی میکرد.روزهایشان حول شیطنت‌های کودکانه درمسیر مدرسه و قهر و آشتی‌های دوستانه میگذشت. _گذشت از ان روزها چند سالی زود. معنای زندگی از نظر هرکدومشون یک چیزی بود. اونا که  همقدم و همراه هم‌ از کودکی عبور کرده بودند، رسیدند نبش کوچه‌ی نوجوانی.    سوشا از رفقاش پرسید♪؛ زندگی، مفهومش ٫چیه ازنظر‌تون؟ داوود؛ خب زندگی یعنی یه‌نامه‌ی عاشقونه لابه‌لای سَبَد گل. بعدشم حتما یه‌سیگار، یه‌گیتار، ترانه‌خوانِ بیدار ،شکستِ عشقی یا شایدم لحظه‌های خوبِ دیدار. شهریار(با‌لوکنت)؛ زززندگی ک‌که اینانیست. زندگ‌گی ت‌توفیق اجباری و ع‌ع‌عَذاب زنده بودن ِ.زندگی دوران ‌م‌م‌محکومیت روح ماست در زندان ج‌جسم.   -سوشا نیز مانند سابق ساکت و بی نظر بود.  -®شبهای نوجوانی این سه رفیق به امید یه‌روز بهتر گذشت، روزاشون بد و خوب یا بلعکس یک‌به‌یک از سر گذشت. همون  روزایی که فکرشون شَربازی بود. به قول مامان‌شوکت ، تمام کاراشون توی اون روزا ، بیگاری و یاکه الافی بود. اما قشنگ بود هر چند که سر کاری بود. شبهای زمستون، سکوت عجیبی بود شهر خالی بود.  ولی  شور شوق نوجوانی براشون چقدر جنجالی بود. شهریار شلوغ ولی پرتنهایی بود. کوله‌بارش پر از خاطرات خوب پارک یا پاتق توی شهرداری بود. تاکه توی پیچ تند زمستون ۱۵سالگی ، یه حادثه شوم در کمین سوشا نشست. سوشا پیمانه‌ی عمرش پر شد و سر رفت، محکوم به هجرت شد ، نیمه‌شبی سفید و برفی توی خواب ، پر کشید.  از غم رفتنش شهریار خیلی افسرده شد . درداش رو با نوشتن خالی کرد روی تن کاغذ . گاهی دفتراش کم بودن واسه هجم زیاد حرفهاش. غم و غصه و دردهاش مثل خوره از درون روحش رو در انزوا میتراشیدن ، روحش خط خطی میشد اما بیصدا و در خفا. شهریار لوکنت داره ولی ساکته و حرفاش رو قورت میده و نمیزنه تا شنونده شه. باخودش میگه که حرفام رو بزنم که چی؟ این حرفای ناگفته باشن واسه جایی بهتر و با صدایی بلندتر. اون مثل یه آدم لاله که زیاده حرفاش. داوود که بیخیال این حرفاس. اون خوشِ با خداش.  یه ایده داره فقط واسه فرداش .  اسمش بجای داوود ، بشه دیوید . روزگارش بشه کشتی، این شهر خیس بشه دریاش. اونم ناخداش.  در نقاشی‌های جالب شهریار ، هراسی اسفناک و حالاتی فراجسمی و مخوف ، بچشم میخورد . هرچند که شهریار سن زیادی ندارد ، اما در نقش و نگارهای شلوغش نشان از  انتزاعاتی ژرف دیده میشود _     شهریار پسرک شاعر مسلک و عاشق پیشه ی شهر ، در تکلم کمی مشکل دارد و با لوکنت حرف میزند. او تا ده سالگی مانند بلبل ، چـــَــع‌چَع سر میداد و همچون چشمه ای روان ، کلمات در بیانش جاری میشد. اما در یکروز معمولی و در جریان اتفاقی که طی روزمرگی‌هایش به وقوع پیوست ، او قدرت تکلمش را برای مدتی از دست داد. و پس از مدتی کوتاه ، به آرامی و پیوسته بهبودی نسبی یافت. ولی هرگز مانند روز اولش نشد. او هرگز نگفت که آنروز واقعه ، چه شد و بر او چه گذشت که از شدت ترس ، شوکه شد و زبانش بند آمد.  تنها چیزی که برای عموم آشکار بود این امر بود که او مانند معمول و همیشه سرگرم بازی با دوست و همکلاسی اش ٫داوود٬ بود که بی مقدمه و یکباره دچار تشنج شد.  اما دکترها میگفتند که او شوکه شده و  ترسی فراتر از حد معمول و بیش از توان و ظرفیت ، آدمی به وی تحمیل شده که سبب اختلال در نیم‌کره‌ی سمت راستی مغزش و بخش مربوط به تکلم گشته. –او با مادرش شوکت خانم ، انتهای کوچه‌ی میهن ، در محله‌ی ضرب زندگی میکند. شهریار و داوود به همراه دوستِ مرحومشان ، سوشا   با هم در یک کلاس و مدرسه دوران ابتداییشان را گذراندند . همواره هم‌کلاس ، هممسیر و هم محلی هم بودند ، ولی در پانزده سالگی ، در یک زمستان سرد و نیمه‌شبی برفی ، در حادثه‌ای شوم ، سوشا درگذشت ، و سالها بعد شهریار و داوود همچنان به یاد خاطرات خوش کودکی ، همراه و همدل با یکدیگرند . آنها در یک دانشگاه و رشته قبول شده‌اند  . شهریار با ورود به محیط دانشگاه و سپری کردن دو ترم ، سخت شیفته و دلداده‌ی دختری بنام نازنین شده است. و نازنین نیز بی اعتنا به عشق شهریار و دور از مسایل و وابستگی های عاطفی ، سرگرم گذراندن واحدهای دانشگاه خود است.  ، پدر شهریار  که سالها پیش فوت شده فردی خاص و اسمی (شناس) بوده. البته علت و عاملی که آوازه‌ی او را در کوچه ‌پس کوچه‌ها ی خیسِ شهر ، پُر کرده بود ، چیزی نبود که برای پسرش سبب افتخار و سربلندی باشد. زیرا پدرش با قدی بلند موههای فر ، صورتی خطدار ، یکی از گنده‌ لاتهای زمان خود محسوب میشد .پدرش را به اسم عظیم هشتی میشناختند. زیرا پدرش در جوانی ، بَـزَک کرده و عصب (ناراضی) کنج هر غروب ، گوشه ی پرخاشگر و شرور کوچه مینشست، و با اخمهای به هم گره خورده و درهم تنیده ، به رهگذران ، نگاه جثور و بی‌پَروایی مینمود. منتظر میماند تا کسی با او چشم در چشم شود، و به هر دلیلی به او طَش‍َــر بزند. او از بس بروی سکوی جلوی درب ،  گوشه‌ی چهارسوق ، زیر طاق هشتی نشست که اسمش گــِـرِه‌ی کوری به آن خورد و او را عظیم هشتی لقب دادند. البته بعدها ، بلطف خاصیت گذر روزگار به مرور زمان ، به آرامی و ناخواسته ، با بالا رفتن سن و سالش ، اسمش از عظیم هشتی، به عظیم ‌مَشتـــ‍‍ی مُبَدَل گشت. بمانَد که او فرد بی‌اعتقاد و لا‌مذهب ’بی‌دین‘ بود. اما هرچه بود درون زندگیش به مرام و مسلَکی ویژه ، پایبند بود. او همواره در چارچوب تعریف شده‌ای از باید و نبایدها ، رفتار میکرد. او به اصول نانوشته‌ی کف خیابان، وارد بود. او خودش در برقراری و پایبندی به مقررات و قوانین حرف نخست را میزد. بعبارتی قانون را بهتر از قانون گذار میشناخت . همواره راهی برای دور زدن قوانین سراغ داشت. او قانونی ، قوانین را زیرپا میگذاشت. ولی ان دوران در حال گذار به عصر جدید و دوره‌ی نوین و پیشرویی بود که چنین مسایلی درونش ، ملاک و معیار نبود. حتئ تمسخر آمیز و بی ارزش میگشت. در نهایت او قبل از تولد پسرش شهریار حین آوردن جنس قاچاق و ممنوعه از جنوب در درگیری با ژاندارم‌ها پس از یک تعقیب و گریز جانفرسا به محاصره‌ی نیروهای ژاندارمِ زابل در سیستان در آمد و پس از تبادل آتش و زخمی کردن چندین افسر و سرباز به پایش تیری اصابت کرد، او در آن لحظه‌ی خاص و وانفسا بینِ دوراهیِ بودن یا نبودن گیر میکند ،   او از تسلیم شدن و زندان رفتن واهِمه‌ای ندارد اما چندی پیش به همسرش شوکت ، که پا به ماه بود قول شَرَف داده بود که هرگز و به هیچ نحوی پایش به زندان نرسد . او خوب میداند که در مرام و مسلکش نیست و نبوده که هرگز  حرف و قولش دروغ شود ، در آن وقت تنگ ، تیری در خشابش نمانده بود تا به زندگیش خاتمه دهد ، او بی مهابا از مخفیگاهش خارج شده و در حالی که تپانچه‌ی خالیش را سوی افسران ژاندارم نشانه رفته بسوی آنها پیش میرود ،  و طبق تصورش با آتش ماموران سمت خودش مواجه شده و در دَم کشته میشود.  خبرِ فوت شدن و مرگ عظیم زودتر از جسدش به رشت میرسد و شوکت در غمی بی‌انتها فرو میرود. او پارچه‌ی سیاهی را جلوی درب خانه‌ اش به مفهوم عزاداربودن اهالی آن خانه نصب میکند ، و در عین ناباوری بجای شوهرش برای پدربزرگش ، حاج‌اقابزرگ مراسم یادبودی میگیرد،  گویی با مرگ عظیم ، شوکت جایِ خالیِ حاج‌اقابزرگ را بیشتر احساس میکند و بطور ضمنی با رویکرد متفاوتش گویای اضحار پشیمانی و ندامتش از گوش نکردن به توصیه پدربزرگش و ازدواجش با عظیم بود. بعبارتی شوکت یک قطره اشک هم برای عظیم نریخت و حتی جویای محل دفن پیکر عظیم نشد. شوکت بخوبی میدانست که اینکارها کمکی به او نخواهد کرد و به این صورت نمیشود لکه‌ی ننگ وصلت با شخصی قانون‌گریز و بدنام را از سرگذشتش پاک کرد‌ . شوکت چنان به ریشه‌ی و اصالتش بازگشته بود که گویی زمان به عقب بازگشته و او حوادث تلخ یکسالِ گذشته را در کابوسی شبانه میدیده. اما افسوس که آبِ ریخته بر زمین را نمیتوان جمع نمود . از آن بدتر ، یادگاری و امانتی بود که شوکت در رحم داشت و هشت ماهه باردار بود ، او هنوز به اتفاقات تلخی که هشتم فروردین ماه در کافه‌ صحرایی رخ داده بود فکر میکرد، و شراکت شوهرش در قتل یوسف سجودی ،جوانِ خوشنام و قهرمان بوکس کشور ، را لکه‌ی ننگی بر روزگار خویش میپنداشت. هربار که در عبور از کوچه‌ی میهن ، با اَمجَدخانوم و یا اقای سجودی رو در رو میشد ، از خجالت و شرمندگی تمام چهارستون وجودش به لرزه در می‌آمد. او حتی بیش از همه نگران و دلواپسِ نذری که در سقاخانه کرده بود میشد.  او احساس میکرد که در آینده‌ای نه چندان دور ، فرزندش که بدنیا آمد و بزرگ و جوان شد ، بخاطر نذر اشتباهی که کرده ، و یا بخاطر کفاره‌ی گناهان عظیم،  پسرش نیز همچون یوسف ، به ناحق جوانمرگ خواهد شد. زیرا به دست سردِ روزگار اعتقاد داشت.  اما در نهایت به خودش امیدواری میداد که از کجا معلوم فرزندش پسر باشد؟!....  غمی که گویای شرایط عجیب و متفاوت روحیات منحصربفرد شوکت بود. و این امر که شوکت باور شدیدی به اعتقاداتش داشت که این چنین از نذر یک شمع در سقاخانه‌ی محله‌ی سرخ  در اضطراب و نگرانی سالها را پشت سر میگذاشت

۲۰سالگی شهریار......

/√\/_  بتازگی ، بعداز سالیان سال ،  شوکت خانم که پسرش به سن جوانی رسیده و دانشجو شده ،حرفهایی تازه و کنایه‌وار میزند . چندی پیش ، شهریار از درون تاریکی اتاقش ، به مادرش خیره شده بود ، مادرش با مادر داوود در روشناییِ سالن نشسته بودند.  شوکت‌خانم میگفت♪؛  خب بسلامتی من دیگه وظیفه‌ی مادری خودمو انجام دادم و واسه شهریار هم پدر شدم هم مادر.  شهریار هم دیگه مردی شده ماشالله . و کم کم میره سر خونه زندگیش . و من باید فکری به حال پیری و تنهایی خودم بکنم . والا این روزا بچه‌ها بی‌وفا شدن. مثلا همین اقدس خانوم که صبح تا شب ، سر کوچه‌ی شما ، جلوی درب روی نیمکت کوچیکش ، چشم براه نشسته. و چشم دوخته ، بلکه پسر بی غیرتش بیاد و یه حال و احوالی از مادر پیرش بپرسه....  خودت شاهد بودی که با چه خون و جگری اون بچه‌اش رو سرو سامان داد. _مادر ‌داوود♪: مگه خبرایی هستش که چنین حرفی میزنی شوکت خانم؟    شوکت؛ والا... چی بگم....   

-®(شهریار عمیقن به فکر فرو میرود . فردای آنروز ، چیزی به روی مادرش نمی اورد ولی شوکت‌خانم از سکوتی که پسرش پیشه کرده ، از رنجش و یا بروز مشکلی در روزگار پسرش آگاه میشود. شهریار همواره عادت به دلنوشتن دارد، و اکثرا حرفهای ناگفته‌اش را مینویسد. او بیخبر است از اینکه در نبودش ، مامان‌شوکت ، تمام ناگفته‌ها را کنجکاوانه رصد و بازرسی میکند ، اما هرگز به رویش نمی‌آورد. اینک شهریار در دفترش مینویسد↓  

∆≥≤ این روزها ‌به خاطراتمون ، هم رحم نمیکنند.‌بتازگی بولدزرهای خشمگین ، یک شبه در هجومی ناباورانه ، به بازارچه‌ی چوبی ، و بی دفاع زرجوب ، تکه ای پُررنگ از تاریخ این محل و شهر را با خاک یکسان کردند. و هزاران هزار قصه‌ی ناگفته ، زنده به گور گشت . یادم است که قدیمترها ، در بچگی ، وقتی برای خرید به بازارچه میرفتیم ، من و داوود، در لابه‌لای مسیرهای تنگ و باریک ، مابین راهرو های خاکی و تاریک، که از مابین دکه‌های چوبی ،به یکدیگر میرسیدند ، مشغول بازی میشدیم. اصلا اکثر ما ، در عبور از همون بازارچه‌ی کج و چوبی، بزرگ شدیم. حتی درخت چنار که وسط بازارچه بود رو هم از ته زدند.من  تنها توانستم از درخت بلند چنار، تک شاخه‌ای از نهال را نجات دهم. به امید آنکه شاید باز در جای جدیدی کاشته و ریشه بگیرد. 

/\/_®آنگاه شهریار به فکر فرو میرود ، لحظه ای مکث و در ذهنش سوالی ناخودآگاه میشود مطرح !... آیا با ریشه گرفتن و جوانه زدن و رشد کردن این نهال ، درخت چناری که در بازارچه قطع گشت ، زنده خواهد ماند؟ سپس شاخه‌ی نهالی که کنده بود را در باغچه‌ی کوچک حیاطشان، کاشت. کمی بعد به راهنمایی مامان شوکتش، باز آنرا از باغچه در آورد ، و درون ظرف آبی گذاشت، تا بلکه ریشه‌ای بدهد، و آنگاه بکاردش، به امید اینکه شاید ریشه‌‌اش در خاک بگیرد ، و رشد کند.شهریار با سابقه‌ی افسردگی ای که دارد ، در غم فرو میرود و با حسی جدید و غمناک درگیر میشود. زین پس در غیاب بازارچه ی قدیمی ،  خاطرات در وجودش زنده به گور خواهند شد. -®آنسوی دیوار ، و در خانه‌ی متروک همسایه‌ای نامحسوس، نیلیا بر تکه کاغذی رنگ پریده و شیری رنگ ، در وصف احساسش به داوود، (همبازیه کودکی هایش) مینویسد؛↓

∆داوود ، میدانى دخترانه ترین تعبیرم به تو چه بود ؟  مثل ناخن ترک خورده ام میماندى ، دلم نمیخواست کوتاهت کنم -حیفم مى آمد....طول کشیده بود تا آنقدر شده بودى ،خیلى دوستت داشتم ـ بودنت به من اعتماد به نفس میداد ولى آخر بى اجازه‌ی من٫  گیر کردى به جایى. و اشکم  را در آوردى  _تمام تنم تیـر کشید.. دیروز غروب ، پس از تکرار ِ ِایستادن چشم انتظار در صفی ناتمام ، و دیدنِ تو برای چند لحظه‌‌ی کوتاه  در آنسوی گذر ضرب ، تصمیم گرفتم که به این عشق یکطرفه خاتمه دهم و ریشه ات را بزنم.  بی شک سخت است فهمیدن کسی که در کوچه پس کوچه های تنهایی پرسه میزند..عاجزانه به رهگذران می‌نگرد تا شاید کسی..تنها یک نفر وجود اورا حس کند.. _همه می‌گویند برایشان مهمی،اما کاش این حس قابل باور بود..شاید تو مرا به خاطر نمی اوری ، تنها خاطرات بازیهای کودکیمان ، من را به تو وصل میکند.. گاه به این باور میرسم و ایمان می‌آورم که احتمالا من دار دنیا  را بدرود حیات گفته‌ام ، اما روحم به دلیل نامعلومی درون دنیای مادی ، گیر کرده است. اما سپس به افکارم میخندم. سخت است که رسمی و یا ادبی بنویسم ، حرفهایم عامیانه‌ و خاکی هستند ، پس همانگونه که راحتم مینویسم. مادرجون من، بهم میگه که خیلی رویاپردازم ، پس حتما اینها تصورات من هستند و من زنده‌ام. اما... والا چه بگویم؟... گیج شدم. سالهاست زیر بارش باران خیس نمیشم، اما باز ، چتر همراه خودم میبرم. تا اینگونه شاید ، خودم را مانند دیگران تصور کنم_کاش در پسِ این ابرهای دروغینِ محبت،حسی بود که دلگرمی را چاشنی این بازیه ناعادلانه دنیا میکرد.  من بی تو ،  در مسیرِ آرزوهایم ٫٬ب‍سوی  ِ مقصد، بی وقفه پیش خواهم رفت... و در تلاشی پُرتکرار سمت _مشکلات ، هجوم خواهم برد.. من_ همانم که می‌اندیشم .صدایی در دلم  به  وجودم نجوا میدهد:  و من ایمان می‌اورم که ارزوهایم محال نیستند ..  _میدانم که در اندیشه های مردمی حسود ، هم نمیگنجد که من آرزوهایم را بدست بیاورم.._ اما من ناشنوا میشوم هنگامی که میخواهند مرا دلسرد کنند.. من نمیخواهم بفهمم که اهالی محل رویاهایم را دست نیافتنی خطاب میکنند.__من ناشنوا میشوم تا زمانی که به انچه لایقش هستم برسم.. آن روز دیگر خواهم شنید،زمزمه هایی را که در گوش هایم میپیچد که به یکدیگر میگویند :  به این دختر نگاه کنید! از کودکی پدرش را از دست داد و در دامن مادربزرگش بزرگ شد،  روزگاری  بخاطر بلند پروازی طرد شد. اما هرگز متوقف نشد..  و حال ، تو داوود، _ ای پسرک بی مرام ، ای تنها باقیمانده‌ی خاطرات خوش کودکی ، نمیدانم سکوتی که در نگاهت موج میزند ، بخاطر چیست؟.  به گمانم ، چهره ام برایت آشناست ، اما در پستوی خیالت ، نمیتوانی مرا به یاد بیاوری!   نمیدانم تقصیر کیست؟.. که این چنین گذر زمان همبازیهای کودکی را غریب میکند ، آنچنان از هم دور شده ایم که همچون رهگذری از کنارم عبور میکنی ، در حالی که همین چند صباح  قبل تر ، در کودکانه هایمان ، دست در دست هم ،  و یار وفادار یکدیگر بودیم ،آنقدر وفادار که حتی زمانی که قرعه به نامت بود تا گرگ شوی ، هرگز مرا نمیگرفتی ، و آنگاه که  تو چشم میگذاشتی ، و من جایی برای قائم شدن نمیافتم ، باز همچون این روزها ، خودت را به ندیدن میزدی و کنارم عبور میکردی،  اما ، آن ندیدن کجا!  و این ندیدن کجا!..  _افسوس  زود بزرگ شدیم ، _ حالا ، قصّه را هر کجا شروع کنم آخرش این اتاق غمگین است. تا ابد هم اگر تو راه نگاه کنم _باز  سرنوشت من این است... این روزها ، چشمان هیز صفت بسیاری پی من میگردند  ، و من در مرز باریکی از ابعاد دنیا ، سرگردانم _ من بی محلی و کم توجهی بسیار دیده‌ام اما اعتناء نکرده ام ، خب هر احمقی میتواند در برابر سلامم سکوت کند ، و یا بلکه به سوالم پاسخی ندهد . اما عاقبت کسی در جایی از این شهر ، به سلامم علیک خواهد گفت. این روزها هرکسی میتواند بگوید؛ دوستت دارم، ولی آدمهای محدودی میتوانند ثابت کنند که  دوستت دارند...  پسربی مرام ، خود نمیدانی که حتی  با بی اعتنایی هایت نیز سبب خیر میشوی... زیرا تنها به عشق و بهانه ی یک نظر دیدار توست که هر غروب به بهانه‌ی رفتن تا کتابخانه از مادربزرگم اجازه‌ی خروج از خانه را میگیرم، عازم نانوایی ای که رو در روی کوچه‌ی خاکی و بن بست شماست میشوم،    زجرکشان ، حس سرگیجه آورِ  صف طویل  نانوایی را به جان میخرم ، از بس جای خود را به دیگران داده ام که ، غیر از خودت کل اهالی محل ، پی به عشقم به تو برده اند ، و هربار ، تنها از ترس اخم های ، شاتر نانواست که یک نان میخرم ، و نان همان علت است که موجب خیر میشود!.. . چون در انتها ، نان را به اقدس خانم ، همان پیر زن تنها و غمگینی میدهم که همیشه سر بن بست شما ، چشم انتظار،  و بی روح خیره به جاده نشسته است....تا قبل از کشف پیرزن ، به ناچار نان رو ریز ریز میکردم و در طی مسیر برگشت به خانه ، بر روی دیوارهای محل میریختم تا ، بلکه گنجشکها ، از این عشق نافرجام بهره ای برده باشند --من در خاطرات کودکانه ام بیاد دارم ان روزهای گرم تابستان در کوچه‌ی بن‌بست شما ، که همواره کنار هم و همراه یکدیگر بودیم ،  و از همان زمان اطرافیانم مرا بدلیل موههای کوتاه و رفتارهای  پسرانه ام ، مورد سرزنش قرار میدادند ، اما همان روزها بود که زندگی ام دستخوش تقدیر گشت ، و پس از فوت مادرم و هجرت پدرم ، من دست مادرجونم سپرده شدم و به ناچار از کوچه‌ی بن بست خاکی مان به انسوی گذر تبعید شدم . اکنون سالیان بسیاری از ان روزها دور شده ایم و من دیگر ان دختربچه ی شیطان و بازیگوش با موههای کوتاهه پسرانه نیستم ، و به لطف قلب مهربان مادرجونم ، اموخته ام که چگونه یک دختر کامل وبی نقص و قوی باشم ، اما راستش را بخواهی هنوز هم زمانهایی که دامن تن میکنم ، احساس غریبی میکنم ،و چیزی از اعماق وجودم فریاد میزند که من دختر نیستم و هربار درگیر احساسی دوگانه با هویت خویش میشوم ، گویی بخشی از وجود من پسر است ، و حتی گاهی میپندارم که روح من ، پسری‌ست که در کالبد دخترانه اسیر گشته . نیمی از وجودم با من غریبی میکند ، و هرچقدر هم به خودم تلقین و تمرین و تکرار میکنم اما باز نمیتوانم خودم را یک فرد با جنسیت مونث خطاب کنم

/\/_(کمی سکوت و مکث)  *نیلیا دست از نوشتن برمیدارد* _ در دلش میگوید ،، وای خدای من ، چرا اصلا چنین چیزهایی را درون دفترم مینویسم !  من به مادرجون قول داده بودم که هرگز چنین حرفهایی را به میان نیارم . من قسم خوردم که هرگز از این حرفا نزنم ، - اخه چرا از هرچیز و ه‍رجایی که میخوام بنویسم و یا بگم ، باز هم مسیرم به این بحث ختم میشه ، و این حرفا به میان میاد -® نیلیا کاغذهایی که نوشته را پاره میکند و درون سطل زباله می اندازد . تا در درّه ی فراموشی ها به اکران در بیاید. انگاه صدای سوت داوود به گوشش اشنا می اید. داوود که برای دیدن همکلاسی اش که در همسایگی نیلیاست ، به داخل کوچه‌یشان امده و بیخبر از چشمان عاشقِ پشت پنجره ، و بی ریاح در حال زمزمه کردن یک ترانه‌ی غمگین و عاشقانه به پشت پنجره ی بسته‌ و تاریک اتاق نیلیا میرسد ، و انجا روبه انتهای کوچه می ایستد به انتظار ، تا دوستش شهریار بیاید . داوود ناخواسته و تصادفا دستانش را به پنجره‌ی نیلیا ، تکیه میدهد و دست دیگرش را به کمرش ستون میکند. دراین حال ، از درون تاریکی اتاق ، نیلیا با خوشحالی به نظاره ایستاده ، و از اینکه با داوود تنها یک وجب فاصله دارد ، به شؤق امده و قلبش پر طپش شده. نیلیا اعتماد به نفسی بیشتر از قبل پیدا کرده و به خودش جرأت و شهآمت میدهد ، تا پایش را از انچه که تاان زمان بوده فراتر گذارد ، بنابراین بدون هیچ برنامه ی خاص و از قبل تعیین شده‌ای ، پنجره را باز میکند ، داوود که مدتهاست طی سالیان دراز این پنجره را بسته دیده و به بسته بودن ان پنجره عادت داشته ، ناگهان از باز شدنش یکه میخورد، چند قدم با اضطراب به عقب میرود و با چشمانی درشت و دهانی نیمه باز ، خیره به آن میماند....  در همین حین که به آرامی قدمهایش روبه عقب میرود  ناگهان به تیرچراغ چوبی برخورد میکند و با ترس فریادی میکشد و چابک و  غیرارادی برمیگردد و سوی تیرچراغ می‌ایستد ، با دیدنِ اینکه به تیرچراغ برخورد کرده کمی آرام میگیرد ، اما همچنان نفس نفس میزند ،  او اینبار بیخبر از پشت سرش ، پشت به پنجره‌ی مرموز ایستاده که ناگه دستی بروی شانه‌اش میزند، او همچون ببر میجهد از جایش و میچرخد سمت پنجره، که با خنده‌ی شهریار مواجه میشود  ♪ش؛  چ‍چ‍ چیه داوود، چ‍ چرا ت‍ ترسیدی؟  چ‍چ‍ چرا رَرَ رنگ و رُخسارت پ‍ پریده؟  داوود؛  بخدا من اینجا بودم ، منتظرت که یهو پنجره باز شدش منم برگشتم سمتش، که تیربرق اومد خوردش بهم،  یعنی من خوردم بهش، تا برگشتم سمتش، یهو تو مثل یه روح بیصدا و ناقافل از پشت سرم  اومدی و شونه‌هامو گذاشتی زیر دستت،  نه!....  یعنی با دست زدی رویِ شانه‌ی من.  شهریار؛ چ‍ چرا هَ‍ هَزیان میگی؟ من که هیچی ح‍ حالیم ن‍ نشد.  ®(سپس هر دو به آرامی نزدیک پنجره ایستادند ، بطوری بروی نوک انگشتان پایشان ایستاده بودند که گویی یک یا دو سانتی متر افزایش قدشان ، توفیقی در کل ماجرا خواهد داشت_ در نهایت هم که در منظره‌ی آنسوی پنجره و درون خانه‌ی بظاهر مخروبه ، با اتاقی پُر از خالی و هیچ روبرو گشتند، اما فضای سرد و بی روح اتاق ، چنان خاک گرفته و بی‌رنگ و لعاب بچشم می آمد که دل انسان میلرزید و نیرویی فراطبیعی در آنجا ، به احساس انسان نجوا میداد که چیزی درون آن مکان در حال تماشای آنان است ، از اینرو آنان به وحشتی غیر ارادی دچار شده و از لبه‌ی پنجره فاصله گرفتند!....)     اقای اسدی باز با آن اخم های همیشگی و قیافه‌ی حق بجانب ، از خانه بیرون آمد ، نگاهه مغرورانه ای به انتهای کوچه انداخت، و رفت........

 

 

رد پای نویسنده سبک مدرنیته شین براری صیقلانی در آثار ممیزی وزارت ارشاد اسلامی..تیتر خبرادبی

 

 


 

 

 

 

 

 

۵ نظر 18 Aban 98 ، 04:45
راحله نباتی

 اثار ممیزی شهروز براری صیقلانی از شبکه های مجازی سر بیرون اورد ،             رمان عاشقانه. ****کلیک نمایید


ناگهان دلم برایش سوخت .اونسبت به من همان احساسی را داشت که من به رحیم نجار داشتم. بازی مسخره ای بود.لبخند مهربانی زد ونگاه گرمش بر چهره ی من گردش کرد.اومردی بودکه اگر همسر خویش را دوست می داشت واقعا می کوشید تا اورا خوشبخت کند. حرمتی را که برای زندگی خانوادگی قائل بود از پدرخویش به ارث برده بود.دریک کلام منصور مرد شرافتمندی بود .یک انسان بود .این حقیقت را حتی من نیز نمی توانستم انکار کنم.همین جا بودکه درمی ماندم..اورادوست داشتم .بدون شک دوستش داشتم وراضی به بدبختی و تیره روزیش نبودم.همانطورکه دخترعموهایم را دوست داشتم ،همانطور که منوچهر را دوست داشتم.

 

در کنار نهر آب راه رفتیم. منصور یک سیب گلاب را از درخت چشید. حالا به درختان کهن گردو رسیده بودیم. هر یک فقط جلوی پای خود را می دیدیم و از حضور یکدیگر آگاه بودیم. باز لرزشی بی امان مرا فرا گرفته بود. همان لرزی که هر وقت تصمیم می گرفتم پرده از راز موحش و خانمان برانداز خود نزد کسی برگیرم به سراغم می آمد و مرا با وحشت مرگ رو به رو می کرد. یک بار از چنگ غیرت مردانۀ پدرم جان سالم به در برده بودم و این بار باید آمادۀ رویارویی با همان تعصّب و غیرت از جانب پسر عموی خویش می شدم. باید دست رد به سینه اش می زدم و عواقب خشونت بار آن را نیز می پذیرفتم. آن روز ما نه آهویی دیدیم و نه خرگوشی. فقط قدم می زدیم. من با اکراه و بی میلی و او با اشتیاق و حرارتی معصومانه. از حرکت باز ایستادم و روی کندۀ درخت گردویی در کنار آب نشستم. لبخند زنان پرسید: - خسته شدی؟ از لجم پاسخش را ندادم. - چرا حرف نمی زنی؟ بچگی ها آن قدر خجالت نمی کشیدی. زبانت را گربه خورده؟ و خنده کنان افزود: - بیا، این را برای تو چیدم. سیب گلاب دوست نداری؟ - نمی خواهم. باز هم ساکت شدم. با گوشۀ دامنم بازی می کردم. جسورتر شد. قدمی جلوتر آمد. با حالتی صمیمی و خودمانی دست راست خود را بالای سر من به درختی تکه داد و دست چپ را به کمر زد. سبی هنوز در دستش بود و بالای سرم خیمه زده بود. با لحنی بی نهایت ملایم که شاید به گوش هر دختر دیگری شیرین می نمود پرسید: - تو هم همان قدر که من تو را می خواهم مرا می خواهی؟ مسلماً در خواب هم نمی دید که پاسخ من منفی باشد. نناگهان صدای خودم را شنیدم. زبانم نمی دانم به فرمان چه کسی به حرکت در آمد و گفت: - نه. لحنم چنان تند و تلخ و گزنده بود که خودم نیز از آن جا خوردم. بی اغراق مانند تنۀ درختی در معرض تند باد تکان خورد و صاف ایستاد و پرسید: - چرا؟ - خوب نمی خواهم دیگر. دستپاچه شد و پرسید: - آخر چرا؟ کار بدی کرده ام؟ کسی حرفی زده؟ باز خانم جانم دسته گلی به آب داده؟ با التماس سر بلند کردم: - نه نه، به خدا نه منصور؟ - پس بگو چه شده؟ با کنجکاوی و سماجت به من نگاه کرد. ادامه دادم: - می خواهم بگویم ولی می ترسم. قسم می خوری که داد و فریاد راه نیندازی؟ قسم می خوری به کسی حرفی نزنی؟ قول می دهی؟ به جان عمو جان قسم بخور. - گفتم بگو. به جان خانم جان حرفی نمی زنم. چه می خواهی بگویی؟ ترسیدم اگر پیش از این تاخیر کنم، بی تابی او جای خود را به خشم بدهد، گفتم: - منصور، من... من... نه این که تو را دوست نداشته باشم. تو مثل برادر من هستی. به خدا مثل منوچهر دوستت دارم. ولی... به درخت تکیه داد. دست ها را به سینه زد و با نگاهی سرد به من خیره شد. انگار چشم هایش دو تکه شیشۀ بی روح بود. گفت: - مثل منوچهر؟ سرم را به زیر انداختم: - خوب آره. - که این طور! حالا می گویی؟ از این که از اوّل باغ تا این جا در گوش من زمزمه کرده و این طور خود را سکّۀ یک پول کرده بود، از خودش ئ از من خشمگین بود. غرور او بیدار شده و جای همۀ احساسات دیگر را گرفته بود. عجیب این که در این حالت به نظر من زیباتر می نمود. پرسیدم: - پس کی می گفتم؟ - خوب از اوّل می گفتی منصور را نمی خواهم. - گفتم. - به کی گفتی؟ حیرت کرده بود. نمی فهمید چه می گویم. سر در نمی آورد. - به همه گفتم، به خانم جانم، به آقا جانم. ولی گوش نمی کنند. مرتب برای من خواستگار می تراشند. هر چه می گویم به پیر به پیغمبر نمی خواهم، یک گوششان در است و یک گوش دروازه... - چرا نمی خواهی؟ حالا من هیچ، ولی بقیّه خواستگارهایت، مگر بقیّه چه ایرادی دارند؟ پیر هستند؟ کور هستند؟ کر هستند؟ چه عیبی دارند؟ نگاهی مثل دو تیغۀ کارد سرد و برنده و غضبناک در چشمانم فرو می رفت. - هیچ، هیچ عیبی ندارند، عیب از من است. - از تو؟ - آره... از من. من یک نقر دیگر را می خواهم. به چشمانش نگاه نمی کردم ولی از لحن صدایش غیرت شدید او را که مخلوطی از عرق فامیلی و حسد بود احساس کردم. - چه غلطها؟ حالتی داشت که گفتم الان کتکم می زند ولی نزد. با شخصیت تر از آن بود که به روی یک زن دست بلند کند. گفتم: - تو را به خدا داد و بیداد راه نینداز. آقا جانم مرا می کشد. تو قول دادی. به جان زن عمو قسم خوردی. سکوت کرد. دندان ها را چنان بر هم فشرد که استخوان فکش از زیر پوست بیرون زد. سرخ شد. کمی بالا و پایین رفت. لبش را جوید. در همان حال پرسید: - عمو جان می داند؟ زن عمو می داند؟ - آره به همه گفته ام. برای همین می خواهند به زور شوهرم بدهند. فکر می کنند از صرافت می افتم. پوزخند زد. - همه می خواهند به زور شوهرت بدهند که از صرافت بیفتی؟ احمق تر از من پیدا نکرده اند؟ باز التماس کردم: - منصور، تو را به خدا داد و بیداد نکن. - کی هست؟ - باور نمی کنی. - چرا می کنم. همه کار از تو بر می آید. بگو کی هست؟ نمی دانستم صلاح هست بگویم یا نه. ولی دل به دریا زدم. هرچه بادا باد.نمی دانستم از سر انتقامجویی از پدر و مادرم بود یا می خواستم عقدۀ دل را پیش کسی باز کرده باشم. حتی اگر این شخص خود ذی نفع باشد. در آن لحظه منصور را به چشم برادر بطزرگ تر نگاه می کردم و از سرزنش او واهمه نداشتم. - یک شاگرد نجّار. او هم در جا میخکوب شد. او هم مثل بقیّه از شنیدن این حقیقت یخ کرد و در جا خشکش زد. به آرامی به سوی من چرخید و به صدای بلند از سر خشم و تمسخر خندید: - یک شاگرد نجّار!!

 

لحظه ای سکوت کرد و به چشمانم نگاه کرد تا اثری از شوخی و تفریح در آن ها پیدا کند. فکر می کرد سر به سرش گذاشته ام و چون چنین نبود با نفرت گفت: -اَه... آدم حالش به هم می خورد. خجالت نمی کشی؟ به سرعت گفتم: -حالا نجّار است. پول که جمع کند می خواهد برود توی نظام. به تمسخر خندید: -آه، پس می خواهد برود توی نظام. کی انشاالله؟ چرا هیچ کس باور نمی کرد؟ چرا وقتی حرف از نظام به میان می آمد، همه می خندیدند؟ مگر چه عیبی داشت؟ مگر ممکن نبود؟ به طعنه گفتم: 

-وقتی که رفت می بینی. فقط آن هایی که باغ و ملک دارند باید صاحب منصب بشوند؟ چنان غضبناک نگاهمم کرد که ساکت شدم. کمی قدم زد و گفت: -که اینطور... پس من به قدر یک شاگرد نجّار هم نیستم؟! حریفش نمی شدم. باز هم می گوید شاگرد نجّار. خواستم دلداریش بدهم: -چرا به خدا. چه حرفی می زنی؟ خیلی هم بهتر هستی. ولی چه کنم؟ من خودم هم تعجّب می کنم. اسیر شده ام. خوودم هم مانند او از وقاحت خودم، از صراحت خودم و از رک گویی خودم حیرت کرده بودم. به تندی گفت: -خوب دیگر، بس است. برگردیم. -نه، این طور نمی شود. می خواهی بهشان چه بگویی؟ پرسید: -چه باید بگویم؟ می گویم محبوبه مرا نمی خواهد. تا حالا هم بنده را سر انگشت می چرخاند. -نه، تو را به خدا این را نگو. آقا جان مرا می کشد. -پس می فرمایید چه باید بگویم؟ -بگو من محبوبه را نمی خواهم... حرفم را قطع کرد: -خودم را که مسخره نمی کنم. تا دیروز می گفتم می خواهم، امروز بگویم نمی خواهم؟ لابد بعد هم باید دستت را بگذارم توی دست جناب نجّار. نخیر خانم، من کلاه بی غیرتی سرم نمی گذارم. -محض رضای خدا منصور، رحم کن. آبروریزی می شود... -رحم کنم؟ مگر تو به کسی رحم می کنی؟ بگذار آبرویت بریزد. با کمال وقاحت جلوی روی من می گویی چشمت دنبال یک نفر دیگر است؟ حالا کاش یک آدم حسابی بود. یک نجّار!! چه قدر هم که تو از آبروریزی می ترسی! باز خشم در وجودم زبانه کشید. حالا باید از این جوانک هم که تازه سبیل پشت لبش سبز شده حساب ببرم؟ بگذارم او هم سرم داد بکشد؟ او که با من بزرگ شده بود. که بر من هیچ برتری نداشت. حقّی نسبت به من نداشت. حالا دیگر این هم می خواهد برای من ادای مردها را در آورد؟ دارد به من امر و نهی می کند. نمی خواهمش زور که نیست. به تندی گفتم: -اگر می خواستمت خوب بودم؟ حالا که می گویم نه باید آبرویم بریزد؟ زور که نیست. برو آبرویم را بریز تا دلت خنک شود. برو جار بزن. اگر آبروی من بریزد آبروی تو زودتر می ریزد. -آبروی من می ریزد؟ به من چه مربوط؟ مگر من خاطرخواه شده ام؟ -نه جانم. من شده ام. دختر عمویت شده. برو به همه بگو محبوبه یک شاگرد نجّار را می خواهد. بگذار همه به ریشت بخندند. بگذار همه سرکوفتت بزنند و به قول خودت بگویند منصور به اندازۀ یک شاگرد نجّار هم نبود؟ بگذار خواهرهایت توی خانه بمانند و گیسشان رنگ دندان هایشان بشود. تف سر بالا بینداز تا برگردد توی صورتت. همه بگویند دختر عموهای محبوبه هم لنگۀ خودش هستند. مگر تو قسم نخوردی؟ ولی عیبی ندارد. برو بگو تا آقا جان و عمو جانم مرا زیر لگد له کنند و به دل سیر تماشا کنی. سکت بود و گوش می داد. می دید که از کوره در رفته ام و این سرکشی را از من، دختری پانزده ساله باور نداشت. بعد متفکرانه گفت: -خوب، هر چه دلت می خواست گفتی؟ عجب جانوری از آب در آمده ای! بلند شو برو. ولی به یک شرط. دیگر نمی خواهم چشمم به چشمت بیفتد. سیب را با نهایت نفرت در آب انداخت و با اشمئزار گفت: -نمی دانستم این قدر آشغال خور شده ای. عجب پر رو و چشم سفید شده ای. همان بهتر که زودتر فهمیدم. -حالا می خواهی به آن ها چه بگویی؟ -بالاخره چیزی می گویم. -سگرمه هایت را باز کن. این قیافه را به خودت نگیر. -می خواهی دایره و دنبک بزنم؟ می خواهی برایت برقصم. -نه، ولی این طوری همه چیز را می فهمند. -نترس، خواب هم نمی بینند که تو چه تحفه ای از آب در آمده ای. راست می گفت. آهسته برگشت و به راه افتاد. خرد شده بود. بار درد من به سینۀ او منتقل شده بود. دیگر از او نمی ترسیدم. ولی وجدانم ناراحت بود. پیش خودم خجالت زده و شرمنده بودم.

 

پچ پچی در گرفت. زن عمو از این اتاق به آن اتاق می رفت و مثل مرغ سر کنده دور خودش می چرخید. عاقبت به سراغ مادرم آمد. با هم به اتاقی رفتند و در را بستند. خجسته و دختر عموها و پسر عموی کوچکترم که هنگامی که ما به ته باغ می رفتیم نجواکنان هر هر کر کر می کردند. اکنون ساکت بودند و با نگاه های حیرت زده هر یک از گوشه ای نظاره می کردند. خدمه می کوشیدند بی صدا رفت و آمد کنند و دایه جان برای نخستین بار بر سر منوچهر غر می زد. - اَه بچه، تو هم که چه قدر نق نق می کنی! مادرم برافروخته از اتاق زن عمو خارج شد و یک سر به اتاق خودمان آمد و با قهر و اخم به دایه گفت: - جمع و جور کن. فردا صبح زود می رویم. دایه به زانویش کوبید: - وای خانم جان، کجا یرویم؟ قرار بود هفت هشت روز بمانیم. پس کار محبوبه و آقا منصور چی می شود؟ - هیچی، چی می خواستی بشود؟ به هم خورد. دایه مثل برق گرفته ها گفت: - به هم خورد؟ - پسره به مادرش گفته نمی خواهم. - اِه، چه طور؟ تا دیروز که منّت می کشید! مادرم با بی حوصلگی گفت: - خوب، حالا دیگر نمی کشد. - آخر چی شده؟ چرا؟ - به مادرش گفته محبوبه بچه است. لوس است. ناز نازی است. من زن می خواهم. نمی خواهم عروسک بازی کنم. تا امروز خیال می کردم می خواهم. حالا می بینم نمی خواهم. جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است. اصلاً مثل خواهرم می ماند. بعد هم با اسب رفته بیرون. بیچاره مادرش هم نمی داند کجا رفته. به شهر رفته یا شکار کبک! دایه که همچنان اندوگین بر زانو می کوبید و خم و راست می شد، عاقبت رو به من کرد: - الهی برات بمیرم مادرم، غصه نخوری ها... نتوانستم جلوی لبخند خود را بگیرم: - نه دایه جان، غصه که ندارد. مادرم از پشت سر دایه که مشغول جمع و جور کردن اثاث بود نگاهی تندی به من انداخت. دم در منزلمان تازه از کالسکه پیاده شده بودیم و من هنوز برای برداشتن چادرم وارد صندوقخانه نشده بودم که صدای مادرم بلند شد که با بی حوصلگی فریاد می زد: - دده خانم به فیروز بگو برود تون تاب را خبر کند فردا صبح زود بیاید حمّام را روشن کند. خودت هم بدو برو به آغابیگم خبر بده ما فردا حمّام را روشن می کنیم بیاید بچه ها را بشورد. اگر هم خواست ادا و اطوار در بیاورد که مشتری دارم و چنین و چنان، به یکی دیگر از کارگرها بگو بیاید. حالا هر کس که می خواهد باشد. من حوصلۀ ناز کشیدن ندارم. مادرم از گرد و خاک بسیار بدش می آمد و به خصوص هر وقت که به ده یا باغ می رفتیم این وسواس بیشتر آزارش می داد. شاید حمّام کوچک خانۀ ما بیش از حمّام هر خانۀ دیگری روشن می شد و آغابیگم دلاک که به مهارت در کیسه کشی شناخته شده بود، اغلب برای شست و شو به حمّام سر خانۀ ما می آمد. خجسته بازویم را گرفت و در حالی که چادر از سر بر می داشتیم مرا به درون صندوقخانه کشید و در را بست. صدای پای مادرم که از حیاط به اندرون بر می گشت و از پلّه های ساختمان بالا می آمد هر لحظه نزدیک تر به گوش می رسید. خجسته عجولانه پرسید: - چی شده محبوبه؟ چه خبر شد؟ چرا منصور یک دفعه جنّی شد؟ در حالی که چادرم را برداشته با خونسردی تا می کردم گفتم: - تو هم وقت گیر آوردی ها! حالا که نمی شود حرف زد. الان خانم جان سر می رسد. صبر کن شب موقع خواب برایت... در صندوقخانه چهار طاق باز شد و محکم به دیوار خورد. مادرم غضبناک و برافروخته از جلو و دایه بچه به بغل از عقب وارد شدند. خجسته با تعجّب و ترس به گوشۀ صندوقخانه عقب نشینی کرد. مادرم یک راست به سراغ من آمد. خواستم فرار کنم با دست محکم به تخت سینه ام کوبید. روی صندوق چوبی پارچه های نبریده افتادم و به ناچار همان جا نشستم. مادرم برافروخته گفت: - کجا؟ بتمرگ ببینم! به منصور چه گفتی که منصرف شد؟ دایه خانم هاج و واج با دهان باز به صحنه می نگریست و از حرف های مادرم سر در نمی آورد. وحشت زده گفتم: - هیچی خانم جان. به خدا هیچی. - پس چرا یک دفعه از زن گرفتن منصرف شد؟ - من چه می دانم؟

 

مادرم خم شد و با دو دست گوشت ران چپ و راست مرا از روی لباس گرفت و با تمام قدرت پیچاند. 

- تو چه می دانی؟ همۀ آتش ها از زیر گور تو در می آید. خیال می کنی من نمی فهمم؟ بچه گول می زنی؟ نمی دانی؟ هان، نمی دانی؟ چنان گوشتم را پیچاند که دلم ضعف رفت و فریاد زدم: - آخ، آخ. گوشتم را کندی خانم جان. - خوب کردم، هر چه کوتاه می آیم، هر چه به روی خودم نمی آورم... رانهایم را رها کرد و به ساعد دست هایم که بر دامن نهاده بودم حمله برد. گوشت هر دو ساعدم را گرفت و پیچاند. - قصد آبروی ما را کرده ای؟ می خواهی پدرت را بکشی؟ چه قدر من باید شیر قهر به این بچۀ بیچاره بدهم؟ تو که ما را بی آبرو کردی. کوس رسوایی ما را زدی. از شدّت درد گردن را میان شانه هایم فرو بردم. جمع شده بودم و داد می زدم: - آخ مردم خانم جان. خجسته التماس می کرد: - خانم جان کشتی. گوشتش را کندی. انگار مادرم دیوانه شده بود. دایه مرتب می گفت: - ای وای خانم ولش کنید. دارید می کشیدش. دور خودش می گشت. می خواست جلوی مادرم را بگیرد ولی منوچهر بغلش بود. مادرم بی توجّه به جبغ و داد او و فریادهایی که منوچهر از ترس می کشید گفت: - خیال کردی من نفهمیدم؟ سر مرا شیره می مالی؟ خدا پدر منصور را بیامرزد که آبروی ما را خرید. همه چیز را روی دایره نریخت. خاک بر سر من کنند. اگر زن عمویت بفهمد من چه خاکی به سرم بکنم؟ دنیا را خبردار می کند. حالا هم دیر نشده. آخرش می فهمد. الهی خدا مرا مرگ بدهد که راحت بشوم. این دفعه به بازوهایم حمله کرد و هر دو را نیشگون گرفت. چنان گوشتم را می کشید که از درد روی صندوق نیم خیز شدم. واقعاً داشتم ضعف می کردم. عاقبت دایه بچه را به دست خجسته داد و گفت: - این را بگیر ببینم. و از عقب مادرم را در آغوش گرفت و از من جدا کرد. - کشتید بچه ام را خانم. ولش کن دیگر، بس است. چادر از سر مادرم افتاده بود. گوشۀ صندوقخانه نشست و به رختخواب ها تکیه داد. زانو ها را قائم و دور از یکدیگر نهاده بود. آرنج ها را بر زانوها تکیه داده سر را میان دست ها گرفته بود و گریه می کرد. به صدای بلند گریه می کرد. فقط پشت دست های کوچک لطیف او و موهای سرش را می دیدم. من آخ آخ می کردم و بازوهایم را می مالیدم. مادرم فغان می کرد و منوچهر وحشتزده جیغ می کشید. خجسته او را نوازش کنان از اتاق بیرون برد. دایه بهت زده می پرسید: - آخر چی شده خانم، چرا همچین می کنید؟ - چی شده؟ زیر سرش بلند شده. خاطرخواه شده. نمی دانستم آیا این افشاگری مادرم به خاطر آن بود که دیگر نمی توانست رازی را که حتی قادر نبود با خواهر خود در میان گذارد در سینه نگه دارد یا از روی سیاست بود. آیا خدمه بویی برده بودند؟ آیا توانسته بودن شلاق خوردن رحیم نجّار و بسته شدن دکان او را به زندانی شدن من در خانه ربط بدهند؟ تا این لحظه اگر هم پچ پچی در کار بوده، دایه نیز با دده خانم و فیروز در آن شریک بوده. ولی از حالا به بعد مسلماً دایه که این امتیاز را به دست آورده بود که طرف اعتماد مادرم واقع شود، برای نشان دادن برتری خود به سایر خدمتکاران و وفاداری خویش به مادرم، در مقابل آن ها می ایستاد و توی دهان آن ها می زد و جلوی هر شایعه را می گرفت. مادرم، زنی که سمبل شخصیت و متانت و استواری بود، زنی که نمونۀ یک خانم کامل و متین و متشخص بود، زنی که خشم و غضب خود را تنها با یک اخم کوچک، یا جمع کردن لب ها یا چرخش گردن و نگاهی خیره نشان می داد و تنها از روی لبخند ملیحش پی به شادمانیش می بردیم، حالا گوشۀ صندوقخانه نشسته بود و ضجه می زد و دایه او را دلداری می داد. مادرم گفت: - دو پا را توی یک کفش کرده که می خواهم... مرغ یک پا دارد؟ از جا پرید تا دوباره سر من خراب شود. دایه جلویش را گرفت و سرم داد کشید: - دِه برو بیرون دیگه، برو بیرون از این اتاق. می خواهی بکشندت؟ دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم. چادر به دست از اتاق صندوقخانه بیرون جستم. چه طور قبلاً به فکر خودم نرسیده بود؟ نمی دانم. صدای پچ پچ دایه و مادرم را می شنیدم. یک تکّه قیطان در گوشۀ اتاق پنهان کرده بودم. آن را برداشتم. با عجله تکّه کاغذی پیدا کردم و رویش نوشتم: پسر عمو را جواب کردم. به او گفتم که او را نمی خواهم. گفتم فقط تو را می خواهم رحیم. فقط تو را. به طرف حیاط می دویدم که خجسته بچه به بغل ظاهر شد: - کجا؟ می خواهی از خانه بیرون بروی؟ - خانم جان می خواهد باز هم کتکم بزند. می روم ته حیاط تا از خر شیطان پیاده شود. خجسته به لحنی سرزنش آمیز گفت: - واقعاً که عجب مایه ای داری. این تو هستی که باید از خر شیطان پیاده شوی. چادر به سر افکندم و دوان دوان به ته باغ اندرونی، زیر درختان رفتم. سنگی کوچک پیدا کردم. کاغذ را به دور آن پیچیدم و با قیطان محکم بستم. نگاهی به ساختمان انداختم. بعید بود که بتوانند مرا ببینند. دیوار چندان بلند نبود. سنگ را به آن سوی دیوار انداختم. درد بازو و دست و پا از یادم رفت. آهسته به اناق برگشتم. آن شب دایه خانم روی پشت بام به کنار بسترم آمد و مدت ها با من صحبت کرد. من خسته از راه ناهموار شمیران تا شهر و آزرده از درد دست و پا، اشک می ریختم ولی تسلیم نمی شدم. مرغ یک پا داشت. خاله جان ول کن نبود. مرتب پیغام و پسغام می داد و خجسته را می خواست. خجسته نه هان می گفت و نه نه. از رفتن به شمال و زندگی دور از خانواده دلگیر بود. ولی مثل من یاغی نبود. تازه یازده سالش تمام شده بود. هنوز بچه بود ولی خوشگل بود. موهای قشنگی داشت. پوست لطیفی داشت. هیکلش هنوز رشد کامل نکرده بود. به نظر برای حمید پسر خاله مان حیف بود. خیلی با استعداد بود. پیش پدرم فرانسه می خواند. معلّم سرخانه هم داشت. دلش می خواست به مدرسهْ دخترانه برود. پدرم اجازه نمی داد ترجیح می داد دخترهایش در خانه درس بخوانند. عاقبت مادرم پیغام داد: - یک چند صباحی تامل کنید. تکلیف محبوبه با پسر عمویش هنوز روشن نیست. خودم خبرتان می کنم. از روز برگشتن از باغ دوباره قهر و اخم و تَخم پدر و مادرم شروع شد. دوباره غدقن و قرق برقرار شد.

 

صبح زود روز بعد حمّام را آتش کردند. از اوّل وقت آماده بود. آغابیگم دلاک آمد و در اتاق دده خانم چای و شیرینی خورد و صاف از دو تا پلّهْ حمّام پایین رفت. از سربینهْ کوچک و نقلی گذشت و وارد حمّام شد. اوّل خجسته را شست. بعد مادرم منوچهر را که تازه بیدار شده بود با خود به حمّام برد. من لباس هایم را آماده گذاشته بودم که دایه جانم آمد. چشم هایم از فرط گریهْ شب قبل پف کرده بود. دایه جان گفت:

- ببین با خودش چه کار کرده ها! صورتت را توی آیینه دیده ای؟! لباس های را آماده کرده ای؟ همه چیز برداشته ای؟ - بعله دایه جان. کتیرا و صابون هم در حمّام بود. دایه گفت: - صورتت را بشور، خیلی پف کرده. این آغابیگم از آن حرامزاده هاست. صورتت را که ببیند یک کلاغ چهل کلاغ می کند. صدتا هم روویش می گذارد. هر روز هم که الحمدالله توی یک خانه سرک می کشد. همه چیز را توی بوق جار می زند. بازوهایم را گرفت تا از جا بلند شم. چنان ناله ای از درد کشیدم که مثل مار گزیده ها دستش را کنار کشید و وحشت زده پرسید: - چی شده؟ - جای نیشگون خانم جانم درد می کند. - بزن بالا ببینم! آستینم را بالا زدم و به محض آن که به ساعدم رسیدم، خودم هم وحشت کردم. هر دو ساعد به اندازهْ یک کف دست سیاه و خون مرده بود. دایه جانم گفت: - وای بمیرم الهی، ببین چه به روز این دختر آورده. بزن بالا بازویت را ببینم. وضع بازوهایم دیگر بدتر بود. انگار پارچهْ کبودی به رنگ پوست بادنجان که جا به جا لکّه های سرخ و بنفش داشت بر آن بسته بودند. دایه جان ران هایم را هم بررسی کرد. دست کمی از دست هایم نداشتند. مادرم که از حمّام بیرون می آمد روی لچک حمّام چادر نماز سفید گلداری به سر کرده بود و منوچهر را در قنداق سفید و لچک حمّام با لپ های سرخ و سفید همراه می آورد. انگار سر یک عروسک خوشگل را روی دسته هاون چسبانده باشند. با غضب فریاد زد: - دایه جان، بگو بیاید. آغابیگم منتظر است. و چون پاسخی نشنید، دوباره همچنان که به پله ها رسیده بود فریاد زد: - محبوبه، محبوبه، مگر با تو نیستم؟ دایه خانم ارسی را بالا زد. سر بیرون کرد و مخصوصاً به صدای بلند که شاید آغابیگم هم در حمّام بشنود فریاد زد: - خانم، محبوبه خانم نمی توانند حمّام بیایند. عذر دارند. مادرم که حالا وارد اتاق شده بود، همانطور که دایه به بیرون خم شده بود، از پشت سر به او گفت: - چرا نعره می زنی دایه خانم، قباحت دارد. حاج علی توی مطبخ است، می شنود. و با دست به من اشاره کرد: - من که می دانم این هیچ مرگش نیست. این ادها و اصول ها دیگر چیست؟ زود پاشو برو حمّام دختر! دایه دستم مرا گرفت و آستینم را بالا زد. - این طوری برود حمّام؟ ببینید چه به روز این دختر آورده اید؟ فقط همینمان مانده بود که آغابیگم تن و بدن کبود او را ببیند و دوره بیفتد. و خطاب به من افزورد: - الهی قربان قدت بشوم مادر. آغابیگم رفت خودم می برم حمّام می شورمت. مادرم در حالی که با غیظ از اتاق بیرون می رفت گفت: - دِ همین. اگر این قربان صدقه ها نبود ابن جور خودسر نمی شد. دایه به دنبال او راه افتاد: - از گوشت و خون من نیست ولی بزرگش کرده ام. بچه است. دست و پرش را که دیدم گفتم خانم جان الهی دستت بشکند. تمام تن دختره را کبود کرده ای. در کمال تعجّب مادرم سکوت کرد و صدایی از بیرون به گوشم نرسید اِلّا غر غر دایه خانم. شاید مادرم ملاحظهْ سنّ و سال او را کرده بود. شاید حرمت دلسوزی و وفاداری او را حفظ کرده بود. یا خیلی ساده، خودش هم دلش به حال من سوخته بود. با نامه ای نوشتم. شرح حال کتک خوردنم را. وقتی پدرم برای ناهار به مهمانی رفت و مادرم در اتاق منوچهر به خواب بعد از ظهر تابستان فرو رفت، آهسته و قئم زنان به ته باغ رفتم. حاج علی در پاشیر ظزف های ناهار را می شست. دو ساعت از ظهر می گذشت. خواستم سنگ را پرتاپ کنم. صدای پایی شنیدم و مکث کردم. چه کسی ممکن بود آن جا باشد؟ در آن راه باریک و متروک؟ صبر می کنم برود، بعد. صدای پا قطع شد. انگار آن شخص ایستاد. ناگهان به فکرم رسید شاید رحیم باشد. چه طور بفهمم؟ پشت به دیوار دادم و به صدای نسبتاً بلند گفتم: - حاج علی کجا هستی؟ چرا امروز هیچ کس ته باغ نیست؟ بلافاصله صدای سرفه شنیدم و بعد صدای رحیم: - این کوچه چه قدر خاک و خاشاک دارد! آهسته گفتم: - رحیم؟ - محبوب تو هستی؟ تنهایی؟ - آره. و سنگ را پرتاب کردم. مدّت کوتاهی طول کشید. انگار کاغذ را خواند. - کتکت می زنند؟ - عیبی ندارد. - عیبی ندارد؟ خلی هم عیب دارد. زجر کشت می کنند. گفتم: - باور نمی کنند تو می خواهی بروی تو نظام. مگر نمی خواهی؟ مکث کرد: - توی نظام؟ چرا، می خواهم... وقتی رفتم می بینند. - کی می روی؟ باز مکث کرد: - والله دنبالش رفته ام... چند مهی طول می کشد... ولی از سال دیگر عقب تر نمی افتد. می آیی فرار کنیم؟ - وای، نه. خدا مرگم بدهد. می خواهی یک باره خونم حلال شود؟ صبر کن ببینم چه طور می شود. - آخر تا کی صبر کنم؟ من که بیچاره شدم. گفتم: - اگر رضایت ندادند، آن وقت یک فکری می کنیم. گفت: - زودتر هر فکری داری بکن. من دارم از دست می روم. سر و کله حاج علی لنگ لنگان پیدا شد و من آهسته گفتم: - خداحافظ. حاج علی آمد.

 

ده بیست روز از جریان رفتن ما به ده می گذشت. اواخر تابستان بود. با این همه ما هنوز روی پشت بام می خوابیدیم. تابستان ها اگر تخت پدرم را توی حیاط اندرون می زدند، جای ما روی پشت بام بود و اگر او هوس خوابیدن روی پشت بام را می کرد، ما باید در حیاط می خوابیدیم که در این صورت ناچار بودیم صبح زود بیدار شویم تا حاج علی که برای کارهای روزانه وارد حیاط اندرون می شد ما را در رختخواب نبیند. در آن سال به مناسبت تولد منوچهر و به دلیل آن که پدرم نمی خواست او گرما بخورد، جای ما را روی پشت بام می انداختند. مادرم همیشه مدتی بعد از ما بالا می آمد. دایه و منوچهر و خجسته خواب بودند. ولی من خوابم نمی برد. چه قدر دلم می خواست رحیم در لباس نظام از در وارد می شد و کنار منصور می نشست. با سر افراشته، با رفتار شق و رق نظامی. بعد من با نگاه های سرزنش بار سراپای هیکل شسته رفته و عصا قورت داده پسر عمو جانم را برانداز می کردم و پوزخند می زدم. صدای چکش در بلند شد. صدای گفت و گوی درهم و برهم و عجولانه پدر و مادرم شنیده می شد که از صدای در زدن در این وقت شب حیرت کرده بودند. بعد کلون در باز شد و پشت آن صدای مردانه و خوش و بش پدرم و بعد هم مادرم که تعارف کنان می گفت: - چه عجب! این وقت شب یاد ما کردید؟ پس مهمان خودی بود. از فامیل بود. ولی کی؟ صدای عمویم باعث شد از وحشت در جا خشک بشوم. با اوقات تلخی گفت: - مصدع شما شدم. خدمت رسیدم چند کلمه با شما و داداش صحبت کنم ..... و صداها دور شد و انگار از پله های حوضخانه پایین رفتند. دیگر چیزی نشنیدم. بند دلم پاره شد. حس ششم به من می گفت که این حضور نا به هنگام با وضع من بی ارتباط نیست. آهسته و با پای برهنه از پلکان پشت بام سرازیر شدم. هیچ کس در ساختمان نبود. حتما توی حوضخانه رفته اند. می خواهند هیچ کس صدایشان را نشنود. موضوع محرمانه است. موضوع من است. آهسته از پله های آبدارخانه که از یک سو به حیاط و از سوی دیگر به حوضخانه مربوط می شد پایین رفتم و صدای آن ها به گوشم خورد که آهسته و با احتیاط صحبت می کردند. از لای درز در عقب حوضخانه که قفل بود نگاه کردم. عمویم روی تختی که کنار حوض کوچک بود و رویش گلیم انداخته بودند نشسته بود و نیم رخش به سمت من بود. پدرم زانوها را بغل گرفته و مادرم کنار پدرم لب تخت نشسته بود. سر به زیر انداخته و حرف نمی زد. فقط یک لحظه سر بلند کرد و گفت: - ای وای، من همین طور نشسته ام. بروم هندوانه ای، چایی، قلیانی بیاورم. عمویم با بی حوصلگی دست تکان داد: - نخیر خانم. بفرمایید بنشینید. آمده ام چند کلام صحبت کنم و بروم. برای پذیرایی که نیامده ام. پذیرایی باشد برای بعد. و ناگهان عمو جان بی مقدمه پرسید: - خوب، بالاخره چه تصمیمی گرفته اید؟ پدرم با تعجب یک ابروی خود را بالا برد: - در چه موردی داداش؟ - در مورد دسته گلی که دخترت به آب داده. محبوبه را می گویم. انگار آسمان را بر سرم کوبیدند. خدا مرگت بدهد منصور. آخر جلوی زبانت را نگرفتی! مادرم با نگرانی و التماس سر بلند کرد و به چهره عمو جانم نگریست. با چشمانش از او می خواست که رازدار باشد. پدرم ساکت ماند. جای شک نبود که عمو جان خیلی چیزها می دانست. بعد پدرم با لحنی آرام و غمزده پرسید: - شما از کجا بو بردید؟ - از آن جا که می دانستم منصور خودش از اول محبوبه را خواسته بود. پس چرا باید بعد از یک ساعت قدم زدن در باغ و صحبت با او از این رو به آن رو بشود؟ پاپی منصور شدم. امانش را بریدم. عاقبت امشب، سرشب که مادرش و بچه ها منزل نبودند، نشستم و حسابی با او صحبت کردم. از زیر زبانش کشیدم. گفت محبوبه مرا نمی خواهد، گفته دست از سرم بردار. بگذار زن کسی بشوم که دلم می خواهد. مادرم به صورتش چنگ زد: - وای خدا مرگم بدهد. عمو جان با متانت گفت: - خانم، این کارها چیست که می کنید؟ معنا ندارد. مسئله را باید با متانت حل کرد. مادرم گفت: - آقا، آخر این مسئله حل شدنی نیست. پدرم پرسید: - منصور نگفت او دلش می خواهد زن چه کسی بشود؟ صدای پدرم آرام و گرفته بود. عمو جانم گفت: - چرا گفت. گفت یک نفر است که می خواهد بعدا وارد نظام بشود. پدرم باز پرسید: - نگفت فعلا چکاره است؟ عمو جان سر به زیر انداخت. نمی خواست پدرم را شرمنده کند: - چرا. گفت فعلا شاگرد نجار است. - درست گفته. دختر بنده خاطرخواه شده. یک شاگرد نجار را می خواهد. دوپایی هم ایستاده و می خواهد زنش بشود

 

سپس مکثی کرد و افزود: - هه، مردک لندهور ... می خواهد وارد نظام بشود!؟ با همین حرف ها قاپ این دختره احمق را دزدیده. - خوب، بدهیدش برود. پدر و مادرم هر دو با حیرت سر بلند کردند. بدون شک چشمان خود من هم در آن گوشه تاریک به همان اندازه گشاد شده بود و برق می زد. - بدهیمش برود؟ این چه حرفی است دادش؟ من نعش او را هم کول این پسره جعلق نمی دهم. ببین این دختر چه الم شنگه ای به راه انداخته! چه بی آبرویی به پا کرده! من همین امشب حسابم را با او تصفیه می کنم. جنازه اش را می اندازم توی ایوان. خواست از جا بلند شود. عمویم بازویش را گرفت. مادرم نیز از جا پرید و جلوی پدرم ایستاد و خطاب به عمویم گفت: - آقا تو را به خدا جلویش را بگیرید. عمو جان که برادر ارشد پدرم بود با لحنی تند گفت: - این حرکات یعنی چه؟ چرا بچه بازی راه انداخته اید؟ حالا گیرم رفتید او را کشتید، آبرویتان سر جایش برمی گردد؟ آژان و آژان کشی، بگیر و ببند. یا رفتید یک شکم سیر کتکش زدید، فایده ای هم دارد؟ باید فکر اساسی کرد. این دختری که من می بینم، به قول منصور زده به سیم آخر. منصور می گفت نگاهش مثل آدم های مالیخولیایی بود. می گفت می ترسم اگر با او زیاد سر و کله بزنم، پیراهن را به تن خودش پاره کند و سر به بیابان بگذارد. خوب، عقدش کنید برای این جوان. می رود توی نظام شما هم کمکش می کنید..... پدرم حرف او را قطع کرد: - می رود توی نظام؟ شما چرا این حرف را می زنید؟ این آدم لش بی همه چیز؟ اگر نظام برو بود تا به حال رفته بود. اگر او رفت توی نظام من اسمم را عوض می کنم. من مرده شما زنده. اگر این عرضه را هم داشت دلم نمی سوخت ..... عمویم به ملایمت گفت: - آخر کمی عاقلانه فکر کنید. هرکاری راهی دارد، رسمی دارد. آخرش که چی؟ می گوید این جوان را می خواهم؟ خوب، با عزت و آبرو پسره را خبر کنید. دست به دستشان بدهید بروند دنبال زندگی خودشان. خلاف شرع که نمی کند. می خواهد شوهر کند. پدرم انگار که بار سنگینی بر دوش دارد برجای خود نشست و به لبه تخت تکیه داد. رنگ به چهره نداشت. گفت: - بله خان داداش. شما از دور دستی بر آتش دارید. از کنار گود می گویید لنگش کن. ولی من چه بگویم؟ آبروی من در خطر است. دختر شما که نیست. دختر بنده است. اگر دختر خود شما بود، آن وقت می فهمیدید چه می گویم. اگر دختر خودتان بود به همین سادگی او را می دادید برود؟ عمویم به میان حرف او پرید: - عجب! دختر من نیست؟ بله درست است، دختر من نیست، ولی دختر برادرم که هست! با همه حماقتش خوب حرفی به منصور زده. گفته اگر آبروی من برود، آبروی همه فامیل رفته. همه می گویند دختر عموهایش هم مثل خودش هستند. فکر که می کنم می بینم بد حرفی نزده. حالا شما هم جوان را بخواهید ببینید، بسنجید، شاید آدم خوبی باشد. می گویید افسر نمی شود؟ فعلا نجار است؟ باشد، نجار باشد، کار که عار نیست. مگر شغل ملاک می شود؟ شما که هنوز او را ندیده اید؟ دیده اید؟ شاید هم راست گفت و رفت توی نظام. - چه طور می شود ندیده باشم آقا؟ فقط من نمی دانم این دختره بی شعور از چه چیز او خوشش آمده. نه جمالی، نه کمالی. یک آدم بی سر و پای پرو با صدای زمخت. حرف زدن عین لات ها. با یقه باز که تا شانه های دکل پت و پهنش هم پیداست. موهای سر از جلو و عقب به سر و برش ریخته. مثل بچه مزلف ها. نگاه وقیح و چشم های دریده. این آدم نظامی می شود؟ این ها همه اش در باغ سبز است داداش. من مرده شما زنده. اگر از همین هم که هست بدتر نشد، تف بیندازید به ریش من. یاللعجب! چه طور من و پدرم، ما دو نفر انسان با چشم و گوش باز، یک جوان واحد را این طور متفاوت می دیدیم؟ صدایی که برای من مردانه و گوش نواز بود، در نظر پدرم زمخت و لات مآبانه می نمود. گیسوان آشفته و پریشانی که در چشم من صوفی وش بود، از دید پدرم جلف بود. چشمان درشت او با آن نگاه وحشی شوریده را دریده و وقیح می دید. چه طور دلش می آمد آن گردن و یال و کوپال آفتاب سوخته را که رگ های آن از زیر عضلات مردانه بیرون زده بود، دکل بنامد. عمویم پرسید: - حالا می خواهی چه کنی برادر؟ کاریست که شده. دختره ننگ که نکرده! ..... خود عمو جان بلافاصله ساکت شد. ننگ. این دقیقا همان کاری بود که من کرده بودم. پدرم پرخاشجویانه گفت: - ننگ نکرده؟ پس ننگ دیگر چیست؟ شاخ دارد یا دم؟ عمو جان گفت: - بابا، می خواهد شوهر کند. عاشقی که گناه نیست. مگر دختر حیدر خان عاشق نشد و شوهر کرد؟ مگر پسر مرتضی قلی خان خاطرخواه آن پیره زن شوهر مرده با دو تا بچه نشد و آخر هم او را گرفت؟ دیگر از مهد علیا که بالاتر نیست که عاشق داماد آشپز شد! .... پدرم با بی حوصلگی دست تکان داد: - شما هم عجب فرمایش ها می فرمایید داداش!! تاریخ می خوانید؟ آن داماد آشپز وزیر شاه بود. اما دختر بنده عاشق یک آدم تنه لش شده. یک آدم بی پدر و مادر، یک آدم بی استخوان. این آدم در شان ما نیست. به قول نازنین لقمه ما نیست، وصله تن ما نیست. عمو جان به عنوان اتمام حجت گفت: - من که هر چه می ریسم شما پنبه می کنید. ولی بدانید که صلاحتان در این است که این کار انجام بشود. پس فردا آبروریزی بدتری به بار می آید ها! اگر تریاک بخورد چه؟ اگر به سرش بزند فرار کند؟ آخر کار دستتان می دهد ها! این طور که منصور می گفت، من عاقبت خوبی برای این کار نمی بینم. زودتر بدهیدش برود و قضیه را فیصله بدهید. مادرم آهسته دست خود را به سرش زد: - وای که خدا مرگم بدهد. مردم چه می گویند؟ پدرم گفت: - هیچ خانم. مردم به ریش بنده و جنابعالی می خندند. می گویند دختر بصیرالملک که به دمش می گفت دنبالم نیا بو می دهی، با آن اهن و تلپ، زن شاگرد نجار محله شده ..... مادرم گفت: - ای خدا، نمی دانم چه گناهی کرده ام که مستوجب این عقوبت شده ام. آخر چرا باید این بدبختی به سر من بیچاره بیاید؟ من که به هر چه دختر فقیر و بی چیز است جهاز دادم. به هر چه آدم مستاصل بی سرپرست بود کمک می کردم ..... پدرم انگار با خودش حرف می زند گفت: - به قول نازنین، شان پسر دایه خانم از این اجل تر است. داماد دده خانم و فیروز درشکه چی از این آدم محترم تر است. باز شانس آوردیم عاشق پسر باغبان نشد. همان که آب حوض ما را می کشید. حالا داداش می گویند دانبال و دینبول راه بینداز، همه را خبر کن بیایند تماشا. دست دخترت را بگذار توی دست یارو برود و به ریشت بخندد.

 

مادرم دوباره به سرش کوبید: - وای، جواب مردم را چه بدهم. عمو جان گفت: خانم، شما هم هی مردم مردم می کنید. منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می کنند حرف بزنند. پدرم آه کشید: - همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.

کاملا مشخص بود که منظور پدرم کیست! در تمام فامیل دو زن وجود داشتند که افراد خانواده تنها زمانی موضوعی را با ایشان در میان می گذاشتند که قصد داشتند آن موضوع آفتابی شود ولی نمی خواستند از دهان خودشان شنیده شود. این دو نفر یکی عمه جان کشور بود و یکی هم زن خود عمو جان. این دو زن فضول، حسود، خبرچین و دو به هم زن بودند که دهانشان قفل و بست نداشت، برای عمه جان کشور که شوهرش مدتها فوت کرده بود و به قول مادرم از دست این زن دق مرگ شده بود این طرز زندگی خود یک نوعی تفریح و وقت گذرانی به شمار می رفت. این عمه که ثروت هنگفتی از شوهر و پدر به ارث برده بود در همان حال که قربان صدقه برادرها می رفت، چنان نیش زبان به زن هایشان می زد که از نیش افعی کاری تر بود. وقتی مادرم پسر نداشت، هربار که او را می دید می گفت: 

- الهی قربان داداشم بروم. نمی دانی چه قدر حسرت داشتم پسرش را بغل کنم. وقتی منوچهر به دنیا آمد و پدرم انگشتری زمرد به مادرم چشم روشنی داد گفت: - خدا شانس بدهد. ما سه تا پسر زاییدیم مثل دسته گل. شوهرمان برای هر کدام یک سکه طلا تلپ، تلپ، چشباند روی پیشانی ما. قدر داداشم را باید خیلی بدانی نازنین خانم. خود عمه جان به مناسبت زایمان مادرم یک جفت گوشواره طلای پرپری بسیار سبک وزن هدیه آورد و از آن روز به بعد هر جا که نشست این را به رخ همه می کشید و می گفت: - والله من به بیوه زنی خودم دیدم اگر طلا نبرم یک وقت نازنین خانم می رنجد. بالاخره پسر زاییده. توقع دارد. به خودم گفتم اگر با قرض و قوله هم شده باید طلا ببرم. عاقبت پدرم برای این که از زیر بار منت او رها شود و مردم به خاطر آن که زنش از خواهر شوهر بیوه خود توقع طلا داشته سرزنشش نکنند، به بهانه این که دست خواهرش خوب بوده و چون برای نازنین آش ویارانه پخته، بچه پسر از آب درآمده، یک النگوی پهن طلا برای او فرستاده و در دهان او را بست. زن عمویم هم دست کمی از عمه جان کشور نداشت. البته نه به آن شدت زیرا که هم گرفتار شوهر و بچه بود و هم از منصور و عمو جان حساب می برد. با این همه خود زن عمو نیز از زبان عمه جان در عذاب بود و در مقابل او ماست ها را کیسه می کرد. حالا اگر این دو زن مکار می فهمیدند که چه پیش آمده، با دمشان گردو می شکستند. فضولی و حسادت نسبت به سفیدبختی مادرم، دست به دست می داد و باعث می شد تا آن ها شیپور رسوایی ما را بنوازند. پدرم این را خوب می دانست ولی جرئت نداشت علنا به عمو جان ابراز کند. عمویم مردی ملایم و شریف بود. ولی خود او نیز به نوبه خود از زبان همسر و خواهرش در عذاب بود. بنابراین گفت: - چرا در لفافه حرف می زنی داداش؟ اگر منظورت زن من است .... مادرم با ناخن لپ خود را خراشید: - وای خدای مرگم بدهد آقا. این فرمایش ها چیست که می فرمایید؟ عمو جان سخنان او را نشنیده گرفت و گفت: - اگر منظورت زن من است، اون با من و منصور. همین قدر که به او بگویم بدنامی محبوبه بدنامی دخترهای خودت است و یک عمر روی دستت می مانند، یا اگر منصور یک داد به سرش بزند، زبانش کوتاه می شود. اما راجع به آبجی کشور. برایش پیغام می دهم که مردم هزار ننگ می کنند، فامیل رویش سرپوش می گذارند. ما باید از زبان خواهر خودمان بیشتر از دشمن خونی جد و آبادیمان هراس داشته باشیم؟ پیغام می دهم که به ارواح خاک آقا جون اگر کلامی از این قضیه حرف بزند، اگر نیش و کنایه ای بزند، اگر جلوی این و آن خودش را به موش مردگی و نفهمی بزند و غیر مستقیم حرفی بزند که به شرافت خانوادگی بر بخورد و آبروریزی بشود، به خداوندی خدا قسم که دیگر اسمش را نمی برم. انگار برادرش مرده. یک فاتحه بخواند و فکر مرا از سرش بیرون کند. دیگر دیدارمان به قیامت می افتد. به خاک پدرم این کار را می کنم. مادرم نفسی به راحتی کشید. همه می دانستند که عمو مردی است که پای حرف خودش می ایستد. تا آن شب هرگز پدرم یا عمو جان به این لحن از عمه کشور یا زن عمو صحبت نکرده بودند. آن شب تازه مادرم در حوضخانه و من در پشت در آن، فهمیدیم که دل آن دو مرد نیز به اندازه دیگران خون است. ولی چه بکنند؟ یکی خواهر بود و یکی قوم سببی. مادرم رو به پدرم کرد: - والله آقا راست می گویند. دختره خلاف شرع که نمی خواهد بکند. می خواهد شوهر کند. چه کنیم؟ باید بد هیمش برود. پدرم با تغیر به سوی او نگریست: - تو هم پایت سست شده؟ مگر تو نبودی که می گفتی محبوبه باید از روی نعش من رد بشود؟ حالا چه طور از این رو به آن رو شدی؟ مادرم با صدای بغض آلود گفت: - نشوم چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ مادرم رو به پدرم کرد: - والله آقا راست می گویند. دختره خلاف شرع که نمی خواهد بکند. می خواهد شوهر کند. چه کنیم؟ باید بد هیمش برود. پدرم با تغیر به سوی او نگریست: - تو هم پایت سست شده؟ مگر تو نبودی که می گفتی محبوبه باید از روی نعش من رد بشود؟ حالا چه طور از این رو به آن رو شدی؟ مادرم با صدای بغض آلود گفت: - نشوم چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ رو به عمو جان کرد و افزود: - آقا، به خدا دلم خون است. طرف دخترم را بگیرم، می ترسم شوهرم از پا در بیایید..... اشک از چشم هایش سرازیر شد و ادامه داد: - طرف این را بگیرم، می ترسم بچه ام دق کند. به قول شما یک چیزی بخورد و خودش را بکشد. روزی صد دفعه مرگم را از خدا می خواهم. یک روز خواستم تریاک بخورم و خودم را بکشم. به خدا دلم به حال یتیمی منوچهر سوخت. پدرم یکه خورد. نگاهی اندوهگین و عاشقانه به مادرم افکند و گفت: - چی گفتی؟ دستت درد نکند! همین کم مانده که تو هم توی این بدبختی مرا بگذاری و بروی. درد من کم است، تو هم نمک به زخم بپاش! مادرم با گوشه چادر نماز بیهوده می کوشید اشک از صورت پاک کند، اشک من نیز در پشت در سرازیر بود و می ترسیدم برق اشکم در اتاق هم به چشم آن ها بخورد. مادرم اشک ریزان می گفت: - بچه ام است. پاره جگرم است. دلم می سوزد. جگرم کباب است. می دانم شما هم همین حال را دارید آقا. با دست جلوی صحبت پدرم را گرفت و ادامه داد: - نه، نگویید که این طور نیست. احوال شما را زیر نظر دارم. چون می دانید صبح ها از ترس شما جرئت نمی کند بیاید توی حیاط وضو بگیرد، زودتر بلند می شوید و می آیید توی اتاق نماز می خوانید. بعد می بینم که کنار پنجره، یک گوشه، می ایستید تا او را ببینید. و رو به عمویم کرد: - آخر از روزی که این جریان پیش آمده نگاه به روی محبوبه نکرده. اجازه نمی دهد جلوی چشمش آفتابی شود. او هم که مثل سگ حساب می برد. بله آقا، از گوشه پنجره نگاه می کنند و محبوبه را تماشا می کنند که ترسان و لرزان مثل کفتری که از حمله گربه بترسد، سر حوض می آید و وضو می گیرد. اشک هایش را پاک می کند و وضو می گیرد. دوباره، تا نیمه راه نرفته، اشک صورتش را خیس می کند. باز برمی گردد تا دوباره وضو بگیرد. هی می رود و برمی گردد. گاهی کنار حوض ماتش می برد، و آقا شما توی اتاق آه می کشید. دلتان به طرفش پرواز می کند. شما از آن پدرها نیستید که دست روی او بلند کنید. صد بار گفتید زیر لگد لهش می کنم. پس کو؟ پس چرا نکردید؟ بلند شوید بروید بکشیدش! دختر پدرم نیستم اگر جلویتان را بگیرم .... مادرم هق هق افتاد. عمو جان با لحن ملایمی گفت: - خانم، این فرمایشات چیست؟ زبانتان را گاز بگیرید .! پدرم سر به زیر افکنده بود. زانوی چپ را تا کرده و زانوی راست را به صورت قائم تکیه گاه دست راست کرده و دست چپ را به زمین تکیه داده بود. در همان حال، با لحنی افسرده و آرام گفت: - عوض این که دخترشان را سرزنش کنند، دلشان برای او می سوزد. به بنده سرکوفت می زنند. باشد خانم، هر چه دلتان می خواهد بگویید! مادرم با صدایی که اندکی بلندتنر شده و هر آن با هق هق گریه قطع می شد گفت: - فکر می کنید سرکوفتش نزدم؟ کتکش نزدم؟ گوشت هایش را با نیشگون نکندم؟ چنان کبود و سیاهش کردم که دایه دلش سوخت و گفت الهی دستت بشکند. خوب حرفی زد. به دلم نشست. الهی دستم بشکند. وقتی نیشگونش می گرفتم دیدم که پوست و استخوان شده. گوشتهایش شل شده اند. دلم به حالش کباب است. بچه ام رنگش زرد شده. نای حرف زدن ندارد. نای راه رفتن ندارد. ما هم که همه افتاده ایم به جانش. راست می گویید آقا، به خدا دلم برایش می سوزد. اوایل می دیدم غذا نمی خورد غیظم می گرفت. فکر می کردم لجبازی می کند. دایه را فرستادم نصیحتش کند. آمد و گفت خانم، خدا خیرتان بدهد. من دخالت نمی کنم. این دنیا را که نداشتم، می خواهید آن دنیا را هم نداشته باشم؟ اگر شما و آقا از خدا نمی ترسید، من می ترسم. پرسیدم مگر چه شده؟ دایه به دایه گیش کرد، چه طور من نکنم؟

 

مادرم دوباره به سرش کوبید: - وای، جواب مردم را چه بدهم. عمو جان گفت: خانم، شما هم هی مردم مردم می کنید. منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می کنند حرف بزنند. پدرم آه کشید: - همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد. مادرم دوباره به سرش کوبید: - وای، جواب مردم را چه بدهم. عمو جان گفت: خانم، شما هم هی مردم مردم می کنید. منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می کنند حرف بزنند. پدرم آه کشید: - همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد. کاملا مشخص بود که منظور پدرم کیست! در تمام فامیل دو زن وجود داشتند که افراد خانواده تنها زمانی موضوعی را با ایشان در میان می گذاشتند که قصد داشتند آن موضوع آفتابی شود ولی نمی خواستند از دهان خودشان شنیده شود. این دو نفر یکی عمه جان کشور بود و یکی هم زن خود عمو جان. این دو زن فضول، حسود، خبرچین و دو به هم زن بودند که دهانشان قفل و بست نداشت، برای عمه جان کشور که شوهرش مدتها فوت کرده بود و به قول مادرم از دست این زن دق مرگ شده بود این طرز زندگی خود یک نوعی تفریح و وقت گذرانی به شمار می رفت. این عمه که ثروت هنگفتی از شوهر و پدر به ارث برده بود در همان حال که قربان صدقه برادرها می رفت، چنان نیش زبان به زن هایشان می زد که از نیش افعی کاری تر بود. وقتی مادرم پسر نداشت، هربار که او را می دید می گفت: - الهی قربان داداشم بروم. نمی دانی چه قدر حسرت داشتم پسرش را بغل کنم. وقتی منوچهر به دنیا آمد و پدرم انگشتری زمرد به مادرم چشم روشنی داد گفت: - خدا شانس بدهد. ما سه تا پسر زاییدیم مثل دسته گل. شوهرمان برای هر کدام یک سکه طلا تلپ، تلپ، چشباند روی پیشانی ما. قدر داداشم را باید خیلی بدانی نازنین خانم. خود عمه جان به مناسبت زایمان مادرم یک جفت گوشواره طلای پرپری بسیار سبک وزن هدیه آورد و از آن روز به بعد هر جا که نشست این را به رخ همه می کشید و می گفت: - والله من به بیوه زنی خودم دیدم اگر طلا نبرم یک وقت نازنین خانم می رنجد. بالاخره پسر زاییده. توقع دارد. به خودم گفتم اگر با قرض و قوله هم شده باید طلا ببرم. عاقبت پدرم برای این که از زیر بار منت او رها شود و مردم به خاطر آن که زنش از خواهر شوهر بیوه خود توقع طلا داشته سرزنشش نکنند، به بهانه این که دست خواهرش خوب بوده و چون برای نازنین آش ویارانه پخته، بچه پسر از آب درآمده، یک النگوی پهن طلا برای او فرستاده و در دهان او را بست. زن عمویم هم دست کمی از عمه جان کشور نداشت. البته نه به آن شدت زیرا که هم گرفتار شوهر و بچه بود و هم از منصور و عمو جان حساب می برد. با این همه خود زن عمو نیز از زبان عمه جان در عذاب بود و در مقابل او ماست ها را کیسه می کرد. حالا اگر این دو زن مکار می فهمیدند که چه پیش آمده، با دمشان گردو می شکستند. فضولی و حسادت نسبت به سفیدبختی مادرم، دست به دست می داد و باعث می شد تا آن ها شیپور رسوایی ما را بنوازند. پدرم این را خوب می دانست ولی جرئت نداشت علنا به عمو جان ابراز کند. عمویم مردی ملایم و شریف بود. ولی خود او نیز به نوبه خود از زبان همسر و خواهرش در عذاب بود. بنابراین گفت: - چرا در لفافه حرف می زنی داداش؟ اگر منظورت زن من است .... مادرم با ناخن لپ خود را خراشید: - وای خدای مرگم بدهد آقا. این فرمایش ها چیست که می فرمایید؟ عمو جان سخنان او را نشنیده گرفت و گفت: - اگر منظورت زن من است، اون با من و منصور. همین قدر که به او بگویم بدنامی محبوبه بدنامی دخترهای خودت است و یک عمر روی دستت می مانند، یا اگر منصور یک داد به سرش بزند، زبانش کوتاه می شود. اما راجع به آبجی کشور. برایش پیغام می دهم که مردم هزار ننگ می کنند، فامیل رویش سرپوش می گذارند. ما باید از زبان خواهر خودمان بیشتر از دشمن خونی جد و آبادیمان هراس داشته باشیم؟ پیغام می دهم که به ارواح خاک آقا جون اگر کلامی از این قضیه حرف بزند، اگر نیش و کنایه ای بزند، اگر جلوی این و آن خودش را به موش مردگی و نفهمی بزند و غیر مستقیم حرفی بزند که به شرافت خانوادگی بر بخورد و آبروریزی بشود، به خداوندی خدا قسم که دیگر اسمش را نمی برم. انگار برادرش مرده. یک فاتحه بخواند و فکر مرا از سرش بیرون کند. دیگر دیدارمان به قیامت می افتد. به خاک پدرم این کار را می کنم. مادرم نفسی به راحتی کشید. همه می دانستند که عمو مردی است که پای حرف خودش می ایستد. تا آن شب هرگز پدرم یا عمو جان به این لحن از عمه کشور یا زن عمو صحبت نکرده بودند. آن شب تازه مادرم در حوضخانه و من در پشت در آن، فهمیدیم که دل آن دو مرد نیز به اندازه دیگران خون است. ولی چه بکنند؟ یکی خواهر بود و یکی قوم سببی. گریه سخنان مادرم را قطع کرد. من هم می لرزیدم و هق هق می کردم. می ترسیدم صدایم را بشنوند. دستم را گاز می گرفتم. مادرم کمی بر خود مسلط شد و اشک ریزان، در حالی که مرتب بینی و چشم هایش را با گوشه چادر خیس از اشک پاک می کرد ادامه داد: - دایه گفت خانم، می دانی محبوبه چه می گوید؟ می گوید دایه جان چه می خواهی بگویی که من خودم صد بار به خودم نگفته باشم؟ به خودم می گویم فکر آبروی پدرت را بکن. فکر سرکوفت هایی را که به مادرت می زنند بکن. فکر خجسته را بکن که او هم بدنام می شود .... شب تا صبح گریه می کنم. سر سجاده به خدا التماس می کنم خدایا مرا بکش یا خلاصم کن و از صرافت او بینداز. ولی نمی کند، چه کنم؟ دایه می گفت به او می گویم محبوبه جان، چرا لج کرده ای و غذا نمی خوری؟ می گوید دایه به خدا لج نکرده ام. غذا از گلویم پایین نمی رود. هر چه می کنم نمی شود. هر چه تلاش می کنم بدتر می شود. دائم چهره اش جلوی رویم است. فکر می کنی من نمی دانم نجار است؟ وصله ما نیست؟ فکر می کنی نمی فهمم یک تار موی شازده یا منصور به صد تای او می ارزد؟ فکر می کنی هزار دفعه این ها را به خودم نگفته ام؟ ولی چه کنم که این درد به جانم افتاده! به خدا این مرض است دایه جان کاش سرخک گرفته بودم. وبا گرفته بودم. آبله گرفته بودم. اقلا آقا جان و خانم جانم سر بسترم می آمدند و به دردم می رسیدند. حکیم می آوردند که علاجم کند. ولی حالا، با این درد بی درمان، منی را که راه را از چاه نمی شناسم، رهایم کرده اند به حال خودم. کمر به خونم بسته اند. دلم می خواهد خودم را بکشم تا هم آن ها راحت شوند هم من. ولی از خدا می ترسم. دایه جان تو را به خدا به آقا جانم بگو. بگو می خواهد نظامی بشود. بگو می رود صاحب منصب می شود. بگو انگار کن مرا کشته ای. بگذار زن او بشوم و بروم. خیال کن بنده ای را خریده ای و آزاد کرده ای. انگار کن سر سلامتی منوچهر گوسفند قربانی کرده ای. خیال کن درد و بلای خانم جان و منوچهر و خجسته و نزهت به جان من خورده. انگار کن همان موقع که مخملک گرفته بودم رفته بودم. به خدا ثواب می کنید. من چه کنم؟ چرا کسی به داد من نمی رسد؟ فکر کن من یک لیلی دیگر هستم. شما که این قدر نظامی می خواندید! مادرم ساکت شد و باز ادامه داد: - مثل شمع دارد آب می شود. می ترسم بچه ام دیوانه شود. سکوتی برقرار شد که گریه گاه و بیگاه مادرم آن را می شکست. عاقبت عمو جان با لحنی محزون و اندوهبار گفت: - والله من آنچه شرط ابلاغ بود با تو گفتم، تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال. از من می شنوید بدهیدش برود. غیر از این هیچ راه دیگری نیست. هر شما انکار کنید و خشونت به خرج بدهید، آتش اشتیاق او تیزتر می شود. تا دنیا دنیا بوده، همین بوده. کاری را که عاقبت باید بکنید از اول بکنید. پدرم کف دست راست را به حالت سوال رو به بالا چرخاند و خیلی آرام گفت: - خودم هم مانده ام چه کنم! عمو جان گفت: - هیچی. این دو نفر را به هم حلال کن. ثواب دارد. بی سر و صدا عقدشان کن بفرست سر خانه و زندگیشان. پدرم سر بلند کرد و رو به عمو جان کرد. بعد با دست راست کف دسنت چپ ضربدری کشید و گفت: - این در گوشتان باشد داداش. محبوبه می رود، ولی برمی گردد. این خط و این نشان. برمی گردد. اگر برنگشت، من اسمم را عوض می کنم. عمو در حالی که از جا برمی خاست، افسرده و اندوهگین گفت: - چاره ای نیست. انشاالله خیر است. مادرم گفت: - خدا مرگم بدهد. بی هیچ پذیرایی .... - اختیار دارید خانم. من که برای پذیرایی نیامده بودم. خداحافظ شما. پدر و مادرم در همان حال که هر دو بی رمق نشسته بودند. تکانی به خود دادند و با هم گفتند: - یاالله. خوش آمدید. مشرف. قدم بالای چشم. نه آن ها در فکر برخاستن و رعایت تشریفات و آداب و رسوم بودند، نه عمو متوجه بی توجهی آن ها بود. هر سه پریشان احوال تر از آن بودند که متوجه این مسایل باشند. عمو در حوضخانه را که رو به حیاط بود گشود و از پله ها بالا رفت و در تاریکی شب ناپدید شد. پدرم آهی کشید و به مادرم گفت: - به محبوبه بگو به این پسره پیغام بدهد هفته دیگر سه شنبه یک ساعت به غروب بیاید اینجا ببینم حرف حسابش چیست! مادرم با بی حالی گفت: - دکانش که بسته، محبوبه از کجا پیدایش کند؟ - چه ساده هستید شما خانم. محبوبه خودش خوب می داند چه طور پیدایش کند. آهسته از پله های پشت بام بالا رفتم و زیر ملافه خزیدم. انگار باری از دوشم برداشته بودند. سبک شده بودم. ستاره ها را می دیدم که چشمک می زنند. باد خنکی از طرف شیمران می وزید. هوا کم کم رو به پاییز می رفت. چه قدر همه چیز آرام و زیبا بود. همیشه این ستاره ها آن جا بودند؟ همیشه شب های تهران این قدر ساکت و آرامش بخش بود؟ همیشه این نسیم این قدر مهربان بر چهره ها دست نوازش می کشید؟ پس من کجا بودم؟ چرا نمی دیدم؟ چرا نمی فهمیدم؟ صبح روز بعد مامور رساندن پیام به رحیم شدم. در اولین فرصت، کاغذی را با سنگ به آن سوی دیوار انداختم.

 

سه شنبه از صبح زود دلشوره داشتم. خجسته هر ساعت یک بار می آمد و می گفت: - چه شکلیه؟ چه شکلیه؟ - بابا دست از سرم بردار خجسته. حالا می آید. از پشت پنجره به دل سیر سیاحت کن. انتظار داشتم پذیرایی مفصلی در کار باشد. همان طور که از شازده و مادرش پذیرایی کردند. ولی خبری نبود. مادرم حال آدم های تب دار را داشت. حتی حوصله منوچهر را هم نداشت. دایه سماور را روشن کرد و یک ظرف نان نخودچی مانده را گذاشت گوشه پنجدری. سکوت دردناکی بر سراسر خانه حاکم بود. سکوت کاخ پادشاهان شکست خورده. پدرم خسته و بی حال درست زیر چلچراغ روی یک صندلی رو به حیاط نشسته بود. ارسی ها را بالا زده بودند و حاج علی مثل روزهای دیگر حیاط را آب و جارو کرده بود. دایه یک ظرف هندوانه سرخ و خوشرنگ هم کنار شیرینی روی میز گذاشت. فقط همین. مقابل پدرم یک صندلی قرار داشت. یک ساعت به غروب مانده از راه رسید. خجسته در اتاق گوشواره کنار من بود. مادرم در آبدارخانه مانده بود و مطمئن بودم آن جا پشت در بسته ایستاده تا بی هیچ قید و بند او را از پشت شیشه تماشا کند. دده و دایه خانم در حیاط در فاصله ای نسبتا دور با کنجکاوی سراپای او را برانداز می کردند. لباده به تن و شلوار نو به پا داشت. شالش در پشت کمر سه چین می خورد. گیوه هایش نو بود و برای اولین بار پشت آن ها را بالا کشیده می دیدم. موهای پریشان را از زیر کلاه تخم مرغی بیرون زده تا گردن او را می پوشاند. دلم می خواست کلاه را زودتر بردارد تا آن زلف ها بر پیشانی اش فرو ریزد و خجسته آن ها ببیند و سلیقه مرا تحسین کند. باز هم یقه پیراهن اندکی باز بود. انگار دکمه نداشت و یا اگر یقه اش را می بست خفه می شد. به راهنمایی دایه از پله های ایوان بالا رفت و وارد پنجدری شد. تا سر و کله اش پیدا شد، پدرم تکانی خورد و پا روی پا انداخت. او همان جا مقابل در ایستاده و دو دست را در جلوی روی هم گذاشته بود. پشت پدرم به سوی ما بود و ما او را که رو به روی ما قرار داشت دزدانه تماشا می کردیم. متوجه شدم دست های محکم و قویش اندکی می لرزید. دلم فرو ریخت. با حجب گفت: - سلام عرض کردم. پدرم به خشکی گفت: - سلام. بیا تو . نه. نه. لازم نیست گیوه هایت را بکنی. بیا تو. انگار خاری در دلم خلید. وارد شد. نگاهی تحسین آمیز و حیران به اطراف اتاق افکند. کلاه از سر برداشت و در دست گرفت. از شدت هیجان آن را می پیچاند. موهایش رها شدند. پدرم با لحنی که اکراه و ملال خاطرش را به خوبی نشان می داد گفت: - بگیر بنشین! خواست چهار زانو روی زمین بنشیند. پدرم آمرانه گفت: - آن جا نه، روی آن صندلی. خجسته پکی خندید و گفت: - تو این را می خواهی؟ گفتم: - خفه شو. می فهمد. ولی دلم چرکین شده بود. نه تنها از طرز رفتار ارباب مآبانه پدرم مکدر شده بودم بلکه انتظار هم نداشتم که او نیز این قدر مطیع و مرعوب باشد. لب صندلی نشست. پاها را جفت کرده و دست ها را روی زانو نهاده بود. به خودم گفتم بگذار وقتی صاحب منصب شد آن وقت ببینیم باز هم پدرم با او این طور رفتار می کند؟ و او را با لباس نظامی، با چکمه و کلاه و شمشیر مجسم کردم و دلم ضعف رفت. پدرم پرسید: - چند سال داری؟ و او در حالی که باز نگاهی به دور و بر اتاق می انداخت پاسخ پدرم را داد. باز پدرم پرسید: - پدرت کجاست؟ - بچه بودم که مرد. - که این طور. پس پدرت فوت کرده. مادر چه طور؟ داری یا نه؟ - بله. - دیگر چه؟ - هیچ کس. پدرم، انگار که می ترسید بیشتر کنکاش کند گفت: - تو دختر مرا می خواهی؟ سر به زیر انداخت و مدتی ساکت ماند. بعد سرش را آهسته بلند کرد و به رو به رو، به در اتاق گوشواره که ما در آن بودیم خیره شد. نمی توانست در چشم پدرم نگاه کند. او مرا نمی دید ولی انگار که من صاف در چشم او نگاه می کردم. گفت: - بله. - می خواهی او را بگیری؟

با تعجب به سوی پدرم چرخید: - از خدا می خواهم. پدرم با غیظ گفت: - خدا هم برایت خواسته. سر به زیر افکند و ساکت شد. دوباره دلم هوایش کرد. نمی خواستم پدرم آزارش بدهد. پدرم گفت: - خوب گوش کن. اگر من دخترم را به تو بدهم، یک زندگی برایش درست می کنی؟ یک زندگی درست و حسابی؟ با دست دور اتاق را نشان داد و افزود: - نمی گویم این جور زندگی. ولی یک زندگی جمع و جور، مرفه آبرومند، راحت و با عزت و احترام. - هر چه در توانم باشد می کنم. جانم را برایش می دهم. - جانت را برای خودت نگهدار. نمی دانم توی گوشش چه خوانده ای که خامش کرده ای. ولی خوب گوش هایت را باز کن. یک خانه به اسم دخترم می کنم که در آن زندگی کنید، با یک دکان نجاری که تو توی آن کاسبی کنی. ماه به ماه دایه خانم سی تومان کمک خرجی برایش می آورد. مهریه اش باید دوهزار پانصد تومان باشد. وای به روزگارت اگر کوچک ترین گرد ملالی بر دامنش بنشیند. ریشه ات را از بن می کنم. دودمانت را به باد می دهم. به خاک سیاه می نشانمت. خوب فهمیدی؟ - بله آقا. - برو و خوب فکرهایت را بکن و به من خبر بده. - فکری ندارم بکنم. فکرهایم را کرده ام. خاطرش را می خواهم. جانم برود، دست از او نمی کشم. پدرم با نفرت و بی حوصلگی دستش را تکان داد: - بس است. تمامش کن. شب جمعه ده روز دیگر بیا اینجا. شب عید مبعث است. زنت را عقد می کنی، دستش را می گیری و می بری. هر چه هم لازم است با خودت بیاوری بیاور. سواد داری؟ وای چرا پدرم این طور حرف می زند! مگر می خواهد نوکر بگیرد که این طور بازخواست می کند؟ خون خونم را می خورد. - بله خوش نویسی هم می کنم.

 

پدرم قطعه کاغذی را از جیب بیرون کشید که بعدها فهمیدم نشانی منزل حسن خان برادر زن دومش است و به دست او داد. رحیم دو دستی و با تواضع کاغذ را گرفت. 

« فردا صبح می روی به این نشانی. سپرده ام این آقا ببردت برایت یک دست کت و شلوار و ارسی چرم بخرد. روز پنجشنبه با سر و وضع مرتب می آیی، حالیت شد؟ - بله آقا

 

۱ نظر 18 Aban 98 ، 04:37
راحله نباتی

آثار شهروز براری صیقلانی مجله ادبی چوبک در معرفی تازه های نشر..      آثار جدید در لیست پرفروش ترین ها نیستند و کماکان اثر چراغها را چه کسی خاموش کرد بقلم خانم زویا پیرزاد در  صدر لیست پرفروش هاست و سپس اثر عاعاشقانه های برفی به قلم توانمند شهریار داداستان نویسی خلاق و خالق سبک مدرنیته یعنی شین براری ست .  13742_97**_ مجله ادبی چوبک 6495_کد نشریات (3642_96الف) 


 شهر خیس کوچک ما[۱] مجموعه دوازده داستان از شهروز براری صیقلانی ست موضوع این آثار اجتماعی‌ست و نویسنده ضمن انتخاب روش واقع‌گرایانه برای بیان اغلب داستان‌ها و فراواقع‌گرایی برای برخی داستان‌ها، مسائل انسان مدرن و البته هنوز پایبند به سنتهای بومی را در گذار از جامعه سنتی نشان داده است. مشخصه‌های مشترک این داستان‌ها عبارتند از: تشخص جغرافیا، فرهنگ بومی، رفاقت و مهر و دوستی، باورهای عامه، دلبستگی به خاطرات، عدم قطعیت و مصائب مردم فرودست به ویژه در محله های اصیل و قدیمی شهر رشت . 

 

مکان یازده داستان این مجموعه به وضوح در مناطق مختلف شهر رشت می‌گذرد. جغرافیا در بسیاری از این داستانها خود را به صورت برجسته نشان می‌دهد. چنانچه در بعضی آثار همچون در اثر محله ی ساز ساغر _ (ساغرین سازان) و در غروب بی چتر خیابان شیک _ مکان جزء قطعی و موثر آثار شمرده می‌شود و بدون توصیف مکان اصولا داستان‌های مذکور معنایی ندارد.

 

هر چند به نظر می‌رسد نویسنده در داستان در چه دنیایی بوده که به اشاره از سست شدن پیوندهای خانوادگی سخن گفته، اما در همین اثر نیز در نهایت همسر پیری که شوهر بیمارش را از سر خستگی تنها گذاشته و رفته به خانه باز می‌گردد. عصبیت قومی به ویژه در داستانه ( کلاه فرنگی باغ محتشم) خیلی بیشتر هویداست: «هر سال باید می‌رفتم. پدرم می‌گفت: نکنه یه وقت یادت بره و نیایی؛ اون‌وقت استخونای مادرت تو قبر می‌لرزه.»[۲] راوی شخصیتی‌ست که از زادگاهش کنده و در شهری دیگر به کار مشغول است. او با اینکه هنوز به باورهای عامیانه خانواده احترام می‌گذارد، اما چنان از دیار خود بریده گویی نه به زادگاهش در محله ی ضرب رشت تعلق خاطر دارد و نه که به سوی شهری ناشناخته در حال حرکت است. این فاصله که بیشتر فرهنگی‌ست و از دوری او و گذشته‌اش حکایت می‌کند، سبب می‌شود دوست قدیمی‌‌اش را که اینک راننده شده، نشناسد. و خود را به او غریبه‌ای معرفی ‌کند که آمده به دوستی قدیمی سر بزند. راننده دلگیر از غریبگی داریوش، هنگام خداحافظی نوار صدای گیتاری را که خودش نواخته توی دستهای مسافرش می‌گذارد و می‌گوید، به آیینه خونتون بگو خیلی نامردی. در این داستان، پیوندهای مستحکم خانوادگی و احترام به بزرگان، آنجا  که پدر، با چنین جملاتی پسرش را خطاب قرار می‌دهد، به خوبی آشکار می‌شود: «می‌دونم این حرفا با فکر و خیال تو سازگار نیست. اما هرچه باشه، مادرته، خیلی به پات زحمت کشید. می‌شه به خواستش عمل نکنیم؟ به گردنت حق داره. البته به گردن همه‌مون حق داره. حالا هر طوری شده بیا.»[۳]

 

.»[۳] چنین جملاتی که حاکی از استمرار احساس خویشاوندی در روزگار غریبگی‌ست، در داستان‌ در غروبی رنگ‌پریده نیز خود را نشان می‌دهد. این داستان که می‌توان آن را تلنگری به انسان غافل امروز دانست، از مردی سخن می‌گوید که در آخرین روزهای زندگی‌اش راه می‌افتد تا پاسخ محبت‌های رفیقی ارمنی را با تجدید دیداری دوستانه بدهد. چشم مشتاق و پر ولع مرد بیمار بر در و دیوار شهر می‌گردد و در خاتمه دریغ او از شنیدن این  حرف: «هفته‌ی پیش خاکش کردیم. اتفاقاً چند وقت پیش هم که با بچه‌ها نشسته بودیم پهلوش، از تو حرف می‌زد. همه‌اش می‌گفت: به جون شهروز پسرم، خیلی دوست دارم ببینمش.»[۴]

 

کارگران و روشنفکران دو دسته از شخصیت‌های تکرار شونده داستان‌های شهر خیس و کوچک ما ، هستند. اغلب داستان‌ها گرچه از منظر نگاه روشنفکری اهل مطالعه و علاقه‌مند به ادبیات نوشته شده‌اند، حکایت از دلبستگی نویسنده به مردم زحمت‌کش و به ویژه کوچه پس کوچه های شهر رشت دارد. گرچه در آثار این نویسنده خواننده اصولا با هیچ شخصیت پلشتی برخورد نمی‌کند و حتی خاقانی داستان در مکانی مقدس نیز انسانی قابل ترحم ترسیم می‌شود، اما به ویژه وقتی پای کارگران به میان می‌آید، نگاه شین براری همدلانه می‌شود.

داستان _علی لحاف دوز _ نمونه‌های چنین شخصیت‌هایی هستند. شین براری حتی در داستان سارقان بازار زرگران _ دزدانی را نیز که به نظر می‌رسد از سر فقر به کج‌راهه رفته‌اند، با نگاهی مهربانانه می‌نگرد. در این داستان، چند راهزن پس از وقوف بر فقر و استیصال طعمه‌های خود، از برداشتن اموال فقیرانه مسافران منصرف می‌شوند عاقبت ناگهان بر حسب یک اتفاق سر از سرقت از طلافروشی های شهر در می آورند. در داستان کابوس‌های ارمنی بولاق نیز دستکاری کنتور برق به منظور نپرداختن هزینه آن از سوی فقرا روا داشته می‌شود.

 

[۱] . شین براری ، شهر کوچک رشت ، نیماژ، ۱۳۹۵، ۱۸۲ صفحه.

 

[۲] . همان: ص۷٫

 

[۳] . همان: ص ۷٫

 

[۴] . همان: ص ۲

 

 

 

 

 

 

 

۱ نظر 17 Aban 98 ، 21:52
راحله نباتی

  تازه های رمان. Best Novell iranan  


 

 

رمان شهروز براری صیقلانی شین براری       مجله ادبی ویرگول     رمان شهروز براری صیقلانی شین براری     نشر منثور مجدشهروزبراری صیقلانی کتابناک  بخواهید. ..

نشر ففنوسس   بقلم شهروز براری صیقلانی

 

 

۰ نظر 08 Aban 98 ، 16:29
راحله نباتی

   رمان  عاشقانه    تیام. قسمت. چهارم 4  


 

 

 

 

 

 

 

یک ماهی که گذشت یک همسایه جدید برامون اومد.پریدم توی حرفش و گفتم:همین خانم ترابی؟

بدون اینکه نگام کنه گفت:بله.

مکث کرده بود انگار داشت به چیزی فکر میکرد زود گفتم:خب بقیش.

_یکی از صبح های معمولی بود...حاضر شده بودم و داشتم میرفتم دانشگاه که توی راهرو ملینا رو دیدم چشمهای ابی و موهای مشکی که از زیر شال صورتیش زده بود بیرون....صورت زیبایی داشت مخصوصا چشماش که برق میزد....همین که دید دارم نگاهش میکنم سریع جلو اومد..کفش های پاشنه بلند پوشیده بود...اونم صورتی ...مثل بچه ها همینش قشنگ بود ..گفت:ببخشید اقا منزل خانم ترابی کجاست؟سلام.

از اینکه اخرش سلامش رو گفته بود یک لبخند نشست روی لبم و گفتم:شما دخترشونید؟

دختر ابروان قهوه ای رنگ با نمکش را بالا انداخت و گفت:نه ایشون خالمن.

به در خونه ی خانم ترابی اشاره کردم و گفتم:اون.

گفت:ممنون و به سمت اون خونه رفت وقتی به در خونشون رسید دستشو روی لبش گذاشت و برام بوس فرستاد..و برام بابای کرد....اون زمان اونقدر جوون بودم که اینا خامم کنه...کل اون روز به اون فکر میکردم به چشمای براقش...به بوسی که فرستاد.

نصفه شب بود که خانم ترابی در خونمون رو زد

گفت برقاشون رفته و اوناهم نمیدونن چیکار کنم..کمی تعجب کردم حتی عقلشون نرسیده شمع روشن کنن با به نگهبان خبر بدن همراهش رفتم خونشون فقط فیوزش پریده بود...وقتی برقا اومد..ملینا اون دختر چشم ابی پشت یکی از مبل ها ایستاده بود با اینکه اون پشت بود ولی ...موهای مشکی بلندش که تا کمرش بود و تاپ قرمزش چشمامو گرفت نمیتونستم ازش نگاه بردارم چون اونا هم انگار منتظر همین بودند خانم ترابی گوشه ای ایستاده بود و به من میخندید.

وقتی از خونشون خارج شدم حال بدی داشتم...خیلی بد

پارسا مکث کرد....مکثش برام کمی عذاب اور بود..

ادامه داد:امیدوارم فهمیده باشی که من عاشقش شده بودم...عاشق اون ولی....ملینا همه چیش دروغ بود حتی رنگ چشاش...اون لنز میذاشت...اون 100 تا دوست پسر داشت..اون به من گفته بود از خارج اومده بود ولی دروغ بود اون تحصیلاته دبیرستانی داشت...

با این شرایط ولی من دوسش داشتم...دیوونه بودم...مامان بابام رو راضی کردم بریم خواستگاری ..رفتیم...اونا رضایت ندادن ولی راضیشون کردم....وقتی همه کارارو کردن و حتی باغ برای عروسی گرفته بودیم...جواب ازمایشامون اماده شد...

پارسا به نقطه ای نامعلوم خیره بود....اگه هر دختری جای او بود و داشت اینها را تعریف میکرد الان زار زار گریه میکردولی پارسا..

گلوی مرا که بغض گرفته بود.پارسا دستشو داخل موهاش کرد انگار داشت با چیزی مقاومت میکرد..

_اون معتاد بود.

این را گفت و دستش را روی چشمهایش گذاشت....

میخواستم برم بغلش کنم و بگم:اروم باش..ولی من نمیتونستم....

همه ی غرور و پروییش انگار اب شده بود و رفته بود .پارسا دیگر حرفی نداشت....تمام شده بود...

_از وقتی فهمیدم...نه با خودش حرف میزنم نه خالش.....سیمکارتمو عوض کردم....خودمم همینطور دیگه پخته شدم 25 سالمه.

برای اینکه جو عوض شه گفتم:بزرگی به عقله نه به سن...

 

لبخندی کوچک روی لبهایش پدیدار گشت..

 

 

چند ثانیه همینطور نگاهش میکردم که یکدفعگی بلند شد و گفت:اون اتاق 2 تخته هه مال تو.

سرمو تکون دادم و کیفمو برداشتم و به سمت اتاق رفتم که گفت:من میرم بیرون...چیزی تو یخچال فکر میکنم باشه....کاری نداری؟

کمی فکر کردم و گفتم:کی بر میگردی؟

_شب نصفه شب تو بخواب.

_کلید رو نمیدی که درو قفل کنم.

_توی کشو میز تلویزیون یک کلید هست درو قفل کن و کلید رو بردار از پشتت.

باشه ای گفتم و از خونه خارج شد...

به ساعت نگاه کردم 4 بود و من هنوز نماز نخونده بودم...به دنبال مهر کل خونه رو گشتم ولی پیدا نکردم.....فقط یک مهر سیاه شکسته بود که ترجیح دادم با مهر خودم بخونم....

یک چادر رنگی کوتاه ولی تمیز توی یکی از کابینت ها بود...ولی با شک اینکه ممکنه غصبی باشه با هاش نماز نخوندم و با مانتو خوندم.

وقتی نمازخوندم چیزی که سرم بود رو در اوردم و موهای مشکی بلندم را با یک کش بالای سرم دم اسبی بستم..مانتوم رو دراوردم...یک بلوز استین کوتاه سرمه ای تنم بود....احساس گشنگی کردم ...تا در یخچال رو باز کردم....بهشتی بود یا اینکه در این مدت مشهد بود ولی یخچال پر بود از میوه های تازه...خوراکی و خلاصه همه چی ....یک سیب برداشتم و در یخچال رو بستم....حالا وقت درس خوندن بود..کتابمو برداشتم و نشستم روی مبل و شروع کردم به خوندن........

ساعت نزدیک نه بود که با صدای تلفن سرمو از لای کتاب بیرون کشیدم..تا انجایی که یادمه تلفن تو اتاق پارسا بود...تلفن رو برداشتم.

_بله.

_سلام دختر گلم.

_هستی خانم شمایید؟

_خودمم عزیزم خوبی خوشی؟

_ممنون.شما چه طورین؟

_وقتی عروس گلم خوب باشه منم خوبم.پارسا چطوره؟چ

با خودم گفتم چه جالب اول احوال مرا میپرسد بعد پسرش را ..

_خوبن.

_اون جاست باهاش حرف بزنم.؟

کمی فکر کردم حالا باید چه بگویم...

_نه کار داشت رفت بیرون.

_کی برمیگرده؟

_زود...زود میاد.

_مطمئن؟

خندیدم و چیزی نگفتم.....که هستی خانم گفت:اقا سینا هم میخوان باهات حرف بزنم.

واقعا خوشحال شده بودم...گفتم:ممنون میشم گوشی رو بدید.

تنها گفت:خداحافظ عزیزم و گوشی را به بابا سپرد.

_سلام بابا .

_سلام خوبی دخترم؟

_مرسی شما خوبید مامان خوبن...فرهاد خوبه؟

_همه خوبن چیکار میکنی؟

_درس میخونم چیکار کنم...

_دیگه چه خبر جات خوبه؟

_بله همه چیز خوبه.

_دخترم من باید برم.

_وای خیلی خوشحال شدم صداتونو شنیدم.

بوسه ای از پشت تلفن کردم و خداحافظی.

 

 

تلفن را قطع کردم که دوباره زنگ زد...فکر کردم باباست وبدونه نگاه کردن به شماره جواب دادم.

_جانم!

سرفه ای شنیده شد و گفت:

_همیشه وقتی کسی زنگ میزنه اینقدر صمیمی هستید.

نزدیک بود از خجالت اب شم برم تو زمین اینکه پارسا بود ....کمی مکث چی باید میگفتم....وقتی سکوتمو دید گفت:موش زبونتو خورده الان که با شوق جواب دادی

لبخندی گوشه لبم نشست ولی بازهم سکوت که گفت:گشنته؟

اینبار جواب دادم:چیزی هست خونه میخورم.

_10 دقیقه دیگه اونجام حاضر باش.

......

_باشه؟

اوهومی گفتم که خودم به سختی صدایم را شنیدم چه برسد به او...چه یکدفعگی مودب شد و من چه یکدفگی خجالتی...

گفت 10 دقیقه میاد منم واقعا گشنم بود و یک سیب که جایی از دلمو نگرفت به اتاق رفتم و تمام محتویات کیفمو روی تخت ریختم و خیره شدم بهشون....تعجب کردم مامان چطوری این لباسارو برام گذاشته تو ساک...

یک مانتو قهوه ای داشتم که تا روی زانو میومد...کمربند قهوه ای پررنگی داشت که مانتو رو کیپ بدنت میکرد و تنگ..تنم کردم... خودم را توی اینه دیدم احساس کردم چه قدر خوش هیکلم...به قول فرهاد نکه خودت بگی.

شلوار لی ام را به پایم کردم انهم تقریبا تنگ بود ولی نه به تنگی مانتو...شال مشکی قهوه ای ام را به سر کردم و نگاهی به خود کردم...حیف که مامان برام کیف نگذاشته بود وگرنه تیپم تکمیل میشد.

ته ساکم یک رژبود...مامان برام گذاشته بود...تقریبا صورتی رنگ بود برش داشتم و کمی نگاهش کردم...یعنی بزنم؟

رفتم جلوی اینه و تا نزدیکی لبانم میاوردم ولی بازهم منصرف میشدم....تو این دوره زمونه بچه ابتدایی هاهم میزنن توهم بزن...دختراش ابرو برمیدارن و اصلاح میکنن و هزار کار دیگه حالا توسر رژ زدن با خودت سر و کله میزنی...واقعا که تیام...با این حرف ها رژ را روی لبانم کشیدم...و وقتی جدا کردم واقعا تغییر را احساس کردم با یک رژاینجوری میشه با ارایش چی....کمی با خودم فکر کردم اگه مدرسه ای میرفتم که اینجوری سخت گیر نبود ابروهامو برمیداشتم ایا؟

به قول بابا که تو با این ابروها چه بدونشون خوشگل بابایی.

با صدای زنگ تلفن بدو رفتم به سمتش ..به خودم قول دادم تا صدای کسی رو نشنیدم حرف نزنم.

_الو!

پارسا بود .

_بله.

_بیا پایین دیگه.

تلفن را قطع کردم و سریع خارج شدم..کلیدهارم برداشتم و بعد از خروج از خانه در را قفل کردم. به سمت اسانسور رفتم و سریع کلید را فشردم...خانه ی انها طبقه 13 بود..چه عدد نحسی بود..مثل خودش...خودش که نه اخلاقش....سوار اسانسورشدم...و در قسمت لابی پیاده شدم...به سمت در خروجی رفتم روبه روی در ایستاده بود....لامبورگینی.!!!کمی به مغزت رجوع کن..تیام...یک ماشین لامبورگینی...یک پسر چشم عسلی...یک خونه به این بزرگی.....همون بهتر که به مغزم رجوع نکنم.

با صدای بوق چشام چرخید به سمت پارسا که داخل ماشین نشسته بود و یک اخم رو پیشونیش.

سریع رفتم جلو و در را باز کردم و نشستم.

بلافاصله هم گفتم:ســلام.

لبخند عصبی زد و گفت:علیک سلام.

چرخیدم به سمتش که داشت خیره خیره نگام میکرد...نگاهش روی لبم سریع گفتم:چی شده؟

نگاهشو سریع گرفت و با لحن جدی گفت:اون از پای تلفن جانم گفتناتون اینم از رژتون.

میخواستم همه ی اون حرفایی که پای اینه به خودم گفتم به اینم بگم که روم نشد و سرمو کردم اونور.

اونم حرفی نزد و با سرعت راند...چه ماشینی بود...به قول شیدا شاهزاده سوار بر اسب سفید اینه ها.

تو ماشین هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و اهنگ ارومی در حال پخش بود....احساس کردم اوهم داشت با اهنگ لبخونی میکرد ..

کنار یک رستوران شیک ایستاد...ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم..کنار هم راه میرفتیم ولی با یک قدم جلوتر اون اقا.

وارد که شدیم و یک میز که گوشه ای از سالن بود و سه نفره هم بود انتخاب کرد...اون همه میز 2 نفره خالی بود ولی نمیدونم چرا اونو انتخاب کرد.

نشستیم پشت میز...

نگاهی بهم کرد و بعد به اطراف نگاه کرد و گفت:چی میخوری الان گارسونه میاد.

_من...نمیدونم اینجا چی داره ..هرچی شما بخورید منم میخورم.

_اینقدر سلیقمو قبول دارید.

_اگه به مادرتون رفته باشید اره.

_چطور؟

_چون ایشون منو انتخاب کردم.

_پس بهتره قبول نداشته باشید چون من شمارا کنار میزارم.

کم نیاوردم و گفتم:سریع تر لطفا.

با تعجب و یک خنده پنهان گفت:غذا؟

بدون هیچ لبخند و تغییری گفتم:کنار گذاشتن من.

_اها.

گارسون نزدیک شد و روبه اون گفت:چی میل دارید!

_ماهیچه دارید؟

_بله بله.

_دوتا.

_نوشابه؟

_2تا زرد.

سریع گفتم:من مشکی میخورم.

چرخید سمتم و بازهم تعجب همراه با خنده پنهان.

برخلاف او گارسون خیره به من بود و میخندید.پارسا گفت:خندتون تموم شد مهندس؟

گارسون سر پایین انداخت و گفت:دیگه چی؟

پارسا هیچی گفت و چرخید به سمت من..ولی نگاهم نکرد و پشت سرم را نگاه میکرد ...اخر از فضولی داشتم هلاک میشدم که چرخیدم و پشتم را دیدم.

دو دختر و دو پسر نشسته بودند.دختر ها پشتشان به من و پارسا بود و پسرها روبه ما بودند.

لبخندی زدم و گفتم:محو اون گنده بک هایین؟

سریع نگاهشو از اونا دزدید و گفت:اره...یعنی نه...و لبخند مردانه ای زد.

اساسا حالش خوب نبود...و همینطور به مردها خیره بود که گفتم:چه نکته ی جالبی توشون دیدید.

سری تکون داد و گفت:گیری دادی ها!

از دستش ناراحت شدم .همان موقع غذا را اوردند و گذاشتند...به نظر بد مزه می امد.فکر کنم تابه حال نخورده بودم.ظاهرش را دوست نداشتم ولی برخلاف من او با ولع میخورد.

یکم که گذشت و دید من نمیخورم گفت:مگه شما نمیخورید؟

لفظش هم دست خودش نبود گاهی جمع گاهی مفرد....

سری تکان داد و گفت:خوشمزه است.

لبخندی بی معنی زدم و قاشم را به سمت غذا بردم...و یک قاشق خوردم زیاد هم بد نبود.هردو با سکوت غذا میخوردیم که گفتم:برای شب شام برنجی سنگین نیست.

سرشو به علامت تایید تکون داد و گفتم:خب پس چرا ما داریم میخوریم.

دست از غذا کشید و گفت:چون ما از صبح چیزی نخوردیم و ادامه داد به غذا خوردن من هم چند قاشقی خوردم....پارسا خیلی تند غذایش را میخورد بر خلاف من...از نوشابه اش هم کمی خورد ولی من نصف بشقابم هم خالی بود.

پارسا گفت:اگه الان میل ندارید بگیریم بریم خونه؟

_نه ممنون من سیر شدم با گفتن این جمله از جا بلند شدم و به سمت ماشین رفتم اونم مشغول حساب شدن شد..به ماشین تکیه دادم...تو این دوروز چیکار کنم...روسری سرم کنم نکنم.اون که بالاخره منو سرلخت میبینه...اخر این کار چی میشه جدایی؟

چطوری جلوی خونواده هامون فیلم بازی کنیم.چرا فیلم نه من نه اون از هم خوشمون نمیومد..اون همش دنبال حرفیه که یا منو ضایع کنه یا...

از دور نمایان شد...با خنده گفت:جوری تکیه دادید که انگار منتظر رانندتونید.

با شیطنت گفتم:مگه غیر اینه....

ابروانش را بالا داد و گفت:امشب میبینیم راننده کیه؟

مات و مبهوت نگاهش میکردم..این چی میگفت!

نشسته بود بوقی زد و در ادامش گفت:نمیشینی؟

نشستم....و لبخندی روی لبش فهمیده بود ترسیدم..

پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت راند در اواسط راه گفت:هم خالم هم پژمان دعوتمون کردن خونشون.

_خب؟

_خالم خیلی اصرار کرد نتونستم رد کنم.

_یعنی خالت رو به داداشت ترجیح دادی؟

سرشو تکون داد و گفت:پژمان میدونه ازدواج زوریه!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سرانجامش هم میدونه.

_سرانجامش مگه چیه؟

این یک چیزیش میشد امشب....

با پوزخند گفتم:هیچی شما برون

_خیله خب نیشتو ببند.

چپ چپ نگاهش کردم ..وارد خونه که شدیم....ماشین را پارک کرد و به سمت اسانسور رفتیم.اسانسور اخرین طبقه بود و تا بیاد پایین طول می کشید..

پارسا گفت:من از پله ها میرم.

_13طبقه است.مگه عقلتو از دست دادی؟

همون موقع اسانسور ایستاد ولی پارسا باز هم از پله ها رفت با تعجب سوار اسانسور شدم و با سرعت نور رسیدم.

دم در ایستاده بودم که یادم امد کلید دارم ..وارد خانه شدم....مانتو ام را دراوردم و بلوز استین بلند ابی و یک شلوار مشکی پام کردم موهامم با کلیپس بالای سرم بستم...هنوز نیومده بود بالا...رفتم پشت در و از چشمی در نگاه کردم که به سمت خانه ی خانم ترابی رفت.میره اونجا چیکار ؟نکنه دلش برای اون دختره تنگ شده اسمش چی بود؟ملینا...اسمشم خوب یادم نمونده...درو قفل کردم ولی کلید را برداشتم و رفتم توی اتاق..این که نیومد ما رو ببینه..برقو خاموش کردم و خودمو انداختم روی تخت...کمی غلط زدم که صدای در اومد.....داشت میخندید......به چی معلوم نیست..

بعد از چند دقیقع برق هال هم خاموش شد و در اتاق باز شد ..با نوری که نمیدونم از کجا میومد سایش افتاد روی دیوار.زیر پتو رفتم و گفتم:چیه؟

_خوابیدی؟

_اگه نعره های شما بزاره.

 

اومد برقو روشن کنه که گفتم:برو میخوام بخوابم.

 

 

قسمت 23

 

 

گفت:شب به خیر.

گفتم:همچنین.

از اتاق خارج شد..منو باش که با حرفاش ترسیدم ماله این حرفا نیست.

تخت واقعا نرم بود....کمی غلط زدم تا خوابم برد.

تو خواب بابا رو دیدم...ایستاده بود و مثل همیشه لبخند میزد...داشت جلو میومد...که احساس کردم داخل بینیم داره چیزی میره ..احساس کردم میخاره...

دستم رفت سمت بینیم ولی بابا چیه..

دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم ولی...

_پاشــــــــو

یکی از چشامو باز کردم و با دیدن پارسا میخواستم جیغ بکشم..پس دست اینو گرفتم..

سریع دستمو جدا کردم و با دیدن پری که توی دستش بود میخواستم بزنمش.

لبخندی روی لبش بود با دستم ناخودگاه شونشو دادم عقب دادم و گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟

داشت همینطور با اون چشمای عسلیش نگام میکرد.

یادم افتاد اولین باره سرلخت میبینم..موهامو پشت گوش دادم یعنی فهمیدم کارتو.

_ساعت یک ربع به یکه.

نشستم و گفتم:خب که چی؟

_یادت رفته باید برای ناهار بریم خونه خاله.

دستی لای موهام کردم واز جام بلند شدم..به در تکیه داده بود...رفتم به سمتش و گفتم:میشه برید اونور.

_کجا؟

_خونه اقا شجاع.

_خوب نمیزارم بری.

یک قدم رفتم عقب و گفتم:صبح که از خواب پا میشن چیکار میکنن؟

_چشاشونو باز میکنن.

_بعدش؟

_پتو رو کنار میزنن.

_خیلی بعد تَرش؟

_صبحونه میخورن

_عقب تر؟

_سلام میکنن.

میدونستم از دستی این کار را رو میکنه میخواستم برم دستشویی.

اومدم از زیر دستش برم که یک دفعگی گفت:اها...

سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم که گفت:شوهرشونو بوس میکنن.

اینو گفت و لبخندی زد...و دستشو انداخت.از کنارش رد شدم و رفتم به سمت دستشویی که گفت:خوب همه جارو فضولی کردید.

چشم غره ای بهش رفتم و رفتم داخل دستشویی.

دستامو خشک کردم و اومدم بیرون..نبودش ...فضولیم باز گل کرد از لای در نگاه کردم داشت لباسشو عوض میکرد بلوزشو دراورده بود و داشت تی شرت چسب سفید میپوشید...با اینکار هیکل رو فرمش بیشتر رفت رو فرمش.

خواست شلوارش رو عوض کنه که سری رومو کردم اونور و رفتم به اتاق ...باید میرفتم حموم.

رفتم به سمت اتاقش داشت با موهاش ور میرفت گفتم:میشه برم حموم؟

چرخید به سمتم و گفت:دیر شده.

_زود میام قول میدم.

_چه قدر میخوای زود بیای.

_میرم فقط موهامو میشورم.

_برو

سریع رفتم حموم میخواستم بهش بگم که باز بعدا نگه چرا اجازه نگرفتم..مامان برام لیف گذاشته بود خداراشکر نمیدونستم مامان از کجا فهمیده من لازم دارم.

از حموم که اومدم بیرون سریع یک تونیک سبزفسفوری پوشیدم که نمیدونم مامان کی خریده بود..شلوار چسب مشکیمم پوشیدم...که ماشاا... همه جام میزد بیرون.

موهامو شونه کردم و خیس بستم..میدونستم وز میکنه.مانتو خاکستری بلندم رو پوشیدم و یک شال مشکی هم سرم کردم...

و اومدم بیرون.

پارسا نشسته بود روی مبل و با موبایلش ور میرفت.

_من امادم.

نگاه از موبایل گرفت و گفت:چه عجب.

_شما خیلی زود حاضر شدید و عجله داشتید.

رفتیم سوار ماشین شدیم این بار بر خلاف بار قبل اهنگ رو زیاد کرد و عینکشو زد به چشمش خیلی جذاب شده ...بوی اتکلنش پیچیده بود تو ماشین.

 

خیلی فاصله نبود که رسیدیم و پارک کرد...خونه انها خیلی بزرگ بود ....نمای ش که این را نشان میداد.دم در گفتم:اینجا باید فیلم بازی کنیم.

_بستگی به کسایی که اون بالا هست داره..

حرفشو نفهمیدم و وارد شدیم خونه دوبلکسی بود.

 

در که باز شد

یک حیاط بزرگ بود که تا رسیدن به درب ورودی خانه راه باید میرفتیم...وقتی کمی نزدیک شدیم. یک زن تقریبا 40 ساله با هیکل ریزه میزه که حدس زدم باید هما خانم خواهر هستی خانم باشه...موهای شرابی رنگی داشت و اونا را یک کش ساده بسته بود...یک بلوز دامن زرشکی هم به تن کرده بود و یک لبخند زیبا روی لباش بود.کنارش هم یک دختر تقریبا 20 یا 21 ساله ایستاده بود.از زیبایی و خوش هیکلی چیزی کم نداشت.

موهای بور بور فر که باز گذاشته بود ..چشم های درشت ابی که به لطف ریمل درشت تر شده بود.لبانش هم کوچک و سرخ بود و بینی قلمی. از من بلند تر بود شاید هم قد پارسا ...هیکلش واقعا زیبا بود و من که دختر بودم نمیتوانستم از او چشم بردارم ...مخصوصا با تی شرت قرمز استین کوتاهی که زیپی بود و زیپش تا روی سینه اش تقریبا باز بود و انها را به نمایش میگذاشت...شلوار چسب قرمزش هم که دیگر نگو...پارسا وقتی انها را دید و ما دیگر به انها رسیده بودیم دستش را به دور کمرم حلقه کرد و گفت:اره باید نقش دو تا ادم عاشق رو بازی کنیم.

من که تعجب کرده بودم و فکر کردم پارسا با دیدن دخترک دست و پایش را گم کند.دستان سردش روی کمرم حتی از روی ان همه لباس باز هم داغم میکرد و احساس گرما میکردم.زن با دیدن من انگار اشک در چشمانش جمع شده باشد جلو اومد و مرا در اغوش گرفت و گفت:عزیـــزم..ان موقع شالم از روی سرم افتاده بود و موهای خیسم خشک شده و دورم ریخته بود...خیلی هم بد نشده بود...روی موهایم را بوسه زد و گفت:سلام

_سلام خوبید؟

دوباره مرا بوسید ..نمیدانم ولی احساس کردم خاله اش هم مثل مادرش مهربان است.

از اغوش گرم او که درامدم.دستم را به سمت دخترک دراز کردم دستی سریع و سرد بهم داد و با اینکار از بغل کردنش صرف نظر کردم.

پارسا مردانه سر خاله اش را بوسید که دخترک دست به سویش دراز کرد...پارسا دستی بی حس به او داد ...در عین ناباوری دخترک یک دفعگی پارسا را در اغوش کشید ...سر پارسا داخل موهای دخترک بود..هنوز داغی دستان پارسا روی کمرم بود که با این کار یکباره سرد شد....

پارسا خودش را عقب کشید و روبه خاله و دخترک مرا نشان داد و گفت:این تیامه...کل زندگیم.

با این حرف میخواستم ذوق مرگ بشم ولی به لبخندی بسنده کردم.

پارسا خاله اش را نشان داد و گفت:این خاله هماست...تکه به خدا.

خاله اش لبخندی زد و گفت:عزیزی پسرم.

و بدون اینکه به دخترم اشاره کند گفت:و دخترخالم سپیده..

به هردوشون لبخند زدم که هما خانم گفت:بیاین تو تا کی میخواین اینجا بایستین.

پارسا دستمو گرفت و بعد از خاله وارد شدیم..زن خیلی ذوق و شوق داشت به سمت مبل های مجللی رفت و گفت:بیاین عزیزای من.

وقتی نشستیم شروع کرد به حرف زدن من روی یک مبل تکی روبه روی خاله نشستم و کنارم یک مبل دونفره بود و بلافاصله بعد از نشستن پارسا..سپیده بدون فاصله نشست و اونطور که من هرز گاهی به اونها نگاه میکردم سپیده زیر چشمی پارسا را میپایید.

واقعا دختر زیبایی بود ولی من حس خوبی نسبت به او نداشتم...بهتر بود زود قضاوت نکنم .

خاله پشت سرهم حرف میزد:

اره جمعه که زنگ زدم از فریبا ،زن پژمان،خبر بگیرم...وقتی گفت پارسا جان با تیام خانم داره میاداینقدر خوشحال شدم که نگو....از اون روز دنبال این کار و اون کار...گفتم فریبا تو هم دست پژمان و فربد بچتون رو بگیر بیاین اینجا..دیگه گفت نه خودش یک روزمیخواد دعوت کنه...بعدش زنگ زدم به هستی گفتم خوب نامردی کردی ها دارن عروست و پسرت میان یک خبر نباید میدادی....دیگه کمی ازش گله کردم و اینا...

تو همین حرف ها بود که نگام یک لحظه رفت سمت پارسا.سپیده دستاشو دور شونه پارسا حلقه کرده بود و سرشو گذاشته بود روی شونش.

با حرف خاله برگشتم سمتش.

_اوا تیام جان پاشو ..پاشو لباست رو عوض کن عزیزم...

و با این حرف دستمو کشید و بلندم کرد..به سمت اتاقی راهنمایم کرد و خودش رفت..اتاق بزرگی بود و عکس یک پسر روی دیوار بود پسرک چشمهای مشکی و ابروان هلالی داشت ...بینی خوش فرم و لبانی زیبا...صورتش خیلی جذاب بود..مانتومو شالم رو دراوردم و لباسمو توی اینه قدی مرتب کردم ..خدایی ما که قیافه نداریم حداقل یک هیکل که داریم یکم که بیشتر دقت کردم هیکل منم خوب بود مخصوصا با ان لباسهای تنگ...برای خودم بوسی فرستادم و خواستم از اتاق خارج بشم که:

_به به چه خانم زیبا...

چرخیدم به سمت در صاحب عکس ایستاده بود ...واقعا از درون خجالت کشیدم خواستم برم لباسامو بپوشم ولی دیگه خیلی ضایع بود.

مرد جلو اومد دستشو دراز کرد و گفت:سامان هستم....

پسری نسبتا 29 یا 30 ساله.

ولی قدش از پارسا کوتاه تر بود...

با صدای خاله به خودم اومدم...(تیام جان بیا..)از کنار پسر رد شدم ولی سنگینی نگاشو احساس کردم نمیدونستم به چیم داشت نگاه میکرد ولی هر لحظه خودمو به خاطر شلوار تنگی که پوشیده بودم لعنت کردم.

 

ارد پذیرایی که شدم..سپیده سرش را روی شانه پارسا گذاشته بود ومشغول حرف زدن بود..

پارسا با دیدن من کمی نگاهش روی صورتم بود ولی بعد سُر خورد و جز به جز بدنم رو نگاه کرد ودوباره برگشت روی صورتم.

اخر این لباس تنگ یک بلایی سر من میاره.

خاله هما با سینی چای وارد شد و گفت:اِ...تیام جان چرا واستادی خاله ..بشین قربونت برم.

(خدانکنه )ی ارومی گفتم و به سمت مبل تک نفرم رفتم که پارسا خودشو کمی اونور برد و گفت:بیا اینجا تیام.

بااین حرف سپیده سرش را از روی شانه او برداشت و خودش را کنار کشید.جایی که پارسا برایم باز کرده بود خیلی کوچیک بود با اینکه جامیشدم ولی بهم میچسبیدیم....اومدم بگم(نه) که خاله گفت:برو عزیزم.

رفتم به سمت تیام درتمام این لحظات نگاه عصبانی سپیده رو حس میکردم یعنی اینقدر پارسا رو دوست داره..رفتم در جای خالی که برایم درست شده بود نشستم و پارسا یکی از دستامو گرفت و روی پاش گذاشت...روی پاش گذاشتن به کنار ، دیگه دستاش مثل روز عقد یا صبح که دستشو گرفتم سرد نبود بلکه خیلی معمولی بود.

ولی دست من کم کم داشت داغ میشد میترسیدم این تغییر حالت رو حس کنه..اونقدر بهم چسبیده بودیم که نمیتونستم هیچ تکونی بخورم....همون موقع پسری که خودش را سامان معرفی کرده بود وارد شد....لباس راحتی پوشیده بود . با ورودش پارسا بلند شد و من هم به تقلید از او..

سامان به پارسا دست داد و به سمت من هم دستشو دراز کرد اینبار دستشو رد نکردم و دست دادم...

پارسا اومد اونو معرفی کنه که پسر گفت:سامانم...پسر خاله ایشون.

با اینکه از سپیده خوشم نیومد ولی سامان یک جوری به دلم نشست.

هما خانوم همون موقع وارد شد و گفت:بیاین ناهار بچه ها و دست منو کشید و جلوتر از بقیه برد گفتم:چرا صدام نکردین برای کمک.

_واه همینم مونده.

 

 

به اصرار خاله...پارسا نشست سر میز و من هم اینطرف و سپیده اون طرف..سپیده دقیقا روبه روی من بود..سامان که تازه دستاشو شسته بود و اومده بود...صندلی کنار من رو کشید و گفت:اجازه هست؟

لبخندی زدم ...پسر مودبی بود...نشست.خاله هم همون موقع اومد و کنار سپیده نشست...میز پر بود از غذاهای رنگ و وارنگ....از مرغ و ماهی و 2نوع برنج و انواع ژله و کرم کارامل گرفته تا 2نوع سوپ و خلاصه همه چی بود که پارسا گفت:خاله اینهمه غذا برای 5 نفر؟

خاله لبخندی زد وگفت:قابل شما رو نداره خاله جون

وسطای غذا بود که یکدفعگی غذا پرید تو گلوم...پارسا کمی نگام کرد و اومد برام اب بریزه که سامان خم شد و نوشابه رو برداشت و برام ریخت..اونم نوشابه سیاه..بدون نگاه کردن به لیوان اب دست پارسا نوشابه رو گرفتم و همشو سر کشیدم.

خاله گفت:چی شد ؟

_هیچی پرید تو گلوم.

سپیده گفت:خب اروم دنبالت که نکردن..

میخواستم برم خفش کنم دختره پرورو.

هیچی نگفتم که سپیده گفت:تیام جون.

که از صدتا فحش بدتر بود..

نگاهش کردم که ادامه داد:اسمت معنیش یعنی چی؟

_تا حالا یکبار تو دانشگاه شنیدم...البته اسم پسر بود اون موقع..به نظر معنی خاصی نداره..

پارسا گفت:چرا به معنی چشم هاست.

از اینکه معنی اسممو بدونه خیلی تعجب کردم و کمی هم خوشحال شدم.

سپیده گفت:چه بی معنی!

پارسا سری به تاسف تکون داد...بقیه غذا در سکوت خورده شد.بعد از غذا سپیده دست پارسا رو کشید و به اتاقش برد منو و خاله هم مشغول جمع اوری غذاها شدیم.خاله اصرار داشت من بشینم...وقتی همه ی غذا ها رو داخل اشپزخونه بردیم..دنبال ماشین ظرفشویی میگشتم .که خاله استیناشو برای شستن بالا داد.

جلو رفتم و گفتم:بدین من میشورم.

با خنده هلم داد اونور و گفت:همینم مونده.

_من که بیکارم بزارین من بشورم.

منظور حرفمو فهمید یعنی دخترتون نامزدمو برده..

حالا نگه وقتی پارسا بود چه قدر ما باهم بودیم.

راضی شد و نشست روی صندلی اشپزخونه..پیش بندی زدم تا لباسام خیس نشه و شروع کردم به ظرف شستن اونم داشت منو نگاه میکرد که گفت:ببخشید دخترم.

_نه بابا من عاشق ظرف شستنم.

_اینو نمیگم...منظورم اینه که سپیده پارسا رو برد تو اتاقش.

_اشکالی نداره خب اونم دلش برای پسرخالش تنگ شده.

_نه گلم...سپیده یک بیماری داره...اون یک بیماری روانی داره...اون عاشق و دیوونه پارساست....وقتی اون نباشه میخواد خودکشی کنه....تحملش برام سخته...وقتی به هستی گفتم میخوام شما را دعوت کنم گفت نه چون از عکس العمل سپیده میترسید.

گفتم:حالا پارسا هم سپیده رو دوست داره؟

_اصلا.اینکه نمیبینی پارسا پسش نمیزنه و بهش چیزی نمیگه..چون وقتی سپیده بزنه به کلش..همه چیز رو میشکونه...

باورم نمیشد دختر به اون زیبایی و بیماری.

_اگه میشه امروز رو تحمل کن عزیزم.

میخواستم بگم برام مهم نیست...ولی نگفتم.

همون موقع پارسا و سپیده از اتاق خارج شدند نمیدونستم چیکار میکردن ولی دست سپیده چند تا البوم بود روی مبل نشستند که پارسا بلند گفت:تیام ،خاله بیاید عکس نگاه کنیم.

خاله ظرف رو از دستم گرفت و گفت:تو برو اونجا.

رفتم داخل پذیرایی...پارسا رو یک مبل یک نفره نشسته بود و سپیده با یک چهره دمغ پایین پاش.

با اومدن من خواستم روی مبل کناریش بشینم که پارسا به پاش اشاره کرد و گفت:بیااینجا.

به قول خاله همینم مونده.

روی مبل کناریش نشستم و گفتم:راحتم.

پارسا البوم رو روی پاش گذاشت و بازش کرد و شروع کرد به ورق زدن از هر صفحه یک نفر رو نشون میداد پارسا در بچگیش خیلی تپل بود و لپ هایی داشت که ادم میخواست گاز بگیره...چشماشم مشکی بود گفتم:وایی این تویی پارسا چه خوردنی بودی.

با این حرف اخم سپیده بیشتر شد..بعد از دیدن عکس ها خاله هم وارد پذیرایی شد و گفت:بچه ها اگه میخواید برید تو اتاق استراحت کنید.

من سریع گفتم:نه ممنون خوبه.

پارسا هم یک لبخند شیطنت امیز نشست روی لباش..

 

بعد از صرف میوه و چای ..حدودا ساعت 5بود که اونجا رو ترک کردیم...خاله نمیذاشت بریم و اصرار داشت که شب هم اونجا بمونیم ولی قبول نکردیم .

_حالا پارسا جان خاله رو قابل نمیدونی یک شب اینجا باشین.

_خاله این حرفا چیه...امروز شنبه است ما فردا باید برگردیم قربونتون برم.

خاله چیزی نگفت و بعد از خداحافظی طولانی رفتیم به سمت ماشین یک چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم پس شوهر هما خانوم کجا بود همین که سوار ماشین شدیم پارسا دوباره جدی شد و با سرعت راند...ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم اینبار منتظر اسانسور ایستاد و من گفتم:نمیخواید با پله برید؟

اخماش داخل هم رفت و گفت:چطور؟

_که بعد با خوشی و خنده بیاید داخل خونه.

_نه ممنون با کارای دیگه هم میتونم خوشحال باشم.

اینو گفت و باز یک لبخند شیطنت امیز.

خل بود این پسر.وارد خونه که شدیم...سریع رفتم سمت اتاقم و مشغول عوض کردن لباسام شدم که در زده شد و گفت:میشه بیام تو؟

اومدم بگم نکه که در یک دفعگی باز شد...منم پریدم پشت در و گفتم:گفتم که نیا.

لخت بود و بلوز ابیم دستم.

صدای پاش میگفت میاد نزدیک تر...تو اون فاصله و گیر و دار بلوزمو پوشیدم و همینکه رسید کنار تخت لباس تنم بود منم یک لبخند پیروزمندانه زدم و گفتم:امرتون؟

_خواستم بگم فردا عصر میریم.

_باشه.

_نمیخوای برای مامانت اینا چیزی بخری.

_فردا صبح اگه شما وقت داشته باشی.

_خودم که دنبال انتقالی کارمم...تو رو میزارم دم بازار.

_باشه.

رفت به سمت در که گفتم:اینو از پشت در نمیتونستید بگید؟

_حتما نمیتونستم بگم...راستی چپه تنت کردی.

نگاهی به خودم انداختم راست میگفت..لباسمو درست پوشیدم و بعد از خوندن نماز شبم شروع کردم به درس خوندن ...در اتاقم قفل کردم که مثل فردا نیاد اونجوری بیدارم کنه..در حین درس خوندن هم خوابم برد..یک خواب شیرین.

فردا زود از خواب بیدار شدم....موهامو شونه کردم و از اتاق خارج شدم..بعد از مطمئن شدن از خواب بودن پارسا دست و صورتمو شستم و از تو اشپزخونه چیزی خوردم ..داشتم هنوز میخوردم که زنگ خونه به صدا دراومد.

رفتم و از چشمی نگاه میکردم این که اون ملیناست. درو باز کردم و نگاهش کردم چه قدر ناز شده بود شال سفیدی به سر کرده بود و موهاشو از سمت چپ ریخته بود روی صورتش...ارایش ملیحی کرده بود .

_سلام.

بادیدن من اخماش رفت توی هم و گفت:تو که اینجایی.

_مگه قرار بود کجا باشم.

_عشقم کجاست؟

_مثل خرس خوابیده..با این حرف خواستم از خنده غش کنم که خودمو کنترل کردم .

_الهی جوجوم خوابه.

بدون تعارف وارد شد...و بدون پرسیدن به سمت اتاق خوابش رفت ...

 

دختر از این پرو تر...

 

از همون دم در رفتنشو نگاه کردم بدون در زدن رفت داخل اتاق پارسا و درو بست...

به من چه اصلا هرکار میخوان بکنن.یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم داخل اتاق و مشغول خوندن بقیه درسم شدم....دلم برای حرم تنگ شده بود به محض برگشتن باید بهش سر میزدم..تا میومدم یک کلمه بخونم هی میرفتم تو فکر که اونا تو اتاق بغلی دارن چیکار میکنن..نکنه رفتار اون روز پارسا الکی بوده نکنه داستانی که گفته دروغ بوده...هزار تا نکنه اومد تو سرم...همون موقع صدای زنگ موبایل پارسا بلند شد...بعد چند ثانیه هم در اتاق زده شد.

_بله

_بیام تو؟

_بله.

اومد تو اتاق ..رفتاراش هم عجیبه..با دیدن لیوان اروم گفت:خوب خودتو تحویل گرفتی ها؟

بلند طوری که اون دختره که بیرون باشه گفتم:امرتون؟

با تعجب نگام کرد که من داد زدم:چیه ؟

موبایل رو گرفت سمتم و اروم گفتم:مامان هستی.

میخواستم یعنی این پسر رو خفه کنم..گذاشته من صدام اونجوری بلند بشه که ابروم بره..

گوشی رو از دستش کشیدم و نگاه بدی بهش انداختم...

_الو

_سلام هستی خانم .

پارسارفت بیرون.

_سلام دخترم خوبی؟

_مرسی ممنون شما چطورین؟

_منم خوبم.

_تو بودی اونجوری حرف زدی دخترم.

حالا من تو این هاگیر واگیر چی بگم.

با ناز گفتم:راستش هستی خانم....یک دختره اومده اینجا...اسمش ملیناست.

هستی یکدفعگی صداش رفت بالا و گفت:چی؟ملینا؟اشتباه که نمیکنی دخترم

اه کوچیکی گفتم یعنی منم کسی بودم واسه ی خودم.

هستی خانم با عصبانیت گفت:ناراحت نشو عزیزم.برو گوشی رو بده به اون پارسا تا حسابشو برسم..بدو.

از جا بلند شدم و همونطور که لبخند شیطنت امیزی روی لبم بود رفتم به اتاق .دخترک لبه تخت نشسته بود و پارسا هم لبه صندلی میزش...دخترک شال و مانتشو دراورده بود که پارسا گفت:حرفاتون تموم شد؟

دختره گفت:مگه با کی حرف میزد؟

گوشی را به سمت پارسا بردم و با قیافه پیروزمندانه ای دادم و گفتم:مامانت.

رنگ پارسا پرید همین حرف ملینا هم باعث شد که هستی خانم از صحت حرف من مطمئن بشه.

به هردوشون لبخند زدم و گفتم:ببخشید مزاحم نمیشم. و رفتم بیرون..

حالا میتونستم با یک اعصاب راحت درس بخونم..در اتاقمم قفل کردم تا از هر چیزی راحت باشم..ساعت 10 بود که پارسا درو خواست باز کنه که دید بسته است بلند گفت:مردی یا زنده ای؟

رفتم نزدیک در..چیزی نگفتم که محکم زد به در و گفت:بیا بیرون .

اروم گفتم:چرا اخه؟

_که بریم خرید قرار که یادت نرفته.

 

 

ارو گفتم:شما برو تو ماشین من میام.میخواستم اینجوری دکش کنم که تو خونه باهم نباشیم ولی اون سمج تر گفت:رومبل نشستم.

_طول میکشه ها!

کمی مکث کردو با صدای بلندی گفت:درو نشکونم ها!

منو تهدید میکنده در خونه خودشه به من چه...ولی هیچی نگفتم...همون مانتو خاکستریم رو همراه با شال سفیدم و شلوار لی ام پام کردم و درو به ارامی باز کردم و از لای در سرک کشیدم روی مبل نشسته بود و با پاش ضرب گرفته بود اروم رفتم سمت در و دنبال کفشام میگشتم که مچ دستم فشرده شد...سرمو اوردم بالا و توی چشای عسلیش خیره شدم و گفتم:بله!

_تو به ملینا حسودیت میشه؟

من...ملینا ...حسودی....چه مسخره...حالا دیروز با اون کارای سپیده شاید کمی حس حسودی بهم دست بده ولی ملینا..نمیدونمم شاید. ولی با تحکم گفتم:چرا همچین فکر میکنی؟

_از رفتارات.

_شما روانشناسید؟

_مهندس برقم..

مچ دستمو بیشتر فشرد و گفت:ببین خانم...خانم کوچولو...اینکه کی پیش منه و چی بهم میگیم به هیچ کس ربطی نداره.

_مامانت هیچ کس؟

_مامانم همه کسه...ولی....تیام ...بزرگ بازی برای من درنیار.حسودیت میشه واقعا؟

زدم زیر خنده ...چشاش وحشتناک شده بود ولی بازم به دل می نشست..

_من ازت بدمم میاد..

اینو گفتم و خواستم برم تو اتاقم که دوباره بازومو گرفت و برگردوندم به سمت خودش

اشک تو چشام جمع شده بود چطور میتونستاینقدر راحت حرف بزنه دلم میخواست بزنم توی گوشش ولی دستم و عقلم از احساسم پیروی نمیکردند.

کفشاشو پاش کرد و منم همینطور و هردو سوار اسانسور شدیم من به زمین خیره بودم و اون به عکس خودش توی اینه و مدام دستشو لای موهاش میکرد.

با صدای خانمه پیاده شدیم...

رفتیم سمت ماشین میخواستم ناراحتیمو روی در ماشین خالی کنم ولی خودمو کنترل کردم.

 

پارسا همین که نشست دست به ضبظ برد و صدای انرا بلند کرد. و بعد راه افتاد.سکوت سنگینی بینمان بود...ولی من به این راضی بودم با سرعت میراند...در مقابل فروشگاه بزرگی ایستاد و گفت:ساعت 3 اینجام...ناهارم بخور.

و دسته ای پول به سمتم گرفت پول را از دستش گرقتم و بدون نگاه کردن به او در ماشین را بستم و به سمت فروشگاه میرفتم که صدا کرد:هی!

چرخیدم به سمتش ،با اینکه سرش به طرفم بود ولی نگام نمیکرد با این کار حرصم را دراورده بود ولی گفتم:بله!

_مامانم رنگ ابی دوست داره و پونه هم صورتی...باباهم هرچی بخری قبول داره.

یک تار ابروم رو بالا انداختم و گفتم:باشه!امر دیگه؟

نگاهش رو ازم گرفت و با سرعت گازداد...میخواستم برم بکشمش پایم را محکم روی زمین کوبیدم و به سمت فروشگاه رفتم یک یکی مغازه ها نگاه میکردم .برای همشون متناسب با سلیقم چیزی خریدم ..و برای خودم هم یک پیراهن سفید قهوه ا ی که شبیه تونیک بود.ساعت نزدیک 2 بود که به ساندویچی که اون نزدیک بود رفتم و یک دونه ساندویچ خریدم.پارسا حدود 400 تومن بهم پول داده بود و من 100 تومن خرج کرده بودم..روی نیمکتی که دم در فروشگاه و روبه خیابون نشستم که یکدفعگی یک مرد با سرعت کنارم نشست و گفت:تیام خانم!

چرخیدم به سمتش...این اینجا چیکار میکرد شاهین بود برادر شیدا...لبخندی زدم و گفتم:شما کجا اینجا کجا؟

_داشتم رد میشدم دیدمتون...اول باورم نمیشد حال شما خوبه؟

_ممنون شیدا همراهتون نیست.؟

_نه برای کار بابا اومده بودم تهران و فردا برمیگردم ...از شیدا شنیدم که با یک نفر عقد کردید

سرمو تکون دادم و گفتم:بله.

_کی هست حالا؟

_یکی از فامیل های دورمون.

_همدیگه رو دوست داشتین؟

سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم نگاش به دل مینشست مثل پارسا عصبی نبود ..

زود گفت:البته به من ربطی نداره شما کی برمیگردین؟

_امشب.

_باهواپیما؟

_نه فکر نکنم فکر کنم با ماشین خودشون چون اونجا لازمشون میشه.

_فکر کردم ساکن تهرانن؟

_بله ولی دانشگاه مشهد قبول شدن!

لبخند بی روح و ظاهری نشست روی لبش و گفت:الان کجاست؟

_نمیدونم رفته کجا!

_یعنی تو رو تنها فرستاده بازار.

سرمو باز هم تکون دادم احساس کردم محکم کوبید روی پاش نگاهش کردم انگار سردرگم بود اروم گفتم:چیزی شده؟

_نه ...من میرم کاری ندارید؟

لبخندی زدم و از جا همراه اون بلند شدم که صدای بوقی پیچید توی گوشم.

چرخیدم و با دیدن ماشین پارسا لبخند شیطنت امیزی اومد گوشه لبم.

_من میرم دیگه.

دوباره به سمت شاهین برگشتم و گفتم:ازدیدنت خیلی خوشحال شدم حتما به شیدا سلام برسون .

_تو که زودتر از من میبینش تو بگو دیگه...

با یاداوری اینکه پارسا الان اونجاست و تماما رفتار منو از نیمرخ در نظر داره با یک لبخند و عشوه گفتم:چشــــــم.

سرشو تکون داد و گفت:خداحافظ.

_خدانگهدار...وسایل را برداشتم و به سختی به طرف ماشین رفتم پسره پرو داشت بر و بر منو نگاه میکردیک کمکی چیزی...سوار شدم و وسایل را روی صندلی گذاشتم انهارا جابه جا کرد و من نشستم..

همین که دروبستم چرخید به سمتم و گفت:کی بودن؟

لبخندی زدم و گفتم:اول سلام.

دستشو روی فرمون اروم کوبید و گفت:بگئ کی بود؟

_دوستم..

باداد گفت:دوستتون؟

منم محکم گفتم:داداش دوستم.

_یعد ایشون دوست شما هم میشه؟

سرمو برگدوندم به سمتش و توی چشمای عسلیش خیره شدم و گفتم:چطور شما با همسایتون دوست میشید ولی من؟چطور شما با دختر خاله و دختر عموتون میخندید ولی من نمیتونم؟اون پسر هرکی باشه حتی اگه دوست خودمم باشه به خودم مربوطه!

از اینکه این جوری حرف زدم خودم هم تعجب کردم اونم نگاهشو ازم گرفت و به سمت خونه رفت مدام زیر چشمی نگاهش میکردم ولی هیچ عکس العملی نداشت وقتی رسیدیم خونه ...گفت:وسایلتو جمع کن که بریم؟

_الان؟

با داد گفت:انگار نه انگار شما فردا مدرسه داری نه؟

_شما هم فردا دانشگاه داری؟

_اره بدو

وسایلم رو جمع کردم رفتم نشستم روی مبل. اونم یک دوش گرفت و رفت لباس بپوشه که گفتم:با ماشین شما میریم یا امیر ؟

_خودم...راحت ترم..نمیخوام باز خراب بشه که بد خواب بشم...

منظورش از بد خواب شدن رو نفهمیدم ولی اگه منظورش کنار من خوابیدنه که منم سخت باهاش موافق بودم وسایل رو برداشتیم و سوار ماشین شدیم که بریم

 

 

 

با حرکت ماشین من هم چشم هایم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم که پارسا گفت:(تیام )

یکی از چشامو باز کردم و نگاهش کردم و گفتم:(بله) _این چند روز اخلاقم بد و سگی شده بود امیدوارم ناراحت نشده باشی. حتی از کلمه هم استفاده نمیکرد من عقده ی یک ببخید نبودم ولی اگه میگفت چی میشد اما همین که غرورشو شکسته بود بازم خوب بود. گفتم:چرا اینو به من میگی؟ پارسا کمی به سرعتش افزود و گفت:(چون فکر میکنم از دستم ناراحت شدی) میخواستم بگم مطمئن باش ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم:مامانت اینا تا پایان دوران فوق لیسانست میخوان مشهد بمونن؟ _نه فردا پس فردا راه میوفتن 1 ماهی هست اینجا موندگار شدنو با کمی مکث و سعی در اینکه بدون حس بگم گفتم:توچی؟ _من...بابا با کمک اقا سعید اینجا یک خونه برام اجاره کرده..کارمم که انتقالی گرفتم. گفتم:کار میکنی؟ خندید و عینک افتابیشو از روی چشمش برداشت و نگاهم کرد و گفت:بهم نمیاد؟ و دوباره حواسش را به رانندگی داد گفتم:(چرا بهتون میخوره ابدارچی باشید!) _نه اون شغل رو برای تو نگه داشتم....نگا چه به فکرتم.. _بابا ..با مزه. اینو که گفتم زد زیر خنده ..داشت از خنده میمرد مردانه میخندید و این بر جذابیتش می افزود نکند دلم برای همین خنده هایش بلغزد. گفتم:خونت چه جوریه؟ _یک اپارتمان 3طبقه است .اون جور که بابا میگفت بقه 2 و 3و خالیه و طبقه اول هم یک زن و شوهر که 3 تا بچه دارن. ناخوداگاه گفتم:ماشاالله... اونم لبخندی محوی زد و من گفتم:شما انگار بچه زیاد دوست دارید؟ _تا طرفش کی باشه؟ به بیرون نگاه کردم افتاب زیاد بود و میخورد توی چشمم همه جا بیابون بود دستمو جلوی چشمم گرفتم که گفت:عینک تو داشبرد هست بردار.(مرسی)ارامی گفتم و در را باز کردن و با دیدن عینک زنانه و ظریفی که بود تعجب کردم و گفتم: ماله کیه؟ نگاه گذرایی به عینک انداخت و گفت:ماله پونه است ...و بعد از چند ثانیه گفت:مشکوک شدی؟ شانه بالا انداختم و سرمو به صندلی تکیه دادم که یاد جوابش افتادم و گفتم:مثلا ملینا! _چی رو ملینا؟ _طرف رو دیگه. _اها...خب خب راستش نه ملینا قدش کوتاهه ..من به شخصه زن قد کوتاه دوست ندارم.

 

 

قسمت 24 [2 28]

بی دلیل توی دلم قند اب شد نمیدونم چرا احساس کردم توی دلم یک باد خنک پیچید بعد از فکر گفتم:سپیده چی؟

پقی زد زیر خنده و گفت:سپیده خوشگله و خوش هیکل...دلم هری ریخت پایین که گفت:ولی دیوونه است..این را گفت و باز هم مردانه خندید..با دست موهایش را کنار زد و گفت:سوالا تموم شد؟

_نه....پریسا چی؟

_کدوم پریسا؟

مگه چند تا پریسا توی زندگیش بود که یادش رفته بود...

_دختر عموت!

زیادی کنه است....اصلی رو نمیپرسی؟

اصلی کی بود؟نکنه خودمو میگفت ولی نه من فرعی هم نیستم.

_منظورت کیه؟

همونطور که به جلو نگاه میکرد بی تفاوت گفت:همونکه کنارم نشسته.

منظورش من بودم باسعی در اینکه ذوقم را پنهان کنم گفتم:خب بگو...دوست داری طرفت من باشم؟

یک لحظه چرخید و بهم نگه کرد ولی هیجی نگفت ..روشو کرد اون طرف انگار خودشم مردد مونده بود ..خب توکه نمیخوای جواب بدی چرا میگی بپریم.

چند لحظه هردومون سکوت کرده بودیم که من چشمامو بستم و به صندلی تکیه دادم .نمیدونم چه قدر خوابیده بودم که با لرزش پام بیدار شدم..دستشو گذاشته بود روپام و تکونم میداد ..وقتی چشامو باز کردم دستشو برداشت گفتم:چی شده؟

_ساعت نُه من که خیلی گشنمه!

_نه شبه؟

لبخندی زد و به اسمون نگاه کرد ..کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:منم خیلی گشنمه!

اینو گفتم و خمیازه ای کشیدم ..پارسا ساندویچی به سمتم گرفت و گفت:کالباسه بخور.

برام ساندویچ درست کرده بود با چند تیکه کالباس و نون گفتم:شما با این کلاستون بهتون نمبحوره تو جاده کالباس بخورید.

لبخندی زد و گفت:وقتی ادم زنش خواب باشه معلومه باید کالباس بخوره.

منو زنش خطاب کرده بود و این برام خیلی دلنشین بود .نوشابه ای در لیوان ریخت و گفت:میخوری؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم .داخل ماشین نشسته بودیم و میخوردیم ..لیوان نوشابه رو گرفتم و کمی ازش خوردم و خواستم ان را کناری بگذارم که از دستم گرفت و سر کشید .بعضی رفتاراتش مثل پسر بچه ها بود..چپ چپ نگاهش کردم که گفت:چیه؟

زدم زیر خنده چه قدر چشماش در ان سیاهی شب ناز شده بود ...بعد از اینکه غذا تموم شد گفتم:میرم نماز بخونم!

_برو منم همین دور و برام.

رفتم به سمت وضو خونه و بعدشم رفتم به مسجدی که انجا بود..سر نماز از اینکه از صبح تا الان مدام اخلاقش تغییر میکرد ...کمی ترسیدم..صبح اونقدر عصبانی...الان اینطوری.نمازمو خوندم و از خداهم خواستم راه درست را بهم نشون بده ..راه خوشبختی رو...اروم چادر نماز رو تا کردم و داشتم از در خارج میشدم که زنی چادر به سر به سمتم امد ..صورت گرد و سفیدید داشت.

گفت:(سلام دخترم)تقریبا هم قدم بود گفتم:(بله بفرمایید)

_شما اهل تهرانید؟

_خیر من مشهدی هستم.

لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:خب خدارا شکر ...منو پسرمم هم مشهدیم ..شوهرم 3ساله فوت کرده...رفته بودیم خونه ی دخترم...البته دومادم کرمانشاهی ولی تو دانشگاه همو دیدن..یک نوه هم دارم اسمش ماهانه.

_ببخشید صحبتتون رو قطع میکنم ولی این حرفا چه ربطی به من داره؟

_دخترم الان تو رو دیدم ...ماشاالله هم از قد و بالات و هم دین و ایمونت ..خوشم اومد خواستم شمارتو بگیرم و باری امر خیر.

امر خیر....ناخود اگاه خندم گرفت قورتش دادم و و گفتم:ببخشید من قصد ازدواج ندارم.

به شونم زد و گفت:همه دخترا اول اینو میگن بزار بیایم..

سرمو به علامت منفی تکون دادم و به سمت در میرفتم که مانتو از پشت گرفت و کشید...افتادم توی بغلش انچنان با شتاب کشیدم که اینطوری شد .مظلومانه نگام کرد و گفت:ببخشید...

لبخند ظاهری زدم و بعد از پا کردن کفش هام به سمت ماشین رفتم..پارسا به ماشین تکیه دادم بود وقتی دیدم اخمی به پیشونیش انداخت و گفت:چه عجب!

_نماز میخوندم.

_مگه نماز جعفر طیار میخوندی که اینقدر طول کشید؟

_نه نماز تیام شکیبا میخوندم.

اون نشست و منم نشستم..ماشین را از پارک درمیاورد که گفت:چرا اینقدر دیر اومدی؟

_خیلی مهمه؟

یک نیم نگاه بهم انداخت و گفت:بله...خیلی..

باز شیطون رفت تو وجودم و گفتم:یک نفر ازم خواستگاری کرد

_یک مرد؟

_یک خانم ازطرف یک مرد.

_به قیافه بچگونت نگاه نکردن.

اینو گفت و یک لبخند زد ..منم لبخندی زدم و ادامه دادم:اره قیافمو ندیدن ولی از دو هیکل مو دیده ...

 

 

پارسا کمی به سرعتش افزود و گفت:(دادی؟)

_نه...از خانمه خوشم نیومد..نکه خوشم نیاد ...بین خواستگارام مورد های بهتری هم هستن...پارسا پقی زد زیر خنده و گفت:میشه نام ببرید؟

از تک و تا نیوفتادم و خواستم همون 5 ،6تایی که واقعا زنگ زده بودند رو بگم که موبایل پارسا زنگ زد...دست در جیبش کرد و بعد از دیدن شماره ان را به سمت من گرفت و گفت:مامانه...جواب بده بگو دارم رانندگی میکنم.

_سلام هستی خانم.

_سلام خوشگلم خوبی؟

_ممنون خوبم شما چطورید؟

_منم خوبم...پارسا چه طوره؟

_اونم خوبه.

_چرا خودش برنداشت!من باید قهر باشم نه اون.

_قهر چیه؟داره رانندگی میکنه...تو راهیم _حسابی مواضب خودتون باشید...کی میرسید؟ _حدودا 2 و 3 صبح...من میرم خونمون..پارسا هم همونن موقع ها میاد.

_خوشحال شدم صداتو شنیدم....فردا میبینمت...

پارسا از کنارم گفت:بپرس پونه مشهده یا تهران..؟کیا مشهدن؟

این سوالا رو پرسیدم و او جواب داد:پونه که دانشگاهش شروع شد رفت..فقط منو و شایان اقا و اقا کوروش هستیم...بقیه رفتند....بعد از قطع تماس این را بهش گفتم و گوشی رو بهش دادم و سرمو تکیه دادم به صندلی ولی خوابم نمیومد...پرسیدم:تو اپارتمانت تو طبقه چندمی؟

_دوم منم...سوم هم...هم ملینا

چی؟ملینا برای چی؟اینجا چیکار میکنه؟میخواستم داد بزنم یعنی چی؟ملینا چرا؟چرخیدم طرفش ولی قبل از اینکه حرفی یزنم..با دستش علامت سکوت رو نشونم داد و گفت:وقتی فهمید دانشگاهم اینجاست و کارمم هم اینجا اونم تصمیم گرفت برای کار بیاد اینجا..اون طور که خودش میگفت پسرخاله باباش یک شرکت داره که از ملینا برای کار دعوت شده...زیر لب گفتم:_اونم چه کسی؟

پارسا سکوت کرد و من گفتم:حالا چرا اپارتمان تو؟

_بده کمکش کردم؟

نگاهمو از پارسا گرفتم و به بیرون خیره شدم

با خنده گفت:میخواستی خواستگاراتو نام ببری!

محکم گفتم:حوصله ندارم.

_بگو نداشتم.

_هرجور دوست داری فکر کن.

سرمو به شیشه تکیه دادم که گفت:رسیدیم کی نقش ادم خوبه باشه؟

_خوبه من ...بده تو...اینجوری غیر طبیعی نمیشه.

_خیلی پرویی.

زیر لب گفتم:ببین کی به کی میگه؟

بلند گفت:چیزی گفتی؟

با کش گفتم:نـــــــــــــــــه خیــــــــــــر

_سر عقدم همینجوری میگفتی دیگه!

_ته دلم همین بود!

دیگه سکوت کرد وهیچی نگفت فقط کمی اهنگ رو بلند کرد و پنجره رو داد پایین تا خوابش نبره...

منم با چشام جاده خالی و سیاه رو متر میکردم که رفت توی کوچمون جلوی در خونمون ایستاد ..ساکمو برداشتم که گفت:برو بخواب که صبح بازخواب نمونی!

یک اخم نمایشی کردم و گفتم:شما بیشتر نیاز به خواب داری؟

به شوخی گفت:بیام خونه شما!؟

لبخند شیطنت امیزی زدم و گفتم:جا نداریم وگرنه قدمتون رو تخم چشامون.

سرشو کمی جلوتر اورد :تو تخت شما هم همینطور.

بد نگاهش کردم...بعضی جرف ها نباید بین ما زده میشد ولی اون...اصلا براش مهم نبود..

نگاهش بعضی موقع ها انقدر سرد و بیروح بودکه میترسیدم بهش نگاه کنم وبعضی اوقات داغ و سوزنده.

 

 

کلید انداختم و وارد شدم...سعی میکردم ارام ارام برم...در خونه هم باز کردم...فرهاد وسط هال دراز کشیده بود و در حال تخمه خوردن و فوتبال دیدن بود.

با تعجب رفتم جلوش و همونطور که اروم حرف میزدم گفتم:سلام....چرا بیداری؟

اول با تعجب نگاهم کرد و بعد بلند شد و گفت:سلام اباجی!

و بوسه ای بر گونه ام زد..

لبخندی زدم که گفت:برو بخواب که خسته ای!

چشامو روی هم فشردم و به اتاق رفتم..اتاقم مرتب بود...نکنه مامان فکر کرده من با پارسا میام...چه فکرا!

اروم خودمو روی تخت انداختم و تا چشامو بستم خوابم برد..با تکون های شدید بلند شدم..فرهاد بود..بیشتر به زیر پتو رفتم که پتو رو از روم کشید و گفت:پاشو مدرست دیر میشه ها!

صداشو تو عالم خواب میشنیدم...

خمیازه ای کشیدم که بالش رو از زیر سرم کشید و سرم افتاد..خواب دیگه از سرم رفته بود چشامو باز کردم و به فرهاد خیره شدم..طلبکارانه نگاهش میکردم که گفت:چیه؟یک جوری نگاه میکنی انگار زود بیدارت کردم...پاشو بینم.

وقتی دید همونجوری نگاهش میکنم دستمو کشید و گفت:پاشو نزار از راه اب ریختن و پر کردن تو گوش و دماغ بیدارت کنم.

با این حرف یاد اون روزی که پارسا منو بیدار کرد افتادم..لبخندی نشست روی لبم که فرهاد گفت:خل شدی تیام ها!

از جا بلندشدم ابی به صورتم زدم و بعد از شانه کردن موهای بلند مشکیم ....حاضر شدم..لباسهای مدرسم در ان ساک حسابی چروک شده بود ولی راه دیگه ای نداشتم.

فرهاد برام ساندویچ درست کرده بود...ازش خداحافظی کردم و راهی مدرسه شدم در راه مدرسه همونطور که ساندویچمو میخوردم...فرمولا رو دور میکردم که در چند قدم مدرسه صدای شیدا پیچید تو گوشم:واسـتا گلابی.

برگشتم به سمتش....بدو بدو جلو اومد و سریع بغلم کرد...

_سلام شیدا.....خوبی؟

با لبخند و انرژی گفت:اره خیلی بعد از چند روز تعطیلی اومدم مدرسه و قیافه ادم های ناراحتو گرفت به خودش..

_چه خبر؟

_از شما چه خبر ...با اقاتون میرید تهرانو.

_راستی شاهین رو دیدم.

_بله گفتن

_مگه اومده؟

_نه خیر با پرنده های نامه بر و دود برام فرستاده خب تلفن زده دیگه.

همون موقع باران هم اومد...اول منو بغل کرد و حالمو پرسید که شیدا گفت:منم چغندرم دیگه!

منو و باران زدیم زیر خنده که باران شیدا رو بغل کرد و گفت:نه عخشم...تو شلغم منی..

شیدا دستشو نزدیک مقنعه باران برد و گفت:بکشم..

باران جیغ کشان داخل مدرسه دوید و گفت:نکن..

شیدا هم با قدم های بلند دنبالش رفت..منم نظارشان میکردم.باران دوباره به سمت من برگشت و رفت پشت من و گفت:نزار بکشه تیام.

خندیدم و گفتم:مسخره ها مثل بچه اول دبستانی هاییدها!

شیدا گفت:حالا شما شوهر کردی ادا ادم بزرگ ها رو درنیار..

یه سر کلاس رفتیم با سوگل هم احوال پرسی کردیم..زنگ اول همون امتحان سخته بود که خیلی خوب دادمش ...همه خوب دادن.زنگ اخر بود...سوگل که مثل همیشه زود رفت و منو وباران و شیدا رفتیم دم در که روبه باران گفتم:خب حال حسام چطوره؟

_خیلی خوبه...امروز میاد دنبالم...

_پس وای میستام ببینمش...

باران لبخندی زد که شیدا گفت:شما فعلا با نامزد خودت که مثل چی داره مارو نگاه میکنه برو

_چی؟

خط نگاه شیدا رو دنبال کردم و روی پارسا فرود اومدم داشت میومد به سمت ما..با بچه ها خداحافظی سر سری کردم و رفتم به طرفش...سلام یادم رفت و گفتم:چی شده؟

_سلام

_سلام چی شده؟

_بیا حالا...

باهاش به سمت ماشین رفتم و سوار شدم و گفتم:کجا میریم چی شده؟

که رفت به سمت خونه اقاجون اینا(پدر مادرم.)

_اونجا میریم چرا؟

پارسا سکوت کرده بود و عصبی نبود ولی من عصبانی بود و میخواستم فریاد بزنم...از ماشین دوتایی پیاده شدیم و رفتیم داخل...خاله زیبا روی پله نشسته بود و گریه میکرد جلو رفتم که پارسا دستمو گرفت و کشید..با نگاهم ازش پرسیدم چی شده ولی جوابی نشنیدم..با صداهای افزایش یافته گریه ..با خودم گفتم نکنه برای اقاجون اتفاقی افتاد چرخیدم به سمت پارسا و گفتم:اقاجونم چیزیش شده؟

پارسا گفت:ایشون...ایشون...تموم..نتونست بقیشو بگه...نگاهشو ازم گرفت ولی من پرسشگرانه نگاهش میکرد باورم نمیشد اقاجون از پیشم رفته باشه.....اقاجون که مریض نبود...پس..اقاجون رفته بود خدااونو از ما گرفته..بود...بغض به گلوم چنگ زد و اشکام میریختن..

 

 

 

نوشته شهروز براری صیقلانی.    تخلص.  روی هفده جلد اثر رمان. این بزرگوار.  شین براری. هست.  که خودمم چند اثر از اون رو دارم.      جالبش اینجاست که توی مصاحبه اش با کانون نویسندگان ایران. در آلمان بارباریابافن.     خودشو نویسنده  نمیدونه. و بی ادعا و. کم سن و ساله.   فکر کنم. شاید 32. یا کمتر داشته باشن.  .     و ممنوع القلم هم شدند.   .   مثل اقای م مودب پور .   

۰ نظر 08 Aban 98 ، 16:09
راحله نباتی

     رمان  عاشقانه.     تیام. قسمت 3. 


زنگ اخر که میخوره همه باسرعت خارج میشن ..کیفمو روی دوشم میندازم و از کلاس خارج میشم.

مثل همیشه از روی جدول سه سالی میشه که صمیمی ترین دوستام همین جدولان.

تا اونجایی که یادمه هیچ وقت نذاشتن بخورم زمین.

کلید توی قفل میچرخه ولی قبل اینکه وارد بشم خارج میشم. یعنی به کسی میخورم و به عقب میرم .فرهاده با تعجب نگاهش میکنم .

_کجا؟

_علیک سلام تیام خانم.

من هنوز داخل شوک بودم لبخندی روی لبام میاد.وقتی شوک زده میشم میخندم.

فرهاد گفت:اها راستی پرسیدی کجا میریم خونه عزیز جون.

سریع میگم:طبق معمول.

_بدو بیا مامان اینا سر کوچن.

ابروهامو میندازم بالا و میگم:دارم میمیرم.

_خدا نکنه.

زیر بازومو میگیره و میکشه .کمی احساس درد میکنم .کیفم روی شونم سر خورده و مقنعه ام همراه استینم کشیده میشه ..با صدای شبیه فریاد میگم.

_ول کن فرهاد میام.

با هم تا سر کوچه میریم و تا همونجا کیفمو فرهاد میاره.

سریع میشینیم تو ماشین.

_سلام.

مثل همیشه مامان جواب نمیده و بابا میگه:سلام دخترم خسته نباشید.

بابا سعی میکنه با سرعت بره تا غرغر های مامانو نشونه ولی ترافیک خیلی سنگینی هست.ماشینو چند کوچه پایین تر پارک میکنیم و پیاد ه میریم.

زنگ در که زده میشه عزیز با صدای مهربونش میگه:بفرمایید عزیزان من.

میریم داخل مامان با اون کفشای پاشنه بلندش کل ساختمون رو روی سرش گذاشته.عزیز درو باز میکنه و مامان خودشو میندازه توی اغوشش.

_سلام زری جون.

_سلام عزیز .

بوس و ماچ بعدشم من.

_سلام عزیزحون.

_سلام گلم بیا که یار منتظره.

یار؟.کمی فکر میکنم همون پارسا رو میگن دیگه.

وقتی از این مرحله میگذریم.هستی جلو میاد و میگه:سلام عزیز دلم.

_سلام هستی خانم خوبین؟

_معلومه عزیزم ...نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود مطمئنم دل پارسا هم برات تنگ شده.

لبخندی زدم.به چشام خیره بود انگار منتظر بودمنم بگم منم همینطور

پونه که کنار مامانش ایستاده بود وقتی سکوت منو دید گفت:نکنه تو دلت برای ما تنگ نشده بود؟

با شیطنت نگام میکرد.. و خواستم چیزی بگم که منو کشید تو اغوشش...چه اغوش گرمی داشت گفتم:معلومه تنگ شده بود.

بوسیدم و گفت :برو با پارسا سلام و احول پرسی کن الان مردم برامون حرف درمیارن.

ابروهامو با تعجب انداختم بالا و گفتم:مردم؟

با چشم به مامان پریسا اشاره کرد و محکم گفت:مردم.

بهش نگاه کردم چه چشایی داشت ...هولم داد به سمت بقیه و گفت:برو دیگه منو نگاه میکنه.

با کوروش و شایان(بابای پارسا)سلام کردم خب اونم کنارشون بود چیکار میکردم باید سلام میکردم.

_سلام.

_سلام.

همین دو لغت بین ما رد و بدل شد .خواستم از کنارش بگذرم که هستی دستمو کشید و منو کنارش نشوند..پارسا روی یک مبل 2 نفره نشسته بود که بیشتر به 1 و نیم نفره شبیه بود ..یک صندلی یک نفره هم کنارش بود.هستی منو نشوند روی مبل و خودش روی یک نفره نشست.

پارسا سریع گفت:مامان بیاین اینجا بشینین.

هستی ابروهاشو به طرز با نمکی توی هم فرو داد و چشاشو بهم فشرد و گفت:پارسا یک فرشته اومده کنارت نشسته میگی منه پیرزن بیام.

پارسالبخندی زد و گفت:خب اونجا نه زیرش نرمه نه پشتش برای این میگم در ضمن شما پیرزن نیستی

هستی که دید اگه اونجا بشینه پارسا فقط با اون حرف میزنه بلند شد و گفت:من برم ببینم تو اشپزخونه کاری ندارن

سریع از جا بلند شدم و گفتم:من میرم شما بشینین.

هستی خیلی اروم هلم داد که باعث شد بیوفتم روی مبل و گفت:میگم بشین دختر.

پارسا به پدرش نگاه میکرد و انگار داشت به صحبت های اونا گوش میداد ولی بعدچند ثانیه چرخید به سمتم و گوشی شو از روی میز برداشت.

گلکسی نوت بود دمش گرم.حتما اگه حواسش نبود برمیداشتم و یک دوری توش میزدم.با فاصله از هم نشسته بودیم و فکر کنم یک بچه 1 و نیم ماهه بینمون جا میشد.

پارسا گفت:شماره موبایلتو بده داشته باشم.

_ندارم.

انگار نشنیده بود چون تو چشام زل زد و گفت:چی؟

_من گوشی ندارم .

پوزخندی زد و گفت:خب شماره خونه تونو

کمی به فرش خیره شدم و با بدجنسی گفتم:ما که قراره از هم طلاق بگیریم دیگه شماره چیه؟

 

 

_اون که صد البته ..ولی برای مشخص سازی زمان طلاق باید باهات تماس بگیرم.

همونطور که به سر ناخونام خیره بودم گفتم:اونم دادگاه معلوم میکنه.

_باشه ندید اصلا بهتر .اگه میدادید میشد یک اسم بی خاصیت تو دفتر تلفنم.

گوشی شو بست و گذاشت روی میز جلوش.

مروارید با یک سینی چای اومد جلومون و گفت:بفرمایید.

پارسا لبخندی زد و گفت:ممنون من نمیخورم.

بلند شدم و سریع لبه های سینی رو گرفتم و گفتم:بده من مروارید

مروارید سریع خودشو عقب کشید و گفت:مامانت و هستی خانم و عزیز جون سفارش کردن تو از جات تکون نخوری.

دوباره نشستم اخه من با این پسره که فکر میکنه اسمون سوراخ شده و افتاده زمین چی بگم.

پارسا گفت:سال اول بودید نه؟

_خیر سوم.

_راهنمایی؟

_خیر دبستان.

_خوب رشد کردید.

_بزنید به تخته چشم نخورم.

لبخندی زد و گفت :نه خارج از شوخی.

_من با شما شوخی ندارم.

ابروهاشو انداخت بالا و گفت:رشته تون چیه؟

_واه!مگه تو فامیل شما بچه های سوم دبستانی رشته انتخاب میکنند؟

_ریاضی درسته؟

_شما که همه چی رو میدونید چرا میپرسید.

خنده عصبانی کرد و گفت:میخوام درباره یک مسئله مهم باهاتون صحبت کنم.

به لباش خیره بودم که چیزی بگه ولی اون به نقطه دیگری نگاه میکرد.نگاهشو دنبال کردم و روی صورت پریسا فرود اومد.خیره بود به ما .یک اخم واضح روی صورتش ..

پارسا اروم گفت:پاشو برو از کنار من.

با تعجب چرخیدم طرفش و گفتم:که اون دختره بیاد کنارت؟

پارسا زیر لب گفت:پاشو الان میاد اینور میاد موهاتو میکنه.

دوباره چرخیدم سمت پریسا دستش مشت شده لبه مبل بود و داشت فشارش میداد برای بلند شدن.

دست به سینه نشستم و گفتم:میخوام ببینم چی میشه.چه عاشق های دل خسته ای هستین.

پارسا نگاهشو از پریسا گرفت و گفت:من عاشق اون نیستم.

_پس چرا اون هست؟

_چون فکر میکنه من دوسش دارم.

یک ابرومو انداختم بالا و گفتم:نداری؟

پارسا توی چشام خیره بود و من توی چشای عسلیش غرق بودم که صدای پریسا پیچید توی گوشم

_جواب بده پارسا دوسم نداری؟

درک میکردم پارسا نمیدونه چی بگه ولی خونسردانه تکیه دادم و مثل پریسا به پارسا خیره شدم که پارسا گفت:تو دخترعموم هستی معلومه دوست دارم.

پریسا به من اشاره کرد و گفت:پس باید اینم دوست داشته باشی؟

پارسا نیم نگاهی به من کرد و گفت:این که دختر عموم نیست.

پریسا نگاه از پارسا برنمیداشت و گفت:میخوام بشینم.

پارسا به صندلی تک نفره کنار من اشاره کرد و گفت:تیام تو اونجا بشین پریسا اینجا.

با تعجب به پارسا نگاه کردم.

بلند شدم و گفتم:من میرم اشپزخونه راحت باشید. و به پارسا نگاه مرموزی انداختم.

همین که وارد اشپزخونه شدم هستی نزدیکم اومد شونه هامو گرفت و گفت:چرا اومدی عزیزم؟

 

 

قسمت19

با چشام اونهارو نشون دادم.

هستی از من جدا شد و به انها نگاه کرد اخمهایش داخل هم رفت...

روبه من شد و گفت:یک لحظه اینجا واستا عزیزم.

اینجا از زبون سوم شخصه

هستی روسری را روی سرش صاف کرد و به سمت تیام چرخید و گفت:یک لحظه اینجا واستا عزیزم.

تیام حرفی نزد فقط با حرکت سر قبول کرد...هستی نفس عمیقی کشید و از اشپزخانه خارج شد..پارسا با دیدن او رویش را از پریسا گرفت و به مادرش چشم دوخت.هستی عصبی بود او حق نداشت با پریسا حرف بزند.پریسا شیطانی در جسم ادم بود.

پارسا که با چشم های عصبانی مادر غریبه بود گفت:چیزی شده مامان؟

هستی نگاهش به پریسا افتاد که داشت انها را با تعجب نگاه میکرد.

هستی گفت:بیا تو اتاق پارسا.

پارسا سرش را به تایید تکان داد و به سرعت از جا بلند شد و همراه مادر به اتاق امد.

هستی داخل اتاق شد و در را برای پارسا باز گذاشت داخل اتاق عزیز شده بودند.

هستی روی تخت نشست .عصبانی بود نمیدانست به پارسا چه بگوید.

پارسا وارد شدخیلی خونسرد گفت:جانم مامان؟

هستی :پارسا زنتو ول کردی داری با اون پریسا دیونه حرف میزنی؟ها؟به چه حقی زنتو تنها گذاشتی؟خیله خوب میگیم تنهاش گذاشتی .چرا میشینی با اون دختره حرف میزنی ها؟

_تیام مگه چیزی گفته؟

هستی لبش را گاز گرفت و گفت:ای خدا مگه حتما باید چیزی بگه من از چشاش خوندم.

_مامان اون هیچ مشکلی نداره.

_تو از کجا میفهمی همون دو کلمه حرفم که به زور با هم میزنید.

پارسا خواست چیزی بگه که در باز شد و تیام وارد شد.

هردو نگاهش روی انها افتاد.

تیام به کیف گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:میشه اون کیف رو بدید ماداریم میریم.

هستی تعجب کرد نگاه بدی به پارسا کرد و با همان نگاه مهربانش روبه تیام گفت:چرا عزیزم؟

_اخه فردا یک عالمه درس دارم.

هستی شانه بالا انداخت و گفت:حالا عصری برید.

تیام به سمت کیف رفت و گفت:حالا بهتره چه فرقی میکنه.

هستی سرش را تکان داد راضی نبود به سمت در رفت و گفت :میرم مامانتو راضی میکنم توهم حاضر نشو.

هستی در را باز کرد و سریع خارج شد و در را بست.پارسا داشت تیام را نظاره میکرد.تیام کیف را برداشت و وسایل کنارش را داخلش گذاشت و بلند شدو خواست وسایل را از روی زمین بردارد که پارسا دور بازوی اورا گرفت و به سمت خود چرخاند.تیام از رفتار پارسا تعجب کرد ..بازهم به چشم های او که نگاه میکرد استرس میگرفت.

تیام با تته پته گفت:چی شده؟

چشم های عصبانی پارسا ریز شد و گفت:چی شده؟من باید این سوال رو از شما بپرسم.

تیام منظور او را نمیفهمید.

پارسا با تحکم گت:مشکلیه من کنار دخترعموم بشینم.

_اصلا من تنهاتون گذاشتم که با هم راحت باشید.

بازوی تیام داشت به درد میامد.پارسا گفت:پس به مامانم چی گفتی؟

تیام با پوزخند گفت:تنبیهتون کردن؟

پارسا بیشتر عصبانی شد و گفت:حسودی میکنی؟

تیام خنده اش را نگه نداشت و از خنده منفجر شد و حتی از خنده اشکش در میومد. و گفت:حســــــودی؟

_به چی باید حسودی کنم؟

پارسا گفت:اگه دفعه ی دیگه پیش مامان من ننه من غریبم در بیاری کشتمت.

تیام گفت:من هر کار بخوام میکنم و دستش را از دست او دراورد و همراه وسایل از اتاق خارج شد

 

 

دوباره میریم سراغ اول شخص

از اتاق خارج شدم.هستی خانم داشت با مامان حرف میزد جلو رفتم و گفتم:بریم مامان.

هستی چنگی نمایشی به صورتش زد و گفت:دخترم اگه از دست پارسا ناراحت شدی ببخشش.

_نه بابا ناراحتی چیه.ایشون خیلی محترمن ولی من فردا تا ساعت8 شب مدرسه کلاس دارم.

هستی دستشو روی شونم گذاشت و گفت:موفق باشی.

لبخندی زدم و به نزدیکی بابا که دم در بود رفتم ..از همه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه در کل راه مامان نصیحتم میکرد که برای چی گفته بریم خونه و بابا رو زور کرد که ناهار از بیرون بگیره.

ناهار رو گرفتیم و رفتیم خونه منم ناهارمو خوردم و رفتم توی اتاقم درس بخونم.اون روز تا شب هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد....

***

با صدای ساعت که زنگ میزد از خواب بلند شدم.دستمو روی ساعت گذاشتم و خواستم خاموشش کنم که دست دیگه ای برش داشت.فرهاد بود .

_سلام.

با حالت خوابالویی گفتم:سلام...و خمیازه کشان گفتم:اینجا چیکار میکنی؟

_داشتم لباس میپوشیدم حالا بدو دیرت نشه.

از جا بلندشدم صورتمو شستم و برنامم رو گذاشتم و حاضر شدم و همراه فرهاد از خونه زدم بیرون.

گفتم:با من میای؟

_اره تا دمه مدرستون باهات میام بعد با خط اتوبوس میرم دانشگاه.

کیفمو به دستش دادم و گفتم:پس بیا تا دم مدرسه اینو بگیر که بیکار نباشی.

کیف رو گرفت و گفت:تیــــــــــام!

_بله.

_من با پارسا حرف زدم و با تو هم میخوام حرف بزنم.

_راجع به چی؟

_گوش کن ..شما باید طوری رفتار کنید که نشون بده باید از هم طلاق بگیرید.

_چطوری؟

کیف رو از دستی به دست دیگه داد و به اون طرف خیابون نگاه کرد گفتم:

بگو دیگه چطوری؟

_یکیتون باید بشه ادم خوبه و یکی بشه ادم بده...اینطوری اون بده هی غر میزنه و خوبه تحمل میکنه..اینطوری وقتی دو خونواده ببینن.دلشون میسوزه و خودشون به این زندگی خاتمه میدن.

چرخیدم طرفش.

فکر خیلی خوبی بود..خیلی خوب....میخواستم فرهاد رو بغل کنم و ببوسم ولی حیف که تو خیابون بودیم.

فرهاد گفت:نظرت چیه؟

_خیلی خوبه ..خیلی.

فرهاد:ولی مشکل کار اینجاست.

_کجا؟

_کی ادم خوبه بشه و کی بده؟

_من میشم خوبه و پارسا میشه بده.

_اون قبول نمیکنه.

تقریبا نزدیک مدرسه بودیم.گفتم:چرا؟

_چون اون روی ذهن همه ی فامیل میمونه.همه تقصیر کارش میدونن.مخصوصا اینکه یک مدت زمانی توی مشهده .

_برای چی؟

_دانشگاهش

_مگه ثبت نام کرد؟

_بله ساعت خواب.

سرمو انداختم پایین خوب منم که دلم نمیخواست ادم بده بشم.ولی یک فکر به ذهنم رسید سریع گفتم:خوب جاهامونو باهم عوض میکنیم.یک بار من میشم بده یک بار اون

فرهاد با خنده گفت:مگه بازیه؟

فیلسوفانه گفتم:زندگی یک بازیه بزرگه.

کیفمو به دستم داد و گفت:خیلی خب برو مدرست دیر نشه.

کیفو گرفتم و گفتم:خداحافظ

_بابای خواهر کوچولو.

هنوز چند قدمی نرفته بودم که برگشتم.میخواستم به فرهاد بگم که بهم پول بده تا چیزی بخرم ولی اون سوار اتوبوس شده بود و داشت نگاهم میکرد.براش دست تکون دادم و وارد مدرسه شدم.

 

 

روز خیلی بدی بود تا ساعت 8 شب کلاس داشتم..تا ساعت 2 که خود کلاسای مدرسه بود.از ساعت 3 تا 5 هم کلاس تقویتی زبان بود چون بر خلاف درس های دیگم زبانم خیلی بد بود ...و از ساعت 5 و نیم تا 8 هم کلاس ریاضی داشتم چون 1 شنبه و شنبه تعطیل بود.کلاس که تموم شد هوا تاریک شده بود کمی احساس ترس کردم...همین که پامو از مدرسه گذاشتم بیرون تموم اعتماد به نفس هایی که تو کلاس به خودم میدادم به باد رفت..اروم اروم از کنار خیابون راه افتادم تا دمه خونمون فقط صلوات میفرستادم.به سر کوچه که رسیدم متوجه ماشین امیر(پسر عمو پارسا) شدم خیلی عجیب بود....ماشین پارک شده بود و کسی داخلش نبود.نگاهمو از ماشین گرفتم شاید من اشتباه میکردم.اره حتما من اشتباه میکردم اون اینجا چیکار باید بکنه...کوچه هم خلوت ..سرمو انداختم پایین و با سرعت شروع به دوییدن کردم که یکدفعه به کسی خوردم و چند قدم به عقب رفتم بهتره بگم پرتاب شدم.نزدیک بود بیوفتم که دستمو به دیوار فشردم و ایستادم ..سرم هنوز پایین بود نمیتونستم به بالا نگاه کردم.نفس نفس میزدم و به حالت 90 درجه خم شده بودم و دستم همینطور به دیوار.

صدا منو به خودش اورد:

_اینجا چیکار میکنی این وقت شب؟

سرمو اوردم بالا اَه این پسره است که...صورت جدی داشت صاف شدم اگه میدونستم اونه که جلوش خم نمیشدم.بی توجه به سوالش گفتم:شما خونه ی ما بودید؟

اونم دوباره گفت:گفتم چرا این وقت شب اینجایید چرا خونه نیستین؟

_مدرسه بودم .

سرشو تکون داد

_خونه ی ما بودید؟

_بله.

_برای چی؟

_میخواستم برم تهران برای کارام مامانم اصرار کرد که با شما برم.حالا اومدم از مامانتون اجازه بگیرم که ایشون هم موافق بودن ..فردا بعد از مدرست میریم.خدا حافظ.

و بدوم اینکه منتظر حرفی از طرف من بشه از کنارم عبور کرد و به سمت ماشین امیر رفت پس با ماشین او امده بود ..کلید انداختم و در را باز کردم...

با ورودم مامان داد زد:تویی تیام؟

_بله.

از پله ها رفتم بالا مامان با دیدنم گفت:پارسا رو دیدی؟

کیفمو روی مبل انداختم و گفتم:بله.چیکار داشت؟

_نگفت بهت

میخواستم توضیح کامل از مامان بشنوم به خاطر همین گفتم:نه چی گفت؟

 

 

قسمت 20

میخوادفردا بره تهران.اومده بود اینجا ببینه توهم همراهش میری یا نه.

_خب؟

_گفتم اره فردا بعد مدرسه بیاد دنبالت.

_مامان.!!!!!!!!!!!!!من شاید دلم نخواد برم مگه زوره.

_گفتم یک بادی به کلت بخوره.

_نمیخوام باد به کلم بخوره لطفا بگید نیاد دنبالم.

مامان زبونشو گاز گرفت و گفت:چی میگی دختر؟

_مــامان....2 شنبه امتحان دارم.

_خب اونجا بخون..حالا هم گشنته یا نه؟

با این که از گشنگی داشتم میمردم سرمو تکون دادم و گفتم:نه!

بلند شدم و به اتاقم رفتم لباسامو انداختم و خودمو روی تخت پرتاب کردم که تخت صدای بدی داد........میخواستم اشک بریزم..همه چی زوری...ای خدا..صدای مامان از توی حال میومد.

_اخه خدا من چه گناهی کردم که این دختر نمیخواد ادم شه...نمیفهمه که زندگی با اون پسر اینده شو تامین میکنه.

خندم گرفت که بیشتر شبیه پوزخند بود چه زندگی مزخرفی.

تا چشامو بستم خوابم برد کار مهمی برای فردا نداشتم .

***********

ساعت 12 بود اون روز زنگمون زود خورد.

شیدا و باران و سوگل بهم اویزون بودند حال حسام خیلی بهتر شده بود و حتی قرار بود اونروز باران با خونوداش برن خونه ی اونا.

کیفمو روی دوشم صاف کردم و گفتم:بچه ها من برم دیگه.

شیدا خودشو صاف کرد و گفت:شاهین امروز دیر میاد منم باهات میام تا دهنش قشنگ اسفالت بشه.

_گناه داره بابا.

_تو جوش اونو نزن.

از در مدرسه اومدیم بیرون.

سوگل که داشت هنوز توی حیاط رو نگاه میکردگفت:خب سرویسم داره میره منم برم.

همین که سوگل رفت.باران گفت:تیــــــــــــــــام اون اا باتو کارداره .

خط نگاه باران رو دنبال کردم که چشام توی دوتا شیشه مشکی عینک افتابی ثابت موند.

دستش به سمت عینک رفت و عینک از روی چشمها برداشته شد.پارسا بود که با نگاش میخواست از من که عجله کنم.

چشای عسلیش دوباره منو به استرس مینداخت.

شیدا با متلک گفت:نه بابا .....و با حالت بامزه ای گفت:اون یک جنتلمن واقعیه....باران تویک مرد رویایی دیده بودی؟

خندم گرفت.باران گفت:نه والا.......البته حسام.

صدای بوق ماشین باعث شد اون تا نگاهشونو بگیرن و بگن:تیام انگار راست راسکی با توئه؟

سرمو تکون دادم و چند قدم جلو رفتم و گفتم:متاسفانه.

شیدا خودشو به من رسوند و گفت:نگو که پارساست.

_پارساست.

صدای بلند و پرتعجب باعث شد به عقب برگردم.

_پارسا؟

صبابود..کیفشو روی شونش صاف کرد و جلواومد.

_اون شوهرته.

باران گفت:نامزدش.

با دست به پارسا گفتم که بیاد اینور اول چپ چپ نگاهم کرد ولی بعدچرخید و دقیقا جلوی پام ترمز کرد

رسه تاشون کنارم ایستاده بودند.صبا باتعجب گفت:مطمئنی اون شوهرته؟

چرخیدم طرفش تو چشاش پر از تعجب و حسادت بود گفتم:میخوای از خودش بپرس.

شیدا گفت:تو حلقت گیر کنه تیام

و با سرعت به سمت ماشین رفت منو و باران هم به دنبال او به دم ماشین رفتیم.

شیدا خواست چیزی بگه که با دستم به پارسا نشونش دادم و گفتم:دوستم شیدا وباران.

شیدا گفت:خوشبختم.

پارسا لبخندی زدو گفت:منم همینطور

و برای باران هم فقط سریعی تکان داد

پارسا با چشم صبا را نشون داد و گفت: و ایشون؟

بی توجه گفتم:صبا بغل دستی اون دوست دیگم.

ازاینکه از واژه دوست استفاده نکرده بودم خیلی خوشحال بودم.

سرشو تکون داد با خنده گفتم:نمیخواست بیاین خودم پیاده میرفتم.

_میخواستین پیاده برین تهران.

_مگه حتمی شد.

_بله سوار شید تا دیر نشده.

با بچه ها خداحافظی کردمو نشستم.

پارسا هم با سرعت راند.

_با ماشین اقا امیر میخوایم بریم.

_میبینید که... بلیت پیدا نکردم.

_خیلی ضروریه رفتنتون؟

یک نیم نگاه بهم کرد و گفت:بله خیلی.

پنجره را کمی پایین دادم و نفسی کشیدم.داشتیم از شهر خارج میشدیم تا اون لحظه سکوت کرده بودم که یاد لباسام افتادم و سریع گفتم:من لباس ندارم که.

_رفتم دم خونتون مادرتون اماده کرده بود...انگار خیلی عجله داشتین.

_مادرم اره خیلی ولی من هرگز

 

سرشو تکون داد و کمی به سرعتش افزود.ضبط ماشین روشن بود و اهنگ خارجی در حال پخش بود اهنگی عصبی کننده که باعث میشد ادم سردرد بگیره

 

سرم را به شیشه تکیه دادم ولی نه اهنگ واقعا روی اعصابم بود.

گفتم:میشه کمش کنید.

انگار صدایم نشنید چون بلند داد زد:چی؟

منم به تقلید از او داد زدم

_میشــــــــــــه کمش کنید.

دستشو پیش برد و ضبط رو خاموش کرد.

_ممنون.

_خودتم میتونستی خاموشش کنی!

_ولی این ماشین نه ماشینه منه نه ماشین پسرعموم.

_منو تو نداره که.

با تعجب چرخیدم به سمتش.

_چی؟

خنده ای کرد و گفت:شوخی کردم چرا ذوق زده شدی؟

عصبانیم میکرد من خوشحال نشدم برعکس عصبانی تر هم شدم .جوابش را ندادم تکیه دادم و گفتم:راستی یادمه اون شب که مثلا داشتیم باهم حرف میزدیم گفتین که میرین به خونوادتون میگید نه.

_گفتم.

_واقعا؟حالا خوبه نه گفتید و الان عقد کرده کنار همیم.نمیگفتید چی میشد.

_من به بابام گفتم ولی اون جوابی به من داد که مجبور شدم به این ازدواج تن بدم.

_حتما راجع به پول بوده چون مردها فقط در این شرایط تسلیم میشند.

_پول و زن.

_زن؟

_بله من به خاطر مادرم اینکارو کردم.مامان یک مریضی بد قلبی داره هر نوع شُک سمه.

_حالشون خوب میشه؟

_دکترش که گفته اره.اینجا یک رستورانه گشتنه؟

_نه من سیرم تو مدرسه چیزی خوردیم با بچه ها.

_بچه ها منظورتون همون شیدا خانم و باران و صباست؟

_صبا نه اون دوتای دیگه.

_چرا درباره صبا اینجوری حرف میزنید دختر خوبی بود..

_نمیخوام غیبت کنم.

_این توضیحه.

_نمیخوام توضیح بدم غذاتون دیر نشه.

دوست نداشتم درباه صبا حرف بزنم.ماشین را کنار نگه داشت و سویچ را به من داد و رفت داخل رستوران حتی تعارفم نکرد هرچند اگر میکرد بازم نمیرفتم.

 

 

به ساعت نگاه کردم 3 را نشان میداد یادم امد نماز نخوندم سریع از ماشین پیاده شدم درو قفل کردم و به سمت تابلویی که روی ان نوشته بود نمازخانه....

رفتم داخل کوچک بود و با پارچه ای سبز از بخش اقایان جداشده بود.چادر هایی نامنظم که روی جالباسی بود .یکی اش را برداشتم ..مهر های شکسته و سیاه هم لبه ی پنجره بود یکی را برداشتم و بر زمین گذاشتم ...نماز را که خواندم چادر را بر سر جایش گذاشتم و رفتم بیرون .

پارسا به ماشین تکیه داده بود جلو رفتم لجظه ای نگاهش کردم و درو زدم.درو باز کرد و اونقدر بد نگام کرد که ترسیدم بشینم نشستم و سوییچو گرفتم به طرفش از دستم کشید و گفت:شما کجا رفته بودید؟

_نماز.

سرشو تکون داد و گفت :اگه بهم میگفتید اصلا اشکال نداشت.

نگاهمو ازش گرفتم و با کراه گفتم:خیلی خوب حالا برید.

_امر دیگه؟

خیلی جدی گفتم:سریع تر.

یک نگاه بهم کرد و زیر لب خندید.

میخواستم بهش بگم رو اب بخندی ولی فکر کردم میره به مامانش میگه این چه زنیه برام گرفتی.

عصر که هوا کم کم تاریک میشدباران شروع شد و هر لحظه شدت میگرفت.....رسیده بودیم به یک مسجد که چند تا مغازه کنارش بودن .گفتم:میشه بایستید میخوام برم دستشویی.

_خیلی ضروریه؟

_بله.

ماشین را کنار برد و ایستاد از ماشین پیاده شدم خودشم پیاده شد. کنار ماشین ایستاد .به سمت دستشویی رفتم خیلی شلوغ بود..وقتی اومدم بیرون دم در ایستاده بود...رفتم جلوش و گفتم:چیزی شده؟

سرشو تکون داد .دوباره نگام رفت سمت ماشین و گفتم:چی شده؟

_ماشین روشن نمیشه

 

 

با نگرانی نگاهش کردم و گفتم:حالا چیکار کنیم؟

سرشو تکون داد و گفت:امشب که روشن نمیشه و نمیشه کاریش کرد صبح حتما یک تعمیر گاهی جایی بازه.

_خب...امشبو چیکار کنیم؟

_اینجا چند تا مسافر خونه است ...میتونیم بریم تو یکیش.

_امنه؟

کاملا توی چشام نگاه کرد و گفت:هر کی با من باشه همه جا براش امنه.راستی ظهر که رفته بودید نماز بخونید فرهاد زنگ زد.

_چی گفت؟

_کارت داشت حالا شب بهش زنگ بزن حالا بریم دنبال جا.

به پشت مغازه ها اشاره کرد و گفت:اونجا 2 یا 3 تا هست بیا بریم.

همراهش رفتم نمیدونستم اون شب واقعا چطوری میگذره راه نصفه شده بود..کمی میترسیدم از اینکه همراه او باشم ولی چاره ی دیگه ای نبود پشت سرش میرفتم هرز گاهی برمیگشت و پشت سرشو نگاه میگرد که ببینه من هستم یانه.وارد یک مسافر خونه شدیم به نام صفـــــــــــــــــــــــ ـــــــر.

با دیدن اسمش خندم گرفت .پارسا برگشت به سمتم و گفت:چی شده؟

شانه بالا انداختم و گفتم:هیچی اسمشو دیدم خندم گرفت.سرشو بالا کرد و به اسم نگاه کرد و لبخندی زد .جلو رفت ..یک مرد پشت میز نشسته بود و جلوش یک قلیون بزرگ بود کنار پارسا ایستاده بودم ..مرد شکم گنده ای داشت و کچل بود یک نگاه که بهش کردم سریع نگامو گرفتم ..ولی مرد خیره بود به من که پارسا گفت:اتاق خالی دارید؟

مرد نگاهش را از من گرفت و به پارسا نگاه کرد و گفت:چی داداش؟

_من داداشتون نیستم میگم اتاق خالی دارید؟

_چند تا؟

پارسا برگشت به سمت من و گفت:2 تا.

مرد دوباره نگاه از پارسا گرفت و به قلیونش نگاه کرد و گفت:نه داداش ندارم.

_1دونه چی؟

_نچ.

پارسا مانتو من را کشید و گفت :بیا بریم.

وقتی اومدیم بیرون گفتم:میگفتی هم میومدم لازم نبود مانتومو بکشی.

_خودت میخواستی اون مرتیکه نمیزاشت بیای.

بد نگاهش کردم و رفتیم به سمت مسافرخانه بعدی ..یک خانم پشت میز نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی میز.اینبار بی هیچ استرسی رفتم جلو.پارسا گفت:خانم؟

زن سرش را اورد بالا صورتش واقعا ترسناک بود.

نصفه صورتش ماهگرفتگی بود و نصف دیگر انگار سوخته بود.

پارسا گفت:2تا اتاق خالی دارید؟

_یکدونه میخواید؟

پارسا برگشت به سمت من و یک نگاه به من کرد.ابروهامو دادم بالا .یک قدم بهم نزدیک شد و گفت:چیکار کنیم؟

_چاره ای نیست.

جلو رفت و گفت برای یک شب؟

_20 تومن.

پولو گذاشت روی میز و رفتیم بالا .کیف منو از توی ماشین اورد زن در راباز کرد و کلید را داد به دستم رفتم داخل اتاق خیلی کوچکی بود 2 تخت یک نفره کنار هم و کنارش یک در و کنارش یک شیر که مثلا اشپزخونه بود.

 

 

قسمت 21

داخل کیفمو نگاه کردم..تهش یک ملافه سفید بود حتما مامان گذاشته بودش درش اوردم و انداختم روی تخت بدم میومد روی تختی که معلوم نبود کی روش خوابیده بخوابم.

مقنعه امو از سرم دراوردم و انداختم روی بالش...برقم خاموش کردم و پریدم روی تخت.

با صدای در به خودم اومد.پارسا بود....داخل شد...درو قفل کرد و کلید رو گذاشت روش ...پتوش به نظر تمیز میومد انداختم روی سرم چون میدونستم الان چراغ رو روشن میکنه و همینکارم کرد...

زیر لب گفت:چه قدر سریع جای ادم رو غصب میکنن.

سریع پتو رو کنار زدم و نشستم سرجام اونقدر به دیوار چسبیده بودم که 3 نفر دیگه روی تخت جا میشدن...

_جای شما را گرفتم؟

سرشو تکون داد و دکمه اول پیرهنشو باز کرد.

گفتم:هوا سرده ها.

با این حرف لبخندی روی لباش نشست و گفت:من به سرما عادت دارم.

دوباره خودمو روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم.برق رو خاموش کرد و اون سر تخت خوابید انگار اونم حس منو داشت.

اروم گفت:میترسی که کنار منی؟

سکوت کردم دروغ که نباید میگفتم واقعا میترسیدم.

وقتی سکوتمو دید گفت:(میخوای برم تو ماشین؟)

من که از خدام بود بره ولی دلم براش سوخت و گفتم:نیازی نیست.

_میشه یک سوالی بپرسم.

سرمو بیشتر توی بالشت فرو کردم و گفتم:من خوابم میاد فردا.

با این حرف اونم چرخید

***************

با نور خورشید که روی چشام افتاد بلند شدم یک سینی روی تخت بود که به نظر برای صبحونه بود پارسا هم داخل اتاق نبود با کنجکاوی بلند شدم و رفتم کنار پنجره.

ماشین رو اورده بود کنار مسافرخونه و همراه یک مرد داشتن داخلشو نگاه میکردن..

صبحونه دست خورده بود پس خودش خورده بود منم که از دیشب گشنم بود نشستم همشو خوردم

 

وقتی لیوان چایی رو سرکشیدم از جا بلند شدم..مقنعه ام را به سر کردم.

ملافه را داخل کیفم گذاشتم و درش را بستم...از اتاق خارج شدم.و رفتم دم در.

پارسا با دیدن من گفت:کلید را به اون خانم تحویل بده.

ابروانم را بالا انداختم و گفتم:باشه.

به سمت زن که به در تکیه داده بود و داشت پارسا رانگاه میکرد رفتم و گفتم:بفرمایید کلید.

نگاهی به من کرد و کلید را در هوا قاپید و گفت:شوهرته یا داداشت؟

به پارسا نگاه کردم چه قدر زیبا شده بود...نور توی چشمهای عسلی اش میزد و چشم های برق میزد.لباسش تنگ بود و موهای مایل به قهوه ایش روی پیشانی اش ریخته بود.

گفتم:چه فرقی میکنه؟

_خیلی فرق میکنه...حالا چیکارته؟

_شما چه فکری میکنید؟

_اصلا شبیه هم نیستید..فکر کنم زنشی نه؟

_بله.

بهم نگاه کرد توی چشاش چیز عجیبی بود که برای من نااشنا بود.

با تته پته گفت:خیلی خوشگله!

لبخندی روی لبام نشست و گفتم:اره قیافش بد نیست ازش خوشت اومده؟؟

_چه راحت در این باره حرف میزنی!

_اخه برام مهم نیست.

_اگه بگم از دیشب عاشقش شدم باورت میشه؟

توی چشاش نگاه کردم پس این عشق بود...گفتم:..نمیدونم چی بگم.

_تا حال عاشق شدی؟

_اره ...برادرم من عاشق برادرم هستم.

خندید و گفت:چند سالته بچه سال به نظر میای ولی رفتارات خیلی متینه.

_هفده سالمه....سوم دبیرستان.

_باهم دوست شدید؟

(تیـــــــــــــــام بیا)

برگشتم و به پارسا نگاه کردم و با دست نشون دادم الان و برگشتم به سمت زن و گفتم:یک ازدواج اجباری...شوهر تو کو؟

سرشو تکون داد و گفت:با این قیافه کی میاد منو بگیره.

بــــــــــــــــوق

برگشتم پارسا نشسته بود تو ماشین و بادست اشاره میکرد برم سمتش.

بوسه ای به طرفی از صورت زن که ماهگرفتگی بود زدم و گفتم:قیافت از من که بهتره.

و با دو به سمت پارسا رفتم...در را باز کردم و نشستم و کیفم را روی صندلی عقب گذاشتم

عصبانی بود و با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفته بود.

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:حالا چرا عصبانی میشی داشتم باهاش حرف میزدم.

چرخید سمتم بازهم ان چشم های استرس زا..

نمیدونستم عکس العملش چیه فقط باید اعتراف کرد که قلبم تو دهنم بود..

انگار تموم حروف یادم رفته بود فقط گفتم:خب چیه؟

با داد گفت:خب چیه؟یک ساعته منو اینجا معطل کردی بعد میای میگی چرا عصبانیم.

نمیدونستم چی بگم...تنها راه عذر خواهی کردن بود.

یک لبخند مهربون برای خر کردنش زدم و گفتم:ببخشید..روشو برگردوند چه زود خر شد...بلند گفت:فقط ببخشید ؟

و پایش را روی گاز فشرد.

نگاهش نکردم و به جاده نگاه کردم با سرعت میراند....

تا خود تهران باهاش حرف نزدم من عذر خواهی کرده بودم..

وقتی رسیدم و در پارگینگ را زد با خانه ای بزرگ مواجه شدم..

یک برج بود برای خودش.

ماشین را پارک کرد و پیاده شد منم ساکم را برداشتم و به دنبال او رفتم..در اسانسور را زد و زود سوار شد....از بد شانسی دو نفر دیگر هم در اسانسور بودند...اسانسور بزرگی بود وهمین که ما باید کنار هم میاستادیم خیلی بد بود...هر دوبه سمت در و پشت به دو نفر دیگه بودیم که اسانسور ایستاد و مردی که پشت من بود خواست پیاده بشه.پارسا هم چرخیده بود به سمت من...

کمی جلو رفتم ولی مرد چاق تر بود.پارسا دستش را دور بازوانم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند بوی عطرش تا لوزالمعده ام هم رفت...نمیتوانستم سر بلند کنم و به او نگاه کنم .مرد پیاده شد و من عقب رفتم و نفسم را پرفشار بیرون داد.زنی که پشت پارسا بود تازه او را دیده بود و گفت:سلام اقا پارسا.

پارسا لحظه ای اخمانش در هم رفت و گفت:سلام خانم ترابی!

 

 

زن گفت:کجا بودید این چند وقته؟

_مشهد.

زن سری تکان داد و زیر چشمی مرا نگاه کرد و گفت:تو این چند وقت ملی جان خیلی اینجا اومد.

_به خاطر من یا شما؟

_بیشتر تو پسرم.

_حالا چیکار داشت؟

_نمیدونم.

اسانسور ایستاد و همه پیاده شدیم زن فعلا گفت و رفت هنوز چند قدم از ما دور نشده بودند که پارسا خودش را به من رساند و کنارم ایستاد و گفت:خانم ترابی!

زن چرخید و با لبخند گفت:بله!

پارسا لبخندی زد و گفت:ایشون نامزدم هستن.

سریع گفتم:خوش وقتم

زن جلو امد نگاهی به من کرد و کل بدنم را زیر نظر گذراند ولی انگار خوشش نیامده باشد سریع تکان داد و گفت:مبارکه.

پارسا گفت:به ملی جونتون هم بگین....

خانم ترابی با لحن عصبی گفت:اگه وقت داشتی یک سر بیا خونه ما.

این را گفت و سر برگرداند و به سمت خانه خودشان رفت انگار از من خوشش نیامده بود...خیلی کنجکاو شدم بدونم ملی کیه.

پارسا کلید انداخت و وارد خانه شدیم.

خانه بزرگ و شیک و تمیزی بود بااینکه به قیافه خود پارسا نمی خورد اینگونه باشد.

کیفش را روی اپن انداخت و گفت:من دارم میرم.

بی اختیار گفتم:(کجا؟)

_باید به شما جواب بدم/

_هر طور مایلی.

_میرم یک جا که خوش باشم.

چند قدم جلو رفتم ...تقریبا وسط حال بودم که گفت: درو رو کسی باز نکن....زنگ در هم زدن جواب نده...وسایل ارزشمند خونه زیاده...

با این حرف میخواست بگه که تو مهم نیستی...خونه مهمه.

خودمو انداختم روی مبل و گفتم:خیله خوب.

 

 

چند لحظه مکث کرد و گفت:خدا حافظ.

_خداحافظ.

همین که در رو بست از جام بلند زدم تا چرخی توی خونه بزنم.

2 دست مبل شیک داخل خونه بود...یک دست دیگه مبل هم جامی شد ولی اینقدر مبل هار ا بزرگ بزرگ چینده بود که جا نمیشد.

یک دست مبل مشکی قرمز و یک دست کرمی شکلاتی.

یک میز ناهار خوری 6نفره هم در امتداد سالن بود.

اتاق خواب ها با 2 پله از بقیه جدا میشدند.به سمت اشپزخانه رفتم.یک میز 2 نفره سیاه هم انجا بود.یک یخچال و فریزر و ماشین لباسشویی و ظرف شویی و ماکروفر و گاز رو میزی و فر ...اووووه جهیزه ای بود برای خودش.خواستم به سمت اتاق ها برم که تلفن زنگ خورد.صدا رو تعقیب کردم که به یکی از اتاق ها رسید در رو که باز کردم انگار با یک جنگل روبه رو شده باشم.تخت بهم ریخته بود یک صندلی وسط اتاق افتاده بود..همه وسایل میز هم پخش و پلا بود.

دوباره صدای تلفن امد پشت میز افتاده بود و رویش یک بلوز تی شرت مردونه که حتما ماله پارسا بود افتاده بود.

تلفن را برداشتم و کلیدش را زدم دم گوشم گرفتم و سریع گفتم:بله!

_بله و بلا خانم طلا.

_فرهاد تویی؟

_کی به غیر من با تو اینجوری حرف می زنه هان؟

_هیچ کی وایییییی خیلی خوشحالم صداتو میشنوم

_چرا زنگ نزدی؟

-فراموش کردم ببخشید.

_خواهری که برادرش را فراموش کن وای وای وای.

_ببخشید تکرار نمیشه.

_قول؟

_بله...شماره اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

_مادرش.

_هستی خانم؟

_اره...چی کارا میکنید؟

_الان رسیدیم اومدیم خونه پارسا اون رفت نمیدونم کجا منم خونم.

_بشین درستو بخون.

_چشم بعد از فضولی.

خندید و گفت:کاری ؟باری؟

_نه.

_مواظب باش

 

قسمت22

 

 

_مواظب باش

_خدانگهدار.

_خداحافظ.

تلفن راگذاشتم و نگاهی به اتاق کردم بزرگ بود ولی خیلی شلوغ بود...یک عکس خیلی بزرگ از اقای خودشیفته هم روی دیواربود.جلورفتم تابه صورتش خوب دقت کنم.

چشم های عسلیش واقعا زیبابود همه چیش خوب بود فرم صورت مردونش.

تلفن دوباره به صدادراومد.

فکرکردم فرهاده باخنده گفتم:بازچیه؟

_شما؟

خندم گرفت.تازه بافرهاد حرف زده بودم وانرژی گرفته بودم.

_شمازنگ زدید من کیم؟

با لحن عصبانی گفت:(من با شماشوخی ندارم شماتوی خونه عشق من،نامزدمن چیکارمیکنید؟)

_نامزدتون؟

_تو کی هستی؟ پارسا اونجاست؟

دختره تقریباجیغ میکشید.چرخیدم به سمت عکس پارسا....

دختره دوباره دادزد:من میام اونجاببینم تو کی هستی؟

باخودم گفتم شایدملی باشم باشک گفتم:شماملی خانم هستید؟

انگار صدایم راشنیدولی تلفن راقطع کرد...باترس و دوبه سمت دررفتم..ازقفل بودن درمطمئن شدم وبه سمت تلفن برگشتم..شماره پارسا چندبودوایی خدایا.

رفتم پای تلفن وبه فرهادزنگ زدم.

_به این زودی دلت برای داداشت تنگ شدخواهری؟

_فرهادشماره پارساچنده؟

_برای چی؟

_بگوکارفوری دارم.

_چیزی شده؟

_نه بگو/

شماره رو یادداشت کردم وسریع باپارساتماس گرفتم 3 تابوق خورد تاجواب داد.

_چیه؟

اینم از جواب مثلا نامزدمون..

 

 

_سلام

_بفرمایید.

_یک خانم زنگ زد....فکر کنم داره میاد اینجا.

_ملینا.

_ملینا؟

_اسمشو نگفت؟

_نه.

_کی زنگ زد؟

_الان

_اومدم/

همین را گفت و تلفن را قطع کرد.

کمی ترسیده و شاید هم کنجکاو شده بودم.ملینا که بودچه نسبتی با پارسا داشت..حتی چه نسبتی با زن همسایه داشت.....او که بود؟

به سمت وسایلم که دم در بود رفتم و انها را برداشتم.یکی از اتاق ها که ماله پارسا بود و من نمیتوانستم انجا باشم.در اتاق دیگر را باز کردم.اتاقی نسبتا بزرگ بود.

یکی از دیوار ها با کاغذ دیواری از برج ایفل پوشانده شده بود و طرف دیگر یک کتابخانه بزرگ بود .. و پر از کتاب.در امتداد هم یک دست مبل و پنجره.

پس اینجا هم جایی برای من نبود.اتاق دیگر یک تخت 2نفره..نسبتا شیک بود که رویش پتوی زرشکی رنگ پهن بود.

غیر از یک کمد دیواری هم چیزی داخلش نبود.

از اتاق ها خارج شدم کیفم را روی کاناپه ای که انجا بود گذاشتم تا خودش بگوید اتاق من کجاست.غیر از اتاق خودش بقیه اتاق ها واقعا تمیز و مرتب بود.

با صدای زنگ از جا پریدم واقعا ترسیده بودم...به سمت در رفتم ولی باقدم های سست.از چشمی در نگاه کردم.دخترکی ایستاده بود ...خیلی دور ایستاده بود.در را باز کردم و اب دهانم را قورت دادم.دخترک با فاصله تقریبا 6 قدم ایستاده بود..قد کوتاهی داشت...مثلا من که تقریبا تا سر شانه ها و شاید هم بلند تر از شانه های پارسا بودم او تا میانه های بازوانش بود.

دخترک چتری های کوتاه مشکی اش را از زیر مقنعه ای که دور صورت مربعی اش بود بیرون ریخته بود.

چشمهای مشکی داشت که به لطف ریمل و خط چشم درشت و کشیده ترش کرده بود.لبهایش نسبتا بزرگ و رژ لب بنفشی زده بود،گونه های نسبتا برجسته اش هم با رژگونه قرمز کرده بود. و بینی قلمی و متوسط....صورتش در مقابل من بوم نقاشی بود ولی در مقابل دختران دیگر زیاد تو چشم نبود.قدش کوتاه بود ولی هیکلی میزان داشت..تو پر بود..مثل من لاغر نبود...

هنوز داشتم دخترک را تجزیه و تحلیل میکردم و او هم انگارداشت همین کار را میکرد که در اسانسور باز شد.او انگار میدانست کی است ولی من نگاه از او گرفتم که دیدم پارسا بود در اسانسور را نگه داشت و خود بسته شد.با صدای در اسانسور دختر چشمانش بسته و دوباره باز شد.

پارسا چند قدم جلو امد سریع گفتم:سلام

سری تکان داد و در 3قدمی پشت دختر بود.

کمی سرش را خم کرد و گفت:ملینا اینجا چیکار میکنی.

دختر همانطور که مرا نگاه میکرد گفت:قبلا میگفتی ملی.

_ملی مُرده.

لحظه ای تعجب میخواستم شاخ در بیاورم...ملی مرده پس این کیست.

دخترک با صدای تقریبا بلندی گفت:ولی من هنوز زندم.

پارسا سریع جواب داد:ملی من مُرده.

_چطور دلت میاد پارسا.

دختر این را گفت و چرخید.پارسا انگار نمیتوانست به دخترک نگاه کند انگار از چشمهایش فراری بود..به من نگاه کرد که با سردرگمی انها را نگاه میکردم.چند قدم عقب رفتم و خواستم بروم داخل شاید بودن من برایشان بد بود ولی پارسا سرش را به علامت نه بالا تکان داد

دخترک چرخید به سمت من و گفت:این کیه پارسا؟زنته؟دوست دخترته؟کیته؟

پارسا حرفی نزد و به کفشهایش خیره بود دخترک به من نزدیک شد ..دست روی شانه ام گذاشت و در چشمانم خیره شد و گفت:تو کی هستی؟

نمیدانستم چه باید بگویم..شاید پارسا دلش نخواهد ان دختر بداند وگرنه میگفت.

نگاهی به پارسا انداختم او باچشمهایش گفت:بگو...

 

 

به دختر نگاهی کردم و با من من گفتم:ما باهم نامزدیم.

دختره انگار منتظره هر چیزی غیر از این بود چون رنگ سبزه صورتش به سفید گرایید..چرخید به سمت پارساو جلو رفت .. و گفت:پارسا نامزدته؟

پارسا سر بلند کرد و گفت:اره مشکلیه؟

دخترک چرخید به سمت من و به پارساگفت:منو به این ترجیح داری؟

پارسا واقعا عصبانی شده بود میدانستم به خاطر دفاع از من نبود ولی برای اینکه لج دختره رو در بیاره گفت:چیه تو از اون بهتره....اصلا تو چیزی نداری غیر از دروغ و تهمت..پارسا همونطور که به سمت من میمود گفت:و همینطور خود در گیری.

دخترک کم مانده جیغ بکشد و خودش را روی زمین بیندازد پارسا نباید با دختره اینگونه حرف میزد...دخترک زجه زنان گفت:من که همه چیو بهت گفتم...چرا اینجوری میکنی.

پارسا قدم هایی که امده بود را برگشت و مقابل ملینا ایستاد و گفت:مطمئنی خودت گفتی؟من که یادم نمیاد..خودم فهمیدم....ملینا خانم...تموم شد.

ملینا داد زد:میخوای بگی اونو دوست داری؟

پارسا به سمت من اومد دستشو دور بازوم حلقه کرد میشد گفت اولین تماسی که ما با هم داشتیم...بدنم داغ شده بود و نمیدانستم چرا یکباره اینگونه شدم....چرا حساسیت ازخودم نشان دادم...ولی حس خیلی بدی هم نبود...پارسا گفت:دوسش دارم!عاشقشم..

رنگ باختم و درجه بدنم خیلی زیاد شد....کم بود لرزش هم بگیرم...

دخترک هم مثل من متعجب بود به دیوار تکیه داد و گفت:پارسا جان..

پارسا نیشخند زد و گفت:خر نمیشم.....

این را گفت و وارد خانه شد همین که در را بست دستم را رها کرد و به سمت اشپزخانه رفت و با صدای ارامی گفت:این حرفا رو جدی نگیری..برای لج اون گفتم

لبخندی زدم و گفتم:اگه واقعی بود تعجب میکردم و خودمو میکشتم.شیشه اب را سر کشید و گفت:از خوشحالی؟

_از بدبختی.

نگاه از من گرفت و گفتم:میشه این چند روزی که من اینجام با شیشه اب نخورید.

ابروانش را بالا داد و به سمت مبلی که روی ان نشسته بودم امد..خودم را عقب کشیدم...چهار زانو روی مبل نشست و گفت:از من میترسی؟

خندم گرفت و گفتم:از چیه شما؟

دستانش را در هوا تکان داد و گفت:هیچی..برات عجیب نیست این دختره کیه؟

چرخیدم به سمتش و گفتم:چرا کی هست؟

ابروانش را بالا انداخت و گفت:نمیگم.

شانه ای بالا انداختم و بلند شدم که کیفم را بردارم که دستم را گرفت...خوب بود از روی لباس گرفته بود و من هر بار یک جوری میشدم.

گفت:خیله خب لوس نشو.

چرخیدم به سمتش واقعا داشت صمیمی میشد گفتم:خیلی دارید صمیمی میشید.

دستم را ول کرد و درست روی مبل نشست و گفت:اگه میخوای بگم بیا بشین.

انگار دلش میخواست با یکی درددل کند...منم از خدا خواسته نشستم کنارش.

گفت:توی خونه نیازی نیست روسری

_اینجوری راحت ترم.

_ببخشید دستتو گرفتم..

غرورش خرد شده بود و چه چیزی از این بهتر.

_بگیدمهم نیست.

با انگشتانش بازی میکرد چه قدر ان لحظه صورتش معصوم شده بود.

سال اول دانشگاه که 19 سالم بود.....بابا گفت میخواد برام خونه بگیره تا مستقل بشم...دلیلشو نمیدونستم ولی خیلی خوشم اومد...پونه و پژمان کمی حسودی کردند مخصوصا پونه..ولی بابا برام گرفت مامانمم حرف بابا رو قبول داشت...همین خونه..وقتی بزرگی شو دیدم و منطقه ای که این خونه توشه واقعا ذوق زده شده بودم چون یک رشته ی خوب تویک دانشگاه خوب قبول شده بودم..

 

۰ نظر 08 Aban 98 ، 15:59
راحله نباتی

  رمان عاشقانه    تیام قسمت دوم 2 


عاشقانه های حلق آویز. کلیک کنید.

 

 

امیر روی مبل رو به روییم نشسته بود.و با دست بهم اشاره میکرد.

_بله؟

باسر اشاره کرد برم پیشش.نگاهی به اطراف کردم همینم مونده برم پیش اون.دوباره گفتم:کارتون؟

اخم با نمکی کرد و گفت:بیا اینجا.

سرمو چرخوندم به سمت پریسا .نشسته بود روی صندلی کنار پارسا و بهش خیره بود.چه زوج عشقولانه ای میشدند.پس این وسط منو چرا میخواستن به بیخ این پسر ببندن.

پریسا میوه ای از روی میز برداشت و به سمت پارسا گرفت به سختی تونستم لبخنونی کنم.

_میخوری عزیزم(شایدم عشقم)

پارسا لبخندی ساختگی میزنه و میگه: نه ممنون.

پریسا به پونه اشاره میکنه و میگه:چرا ناراحته.؟؟؟؟

پارسا نگاهی به پونه میکنه و میگه:نمیدونم.

پریسا:وای که چه قدر هوا سرد شده تو سردت نیست.

پارسا بلند میشه و میگه:نه و به سمت اشپزخونه میره.همین که اون میره پریسا خیره به من میمونه.

سفره شام انداخته شد و همه خوردیم البته زحمت سفره چیدن به گردن منو و مروارید بود که وسطاش یگانه هم به کمکمون اومد.

خدایا این دختر چرا اینقدر خوشگل بود مخصوصا چشاش.

چشمهای سبز تیرش مثل تیله بود و مهم تر اخلاقش بود.باخودم گفتم اگه این که چشاش سبزه با پارسا که چشاش عسلیه ازدواج کنن بچون خوشگل میشه مخصوصا چشاش.

شب هم مامان خواست اونجا بمونیم .رختخواب ها رو انداختیم و همه دختر ها به یک اتاق رفتیم.

منو و مروارید و پریسا و پونه و یگانه .اتاق کوچیک بود و همه چفت چفت بودیم.پریسا که از اول با موبایلش کار میکرد منم با مروارید و پونه با یگانه حرف میزد.

مروارید:چه خبر از درس ها؟

_مثل همیشه.

_یعنی عالی.!

_نمیشه گفت عالی چه خبر از دانشگاه.امید به پزشک شدن خوبه؟

_تیام تو نمیتونی درک کمی چون اصلا از زیست خوشت نمیومده.سال دیگه که پیش دانشگاهی هستی و سال بعدش میری دانشگاه ..و میخوای مهندسی بخونی....تو عاشق ریاضی هستی همونقدر که من هستم.

_درسته.

_حالا تو میخوای چی بخونی؟

_عمران.

_فردوسی دیگه نه؟

_اگه قبول بشم .

_که میشی.

پونه برگشت/

_کی میخواد بره دانشگاه فردوسی؟

مروارید:>تیام اگه قبول بشه عمرانشو.

_پارسا هم میخواد برای برق برای فوق لیسانسش بره فردوسی.

****

صبح با صدای هستی از خواب بلند شدیم.

_پاشین دخترا ظهر شد.

اولین نفر من بودم چشامو باز کردم.

بلوز مشکی پوشیده بود و موهای فرشو باز گذاشته بود اولین بار بود سر لخت میدیمش.

بلند گفتم:سلام ...صبح به بخیر.

_علیک سلام خانمی.صبح خیز ترین ادم.

و لگد ارامی به پای پونه زد و گفت:پاشو دختر دیر شد.

پونه چششو باز کرد و گفت:مامان ول کن اول صبحی.

هستی به من نگاه کرد و گفت:یکم از ادب پارسا وپژمان به این نرفته.

پژمان بچشوهمراه هستی فرستاده بود تا به حرم ببردش و 2شنبه برمیگشت.

بلند شدم .نگاهی در اینه کردم موهام دورم ریخته بود و هنوز حالت لختشو گرفته بود.

هستی:چه موهایی به به.

با کلیپس بستم و گفتم:ممنون.

شالو و مانتومو سرم و تنم کردم و به سمت دستشویی رفتم صورتم رو شستم وقتی از خواب بلند میشدم به طرز عجیبی سفید میشدم که خودم دلیلشو نمیدونستم .بقیه کم کم بیدار شدند و همگی صبحونه مفصلی خوردیم.

فرهاد دیشب دیر وقت اومده بودکه سر سفره گفت:اقا پارسا اقا امیر نمیخوایند سری به بیرون بزنید؟

امیر:بدم نمیاد.

پس بعد صبحونه همگی حاضر شین.

پارسا:کجا؟

_گشت و گذار.

مروارید:مارو نمیبرید؟

فرهاد:شما که اصلیه اید.

همگی از عمه سمیرا و فرزاد و مروارید و مهدی و منو و فرهاد و پارسا و پونه و پریسا و امیر و یگانه اماده شدیم.

کلا 2تا ماشین بود چون تهرانیا ماشیناشونو نیاورده بودند.

 

 

 

منو و فرهاد و یگانه با ماشین مهدی و مروارید رفتیم.

عمه سمیرا و فرزاد با ماشین خودشون و

بقیه با ماشین امیر که از تهران اورده بود.

صبح تا حالا طرقبه شاندیز نرفته بودم.

خیلی با صفا بود و هوا خنک.ناهارم رفتیم یک رستوران معروف تو شاندیز و شیشلیک خوردیم.عصر هم به شهربازی رفتیم.خیلی خوش گذشت ولی پریسا بیش از حد ترسو بود و هر وسیله ای رو سوار نمیشد.

شب هم پیتزا خوردیم و برگشتیم خونه عزیز.

وقتی رسیدیم .عمه گفت:همه زود خوشگل کنن بیان اتاق بغلی.مامان یک دامن کوتاه با جوراب شلواری و بلوز قهوه ای سوخته چسب اورده بود.

رفتیم به اتاق عمه اهنگ گذاشت و برخلاف فکرم اولین نفری که رفت پونه بود خودشو با هر چیزی وفق میده.شاید شخصیتش با اون چیزی که من فکر میکردم فرق داشت.شاید اون دختره مهربون نبود.باید کمی باهاش صمیمی میشدم.

نمیدونم چرا عمه اهنگ گذاشت و مقصودش از اینکار بود در هرصورت هر چه قدر اصرار کردن من نرفتم.

شب هم اونجا خوابیدیم.

مروارید اینا شب رفتن خونشون و من کنار پونه خوابیدم.

پونه:چه قدر از اینکه چند نفری کنارهم بخوابیم خوشم میاد اونم روی زمین.

_چه جالب.

_خیلی باحاله به ادم یک حس باحال دست میده.

_نمیدونم.

_تیام....میدونستی که میخوای با پارسا ازدواج کنی یعنی باید ..

چرخیدم سمتش. دلم بی خودی تیر کش کشید.

_چی؟

_میدونم همه میدونن غیر تو و پارسا....همه غیر عروس و دوماد تو چند اینده احتمالا کوروش خان رسمی بهتون اعلام میکنه...

خیره تو چشاش بودم.

_هی دختر چرا مثل میت شدی؟

_دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:چی؟

_خودم شنیدم.مامان بابای منو ومامان بابای تو و عزیز و کوروش خان داشتن حرف میزدن.

نفس سختی کشیدم.

_داری دروغ میگی.

_متاسفانه راسته و اجباری.

_چرا اجباری.

_چون فکر میکنن به درد هم میخورین.

_نه نمیخوریم....من...من مدرسه دارم من هنوز سومم...نمیشه یعنی نمیتونم ازدواج کنم....من اونو نمیشناسم ...اخلاقشو...وای خدایا...میدونم باید متقاعد شون کنم.

_نمیتونی

_اخه برای چی؟

_کوروش خان کلمه ای از دهنش در بیاد تو برو نیست عوض بشو هم نیست.

بازومو گرفت.

_خدابزرگه.

سرمو تکون دادم و گفتم:وقتی فرهاد گفت فکر کردم الکیه وقتی مروارید گفت فکر کردم الکیه...حرفهای مامان وبابا الکیه ...ولی حالا تو..

ناخوداگاه اشکم دراومد.دستم به سمت چشمم رفت پاکش کردم.

پونه:شاید قسمتته.

_نه کاری که انسانها بانیش باشن قسمت نیست.

_تیام تو که اینجوری نبودی.

صدای یگانه با ختده اومد:بخوابین خوابم میاد.

چشامو بستم وقتی گریه میکنم زود خوابم میبره.

صبح سریع رفتیم خونه خودمون لباسای مدرسمو پوشیدم و رفتم مدرسه.

بازم دیر رسیدم.راهرو رو با دو رفتم و تقه ای به در زدم.

_بفرمایید.

_سلام اقا.

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:دیره.

_ببخشید.

_1 منفی انضباطی میگیری.

تا اومدم بشینم.

_خانم شکیبا بفرمایید پای تخته.

_چشم.

با هول رفتم تو این 2 روز هیچی نخونده بودم.

3 تا سوال داد و فقط تونستم 2 تاشو حل کنم.

باز هم منفی گرفتم.وقتی نشستم سوگل از پشت اتودشو فرو کرد تو پام.

کمی چرخیدم سمتش.

_چرا دیر اومدی.

_زنگ تفریح برات میگم.

زنگ خورد و همه ریختن سرم منم قضیه رو براشون گفتم و ناخواد اگاه قضیه ازدواج از دهنم افتاد بیرون.دیوونه ها به جای دلداری دادن میخندیدن.

 

 

قسمت 12.

 

 

زنگ اخر عربی داشتیم و طبق معمول چند دقیقه زود میومد همه سرجاها نشستیم .همین که وارد شد سلام بلند گفت و چند نفر از بچه ها جوابشو دادند.برگه ها رو در اورد و مشغول دادن اونها به بچه شد.تا نمرمو دیدم میخواستم جیغ بزنم 15 از یک امتحان به اون اسونی ....چرا بد دادم....گند زدم...چرخیدم سمت سوگل چشاش قرمز شده بود فهمیدم میخواد گریه کنه.

_سوگل!

سرشو چرخوند به سمتم:بله؟

_چند شدی؟

_13.

ناخود اگاه اشکام سرازیر شد.

سوگل گفت:تو که خوب شدی چرا گریه میکنی.

صبا با طعنه گفت:شب امتحان درس بخونید تا اینجوری نشه.

گفتم:ما میخونیم.

درس داده شد احساس میکردم از صبا متنفرم و اگه روزی کشتن کسی اشکال نداشته باشه و من هم قلب نداشته باشم اولین نفر صباست که کشته میشه.

وسط های زنگ باران رو صدا کردند به دفتر.تا اخر زنگ نیومد وقتی رفتیم تو حیاط دیدم نشسته داره گریه میکنه رفتم کنارش.شیدا و سوگل عجله داشتن و زود رفتن.

_چیزی شده؟

باران بغلم کرد با تمام وجودش فشارم میداد حس کردم عضلاتم داره تیر میشه.مهره های کمرم درد گرفته بود ولی چیزی نگفتم.

_باران بگو چی شده؟

_ح...حـــــــــــــــسام.

_حسام چی؟

_بیمارستان.

دوباره شروع کرد به گریه کردن.

_اروم باش عزیزم چیزی نشده زود خوب میشه

_بهم نمیگن چش شده؟!

_خب شاید.

_تصادف کرده.....حتی اسم بیمارستان هم نگفتن.

باران بلند شد و گفت:طلسم شده مطمئنم.

_باران چرا چرت و پرت میگی.

از در مدرسه اومدم بیرون طبق معمول راهمو گرفتم که برم که ماشینی برام بوق زد.

چرخیدم راننده رو ندیدم فکر کنم چشام ضعیف شده و به عینک نیاز باشه.

راننده وقتی دید نشناختمش از ماشینش بیرون اومد..عینکشو از روی چشاش برداشت.مهدی بود ولی اون اینجا چیکار میکرد.به سمتش رفتم.

_سلام.

_سلام بشین بریم.

_بریم تو یک خونه تنگ و تاریک.....کجا میخوای بری...خونه عزیز دیگه.

_برای چی؟

چپ چپ نگاهم کرد و سوار ماشینش شد به پنجره کوبیدم.

پایین نداد از همون پشت پنجره گفتم:بدون شوخی.

نگام نکرد رفتم سوار شدم.

_افرین دختر خوب.

راه افتاد سمت خونه عزیز در بین راه گفت:تیام میخوام جدی باهات حرف بزنم.

_مگه قبلا به حالت شوخی باهم حرف میزدیم.

_دوست دارم.

_چی؟

چشام 4 تا خوبه 100 تا شد.

مهدی چی میگفت اون یک دبیر فیزیک بد اخلاق یا 30 سال سن بود..اون از من متنفر بود.حالا....

_وقتی شنیدم تو میخوای با اون پسره ازدواج کنی.

_کدوم پسره؟

داد زد:وسط حرفم نپر تیام.....تو بخوای یا نخوای باید با اون ازدواج کنی...ولی عشق من چی میشه .من....من تورو از صمیم قلب دوست دارم حتی از عشق فرهادبه مروارید بیشتر..فرهاد قدرتشو داشت به همه گفت عاشقه ولی من...تیام به خدا دوست دارم هرچی بخوای بهت میدم....پول،خونه،جون،همه چی عشقم..

سعی کردم خندمو نگه دارم ولی نمیشد تو این مواقع بد جور خندم میگرفت.لبمو گاز گرفتم.

مهدی:راستش ...مامانت گفت برای فردا درس داری و قطعا نمیای ولی من گفتم راضیت میکنم و اومدم...رو حرفام فکر کن ..دیگه خسته شدم هروقت تو بگی میام جلو...که ...که ببرمت...

رفتیم خونه عزیز هیچ کس غیر خودشون و خونواده ما و عمواینا نبود..همه یا حرم بودن یا بیرون بعد از غذا از مروارید خواستم برسونم.

وقتی رسیدم خونه تلفن در حال زنگ زدن بود سریع برش داشتم.

_بله!

_منزل اقای شکیبا.

_بله بفرمایید.

_سلام دخترم ...محبی هستم.

_به جا نمیارم.

_مادرتون نیستن.

_نه ببخشید.

_برای امر خیر تماس گرفتم.

_بعدا تماس بگیری ببخشید.

_خب میتونم ازتون چند تا سوال بپرسم.

_بفرمایید.

_قدتون؟

_قد مگه مربوط به زندگیه؟؟؟1.70

_وزنتون؟

_خانم محترم من قصد ازدواج ندارم.

_حالا بگو دخترم تو این چیزا رو نمیفهمی.

_60.

_افرین دوباره زنگ میزنم خدانگهدار.

به حق چیزای نشندیده و تازه دیده.

 

فصل 2_قسمت 11

امیر روی مبل رو به روییم نشسته بود.و با دست بهم اشاره میکرد.

_بله؟

باسر اشاره کرد برم پیشش.نگاهی به اطراف کردم همینم مونده برم پیش اون.دوباره گفتم:کارتون؟

اخم با نمکی کرد و گفت:بیا اینجا.

سرمو چرخوندم به سمت پریسا .نشسته بود روی صندلی کنار پارسا و بهش خیره بود.چه زوج عشقولانه ای میشدند.پس این وسط منو چرا میخواستن به بیخ این پسر ببندن.

پریسا میوه ای از روی میز برداشت و به سمت پارسا گرفت به سختی تونستم لبخنونی کنم.

_میخوری عزیزم(شایدم عشقم)

پارسا لبخندی ساختگی میزنه و میگه: نه ممنون.

پریسا به پونه اشاره میکنه و میگه:چرا ناراحته.؟؟؟؟

پارسا نگاهی به پونه میکنه و میگه:نمیدونم.

پریسا:وای که چه قدر هوا سرد شده تو سردت نیست.

پارسا بلند میشه و میگه:نه و به سمت اشپزخونه میره.همین که اون میره پریسا خیره به من میمونه.

سفره شام انداخته شد و همه خوردیم البته زحمت سفره چیدن به گردن منو و مروارید بود که وسطاش یگانه هم به کمکمون اومد.

خدایا این دختر چرا اینقدر خوشگل بود مخصوصا چشاش.

چشمهای سبز تیرش مثل تیله بود و مهم تر اخلاقش بود.باخودم گفتم اگه این که چشاش سبزه با پارسا که چشاش عسلیه ازدواج کنن بچون خوشگل میشه مخصوصا چشاش.

شب هم مامان خواست اونجا بمونیم .رختخواب ها رو انداختیم و همه دختر ها به یک اتاق رفتیم.

منو و مروارید و پریسا و پونه و یگانه .اتاق کوچیک بود و همه چفت چفت بودیم.پریسا که از اول با موبایلش کار میکرد منم با مروارید و پونه با یگانه حرف میزد.

مروارید:چه خبر از درس ها؟

_مثل همیشه.

_یعنی عالی.!

_نمیشه گفت عالی چه خبر از دانشگاه.امید به پزشک شدن خوبه؟

_تیام تو نمیتونی درک کمی چون اصلا از زیست خوشت نمیومده.سال دیگه که پیش دانشگاهی هستی و سال بعدش میری دانشگاه ..و میخوای مهندسی بخونی....تو عاشق ریاضی هستی همونقدر که من هستم.

_درسته.

_حالا تو میخوای چی بخونی؟

_عمران.

_فردوسی دیگه نه؟

_اگه قبول بشم .

_که میشی.

پونه برگشت/

_کی میخواد بره دانشگاه فردوسی؟

مروارید:>تیام اگه قبول بشه عمرانشو.

_پارسا هم میخواد برای برق برای فوق لیسانسش بره فردوسی.

****

صبح با صدای هستی از خواب بلند شدیم.

_پاشین دخترا ظهر شد.

اولین نفر من بودم چشامو باز کردم.

بلوز مشکی پوشیده بود و موهای فرشو باز گذاشته بود اولین بار بود سر لخت میدیمش.

بلند گفتم:سلام ...صبح به بخیر.

_علیک سلام خانمی.صبح خیز ترین ادم.

و لگد ارامی به پای پونه زد و گفت:پاشو دختر دیر شد.

پونه چششو باز کرد و گفت:مامان ول کن اول صبحی.

هستی به من نگاه کرد و گفت:یکم از ادب پارسا وپژمان به این نرفته.

پژمان بچشوهمراه هستی فرستاده بود تا به حرم ببردش و 2شنبه برمیگشت.

بلند شدم .نگاهی در اینه کردم موهام دورم ریخته بود و هنوز حالت لختشو گرفته بود.

هستی:چه موهایی به به.

با کلیپس بستم و گفتم:ممنون.

شالو و مانتومو سرم و تنم کردم و به سمت دستشویی رفتم صورتم رو شستم وقتی از خواب بلند میشدم به طرز عجیبی سفید میشدم که خودم دلیلشو نمیدونستم .بقیه کم کم بیدار شدند و همگی صبحونه مفصلی خوردیم.

فرهاد دیشب دیر وقت اومده بودکه سر سفره گفت:اقا پارسا اقا امیر نمیخوایند سری به بیرون بزنید؟

امیر:بدم نمیاد.

پس بعد صبحونه همگی حاضر شین.

پارسا:کجا؟

_گشت و گذار.

مروارید:مارو نمیبرید؟

فرهاد:شما که اصلیه اید.

همگی از عمه سمیرا و فرزاد و مروارید و مهدی و منو و فرهاد و پارسا و پونه و پریسا و امیر و یگانه اماده شدیم.

کلا 2تا ماشین بود چون تهرانیا ماشیناشونو نیاورده بودند.

 

 

 

منو و فرهاد و یگانه با ماشین مهدی و مروارید رفتیم.

عمه سمیرا و فرزاد با ماشین خودشون و

بقیه با ماشین امیر که از تهران اورده بود.

صبح تا حالا طرقبه شاندیز نرفته بودم.

خیلی با صفا بود و هوا خنک.ناهارم رفتیم یک رستوران معروف تو شاندیز و شیشلیک خوردیم.عصر هم به شهربازی رفتیم.خیلی خوش گذشت ولی پریسا بیش از حد ترسو بود و هر وسیله ای رو سوار نمیشد.

شب هم پیتزا خوردیم و برگشتیم خونه عزیز.

وقتی رسیدیم .عمه گفت:همه زود خوشگل کنن بیان اتاق بغلی.مامان یک دامن کوتاه با جوراب شلواری و بلوز قهوه ای سوخته چسب اورده بود.

رفتیم به اتاق عمه اهنگ گذاشت و برخلاف فکرم اولین نفری که رفت پونه بود خودشو با هر چیزی وفق میده.شاید شخصیتش با اون چیزی که من فکر میکردم فرق داشت.شاید اون دختره مهربون نبود.باید کمی باهاش صمیمی میشدم.

نمیدونم چرا عمه اهنگ گذاشت و مقصودش از اینکار بود در هرصورت هر چه قدر اصرار کردن من نرفتم.

شب هم اونجا خوابیدیم.

مروارید اینا شب رفتن خونشون و من کنار پونه خوابیدم.

پونه:چه قدر از اینکه چند نفری کنارهم بخوابیم خوشم میاد اونم روی زمین.

_چه جالب.

_خیلی باحاله به ادم یک حس باحال دست میده.

_نمیدونم.

_تیام....میدونستی که میخوای با پارسا ازدواج کنی یعنی باید ..

چرخیدم سمتش. دلم بی خودی تیر کش کشید.

_چی؟

_میدونم همه میدونن غیر تو و پارسا....همه غیر عروس و دوماد تو چند اینده احتمالا کوروش خان رسمی بهتون اعلام میکنه...

خیره تو چشاش بودم.

_هی دختر چرا مثل میت شدی؟

_دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:چی؟

_خودم شنیدم.مامان بابای منو ومامان بابای تو و عزیز و کوروش خان داشتن حرف میزدن.

نفس سختی کشیدم.

_داری دروغ میگی.

_متاسفانه راسته و اجباری.

_چرا اجباری.

_چون فکر میکنن به درد هم میخورین.

_نه نمیخوریم....من...من مدرسه دارم من هنوز سومم...نمیشه یعنی نمیتونم ازدواج کنم....من اونو نمیشناسم ...اخلاقشو...وای خدایا...میدونم باید متقاعد شون کنم.

_نمیتونی

_اخه برای چی؟

_کوروش خان کلمه ای از دهنش در بیاد تو برو نیست عوض بشو هم نیست.

بازومو گرفت.

_خدابزرگه.

سرمو تکون دادم و گفتم:وقتی فرهاد گفت فکر کردم الکیه وقتی مروارید گفت فکر کردم الکیه...حرفهای مامان وبابا الکیه ...ولی حالا تو..

ناخوداگاه اشکم دراومد.دستم به سمت چشمم رفت پاکش کردم.

پونه:شاید قسمتته.

_نه کاری که انسانها بانیش باشن قسمت نیست.

_تیام تو که اینجوری نبودی.

صدای یگانه با ختده اومد:بخوابین خوابم میاد.

چشامو بستم وقتی گریه میکنم زود خوابم میبره.

صبح سریع رفتیم خونه خودمون لباسای مدرسمو پوشیدم و رفتم مدرسه.

بازم دیر رسیدم.راهرو رو با دو رفتم و تقه ای به در زدم.

_بفرمایید.

_سلام اقا.

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:دیره.

_ببخشید.

_1 منفی انضباطی میگیری.

تا اومدم بشینم.

_خانم شکیبا بفرمایید پای تخته.

_چشم.

با هول رفتم تو این 2 روز هیچی نخونده بودم.

3 تا سوال داد و فقط تونستم 2 تاشو حل کنم.

باز هم منفی گرفتم.وقتی نشستم سوگل از پشت اتودشو فرو کرد تو پام.

کمی چرخیدم سمتش.

_چرا دیر اومدی.

_زنگ تفریح برات میگم.

زنگ خورد و همه ریختن سرم منم قضیه رو براشون گفتم و ناخواد اگاه قضیه ازدواج از دهنم افتاد بیرون.دیوونه ها به جای دلداری دادن میخندیدن.

 

 

قسمت 12.

 

 

زنگ اخر عربی داشتیم و طبق معمول چند دقیقه زود میومد همه سرجاها نشستیم .همین که وارد شد سلام بلند گفت و چند نفر از بچه ها جوابشو دادند.برگه ها رو در اورد و مشغول دادن اونها به بچه شد.تا نمرمو دیدم میخواستم جیغ بزنم 15 از یک امتحان به اون اسونی ....چرا بد دادم....گند زدم...چرخیدم سمت سوگل چشاش قرمز شده بود فهمیدم میخواد گریه کنه.

_سوگل!

سرشو چرخوند به سمتم:بله؟

_چند شدی؟

_13.

ناخود اگاه اشکام سرازیر شد.

سوگل گفت:تو که خوب شدی چرا گریه میکنی.

صبا با طعنه گفت:شب امتحان درس بخونید تا اینجوری نشه.

گفتم:ما میخونیم.

درس داده شد احساس میکردم از صبا متنفرم و اگه روزی کشتن کسی اشکال نداشته باشه و من هم قلب نداشته باشم اولین نفر صباست که کشته میشه.

وسط های زنگ باران رو صدا کردند به دفتر.تا اخر زنگ نیومد وقتی رفتیم تو حیاط دیدم نشسته داره گریه میکنه رفتم کنارش.شیدا و سوگل عجله داشتن و زود رفتن.

_چیزی شده؟

باران بغلم کرد با تمام وجودش فشارم میداد حس کردم عضلاتم داره تیر میشه.مهره های کمرم درد گرفته بود ولی چیزی نگفتم.

_باران بگو چی شده؟

_ح...حـــــــــــــــسام.

_حسام چی؟

_بیمارستان.

دوباره شروع کرد به گریه کردن.

_اروم باش عزیزم چیزی نشده زود خوب میشه

_بهم نمیگن چش شده؟!

_خب شاید.

_تصادف کرده.....حتی اسم بیمارستان هم نگفتن.

باران بلند شد و گفت:طلسم شده مطمئنم.

_باران چرا چرت و پرت میگی.

از در مدرسه اومدم بیرون طبق معمول راهمو گرفتم که برم که ماشینی برام بوق زد.

چرخیدم راننده رو ندیدم فکر کنم چشام ضعیف شده و به عینک نیاز باشه.

راننده وقتی دید نشناختمش از ماشینش بیرون اومد..عینکشو از روی چشاش برداشت.مهدی بود ولی اون اینجا چیکار میکرد.به سمتش رفتم.

_سلام.

_سلام بشین بریم.

_بریم تو یک خونه تنگ و تاریک.....کجا میخوای بری...خونه عزیز دیگه.

_برای چی؟

چپ چپ نگاهم کرد و سوار ماشینش شد به پنجره کوبیدم.

پایین نداد از همون پشت پنجره گفتم:بدون شوخی.

نگام نکرد رفتم سوار شدم.

_افرین دختر خوب.

راه افتاد سمت خونه عزیز در بین راه گفت:تیام میخوام جدی باهات حرف بزنم.

_مگه قبلا به حالت شوخی باهم حرف میزدیم.

_دوست دارم.

_چی؟

چشام 4 تا خوبه 100 تا شد.

مهدی چی میگفت اون یک دبیر فیزیک بد اخلاق یا 30 سال سن بود..اون از من متنفر بود.حالا....

_وقتی شنیدم تو میخوای با اون پسره ازدواج کنی.

_کدوم پسره؟

داد زد:وسط حرفم نپر تیام.....تو بخوای یا نخوای باید با اون ازدواج کنی...ولی عشق من چی میشه .من....من تورو از صمیم قلب دوست دارم حتی از عشق فرهادبه مروارید بیشتر..فرهاد قدرتشو داشت به همه گفت عاشقه ولی من...تیام به خدا دوست دارم هرچی بخوای بهت میدم....پول،خونه،جون،همه چی عشقم..

سعی کردم خندمو نگه دارم ولی نمیشد تو این مواقع بد جور خندم میگرفت.لبمو گاز گرفتم.

مهدی:راستش ...مامانت گفت برای فردا درس داری و قطعا نمیای ولی من گفتم راضیت میکنم و اومدم...رو حرفام فکر کن ..دیگه خسته شدم هروقت تو بگی میام جلو...که ...که ببرمت...

رفتیم خونه عزیز هیچ کس غیر خودشون و خونواده ما و عمواینا نبود..همه یا حرم بودن یا بیرون بعد از غذا از مروارید خواستم برسونم.

وقتی رسیدم خونه تلفن در حال زنگ زدن بود سریع برش داشتم.

_بله!

_منزل اقای شکیبا.

_بله بفرمایید.

_سلام دخترم ...محبی هستم.

_به جا نمیارم.

_مادرتون نیستن.

_نه ببخشید.

_برای امر خیر تماس گرفتم.

_بعدا تماس بگیری ببخشید.

_خب میتونم ازتون چند تا سوال بپرسم.

_بفرمایید.

_قدتون؟

_قد مگه مربوط به زندگیه؟؟؟1.70

_وزنتون؟

_خانم محترم من قصد ازدواج ندارم.

_حالا بگو دخترم تو این چیزا رو نمیفهمی.

_60.

_افرین دوباره زنگ میزنم خدانگهدار.

به حق چیزای نشندیده و تازه دیده.

رفتم داخل اتاقم که درس بخونم دوباره صدای تلفن اومد

 

به سمت تلفن رفتم.

_بله!

_الو ..تیام مادر کجا رفتی یکباره حسابی ناراحتم کردی؟چرا اینقدر بی خبر؟از دست عزیز خسته شدی.

_الهی من فداتون بشم...

_خدا نکنه مادر.

_عزیز فردا درس دارم...نمیدونید تو این مدت که برای شما مهمون اومده من چه قدر از درسام عقب افتادم...

_عقب افتادی؟توکه هرروز میری مدرسه ..طفلک مروارید بعضی روزها به خاطر من نمیره.

_منظورم اینه نمره هام داره کم میشه..بعدشم مروارید دانشجو.

_اوا خاک به سرم برو پس درس بخون ..خانم مهندس شی .

_کاری ندارین؟

_نه دخترم خداحافظ.

_خداحافظ.

تلفونو گذاشتم لباسامو دراوردم و مشغول درس خوندن شدم....اونقدر از درسام عقب افتاده بودم که خودمم فکرشو نمیکردم...با صدای در به خودم اومدم یک نگاه به ساعت کردم 9 شب بود...بلند شدم کش و قوسی(غوسی) به بدنم دادم و رفتم سمت در..مامان اومد تو مثل همیشه سلام یادش رفت.

_چه پسرخوبی بود....با ادب...مهربون....یا دین.....خوشگل...خوش اندام..خوش تیپ...چه خونواده ای پولدار..اوه

_سلام.

بابا جواب داد:سلام تیام بابا نمیای کمک؟

بسته ای رو که دست بابا بود گرفتم و گذاشتم روی مبل.

مامان:دیدی میگه 4 تا خونه تو تهران دارن.

با فرهاد هم سلام کردم و اونم نشست روی مبل ولی بلافاصله بلند شد و رفت به اشپزخونه.پارچ رو سر کشید.

مامان ادامه داد:یکیش که ماله خودشونه.یکیش ماله پسر بزرگه یکیش ماله پسر کوچیکه..اون یکی هم که اجاره.

نشستم کنار مامان و گفتم:درباره ی چی حرف میزنید؟

_واه مادر؟تو تازه میگی لیلی زن بود یا مرد؟

لبخند زدم مامان انچنان با غیض میگفت که ادم خندش میگرفت.

_شایان اقا و همسرش هستی خانم و بچه هاشو میگم.پسرکوچیکش یک تیکه جواهر.میگن همین کوچیکه یک خونه تو بالا شهر تهرون با یک لامبورگینی..مینی نمیدونم از اونا داره.

فرهاد گفت:لامبورگینی مامان

مامان پشت چشم نازک کرد و گفت:همون...نمیدونی چه پسری بود تیام..اقا...یعنی خوشبخنی با اون 200 درصد تضمین شده است.به فرهاد نگاه کردم...توی نگاهش چیزه عجیبی بود

 

 

قسمت13

بی توجه به حرفهای مامان به اتاق رفتم و خوابیدم.

صبح در مدرسه.باران غایب بود و من رفتم کنار شیدا نشستم.سوگل کیفشو بغل کرده بود و گفت:چرا بارانی نیومده؟

شیدا:زنگ تفریح اول بریم بهش زنگ بزنیم.ببینیم چرا نیومده.

صبا که سرشو باکتابش گرم کرده بود ولی به حرفهای ماگوش میداد گفت:اینم سواله خب بدبخت شکست عشقی خورده.

صبا اینو گفت و زد زیر خنده.نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که سوگل گفت:صبا خانم هر وقت ازت نظر خواستن نظر بده.

صبا با تمسخر به سوگل نگاه کردو روشو کرد اونطرف.

زنگ که خورد شیدا کارت تلفونشو برداشت و به سمت تلفن عمومی داخل مدرسمون رفتیم.صبا وقتی داشت از کنارمون رد میشد گفت:اخی چه دوست های نگرانی...بهش بگین اشکال نداره ...همه شکست میخورن.برگشتم بد بهش نگاه کردم

 

 

گفت:ویـــــــــــــــــــی ترسیدم

 

 

ترسیدم دختر و دوباره خندید.به مویایلش تلفن خونه و هرجاکه زنگ زدیم جواب نداد ناامید برگشتیم به کلاس.سوگل گفت:نکنه حسام چیزیش شده بعد.

شیدا:اره ممکنه.

_بچه ها خدانکنه.

شیدا سرماخوردگی شدید گرفته بود و مدام سرفه میکرد به خاطرهمین گفت من برم سرجام بشینم تا از اون بیماری نگیرم.اون زنگ فیزیک داشتیم.وارد شد کیفشو انداخت روی میز و با چشم های ابیش کلاس رو گذروند و سریع گفت:شکیبا.

بلند شدم نگام کرد و گفت:خوبه بشین.

بچه ها زدن زیر خنده دلیل کارشو نفهمیدم.

صبا ازپشت به شونم زد و گفت:بدجور دیوونته.

گفتم:توهم بدجور حسودیت میشه.

_کی من؟

جوابشو ندادم.

درس داد و چندتا سوال حل کرد زنگ بعدم پرسش داشتیم.زنگ اخرم ادبیات داشتیم و بعدش من رفتم خونه.

وقتی در خونه رو باز کردم دیدم زن عمو خونمونه.رفتم داخل.

_سلام پری خانم.

_علیک سلام دخترم خوبی؟

_مرسی

همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم.

مامان که فهمید من تعجب کردم گفت:پری اومده بگه برای عزیز تولد بگیریم میخواد خودشیرینی کنه.

زن عمو این حرف رو به شوخی گرفت و گفت:نه والا.میدونی که 2ابان تولد عزیزه خواستم حالا که همه مهموناش هم هستن مهمونی بگیریم.خوبه؟

_به نظرمن که عالیه عزیز حتما خوشحال میشه.

پری خانم خنده بانمکی کرد و گفت:به نظرم همه پولامونو روی هم بزاریم یک چیزخوب بخریم.

مامان گفت:نه هرکس یک چیز کوچیک بخره خوبه.

پری خانم حرفی نزد و رفت از خونه بیرون البته بعد از خداحافظی.

لباسامو عوض کردم که مامانم صدام کرد.فرهاد دانشگاه و باباهم سرکار بود.رفتم داخل اشپزخونه مامان روی زمین نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد.

زمین اشپزخونمون موکت بود .منم نشستم.

مامان همونطور که خیار رو ریز میکرد گفت:«همین هستی خانم اینا...وای تیام نمیدونی چه قدر پولدارن...مهربون...وای یعنی یک بار اتفاقی چشمم خورد به کیفش ..پر طلا و تراول...خلاصه نمیدونی دختر...گفتم بهت چندتا خونه دارت تو تهران...وای ماشیناشون.»

طفلک مامان چون اولا مادیات رو میدید.دومافکر میکرد من نمیدونم اینا رو تعریف میکنه تا دل منو ببره ولی ای کاش مامان میفهمید که من مثل خودش ظاهر بین نیستم.کاش میفهمید که من غیر درس دوست ندارم به چیز دیگه ای فکر کنم.

مامان دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:میشنوی چی میگم؟

_اره اره.

_الان چی گفتم؟

_این اخریه رو نفهمیدم.

_میگم عروس اولشون اینقدر خوشبخته یعنی یک خانم به تمام معنا..داره ریز خروار ها پول زندگی میکنه.

_خوشبحالش.

_راستی همین هستی خودش که خیلی جوون بوده ازدواج کرده...پس حتما عروس جوون میخواد.

یک حالتی شبیه بغض تو گلوم بود یعنی مامان اینقدر زود ازم خسته شده بود..حتی نتونستم حرفی بزنم سریع بلندشدم و رفتم به اتاقم.نشستم گوشه اتاق.من میخواستم تو یک دانشگاه خوب قبول شم.

 

 

من برای خودم ارزوهایی داشتم نمیخواستم زود عروس بشم ولی مامان...

صدای زنگ اومد.چند دقیقه بعدشم صدای مامان.

_تیام...بارانه دوستت.

سریع بلند شدم و رفتم سمت حیاط.

باران به دیوار تکیه داد صورتش مثل گچ شده بود....مانتو سورمه ای به تن داشت که خاکی بود.

با خنده محزونی گفت:نمیای استقبال مهمونت؟

کفشامو که جلوی در بود پام کردم و رفتم طرفش.اولش تو چشام نگاه کرد و گفت:خوبی؟

انگار اونم توی گلوش بغض داشت چون اروم و با فاصله میگفت.

منم اروم گفت:باران!

توچشاش خیره شدم و تو یک حرکت کشیدمش تو بغلم.انگار نیاز داشت چون زد زیر گریه.

_تیام بمیره الهی چرا گریه میکنی؟

_خدا نکنه.

_چی شده؟

_حسام...حسام رفته تو کما.

_چی؟

باران محکم تر فشارم داد و گفت:احتما خوب شدنش 1 به 100.تیام حالا من چیکار کنم؟من بدون اون نمیتونم.

_چرا میتونی.تو باید عشقتو محکم نگهداری تا ..تا اونم زنده بمونه.پ

_تیام مامان باباش اخلاقشون با من بد شده.همش منو تقصیر کار میدونن مگه من چیکار کردمم.

_باران..عزیزم اوناهم حالشون الان مثل تو خرابه ..اعصابشون داغونه نمیدوونن چی میگن ولی وقتی حال حسام خوب بشه میبینی حال اوناهم خوب میشه.

باران ازم فاصله گرفت چشاش قرمز شده بود.

_بیا تو

_نه ببخشید بد موقع سر ظهرمزاحم شدم مامان اینا رفتن تهران منم بعد بیمارستان اومدم پیشت..سنگین شده بودم.

_الان لاغر شدی؟

_اره والا.

بوسم کرد و گفت:اوه اوه ساعت 3 من برم.

_واستا باهم تاهار بخوریم.

_ناهار تخوردین هنوز الهی بمیرم ببخشید .بای.

_خداحافظ.

باران رفت.ناهارمو که خوردم خوابیدم و با صدای فرهاد که مشغول خندیدن و دست زدن بود بلند شدم.

سریع از اتاق رفتم بیرون تا ببینم چی شده .

فرهاد جلوی تلویزیون لم داده بود و داشت فوتبال میدید.

_چه خبرته؟

_سلام خانوم کوچولو

_سلام.

_بیا بشین پبش برادر.

نشستم کنار فرهاد که منو کشید تو بغلش.

_حالت خوبه؟

_از همیشه خوب تر.

صاف نشستم سرجام و گفتم:مروارید رو دیدی؟

_از کجا فهمیدی؟

_ضایع است برادر من.

_مامان چیزی بهت گفته؟

_درباره چی؟

_ازدواج و پارسا و ..

_اره از پولداریشون گفت.

_تیام..میخوام یک چیزه جدی بهت بگم.

سرمو تکون دادم

_من همیشه پشتتم..حتی اگه این ازدواج زورکی صورت گرفت بدون من اینجام....تیام.نترس باشه.

_یعنی اینقدر جدیه؟

_از این جدی تر.

اب دهنمو قورت دادم باورم نمیشد.

_حالا برو درس بخون.

به اطاعت حرفش رفتم توی اتاق.با اینکه از روی کتاب میخوندم ولی هیچی حالیم نمیشد

 

 

2 زنگ حسابان داشتیم که خدارو شکر .زنگ اول درس داد و زنگ دوم هم سوال حل کردیم .2 زنگ به خوبی گذشت ولی شیدا خیلی ناراحت بود نمیدونم داشت مسخره بازی درمیاورد یا نه.اخه 2 بار همسر اقای یوسفی زنگ زد.شیداهم که مثلا یک زمانی عاشق این معلم بوده حرص میخورد.

بعد از اینکه زنگ دوم خورد .شیدا کتابشو بست و نفسشو با صدا بیرون داد به طوری که اقای یوسفس شنید و گفت:«خانم نیک خواه به نظر خیلی خسته شدین»

شیدا با پررویی گفت:همیشه سر زنگهای شما خسته میشم.»

یوسفی وسایلشو توی کیفش جا داد و گفت:زورتون که نکردن میتونین کلاستون رو عوض کنید.

شیدا که حرصی شده بود گفت:الان هم فقط به خاطر دوستام تو این کلاسم.

یوسفی سرشو با خنده تکون داد و از کلاس رفت بیرون.شیدا که لجش دراومده بود گفت:مرتیکه بیشعور.

سوگل که از خنده لبشو گاز میگرفت گفت:شیدا خجالت بکش.

شیدا:مرتیکه یک پاش لب گوره اومده گرفته...هرو هر هم پای تلفن میخنده.

سوگل با شیطنت گفت:1 پاش لبه گوره شاید زنش با 1 پا هم بتونه کار کنه.

نگاهم به سمت باران کشیده شد به یک جا خیره بود و هرچند گاهی لبخند های تلخی میزد.سوگل و شیدا هم انگار متوجه او شدند.شیدا بر شانه اش زد و گفت:باران خوبی؟

باران سرش را به سمت شیدا چوخوند و گفت:اره.

سوگل:حال حسام چطوره؟

باران که به سختی حرف میزد و انگار سختش بود کلمه کلمه گفت:اون...اونم ....خوبه...مثل من...مثل الان من........حِ....حسام.

شیدا دست در کیفش کرد و یک شکلات به سمت باران گرفت و گفت:بیا بخور حالت خوب میشه.

باران با عصبانیت به سمت شیدا چرخید و گفت:میگم خوبم.انگار نمیفهمی.

زنگ تفریح خورد.خدارو شکر هر 3تامون حال باران رو میفهمیدیم و درک میکردیم.

زنگ بعد ادبیات داشتیم.معلم که وارد شد.سریع نشست پشت میز به قول شیدا انگار الان میز رو ازش میگیرن.

دبیر گفت:کسی شعری چیزی داره که بخونه.

باران دستشو بالا کرد.

دبیر که تعجب کرده بود گفت:خانم بهادری بفرمایید.

شیدا ایستاد ابتدا نفس عمیقی کشید کلاس رو نگاه گذرایی کرد و گفت:

بغض چه بی رحمانه گلویم را می فشارد

انگار هیچ احساسی درونش نیست

ولی این اشتباه است

قانون عاشقی ،اشک امیخته به بغض است نه بغض خشک

چند صباحی است که بغض های من خشک میشوند

اشکهایم نمیریزد

چه بی رحمانه عشقم را ربودند

اشک های خوش خیال

اشک هایم را بازگردانید به من.

قول میدهم ترکش نکنم

دستش را ول نکنم

نامش را حفظ کنم

رنگ چشمهایش را به خاطر بسپارم و

گرمی اغوشش را از یاد نبرم

خدابا میخواهمش

چیز زیادی از شعرش نفهیمدیم چون توی چشاش خیره بودم ..فقط فهمیدم که باران یک عاشق واقعی.تاحالا عشق رو درک نکرده بودم ولی الان...

دبیر با کنایه گفت:انگار عاشقی دختر.

هیچکس چیزی نگفت نگاه ها روی باران ثابت ماند.

باران از سکو پایین امد و بر جایش نشست سرش را روی میز گذاشت و با صدای بلند گریه میکرد و دستش را بر میز میکوبید.

قسمت 14

شیدا دست هاشو دور شونه های باران گره داد و زیر گوشش چیزی گفت

رفیعی دبیر ادبیات گقت:برید بیرون خانم بهادری.

شیدا اجازه گرفت و هردو از کلاس خارج شدند.

کلاس ساکت شد و رفیعی درس داد.

اونروز هم تموم شد و من پیاده رفتم خونه.امروزم دنبال یک اتفاق غیر منتظره بودم یک روز عمه خونمون بود یک روز پری خانم یک روز مهدی اومد دنبالم.راستی مهدی اون با من شوخی کرد یا راست گفت.

در خونه رو که بستم یک لحظه یاد باران افتادم طفلک کسی که خیلی دوست داری تا مرز از دست دادنش بری.

 

کفش های عزیز رو دیدم.تعجب کردم عزیز که مهمون داره چرا اومده اینجا

 

 

رفتم داخل.عزیز با دیدنم بلند شد و مثل همیشه بغلم کرد.

_سلام عزیزجون

_سلام دختر خوشگلم خوبی مادر؟

_ممنون شما خوبید؟

_ادم نوه ی گلشو ببینه و خوب نباشه.

مامان عزیز را دعوت به نشستن کرد عزیزنشست و من کنار پاش روی زمین نشستم .

عزیزلبخند بزرگی روی لباش بود

گفتم:مگه مهمون نداشتین .

_چرا مادر میخوام درباره ی یک مسئله مهم باهات صحبت کنم.

توی دلم صلوات میفرستادم که مسئله اردواج نباشه.اگه عزیز هم این رو بگه دیگه همه چی تمومه

عزیز یک نگاه به مامان کرد .

مامان جلو تر اومد انگار عزیز میخواست تنها نباشه.

عزیز گفت:تیام جان.هستی خانم و کوروش خان تورو برای پارسا خواستگاری کردن؟

احساس کردم قلبم افتاد نفسم بالا نمیومد.

عزیز ادامه داد:هستی خانم که پیش نهاد داد گفتم تیام میخواد درس بخونه و موفق شه و اینده بسازه.ولی وقتی کوروش خان گفت دیگه نتونستم بگم نه.

_یعنی ایندم تباه شد.

مامان گفت:اِ...پی میگی تیام..ایندت درست شد.به معنای واقعی خوشبخت میشی.

گفتم:چرا همه میخوان این پسررو به من قالب کنن مگه من چیکار کردم.

مامان:چون تو دختر خوبی هستی اخلاق داری..

_مگه فقط من خوبم.چرا اخه.

عزیز:چه دختر بهتر از تو توی فامیل هست.

بدون فکر گفتم:مرواید.

_پس برادرت چی...ها؟

بدو رفتم به سمت اتاقم.

مامان با صدای بلند گفت:امشب قرار گذاشتیم برین اونجا باهم حرف بزنید.

عزیز به اتاقم اومد نشست کنارم مقنعه امو دراورد و دست کرد لای موهای مشکی بلند و لختم و گفت:عزیز قربونت بره اگه این 1 درصد برای تو بد بود من اجازه نمیدادم.من میشناسمشون.پسره...خونوادش والا به خدا خوبن

 

 

گفتم:عزیز من که نمیگم بدن من میگم میخوام درس بخونم.

_خوده پسره تحصیل کرده است با هم دیگه اصلا درس بخونید مطمئن باش میزاره درس بخونی.

_عزیز مگه زوره من نمیخوام.

_حالا منم نمیگم بیاید عقد کنید یک مدت کوچیک نامزدیت اگه از هم خوشتون نیومد که هیچی اگه هم اومد که مبارک باشه.

_عزیز به درسام لطمه میخوره.

عزیز به شوخی دلمو بیشگون گرفت و گفت:نمیخوره ناز نکن تیامی که من ناز بلد نیستم بکشم حالا لباساتو عوض کن تا عزیز غذاتو بیاره.

عزیز رفت بیرون ایستادم جلوی اینه کوچیک و شکسته ام.رنگم سفید شده بود .اخه من اگه نخوام شوهر کنم باید کیو ببینم...خودمو دلداری دادم و گفتم:تیام نترس اولا که فرهاد همیشه پشتته دوما ازدواج یک راه بازگشتیم داره به نام طلاق اگه بابا اینجا بود میگفت:نگاه ادم های مطلقه چی یاد بچه ها میدن.

یک نفس عمیق کشیدم.تیام تو باید مقاوم باشی درسته این واقعیته یک فیلم نیست......در باز شد عزیز اومد تو مامانم پشت سرش اومد عزیز سینی رو روی زمین گذاشت و گفت:توکه لباساتو عوض نکردی دختر.

مانتومو از تنم دراوردم و نشستم کنار عزیز مامان رفت سراغ کمدم گفتم:مامان چیکار میکنید؟

_دارم لباسای امشبتو اماده میکنم.

_مامان!

_جانم؟؟

_من امشب اونجا نمیام.

عزیز اخمی بهم کرد و گفت:تیام عزیز رو ناراحت نکن.

غذامو خوردم و عزیز و مامان هم رفتن توی هال خوابیدن بابا هم اون چند روز اضافه کاری بود .فرهاد هم یا فوتبال بود یا دانشگاه.

کتابامو باز کردم ولی هیچی توی مغزم نمی رفت خوابمم نمیومد میخواستم سرمو بکوبونم به دیوار که اونم نمیشد.

ساعت 6 بعداز ظهر بود که حاضر شدیم.یک مانتو سرمه ای رنگ با شلوار لی و یک شال ابی نفتی تو اینه به خودم نگاه کردم صورتم مثل ماست شده بود حالم اصلا خوب نبود.

وقتی رسیدیم اولین نفری که به سمتم اومد هستی خانم بود منو در اغوش گرفت و گفت:چطوری دخترم؟

نمیتونستم جوابشو بدم حتی یک لبخند ساختگی نفر دوم هم کوروش خان بود ...هرچی سعی کردم نمیشد احساس کردم دارم بالا میارم.با همه سر سری سلام کردم وقتی به مروارید رسیدم خودمو توی بغلش انداختم تعادلمو از دست داده بودم.مروارید بردم به اشپزخونه مهدی اونحا بود برخلاف همیشه که بهم تیکه مینداخت گفت:چی شده تیام؟خوبی؟

سرمو با دستم گرفتم و گفتم:اره خوبم فقط یک لیوان اب میدی.

مهدی از جا پرید در یخچال رو باز کرد و اب ریخت برام و به دستم داد ..اب رو یکسره خوردم

 

 

قسمت 15

همون موقع کوروش خان گفت:تیام خانم تشریف بیارید.

نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه کردن به مهدی به هال رفتم.کنار پونه جا بود رفتم نشستم و سرمو انداختم پایین .

هستی خانم گفت:با اجازه کوروش خان و محترم خانم(عزیز) ما تیام خانم رو برای پارسا جان خواستگاری کردیم و جواب +بوده خدا رو شکر حالا در این شب میخوایم این دوتا جوون باز هم باهم صحبت کنند من که مطمئنم و یقین دارم که این دو خوش بخت میشن. در ضمن طبق حرف شایان اقا فعلا یک نامزدی یا محرمیت ساده ...بعدا مجلس.

همه دست زدن نگام روی پریسا افتاد که با خشم به من نگاه میکرد یک چیزی گفت ولی من چون خیلی لبخونیم بد بود نفهمیدم..

به امیر نگاه کردم ساکت به زمین خیره بود انگار این مجلس براش مهم نبود

برای چی مهم باشه.

کوروش گفت:تیام خانم نمیخواید بریدحرف بزنید پارسا جان منتظره.پارسا!قیافش خوب یادم نمونده بود بلند شده بود و ایستاده بود خنده عصبی منم بلند شدم و به سمت اتاق عزیز راه افتادم اونم دنبالم اومد وارد اتاق شد و درو بست نشستم روی صندلی پشت میز خیاطی اونم نشست روی گوشه تخت.

به دیوار خیره بود ..بهش نگاه کردم ببینم چه شکلی واقعا خوشگله یا نه..

چشاش عسلی درشت بود...عسلی هم شد رنگ چشن باید ابی باشه....ولی واقعا به صورت گندمیش میومد.بینی صافی داشت لبای نه کوچیک نه بزرگ ولی در کل جذاب بود .

نگاهشو ازدیوار گرفت و گفت:نمیدونم این فکر رو کی(چی کسی )توی کله کی؟و برای چی انداخته من داشتم زندگیمو میکردم ..منو چه به ازدواج مامانم پیله شد که برو زن بگیر اونم کی تو؟که از همه لحاظ با من فرق میکنی..در ضمن من نمیخوام ازادی هامو از دست بدم....اصلا باورم

اومد ادامه بده که پریدم وسط حرفش:هی اقا پارسا..پارسا دیگه نه؟

اخماش بیشتر رفت توهم ...

گفتم:منم نمیخوام و نمیخواستم تو این سن ازدواج کنم منم ارزوهای بزرگ تو زندگیم دارم اگه هم بخوام ازدواج کنم با کسی میکنم که در شانم باشه...

بهم خیره شد..

_خب؟

_خب نداره..فکر نکن من از خدا خواسته اینجا اومدم..من درسمو ایندمو خراب نمیکنم و ازدواج نمیکنم....ولی انگار مادرت و مادرم حوصلشون از ما سررفته

 

 

از جا بلند شد و گفت:خب ما حرفامونو زدیم ...

با منگی نگاهش میکردم که نگاهشو ازم گرفت و گفت:میگیم نه دیگه.

چه خوش خیال بود این پسر .چیزی نگفتم و بلند شدم اول اون رفت بیرون منم بعدش اومدم بیرون.همه با خوشحالی نگام میکردن ولی نگاه پریسا خیلی عذاب اور بود جلوتر از همه ایستاده بود وقتی پارسا به وسط جمعیت رفت و سر و صداها اوج گرفت پریسا دستمو گرفت و کشید به سمت همون اتاقی که توش حرف میزدیم.

بردم توی اتاق و درو بست.اب دهنشو قورت داد معلوم بود عصبیه..

اروم گفتم:چیزی شده پریسا جون؟

_چی میخواستی بشه داری عشقمو ازم میگری.

_عشقت؟

سرشو با یکی از دستاش گرفت و گفت:تیام خانم 2 روزه اومدی تپل رو میبری؟

_پریسا من واقعا نمیفهمم تو چی میگی

_نمیفهمی؟حالیت میکنم .

شونه هامو گرفت و منو انداخت روی تخت با چشم های بهت زده نگاهش میکردم.

دماغشو بالا کشید انگار میخواست گریه کنه اونقدر گریه کرده بودم و دیده بودم که تشخیص گریه دیگران سخت نبود.

پریسا:من عاشق پارسام..عاشق که نه دیوونه تو تهران به مامانش گفتم ولی اون قبول نمیکرد میگفت...میگفت تو معقول پارسا ی من نیستی.

دماغشو دوباره کشید بالا.

گفتم:ولی به نظرم تو از منم بهتری

_دروغ میگی.؟

_برای چی باید دروغ بگم شاید دلیل دیگه ای داشته که تورو نپذیرفتن.

صدای مردانه ای از بیرون اومد

_تیام جان عزیزم بیا بریم.

درو باز کردم دنبال صاحب صدا گشتم ..فرهاد بود که کنار اشپزخونه ایستاده بود و با مروارید حرف میزدم رفتم جلوتر و گفتم:چه میکنید 2 کبوتر عاشق.

مروارید سرخ و سفید شد و گفت:مگه ادم با پسر عموش حرف میزنه اشکال داره؟

فرهاد اخماشو به حالت مسخره ای توهم کرد و گفت:مری من یک پسر عمو سادم.

خندم گرفت و گفتم:قربون خلاصه کردنتن فری.

مروارید گفت:به پسرعموی من نگو فری ادم یاد یک چیز دیگه میوفته.

گفتم:فرنگیس؟؟؟

مروارید:نه خیر

مامان از اونورداد زد:فرهاد تورو گفتم صداش کنی حالا خودت داری حرف میزنی.

یک خداحافظی سرسرکی کردیم و رفتیم به خونه.

فردا 5 شنبه بود و چون شنبه یک امتحان مهم داشتیم مدرسه نرفتم و کل 5 شنبه رو درس خوندم.

 

 

ساعت 6 از خواب بلند شدم اولین کار یک نگاه تو اینه بود چشام پف کرده بود و موهام وز وزی بود..2تا انگشتمو کردم لابه لای موهام و سرمو به این ور و اونور کج میکردم.با صدای بابا که صدام میکرد از جلوی اینه کنار اومدم.بابا روی مبل نشسته بود و داشت اون موقع صبح تلویزیون میدید.

_سلام بابا صبح به خیر.

_صبح شماهم به خیر...بدو لباساتو بپوش دیر شد.

_شما منو میرسونید؟

_نه دختر بدو

_پس چرا این موقع بیدارین؟

_مگه هرکی سر صبح بیدار باشه میخواد تورو برسونه.

گفتم:نه ولی اگه بابای مهربونم باشه این کارو میکنه.

_میخوایم بامادرت بریم بیرون.

به سمت اشپزخونه رفتم ...شیر رو باز کردم و ابی به صورتم ریختم اب سرد بود و لرزه به تنم انداخت.سریع به سمت اتاقم رفتم مانتو و شلوار و مقنعه امو سرم کردم و کیفمو روی دوشم(شونم) انداختم و از اتاق خارج شدم دم اولین پله نشستم و کفشای ادیداس تقلبیمو پام کردم...بندشو که پاپیون زدم گفتم:کاری ندارید بابا؟

_نه به سلامت

توی حیاط یک لحظه ایستادم یک نفس عمیق کشیدم و رفتم بیرون .چه حس خوبی داشتم امروز رفتم روی لبه جدول.بزار یکم به چیزایی فکرکنم که تا به حال بهش فکر نکردم .خب ................مهدی یعنی اون منو دوست داره ولی اون که همیشه دلش برای نیش و کنایه زدن به من پره ...محاله منو دوست داشته باشه ....ولی رفتار پریروزش چی....مهدی 30 سالشه و من 17 ساله..حتی اگه منو دوست داشته باشه چه فایده ..الان که یک ازدواج اجباری بعدشم مهر طلاق...وای تیام چطوری داری میگی طلاق...مو به تن ادم سیخ میشه از تفکراتم غصم گرفت چه راحت بدبخت شدم....پس از خیر مهدی و فکرش بگذریم کی با یک زن مطلقه ازدواج میکنه اخه....خب پریسا ..اگه پریسا واقعا اون پسره رو دوست داره چرا تا به حال کاری نکرده.حداقل منو از بدبختی که میتونست نجات بده ...ای کاش بتونم در این مورد با پریسا حرف بزنم و بگم که با هستی خانم حرف بزنه.

اینم که حل شد مسئله بعدی هم که این پسره .. که اونقدر دربارش فکر کردم که مغزم سوت کشیده.

_سلام خانم شکیبا

سرمو اوردم بالا .

 

 

قسمت 16

اقاس افشار بود دبیر فیزیک دیگه اون عینک گنده ته استکانی روی صورتش نبود.چشمای ابیش توی صورتش میدرخشید چون اصلاح کرده بود و صورتش برق میزد.زیر ابروهای پر پشتشم برداشته بود و صورتش به کلی عوض شده بود ...وقتی دید متعجب نگاهش میکنم گفت:چیزی شده خانم شکیبا؟

_نه نه سلام....ببخشید.

وارد حیاط مدرسه شد و گفت:خواستم شما اولین نفری باشید که منو با این ریخت و قیافه میبینید.

هیچی نگفتم و تا دم دفتر باهاش رفتم و بعد رفتم کلاس.الان مطمئن بودم اگه صبا جای من بود اونقدر خود شیرینی میکرد که افشار ازش امتحان نگیره ولی من...!

همه بچه ها نشسته بودن .شیدا و باران مشغول پچ پچ بودن و سوگل هم سرش توی کتاب بود چرخیدم به سمتشون

_بچه ها!

باران:جـــــــــــــــان؟

_میخوام یک مسئله خصوصی بهتون بگم.

هرسه تا شون نزدیک تر اومدن توی چشمهای همشون یک چیزی بود گفتم:ازدواج من با اون پسرک ...تقریبا ..درست شد.

شیدا داد زد:بابا مبارکه!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم:چی؟بدبختیم.

باران:چی میگی دختر من اینقدر دوست داشتم جای تو باشم

گفتم:که با پارسا ازدواج کنی؟

_که با حسام ازدواج کنم.

در باز شد و افشار وارد شد ...سریع برگه ها را پخش کرد و گفت:

امتحان سخته..زمانش کمه.....تاریخ یادتون نره 20 ابان.....کلاس سوم 4.....نام من هم ارشام افشار...اسم خودتونم یادتون نره.

امتحان شروع شد خدارا شکر از همون چیزهایی اورده بود که من خونده بودم.

اون روز تموم شد ..زنگ اخر که خورد همه کیفامونو برداشتیم و به دم در رفتیم.باران میگفت حال حسام بهتر شده و به بخش اومده الانم داره میره بیمارستان...صدای بوق اشنایی اومد صدای ماشینمون بود ..اونطرف خیابون پارک بود و بابا با خنده نگام میکرد خجالت میکشیدم که اونا اونجا ایستادن و من داشتم حرف میزدم ...سریع رفتم طرفشون.

_سلام ببخشید حواسم نبود.

فرهاد با شوخی گفت:این دوستای ناباب تو رو اینجوری کردن.

گفتم:نه که دوستای خودت خیلی درستن...حالا کجا میریم؟

فرهاد:به دیار عشق.

_خونه عمو اینا.

فرهاد:خونه اونا برای چی؟

_عشق اونجاست که.مروارید جون/

فرهاد محکم به پام زد .

گفتم:پس کجا میریم خونه عزیزجون؟

مامان:بله میریم همونجا.

_مامان من نمیام اصلا حوصله ندارم منو میرسونید خونه.

بابا محکم گفت:تیام ما باید بریم اونجا.

سرمو به شیشه تکیه دادم و چشامو بستم به معنای واقعی نمیخواستم بیام.

با ترمز چشامو باز کردم فکر کنم تو این چند دقیقه خوابیده بودم...پیاده شدیم و تا به خونه عزیز برسیم..صد بار نزدیک بود بیوفتم.

در که باز شد اینبار علاوه بر عزیز و عمه اینا و عمو اینا ..هستی و شایان هم ایستاده بودند همراه پونه

 

 

بعد از سلام و احوال پرسی همیشگی با فامیل های نزدیک....هستی جلو اومد و منو بغل کرد و گفت:چه طوری دخترم؟

_ممنون خوبم شما خوبید؟

_عروس به این خوبی دارم برای چی بد باشم تازه پسرم خوشبحت شده.

با شنیدن اسم پسرم نگاهم به سمت بقیه کشیده شد.پریسا و امیر و پارسا روی یک مبل به همین ترتیب نشسته بودند و کپ میزدند.

هستی:شنیدم امروز امتحان داشتین خوب دادی عزیزم؟

_بله اسون بود.

_اسون نبوده عزیزم تو زرنگی.

_نظر لطفتونه.

_گلم با من اینجوری حرف نزن حس میکنم 7 تن غریبم.

منظورشو نفهمیدم وفقط سرمو تکون دادم .

اومد چیزی بگه که پونه که کمی دورتر ایستاده بود گفت:مامان ماهم ادمیم.

هستی:ادم این دختر که نه این فرشته رو میبینه دست و پاشو گم میکنه.

به سمت پونه رفتم منو بغل کرد چه نرم بود بوسه ای به گونم زد و گفت:تیام جون واقعا خوشحالم که تو عضوی از ما شدی.

_هنوز که چیزی معلوم نیست.

_چیزی معلوم نیست؟چی میگی مامان همه چیز رو بریده و دوخته.

لبخند تلخی زدم و گفتم:برادرتون چیزی نگفتن؟

ابروهاشو توهم فرو برد و گفت:برادرم؟!!!!!!

_اقا پارسا.

بی اختیار خندید و نیشگونی ازم گرفت و گفت:اون که یک کلمه هم چیزی نگفت.

از کنار پونه اومدم اونطرف اقا شایان بود پدر پارسا.

_سلام.

_سلام دخترم.......خوبی ان شاالله؟

_بله ممنون.

دستشو به سمتم گرفت .کمی با خودم فکر کردم اون الان نا محرمم بود پس نباید بهش دست میداد.

خودش که انگار فهمیده بود گفت:ببخشید .

از جلوم کنار رفت فکر کنن ناراحت شد.

عمه سمیرا از توی اشپزخونه داد زد:دخترا بیان کمک.

 

نگاهم توی نگاه عمه افتاد منظورش با من بود.به سمت اشپزخونه رفتم و کمک کردم به عمه و پری خانم و مروارید .

 

 

قسمت 17

هم مرغ بود همه ماهی و برنج و 2 نوع سالاد که عمه تازه درست کردنشو یاد گرفته بود

پری خانم گفت:سمیرا جان اقا سهیل (عموم)کو؟چند روزه نیست؟

_رفته شمال.

_شمال؟شمال چه خبره؟

_هیچی باز با مامان زدن به سر و کله هم.

مروارید گفت:برای چی دعوا کردن.

_عزیز گفته باید دوماد شی همین یگانه خوبه بیا باهاش ازدواج کن.وقتی از یگانه پرسیدن گفته نه نمیخوام ازدواج کنم.

عزیز گفت:بدویین دخترا مردیم از گرسنگی.

منو و مروارید سفره رو انداختیم و ظرفا رو چیندیم چون تعداد زیاد بود مجبور بودیم روی زمین غذا بخوریم.

همه نشسته بودن و من توی اشپزخونه بودم که عزیز گفت:تیام جان قوربونت برم همون اب رو از توی یخچال بیارم.

شیشه اب رو برداشتم وبه پذیرایی رفتم.شیشه رو به عزیز دادم و متوجه شدم که هیچ جا سفره خالی نیست...حتی مامان هم سعی در کوچیک کردن جا برای نشستن من نداشت...فرهاد خودشو کنار کشید و خواست من برم کنارش که هستی خانم گفت:

_تیام جان بیا پیش پارسا جا هست.

نگاهم به اون سمت کشید شد.اندازه ی من جا بود ولی اگه میشستم باید بهم میچسبیدیم گفتم:جاتون تنگ میشه همین جا میشینم.

هستی خودش را کنار کشید و بر پای پارسا زد و گفت:برو اونور پسر.

نگاهی به مامان کردم که با لبخند به من خیره بود رفتم طرفش و با فاصله ازش نشستم.همه تا اون لحظه ساکت بودند که امیر(برادر پریسا،پسر عمو پارسا) گفت:هستی خانم از شما بعیده؟

هستی با صدایی که شبیه جیغ بود گفت:چی بعیده؟

_اینکه دختر و پسر نامحرم رو کنار هم میشونید اینا محرم که نیستن.

هستی زیر چشمی ما رو نگاه کرد و گفت:خب نامزد که هستن.

مامان از اونطرف سفره گفت:اصلا فردا عقد میکنن چطوره؟

نگاهم ایستاد روی صورت مامان همه تعجب کرده بودند هم عزیزجون همه بابا هم فرهاد هم کوروش خان و حتی هستی خانم.

فرهادبا تته پته گفت:مامان چی ........ داری......... میگ....ین؟

هستی خانم گفت:منم با زری خانم موافقم فردا خوبه.

گفتم:میتونم یک چیزی بگم؟

کوروش خان سرشو تکون داد و گفت:بله بفرمایید دخترم.

_به نظر من بعد مدرسه ها چون الان هم من از درس میوفتم هم ایشون از دانشگاه...الان بدترین زمانه بعد اسم هم که بره تو شناسنامه من سال دیگه که مهمه نمیتونم ثبت نام کنم.

همه به من خیره بودن و انگار داشتن فکر میکردن که پارسا روی پاش نشست و گفت:اره منم موافقم الان بدترین زمانه ممکنه.

هستی خانم که انگار کر بود و حرف های ما رو نشنید گفت:همین که گفتم فردا عقد میکنید..

عمو گفت:من نمیخوام دخالت کنم ولی محضری رو میشناسم که اگه بخواید الان اسمتونو تو شناسنامه نمینویسه اگه فقط اسم یک نفر باشه کافیه.

 

 

عمو هیچ وقت حرف نمیزنه حالا باید حرف بزنه سعی کردم بهش نگاه نکنم .ناهار در سکوت خورده شد و بعد ناهار هر کس به گوشه ای رفت منو و مرواریدم رفتیم که ظرف بشوریم.مسن تر ها هم رفتن بخوابن.بعد از ظرف شستن جوون ها رفتن توی هال نشستن اقایون خوابیدن و خانم ها هم مشغول گپ زدن بودن.

روی کناری ترین مبل نشسته بودم که پونه گفت:حوصله دارین بریم بیرون یک چرخی بزنیم؟

یگانه سرشو تکون داد و گفت:اصلا حسش نیست.

نگاه پونه روی مروارید افتاد..مروارید نگاهی به فرهاد و کرد و گفت:اره خوبه منم حوصلم سررفته.

فرهاد:پس حاضر شین پاشو تیام.

نگاهی به ساعت کردم و گفتم:ساعت 4 و نیمه کجا میخواین برین؟

فرهاد:ساعت 5...5 و نیم غروبه .پاشو لوس نشو.

پونه با شیطنت گفت:از اقاشون اجازه میخواد.

میخواستم جیغ بکشم و سرمو بکوبونم به دیوار ..اون هیچکاره ی من بود فقط یک نفر که اسمش میاد تو شناسنامه و بعدشم من طلاق میگیرم.

فرهادبا لحن کوبنده ای گفت:«تا وقتی محرمش اینجا نشسته به اجازه هیچکس نیازی نیست»

پارسا از روی مبل بلند شد و همونطور که به سمت اتاق میرفت گفت:پس محارمش نزارن با کس دیگه ای محرم کنه.

فرهاد از جا پرید وگفت:باور کن اقا پارسا اگه اجبار نبود خواهرمو به دست هر کسی نمیسپردم.

پارساپوزخندی زد و گفت:ولی اگه خواهر من تو این شرایط قرار میگرفت عمرا میزاشتم که اینده یک پسر دیگه رو خراب کنه.

پونه انگار فهمید که پارسا خیلی عصبانی شده به خاطر همین به طرف اتاق هولش داد.مروارید نزدیک فرهاد رفت و گفت:تو نباید با پارسا یکی به دو میکردی.

_فقط جوابشو دادم/

لبخندی از روی قدر دانی به فرهاد زدم و به اتاق رفتم برای تعویض لباس.

 

 

همگی حاضر شدند و دم در بودیم که امیر گفت:به نظر من 2 تا ماشین برنداریم.

مهدی گفت:ولی همه که تو یک ماشین جا نمیشیم.

امیر با چشم شمارشی کرد و گفت:اره پس دوتا برداریم.

من و فرهاد و مروارید با مهدی(برادر مروارید و پسر عموم) رفتیم. و بقیه هم با ماشین سانتافه امیر.

مهدی صدای اهنگ رو بلند کرده بود و همراه ان همخوانی میکرد.

مهدی ماشینش را از پارک دراورد اینه را تنظیم کرد و گفت:کجا ببریمشون فری؟

فرهاد:ببر طرقبه شاندیز دیگه(یک منطقه ییلاقی تو مشهد که بستتی داره غذا داره ...لواشک داره و خیلی جای باحالیه مخصوصا شباش)

مهدی با پوزخند گفت:شوخی نکن داداش...خب کجاش؟

_کافه گل رز(یک اسم کاملا خیالی و زایده ذهن من)

مهدی پاشو بیشتر روی گاز فشرد و گفت:ایول.

و با سرعت رفت ..هنوز خیلی نرفته بودیم که صدای گوشی مهدی بلند شد.

_بله؟

......

_کجایید شما؟

.........

_باشه منتظرم.

.........

_کی بیاد؟

...

_باشه باشه.

مروارید پرسید:کی بود؟

_امیر بود میگفت چه قدر تند میرید واستید ما بیایم.بعدشم گفت یکی از ماشین شما بیاد اینجا ما نزدیک بود راهو گم کنیم.

هر سه به فرهاد نگاه کردیم و گفت:از من نخواید که نمیرم...

به مروارید نگاه کردم و گفت:اِ به من چه.

هر سه با صدای بلند گفتن:تو برو تیام.

با غیظ گفتم:همینم مونده.

ماشین ترمز محکمی گرفت و ماشین امیر اینا کنار ما تر مز زد ..امیر از پشت فرمون پیاده شد و اومد به طرف ما.

_خب کی میره.

مهدی با سر به من اشاره کرد و گفت:تیام.

امیر لبخند کمرنگی زد و من پیاده شدم.

صندلی عقب توسط پونه و پریسا اشغال شده بود و انگار یگانه نیومده بود. پارسا هم پشت فرمون میشست و امیر به ماشین مهدی رفت.

در را باز کردم و نشستم و سلام سریعی به پونه و پریسا گفتم.

 

 

قسمت 18

مهدی دوباره گازش را گرفت و رفت ولی پارسابا سرعت کن میرفت.

پونه با لحن شیطنت امیزی گفت:داداش تند برو. نکنه میترسی؟

با اینکار انگار میخواست یا پارسا را به سخن وادار کند یا اورا جلوی من کوچیک کند تا از خود دفاع کند به هر حال میخواست او حرف بزند.

پارسا از اینه نگاهی به پونه کرد و چشم غره رفت و گفت:احتیاط شرطه عقله.

پونه گفت:البته اگه عقلی وجود داشته باشه.

پارسا:که وجود داره.

پریسا یک دفعگی گفت:فکر کنم گمشون کردیم. هز 4تا به اطراف نگاه کردیم اثری از اونا نبود.

پونه گفت:تیام جان زنگ بزن به داداشت ببین کجان.

_خودم بلدم ادرس میدم.

و با دست ماشین را هدایت کردم..درست بود پارسا حرفی نمیزد ولی مطابق حرف های من عمل میکرد.

انگار مهدی از ما زودتر رسیده بود .پارسا ماشین مهدی را پارک کرد و همراه ما پیاده شد.

پونه به پارسا گفت:چه احساسی داشتی با 3 تا حوریه فرشتی بودی؟

_مالک حرمسرا بودم.

نمبدونم منظورش از این حرف چی بود ولی پونه گفت:چه احساسی قشنگی!تو قلبت خونه کرده....

پونه میخواست به شعر ادامه بده که پارسا بازویش را کشید و در پند قدم از من عقب تر ایستادن و پارسا گفت:پونه جلواونا بهت یک چیزی میگم ها!

انگار برای پونه مهم نبود چون خنده ای سر داد و به کنار پریسا رفت.

فرهاد اینا تخت بزرگی گرفته بودند همه نشستیم.

پریسا کنار پارسانشست . برایم اصلا مهم نبود برعکس خیلی هم خوب بود.

فرهاد هم کنار مروارید نشسته بود و بی توجه به من در حال زدن حرف های عاشقانه بودند.

پونه که شیطنتش گل کرده بود گفت:برای چی اومدیم اینجا؟

مروارید گفت:برای دو گل نو شکفته.... و پس از مکثی گفت:اوا چرا گلامون پیش هم نیستن.

و با حیرت به ما نگاه کرد.

پونه گفت:از قدیم گفتم گل تو گلدون پاشو پارسا برو بشین.

پریسا با غیظ گفت:ول کنید تو رو خدا

درسته نمیخواستم کنار اون بشینم ولی پریسا حق دخالت در این مورد رو نداشت.

پونه با این جمله به سکوت تلخ جمع پایان داد و گفت:شکلاتی میخورم.

بر عکس رفتار خشکش در خانه الان انگار جمع در دست او بود.

مهدی بلند شد و گفت:باشه من میگیرم.بقیه؟

 

 

مروارید با دیدن برادرش برای خرید راحت گفت :میوه ای میخورم.

نگاه مهدی روی ممن ثابت ماند انگار منتظر جواب از من بود.بر خلاف پونه و مروارید که شوق و ذوق در صداشون بود گفتم:شکلاتی.

مهدی از بقیه هم پرسید و همراه پارسا و امیر و فرهاد برای خرید رفتن.

پونه نفسش را پر فشار بیرون داد و گفت:تیام جون بیا دیگه داداش من خجالت میکشه بیاد اونجا.

پریسا حرف برادرش در ظهر را تکرار کرد و گفت:هنوز که محرم نیستن.

مروارید جواب دندون شکنی داد و گفت:بهتون نمیخوره به این چیزا اهمیت بدین.

پریسا تکه ای از موهایش را که جلوی صورتش ریخته بود به پشت گوش داد وگفت:بچه ها شما نمیخواید عروس شید؟

لحنش برام عجیب بود ...خیلی صمیمی شده بود.

مروارید گفت:به نظر من هنوز زوده...چه خبره.

پریسا:خوبه دختر عموی خودت 17 سالگی داره عروس میشه

 

 

همه نگاه ها روی من چرخید انگار منتظر حرفی بودند که پونه گفت:پسر خوب داریم دختر خوب داریم چرا به هم نرسونیمشون.

نمیدونم حرف پونه دفاع از من بود یا تعریف از برادرش ولی لبخندی به رویش زدم .پریسا گفت:دختر خوب توی تهرون نبود؟

مروارید از لجاجت پریسا سر این قضیه خسته شد و با صدایی شبیه فریاد گفت::«خب شما باهاش ازدواج میکردی هنوزهم دیر نشده»

نگاه پریسا رنگ باخت ...ای کاش الان پریسا با داد میگفت اره میخوام و به سمت پارسا میرفت و دستشو میگرفت و میرفتن عقد ولی حیف که این جزخیالی باطل نبود.

پسر ها امدند بستنی ها رو گذاشتند و خودشون نشستن.خودمو به فرهاد نزدیک کردم.احساس بدی داشتم حس میکردم همه با من غریبن و فقط فرهاد ماله منه حس عجیب.فرهاد دستشو دور شونم حلقه کرد و طوری که بقیه نشون گفت:چیزی شده اباجی؟

سرمو از روی شونش برداشتم و گفتم:حالم بهم میخوره از اباجی نگو دیگه.

فرهاد خنده محوی کرد در محار کردن خنده هایش مثل من تبحر نداشت.

پونه امشب چیزیش میشد گفت:خب اقا پارسا تیام خانم که هیچ ذوقی برای فردا نداشت شما چطور؟

پارسا گفت:فردا چه خبره؟

پریسا :عقدتونه نا سلامتی.

پارسا چیزی نگفت...بدبختی را با تمام وجودم حس میکردم شب رفتیم خونه ولی صبح مامان نذاشت برم مدرسه برام شال سفید و چادر خریده بود صبح زود از خواب بیدار شدیم.

حال بدی داشتم چیزی بین ترس و غصه ....هیچکس حرف نمیزد همه در محضر حاضر بودند با دیدن پارسا رنگم مثل گچ سفید شد.چهره اش عجیب بهم استرس وار بود نشستم روی صندلی محضر دور تا دورم ایستاده بودند .عرق سردی کرده بودم عزیز زیر لب صلوات میفرستاد به هستی نگاه کردم از ته دل لبخند میزد نگاهم به دنبال پریسا گشت ولی پیداش نکردم.پونه میخندید ..چه قدر زود ...چه قدر بد....حتی اگر یک فیلم را روی دور تند میزدی انقدر سریع پیش نمیرفت.همه ایستاده بودند ..پیرمرد به جمع اعلام سکوت کرد ... و شروع به خواندن کرد از قرار معلوم مهریه ام 800 سکه بود چه زیاد!!!!!!!!!!!!!

برای بار سوم که خوانده شد نگاهی به چهره همه کردم و سر پایین انداختم سکوت کرده بود ...دستانم میلرزید ...چه حس بدی داشتم ارام گفتم:

بله!

حتی یادم رفت از بزرگتر ها احازه بگیرم ..دختر های فامیلمان که بیش از حد جوگیر بودند گفتند:داماد حلقه دستش کن زود زود هم بوسش کن.

پارسا جعبه ای دراورد و بازش کرد نگاهم روی انگشتر ثابت موند خیلی قشنگ بود .انگشتر رو بدون تماس دستش با دستم دستم کرد و بعد هم من حلقه رو از مامان گرفتم

 

 

انگشت های کشیده ای داشت .ولی من نتونستم اونقدر با دقت انجام بدم که دستم به دستش نخوره به هر حال خورد.دستش سرد بود سرد و بی روح انگار خون جریان نداشت...همه سکوت کرده بودند و به ما خیره بودند ..عزیز بلند گفت:مبارک باشه وبقیه شروع به دست زدن و هل کشیدن کردن.لبخند کمرنگی زدم نباید ماتم میگرفتم من که تنها نبودم فرهاد رو داشتم اون کمکم میکرد.

هستی سریع جلو اومد و منوبوسید و گفت:ما تو تهران رسم داریم اگه عروس از جای دیگه گرفتیم از ظهر تا شب اونا رو تنها بزاریم.

چه رسم مسخره ای .از این بدتر نمیشد ولی پارسا بی چون و چرا قبول کرد..همه به سمت ماشین ها رفتند دختر های فامیلمان بی نهایت جوگیر بودند و شعر های من دراوردی میخواندند و من تنها میخندیدم.از قرار معلوم پارسا ماشین امیر(پسر عمویش)را گرفته بود.سوار ماشین شدیم.پارسا بوقی زد و به سرعت به راه افتاد به صندلی تکیه دادم مامان چادر سفید را ازم گرفته بود و انقدر هول هولکی امده بودم که جلوی شالم بهم ریخته بود ..موهایم را تو دادم و شال را مرتب کردم و بعد شال را کمی عقب کشیدم که ریشه های مویم پنهان نبود.

پارسا با لحن محکمی گفت:«نمی پرسی کجا دارم میبرمت؟»

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:«کجا؟»

_اینقدر به من اطمینان داری که هر جا با من میای؟

در جایم صاف شدم ..چه پرو گفتم:

_از شما کاری برنمیاد.

ترمز محکمی کرد که قلبم از جا دراومد و جیغ خفیفی کشیدم.

پارسا گفت:هنوزم همیچین فکری میکنی؟

_این کار ها از دست هر دیوونه ای برمیاد.

کم نیاورد و با سرعت راند..خیابان خلوتی بود گفت:خیلی کارهای دیگه ای هم برمیاد...

با شک نگاهش کردم .کنار یک رستوارن ایستاد

 

 

 

چه قدرخوب گشنه ام هم بود.لبخندی غیر ارادی روی لب هایم نشست..کوبنده گفت:پیاده شو

.انگار دعوا داشت...پیاده شدم اینجا رو از کجا پیدا کرده بود...زودتر از من داخل رفت و روی صندلی پشت میزی نشست انگار جا غصب بود کنا رمیز ی که گروهی از دختران نشسته بودند نشستیم با دست گارسون رو صدا کرد و چشم از دختران میز بغلی برنمیداشت....یکی از دختران که متوجه نگاه او شده بود برایش چشمک زد ولی پارسا تنها خیره بود. گفتم:خب یکی از همونا رو میگرفتی منم بدبخت نمیکردی. پوزخندی زد و خودشو کمی جلو کشید و گفت:هه اونا در حد من نیستن. با این حرف یا میخواست بگه حد خودش بالاتره یا میخواست بگه تو حدت از اونا بالاتره. گارسون جلو اومد و گفت:سلام چی میل دارین؟ پارسا سریع گفت:4 سیخ شیشلیک . _نوشابه؟ _1 نوشابه یک دوغ. _سوپ؟ _2تا _سالاد؟

_2تا بدون پرسیدن از من جواب میداد انگار وجود من بی ارزش بود . خیره در چشمهایم شد..چشم های عسلیش عجیب استرس اور بود .گفت:میخوام درباره یک مسئله مهم باهات صحبت کنم. خودمو جمع و جور کردم و سرمو به علامت تایید تکون دادم همان موقع نوشابه ها روی میز گذاشته شد. پارسا گفت:نمیدونم شما از ازدواج با من چه فکری کردین ولی هر چی کردین از الان بگم یک خیال باطله...چون من حداکثر یک ماه بتونم شما رو تحمل کنم من زندگی ازادانه خودمو دارم و فکر میکنم شما در یک قفس بزرگ شدین..نمیدونم درک میکنید منظورمو یا نه...به هر حال کاخ ارزوهاتونو خراب کنید. _ارزو من طلاق گرفتن از شماست...دوست ندارم خرابش کنم. پارسا دستانش را در هم گره زد و گفت:پر حرف نبودید.

 

 

_برای گفتن حق پر حرفم. نیشخندی زد و به صندلی تکیه داد و گفت:پس 1 ماه؟ _بله یک ماه البته اگه بتونم تحمل کنم. غذا چینده شد خیره به دختران مشغول خوردن غذا شدیم. حتما دختران فکر میکردند من خواهرشم چون اگر نامزدش بودم چشمهاشو از کاسه در میاوردم

 

 

2 سیخ رو کامل خورد و من هنوز نصفه اولی بودم که گفت:سریع تر.

_دلم درد میگیره.

_در این زندگی کوتاه با من باید این درد ها رو تحمل کنی.

سرمو اوردم بالا.

_چرا بایددل درد تحمل کنم؟

انگار خودش فهمید و با سردرگرمی گفت:منظورم سریع بودنه..

ظرف رو کنار دادم و گفتم:نمیتونم.

سیخ دیگر را برداشت و مشغول خوردن شد و راست راست دختران را نگاه میکرد از این که تمام حواسش به ان حا بود کمی عصبی شدم و بر میز زدم و گفتم:درسته که عاقبت ادواج اجباری ما چیه ولی بهتره جلوی چشمهای (سکوت کردم)بگیرین.

خندش گرفت نمیدونم چرا...و گفت:نکنه حسودیت میشه؟

_کی ؟من؟هرگز.

سیخ را به تندی خورد و گفت:اگه دوست داری پاشو

با بلند شدن من تازه دختران توانستند چهره من را ببینند و من چهره واضح انها را.

3تا بودند اولی چشم های کشیده روشن با بینی عملی و گونه های قرمز و لبانی بزرگ و صورتی.زشت نبود ..به انهای دیگر دقت نکردم چون برایم مهم نبودند.بیرون رفتم و پارسا به دنبالم بیرون امد سوار ماشینش شدم و گقت:کجا ببرمت؟

_خونمون.

جوابی نداد و به زدن حرف های تکراری اش پرداخت:خواستم بگم اونا که ما رو به زور به ازدواج هم دراوردن باید کاری کنیم که به زور هم طلاقمون بدن.

کمی به سمتش چرخیدم و گفتم:چیکار؟

_خودمم درباره اش فکر نکردم..ولی شما فکر کنید.

_باشه.

 

سرعت گرفت و با ادرس پرسیدن منو رسوند بی خداحافظی پیاده شدم اون هم حرفی نزد وارد خانه که شدم هیچکس نبود ...به اتافم رفتم لباسهایم را عوض کردم و نشستم پای درس

 

 

هنوز لای کتابو باز نکرده بودم که صدای تلفن اومد.بی حوصله بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم.

_بله!

_سلام دخترکه کدوم گوری بودی امروز؟ سوگل بود مثل همیشه با لحن شاد و سر زنده.

_هی تیام کوشی؟

_همینجام.

_صبح کجا بودی؟

_محضر.

_مبارک باشه..خونه یا ماشین شایدم زمین هان؟

_شوهر.

سکوت کرد انگار شوکه شده بود منم سکوت کردم.اروم و شمرده شمرده گفت:چی ...گُ...ف.تی؟

_اسمم رفت تو شناسنامش قانون و شرعا شدم محرمش و زنش.

_چرت میگی تیام....اینجوری که مدرسه راهت نمیدن.؟

_نه ابروهامو برمیدارم نه اسم اون میاد تو شناسنامم تا این 2 سال اخر هم تموم شه.

باز هم سکوت کرد و گفت:مبارک باشه تیام ..واقعا خوشحال شدم.

_خبر بدبختی من خوشحالت کرد سوگل؟

_نه نه یعنی تو خوشبخت شدی نه بدبخت.

اهی کشیدم که فکر کنم سوگل نشنید و گفت:زنگ زدم بگم امتحان فردا لغوه الکی نخونی.البته تو که در هر شرایط خر میزنی.

_سوگل!

_جانم؟

_میخوام گریه کنم میخوام یکی رو بغل کنم و تو بغلش زار بزنم.

سوگل با خنده گفت:برو اقاتونو بغل کن و تو اغوشش زار بزن.

_سوگل من جدیم..

_منم سوگلم جدی.

باداد اسمشو گفتم و اونم فقط گفت:باشه باشه کاری باری؟

_سلامتی خانمی.

_بای هانی.

_خدانگهدار

چه قدر دلخوش بود چه قدر خوشحال بود از چی ناراحت باشه از خوشبختیش...کتابو بستم و روی زمین دراز کشیدم.به سقف خیره بودم یعنی الان من زنش بودم....یادمه توی دوران راهنمایی بچه ها سرشوخی با من داشتند که من چه طوری میخوام عروس شم و من میگقتم اول خودم باهاش اشنا باشم بعد خونوادم.میگفتم پسره باید چشمهاش ابی باشه ..قدبلند و خوش تیپ و مهربون که همش قربونم بره .ولی چی شد!!!!!!!!! درسته قیافش بد نیست ولی اخلاقش واضح میتونم بگم مزخرفه.با صدای در نیم خیز شدم....دوست نداشتم کسی خلوتمو بهم بزنه پس چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.در اتاق باز شدو صدای مامان پیچید تو گوشم:تیام خوابیدی ؟

حرفی نزدم مامان پتو رو از روی تختم برداشت و انداخت روم و اروم گفت:قربونت برم چه زود بزرگ شدی.نور افتاب دقیقا توی صورتم افتاده بود که چشامو باز کردم.نگاهی به ساعت کردم 6 صبح بود ولی نمیدونم افتاب از کجاش بود حاضر شدم و رفتم.

همین که داخل شدم..باران و سوگل و شیدا به سر و کولم پریدند.گفتم:اروم باشید الان همه میفهمن...

باران بوسه ای به گونم زد و گفت:مبـــارکه خانمی»

باران خوشحال بود از قرار معلوم حال حسام خیلی بهتر شده بود ...

باران:خب تعریف کن دیگه.

کل قضیه رو تعریف کردم..صبا که حرف های ما رو میشنید گاهی حرف هایی میزد که حس میکردم حسودیش میشه.

 

شیدا:حالا عکسه این شازده رو بیار.

_اقول نمیدم            اادامه دارد...                               اثر جدید شهروز براری صیقلانی در رمانکده و شهر کتاب

 

 

 

۰ نظر 08 Aban 98 ، 15:51
راحله نباتی

رمان   عاشقانه 


با اشاره چشم از صبا خواستم بلند شه...اونم بی هیچ حرف بلند شد و نشستم کنار سوگل.دستمو دور شونش حلقه کردم .سرشو گذاشته بود روی میز و زار زار اشک میریخت...دهنمو بردم نزدیک گوشش و گفتم:«سوگل این امتحان اونقدر هم مهم نیست که تو داری براش گریه میکنی.....»

_چی چی رو مهم نیست.....گفت تو معدل تاثیر داره.

_هنوز اول ساله جای جبران هست...

_وای تیام تو که مثل من گند نزدی پس حرف نزن.

سرمو عقب اوردم سعی کردم ناراحت نشم....اروم سرشو بالا اورد تو چشمای قهوه ای تیرش که قرمز شده بود نگاه کردم و گفت:ببخشید....

_برو بابا.

همدیگه رو بغل کردیم و اون همانطور که دماغشو میکشید بالا گفت:«تیام...تو تاحالا تک اوردی...نیاوردی نمیدونی من چه دردی دارم»

دستمو لای موهای خرمایی پر پشتش کردم و گفتم:«دبیرستانه و تک اوردنش»

_دیوونه.

سرشو از روی شونم برداشت که در با یک حرکت باز شد و شیدا و باران هم اومدند تو....با صدای بلند خوندند:

گریه نکن زار زار...

میبرمت بازار...

میفروشمت دوهزار...

دوهزار قدیمی....

به زن عباس قلی....

میخرم ازش یک بطری...

و با خنده به طرف سوگل اومدن.....و مشغول بهم ریختن موهاش شدن اونم با جیغ اعتراض میکرد......

وقتی اون دوتا هم درکنار ما نشستند شدیم 4 نفر روی یک نیمکت و نزدیک بود من از این طرف بیوفتم.....

باران:«بچه ها قراره امروز حسام بیاد دنبالم...دوست دارم شماها هم ببینینش........سلیقمو ببینین»

شیدا با خنده گفت:«سلیقه تو که معلومه ...یا یک مرد چاق و شکم گنده و کچل و قد کوتاه ...یا یک پسرک جفاد(جواد)هست با موهای کفتری و شلوار کردی..»

باران:«خیلی بیشعوری شیدا.»

شیدا:نظر لطفته.

من:«باران.....یعنی جدی پدر مادرت موافقن؟یعنی میخوای به این زودی عروس شی؟»

_نه به این زودی زود....حالا نامزد بشیم....بعد کنکور دیگه...

شیدا:«اخر قضیه اشناییتونو برام تعریف نکردی»

باران:طولانیه یک وقت مناسب الان زنگ میخوره..

شیدا:«پیچوندنت تو حلقم»

سوگل:«پاشین بینم پرس شدم»

شیدا:«باید عادت کنی به پرس شدن...دو روز دیگه میری خونه شوهر...مادر شوهر میاد میشینه روت حرف نباید بزنی»

سوگل:«حالا کسی نمیخواد بره خونه شوهر.»

باران با جیغ گفت:«چرا من میخوام»

باران و شیدا از روی صندلی نیمکت بلند شدند و به نیمکت بغلی رفتن.منم رفتم روی نیمکت جلویی و صبا اومد کنار سوگل.

میزه دوم میشستم.....زنگ خورد و بقیه دانش اموزان وارد کلاس شدند......غزل کنارم مینشست..دختر خوبی بود ولی کمی تنبل.

 

اون زنگ حسابان داشتیم.....معلم مردی قد بلند و با هیکلی ورزیده که عشق خیلی از بچه ها به خصوص شیدا شده بود.....هر وقت او وارد کلاس میشد..هوش و حواس همه میپرید.....با صدای تقه در همه درجای خود نشستند

 

 

وارد کلاس شد بدون نگاه به بچه ها به سمت میزش رفت.کیفش را که مطمئن بودم چرم اصل هست رو روی میز گذاشت و زیر چشمی همه ی بچه ها رو نگاه کرد.و بیشتر از همه روی شیدا خیره ماند..چشمم به حلقش خورد که توی دستش برق میزد....یک حلقه تقریبا ساده و شیک.یعنی ازدواج کرده....پس چرا تا هفته پیش دستش نمیکرد......نگاهم به سمت شیدا کشیده شد اونم انگار متوجه حلقه شده بود چون اخماش رفت تو هم....قیافش بامزه شده بود.

یکی از بچه ها از اخر کلاس داد زد و گفت:«اقا مبارک باشه شیرینیش کو»

اینبار همه بچه ها چشمشون به دست اقای یوسفی خیره ماند و شروع کردن به دست زدن....

اقای یوسفی:بسه اینجا کلاس درسه نه مجلس عقد کنون.

یکی دیگه از بچه ها:اقا ما که مجلستون نبودیم بزارین اینجا خوش باشیم.

اقای یوسفی ناگهان به سمت من چرخید و گفت:شکیبا....برو مسئله های امتحان هفته پیش رو حل کن.

_من ؟

_شکیبا دیگه ای هم هست؟...

_نه.

_پس پاشو .

برگه رو از توی کیفم کشیدم و بلند شدم مانتوم رو صاف کردم و رفتم پای تخته......ماژیک مشکی رو برداشتم و شروع کردم به حل مسائل....

***

با صدای زنگ ...صدای جیغ بچه ها هم رفت هوا...کیفمو برداشتم و رفتم سر میز شیدا...قیافشو به حالت مسخره ای ناراحت کرده بود و گفت:«دیدی ترشیدم تیام»

_خجالت بکش دختر.

سوگل:«چه حلقه ی خوشگلی داشت.»

شیدا:خفه شو.

سوگل:چپه شو.

_بچه ها بیاین دیگه......

سوگل و شیدا و باران همراه من به دم در رفتیم....

شیدا: اق داداش اومدن...دیگه من برم.

شاهین جلو اومد و بلند گفت:سلام.

همگی سلام کردیم و شیدا سریع خداحافظی کردو رفت...سوگلم همراه سرویسش رفت و باران هم منتظر حسام موند و منم پیاده رفتم....هوا گرم بود و پیاده روی ادمو کلافه میکرد.کولمو انداختم روی دوشم و رفتم به خونه.

مسافت خونه تا مدرسه کم بود ولی خیلی پیچ در پیچ بود...

من تیام هستم...تیام شکیبا....دختری قد بلند و تقریبا خوش اندام....البته بقیه اینو میگن چون شکم و پهلو ندارم.....صورت فوق معمولی دارم...دوتا چشم مشکی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک و دماغ و دهن متوسط...رنگمم که گندمیه..نه خوشگلم نه زشت....از خودم راضیم.........وضع درسام...در این 3 سال دبیرستان نمره زیر 16 نداشتم......یک برادر دارم به اسم فرهاد.....رسیدم به خونه...

کلید رو کردم داخل قفل و وارد شدم....صدای دعوای مامان و بابا کل خونه رو برداشته بود....حیاط بزرگ و با صفایی داشتیم....خاطرات کودکیم هم فت و فراوون بود رفتم داخل خونه در اتاقشون بسته بود و صدای جیغ و داد مامان میومد.فرهاد هم نشسته بود روی مبل و درحال فوتبال نگاه کردن بود.

_سلام.

_سلام.

_مگه امروز دانشگاه نداشتی.

_حالش نبود.

_به خدا این ترم میوفتی فرهاد.

_مهم نیست.

_خجالت بکش.

_فکر کن کشیدم که چی؟

_فری حالت خوب نیست.

رفتم داخل اتاقم جنگ اعصاب هنوز ادامه داشت...اتاق من کنار اتاق مامان اینا بود.

مامان با داد:«ندیدی اون زن داداشت چطوری لباس میپوشه....همه لباساش بالای 500....600 تومنه اون وقت من یک 50 تومنی برای یک مانتو میخوام بهم نمیدی.....عجب زمونه ای .

_زری خانم.....من یک کارمند سادم.....ماهی 300 تومن میگیرم تو این گرونی از کجا 50 تومن برات بیارم.

هرروز یا یک روز درمیون این جنگ برپابود ...و همیشه هم بابا کنار میومد.تازگی ها توقعات مامان داشت زیاد میشد و بابا از پسش برنمیومد...فرهاد هم به مامان رفته بود کارنمیکرد و پول میخواست..

لباسامو در اوردم و یک لباس راحتی پوشیدم که تلفن خونه زنگ خورد

 

 

با این سر و صداها ...هیچکس صدای تلفن رو نمیشنید...از زیر خروار ها لباس پیداش کردم..شماره خونه عزیز جون بود.

_سلام

_سلام تیام جان خوبی مادر؟

_مرسی..شما خوبین؟عمو خوبن؟

_خوبن مادر...فرهاد خوبه؟مامان خوبه؟بابا خوبه؟

_اره همه خوبن...

_سر نمیزنی به ما دیگه.

_مدرسه ها شروع شده و درس ومشق نمیزاره.

_نکه تو تابستون خیلی میومدین.

_عزیز جون...تیکه نندازین فداتون بشم میدونید که دلیلشو...

عزیز اهی بلند کشید و گفت:امشب یک سر بیاین اینجا...

_برای چی؟

_خونه مادربزرگ رفتن هم سوال داره.

_نه عزیزجونی..منظورم اینه کسی هم اونجاست.

_همین خودمونی ها.

_عزیز میدونی که مامان من زن عمو رو ببینه عصبی میشه.

_وقتی بفهمه کی داره میاد عصبی نمیشه.

_کی مگه قراره بیاد.

_دیگه من برم کارامو بکنم.شب ساعت 9 منتظرتونم.

_خداحافظ .

_خداحافظ.

یعنی کی قرار بود بیاد....سر و صداها خوابید....از اتاق رفتم بیرون مامان با خوشحالی در حال سرخ کردن گوشت ها بود باباهم روی مبل کنار فرهاد نشسته بود.

_سلام بابا.

_سلام عزیزم.

مامان:کی اومدی ؟

_سلام.نیم ساعتی میشه.

_پس بیا کمک غذا درست کن

_چشم.

با اینکه از خستگی داشتم میمردم رفتم داخل اشپزخونه و مشغول درست کردن سالاد شدم بعدشم بقیه غذا رو درست کردم و سفره انداختم.همه نشستن پای سفره.

من:عزیز جون زنگ زد و گفت امشب بریم خونشون.

مامان:دیشب خونشون بودیم که.

با اینکه مامان از خونواده ی بابا بدش میومد ولی عزیز جون استثنا بود و عاشقش بود.

بابا:میگفتی هر شب که زحمت نمیدیم.

من:گفتن همه خودمونی ها هم میان.

_اگه اون پری گور به گوری هم باشه که من نمیام.

بابا:زری.!

من:عزیز جون گفت یک کسی هست که اگه بفهمین کیه حتما میاین.

مامان:کی؟

من:نمیدونم.

بعد از تموم شدن غذا ظرف ها رو بردم توی اشپزخونه و مشغول شستن شدم.بقیه هم رفتن خوابیدن بعد از تموم شدن ظرفهابه اتاقم رفتم و شروع کردم به درس خوندن.اولین هفته از ماه ابان بود.....درس ها سنگین نشده بود ولی باید از همین اول شروع میکردم تا ساعت 6 درس خوندم و بعدش هم رفتم حموم...ساعت 7 و نیم بود که مامان گفت حاضرشم.....

مانتو خاکستریم رو همراه شلوار لی و شال مشکیم سرم کردم و رفتم دم در مشغول پوشیدن ادیداس هایی که مطمئن بودم تقلبیه و به اصرار مامان خریدمشون شدم...فرهاد هم اومد کنارم نشست و مشغول کفش پوشیدن شد.

_چرا کتونی میپوشی.؟

_میخوام برم فوتبال.

_مگه خونه عزیز نمیای؟

_نه حسش نیست.

_حتی اگه مرواریدهم باشه؟

_اونا که نمیان.

_شاید اومدن.

فرهاد دست از بستن بندهای کفشش کشید و گفت:بگوجون من؟

_چرا قسم بخورم...

فرهاد کفشاشو دراورد و انداخت اونطرف و کفش اسپرتاشو در اورد از کارش خندم گرفت وقتی خندمو دید اونم خندید و لپمو کشید و گفت:عشقمی.

_من یا مروارید؟

_هردوتون.

از جا بلند شدم...و رفتم لب حوض نشستم اونم دنبالم اومد ولبه پله نشست و باداد گفت:بیا مامان دیگه.

مامان روسری ساتنشو روی سرش صاف کرد و کفش های پاشنه 10 سانتی شو که از بدترین جنس بود رو پاش کرد.از نظر مالی وضعمون بد بود ولی مامان همیشه سعی داشت بگه ما خیلی با کلاسیم.با صدای بوق ماشین از لب حوض بلند شدم و رفتم سمت در ...درو باز کردم که چشمم به پرایدمون خورد...نورش افتاده روی صورتم.دستمو جلوی چشمم گرفتم و رفتم سمت ماشین درو باز کردم و گفتم:سلام .

_سلام .بازم دیر اومدم؟

_نه...خیلی هم به موقع اومدین.

_امیدوارم نظر مامانتم همین باشه.

لبخندی به بابا زدم و همون موقع مامان سوار شد.کیفشو گذاشت روی پاش و گفت:این نورتو خاموش کن چشمم کور شد.

بابا:اگه خاموش میکردم که جلوی پاتونو نمیدیدن.

فرهاد سوار شد و رفتیم به طرف خونه عزیز.

خونه عزیز نزدیک حرم (حرم امام رضا(ع))بود...و از خونه ما تا اونجا خیلی راه بود......45 دقیقه ای تو راه بودیم و غر غرهای مامان رو تحمل کردیم تا رسیدیم.بابا ماشینو یک کوچه عقب تر پارک کرد و پیاده رفتیم به سمت خونشون. مامان با دیدن ماشین آزرای عمو اینا فحشی به انها داد واخماش رفت توهم و زنگ زدیم....عزیز تند درو باز کرد و رفتیم داخل...با اینکه نزدیک حرم بود ولی از آپارتمان های شیک و لوکس بود...عمو اینو واسه ی عزیز خریده بود به عنوان هدیه روز مادر..چون هم عزیز راحت باشه هم نزدیک حرم...طبقه اول بود و ماهم از اسانسور استفاده نمیکردیم...

قسمت دوم

مامان به در زد و وارد شدیم....صدای همهمه خبر از جمعیت زیادی که داخل بودند میکرد..خوبه عزیز گفت خودمونی ها...اول که عزیز جون دم در ایستاده بود.....یکی از عادت های خوبشون این بود که مهمون میومد چه غریبه چه اشنا میومدن دم در..بابا رفت داخل..عزیز جون بغلش کرد و سریع از بغلش درش اورد و مامان را در اغوش گرفت و بووسه ای بر پیشونیش زد و بعدش هم فرهاد و من....عزیز جون قدش از من خیلی کوتاه تر بود و من تا کمر باید خم میشدم....بوسه ای به گونه گوشتی اش زدم و اون هم سرمو بوسید....کنار عزیز عمو سعید ایستاده بود.....قد بلندی داشت و ریش بلند....قیافه جالبی نداشت ولی مثل بابا اخلاقش عالی بود باهم دست دادیم .کنار عمو زن عمو پریچهره ایستاده بود ...قیافش دمغ شده بود معلوم بود باز مامان بهش تیکه انداخته.....زن عمو واقعا زن مهربونی بود ولی یک اخلاق بد داشت که زیادی پز میداد...با اونم دست دادم.کنار زن عمو عمه سمیرا ایستاده بود ..35 سالشه و تازه 1 ساله ازدواج کرده....2 هفته بود عمه رو ندیده بودم چون اونا مسافرت بودن....عمه رو بغل کردم و مشغول بوس و ماچ.

عمه:چه بزرگ شدی تو این 2 هفته که نبودم عمه قربونت بره..

_خدانکنه ...خوش گذشت؟

_جای شما خالی.

_شوهر به جای ما.

عمه بیشگونی از پهلوم گرفت ....کار همیشگیش بود....در کنار عمه فرزاد شوهرش ایستاده بود...دکتر عمومی بود...اخلاقش درحد تیم ملی بد بود.....اه اه...با سر جواب سلاممو داد ..کنار فرزاد بد عنق عمو سهیل ایستاده بود...30 سالش بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود...یک رستوران بزرگ توی شاندیز داشت که همیشه ما رو مجانی مهمون میکرد.عمو مردانه گونمو بوسید .کنار عمو ...مروارید ایستاده بود قبل اینکه مروارید رو بغل کنم.نگاهم به سمت فرهاد چرخید که جلوتر بود و داشت با بقیه سلام و علیک میکرد..لپاش گل افتاده بود و نیشش باز بود...

_سلام تیام جان.

دوباره چرخیدم سمت مروارید.دختر خوبی بود.هم از نظر اخلاق هم قیافه.

صورت کشیده ای همراه ابروان پیوسته و دو تا چشم عسلی درشت و بینی قلمی و لبان برجسته خوش فرم....19 سالش بود و ترم اول پزشکی...بغلش کردم بوسش کردم.

_خوبی مروارید ؟

_ممنون...مروارید همیشه لبخند میزد و این صورتش رو جذاب تر میکرد..

کنار مروارید هم مهدی ایستاده بود ..اونم دبیر فیزیک بود و 30 ساله و مجرد....خیلی بد اخلاق بود و وقتی شوخی میکرد ادم حالش بهم میخورد...

بعد از اونم فامیل های دور که خودم خوب خوب نمیشناسمشون.

خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی با کسایی که حتی یکبار توعمرم ندیدمشون ...میرم داخل اشپزخونه..عمه نشسته و داره سالاد درست میکنه...

_کاری نیست؟

_چرا تیام جون....همون سینی چای رو میبری ...مروارید پیش دستی برد.

_چشم.

سینی چای رو برداشتم ...سنگین بود با هزار زحمت...رفتم بیرون از گوشه ی سالن شروع کردم...حالا خدا را شکر همه جا رو صندلی چینده بودند و نیاز نبود خم شم...

اولین نفر که نمیدونم کی بود رد کرد و گفت نمیخوره..نفر بعدی.کوروش اقا بود که میشد برادر زاده عزیز جون 60 سال را داشت ... بچه هاش تازه از المان برگشته بودند و به علت مریضی زن کوروش خان همه پاشدن اومدن مشهد پابوس امام رضا....استکان چای رو برداشت و گفت:شما باید دختر اقا سعید باشی درسته؟

_نه من دختر اقا سینام. _واقعا؟

به مروارید اشاره کردم و گفتم:اون دخترعمو سیناست.

_پس تو تیامی.

تعجب کردم که بشناسم.یکدونه قند برداشت و روبه یک خانمی که کمی ازش دورتر نشسته بود گفت:هستی خانم.....این تیامه.

زن هیکل ریزه میزه ای داشت....ابتدا اخمی کرد و سپس لبخند زد و گفت:بیا اینجا ببینم.

گیج شده بودم..اینا چی میگفتن.به اون چند نفری که در اون فاصله نشسته بودند چای رو تعارف کردم و رفتم طرف زنی که انگار اسمش هستی بود.

 

 

هیکلش خیلی ریزه میزه بود فکر کنم نصف صندلی هم برایش کافی بود....خودشو کوچیک تر کرد و گفت:بشین دخترم.

_اذیت میشین.

_بشین.

نشستم کنارش .دست سردشو گذاشت روی پام.با اون شلوارکلفتی که من پام بود بازم سردی دستش حس میشد.دختری جوون تقریبا 20 ساله کنارش نشسته بود و با کنجکاوی به حرف های ما گوش میداد با اینکه صورتش اون طرف بود معلوم بود به حرف های ما گوش میده.

هستی گفت:خب تیام خانم شما باید پیش دانشگاهی باشین درسته؟

_نه من سومم.

_وا به من گفتند شما پیشید.

لبخندی زدم و گفتم:ببخشید کی گفته؟

_بماند.چه رشته ای میخونی حالا؟

_ریاضی.

_پس خانم مهندسی میشی؟

_هرچی خدا بخواد.

به دختر کنارش اشاره کرد و گفت:اینم پونه دختر من حسابداری میخونه ..دانشگاه تهران...دو سه روز دیگه هم باید برگرده تا عقب نمونه.

دستمو دراز کردم و گفتم:خوش وقتم

لبخندی زد که گونه هاش چال افتاد.و گفت:منم همینطور.

دوباره سرجام نشستم و سکوت بر قرار شد...

گفتم:شما همین 1 دختر رو دارید؟

_نه 2 تا پسر یکی از یکی بهتر دارم.

لبخندی زدم و اون ادامه داد:یکی شون پژمان هست که رفته سر خونه زندگیش و یک فرشته ی کوچولو به اسم فربد دارن.

سرمو تکون دادم و ادامه داد:اون پسرمم پارسا داره 25 سالش تموم میشه.اونم مهندس برق.

همیشه وقتی حرف درس میشه من مشتاق میشدم.

_چه دانشگاهی؟

_لیسانسشو گرفته برای فوقش میاد دانشگاه فردوسی مشهد.

_دانشگاه قبلیشون چی بوده؟

_نمیدونم والا..ازش میپرسم.

سرمو تکون دادم انگار چه قدر برام مهم بود.لپهاش گل افناد و گفت:دخترم تو تاحالا درباره ی ازدواج فکر کردی؟

چه ربطی داشت.

_نه.

_نمیخوای بهش فکر کنی.

_من هنوز 17 سالمه.

_من خودم 14 سالگی عروس شدم.16شدم پژمان به دنیا اومد.

_ماشا....الانم بهتون 16 میخوره.

لبخندی زد و من گفتم:من دیگه برم به کارام برسم ببخشید.

_خواهش میکنم دخترم.

بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که مامان صدام کرد ..چرخیدم

_بله؟

_هیچی مروارید جان اومد.

چرخیدم و رفتم تو که یک دفعگی خوردم به یک نفر.

رفتم عقب یک پسر تقریبا خوش اندام و خوش قد و بالا...دوتا چشم درشت و کشیده میشی.قلبم داشت میومد تو دهنم این دیگه کی بود.....

پسر:ببخشید ترسوندمتون...

داشتم سکته میکردم.لبخند خشکی زدم و گفتم:خوا....خواهش ...میکنم....شما؟

_من نوه کوروش خان هستم اگه بشناسید.

یعنی نوه برادرزاده عزیز جون.....چه پیچیده.

_بخشیدین؟

_از دستی که نبود.اشکالی نداره.

لبخندی مسخره زد و گفت:من کارد پیدا نکردم برای مامان میخواستم.

_بله الان...

رفتم سمت کمد یک کارد میوه خوری برداشتم ودادم دستش اونم سریع رفت بیرون و داد به زنی که دقیقا مقابل اشپزخانه نشسته بود.زن کارد را گرفت و غر غر کرد.ظرف شیرینی رو برداشتم و رفتم بیرون ازهمون رو به رو شروع کردم.

برداشت زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:شما؟

_تیامم

دختر کنار دستی زن که قیافه بچه گانه ای داشت گفت:مامان پس این تیامه.

لبخندی زدم و شیرینی را روبه او گرفتم.

-من سیرم.

 

 

_بفرمایید یکدونه اشکال نداره.

دختر چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:گفتم که نمیخوام.

صاف شدم ..اب دهنمو قورت دادم و برگشتم که به کسایی که اونطرف بودن تعارف کنم که مروارید اومد جلو و خوردیم بهم و ظرفی که دست مروارید بود افتاد روی زمین و خوشبختانه نشکست و قندها روی زمین ریخت....مروارید که انگار شکه شده بود یک نگاه به من انداخت و من گفتم:ببخشید.

خواهش میکنم یواشی زیر لب گفت و نشست روی زمین و شروع کرد به جمع کردن قندها . قسمت سوم.

خم شدم که کمکش کنم که یکدفعگی فرهاد پرید جلوم.

_من جمع میکنم تو برو.

_خب کمک میکنم.

با دست اروم هلم داد عقب و گفت:برو بینم.

لبخندی زدم و با ظرف شیرینی به سمت بقیه رفتم.....از کوروش خان شروع کردم کنار او زنی مُسِن نشسته بود با هیکلی درشت.

_بفرمایید.

با دستهای لرزان برداشت و گفت:ممنون .

_خواهش میکنم.

روبه مرد کنارش گفت:کوروش این کیه؟

_تیام.نوه ی محترم.

_وا....دختر سعید؟

_نه دختر اقا سینا.

_اوا این که 10 سال دیدیمش 7.....8 سالش بود.

_بزرگ میشن دیگه.

زن دوباره روبه من شد و گفت:تو میخوای خانم شی؟

_جان؟

جا خوردم....یعنی چی منتظر بقیه حرفاش نشدم و به بقیه مهمونها رسیدم...کلا بین همه کسایی که اومده بودند.3 تا دختر جوون و 3 تا پسر جوون بود ...دوتا هم بچه.یکی فربد پسر پژمان و یک دختر دیگه که نمیدونم کی بود بعد از پذیرایی به اشپزخونه برگشتم..مهدی،پسر عموم روی صندلی نشسته بود و مچ پاش رو میمالوند.

_چی شده؟

_هیچی.

ظرف خالی شیرینی رو گذاشتم روی میز و گفتم:بقیه کجان؟

_تو اتاقها.

یک قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:مطمئنی پات چیزی نشده؟

_اره...اره....چه کنه ای !

به پاش نگاه کردم و با صدای بلند تری گفت:میخوای دوباره بپرس.

و از جاش بلند شد..یک پسر وارد اشپزخونه شد و مهدی بلند شدو گفت:چیزی میخوای داداش؟

پسر به سمت مهدی رفت و منم رفتم به سمت در که از اشپزخونه خارج بشم که مهدی گفت:تو اتاق بزرگن ...الکی دنبالشون نگردی.

چرخیدم سمتش هردوشون به من خیره بودند و مهدی یک لبخند گوشه ی لبش بود.

سرممو تکون دادم و رفتم به اتاق بزرگه.

مروارید و عمه سمیرا مشغول پهن کردن تشک بودند و عزیز جون داشت با مامان و زن عمو پری حرف میزد.

بالشت ها رو از مرواید گرفتم و روی تشک ها گذاشتم.

مامان:اینا که خیلی پولدارن ...چرا نرفتن هتل.

_میخواستن برن ولی من نذاشتم...بعد از مدتی بچه های برادرم اومدن.

زن عمو:نصف بیان خونه ما..نصفی هم اینجا باشن

عزیز:اینطوری که زیاد میشه..زری خانم شما خونت جا نداره.

مامان:واه ...عزیز جون چی میگی ما به زور خودمون جا میشیم بعد مهمون بیاریم حرف ها میزنید.

عزیز:فقط همین یک شب زری خانم باور کن جا نداریم.

_چیکار کنم خب؟

میدونستم این بحث ممکنه به بحث برسه.

_مامان کی میریم؟

عزیز:حالا به ایستین شام بخورید بعد.

من:نه دیگه من فردا امتحان دارم.

_هرجور راحتی مادر.

مامان بلند شد و رفت به بابا گفت اونم حاضر شد و بعد از یک خداحافظی طولانی اومدیم بیرون.

تااز دم خونه ی اونها تا دم ماشین مامان یکراست غر میزد.

_یعنی چی اخه من 3 ساعته اونجا نشستم نه دختر اون برادرت نه اون خواهرت یک لیوان چای دست ادم نمیدن........برای شامم اومدم اونهمه برنج پاک کن و دم کن ...اون خواهرت یا زن داداشت یک تشکر کوچیک کردن......من اگه دیگه اینجا کار کردم...من شاید نخوام مهمون بیاد خونم مگه به زور میشه ای داد بی داد...سوار ماشین شدیم.

فرهاد :بابا ضبط رو روشن کن.

مامان:نیازی نیست...

تا اونجا هیچ کس حرفی نمیزد وقتی رسیدیم فرهاد گفت:بابا شما هم فامیلهاتون زیاد بودن به روتون نمیاوردین؟

بابا:اینکه بدی نداره...

_پس منم اگه 10 تا بچه بیارم اشکالی نداره.

بابا با خنده گفت:اگه زنت توانشو داشته باشه چرا که نه.

فرهاد :بابا پس یک زن پر توان برام پیدا کن.

مامان یکی پشت گردن فرهاد زد و گفت:خجالت بکش بچه زمان ما اسم عروسی میومد همه قرمز میشدن.

فرهاد:ولی این تبصره ماله دخترهاست ها....پسر ها تازه بادیم به غبغب میندازن.

بابا با شوخی گفت:تیام جان توهم شوهر پر توان میخوای.

مامان با داد:سینا!!!!!!!!!!!!!

اینجور شوخی ها از بابا بعید بود...

وارد شدیم سریع رفتم تو اتاق و خودمو انداختم روی تخت چوبیم که کنار کمد و زیر پنجره بود...یک اتاق کوچیک که یک کمد بزرگ و دو دره در کنار تخت چوبیش و یک میز وسط اتاق و یک فرش نیم سوخته و یک پنجره بزرگ و یک کتابخونه که پر بود از کتابهای من.....

تا چشمامو بستم....رفتم به خواب..د

 

 

 

 

ساعت چهار و سی دقیقه ساعتو کوک کرده بودم.بلند شدم و یک ابی به دست و صورتم زدم ...نماز نخوندم ولی طوری وانمود کردم که انگار نماز میخونم . الکی چند بار زمزمه وار سکوت خانه را شکستم و گفتم؛

الَّّلِه ُاکٌَِبر 

سُبْحاْنَ رَبی اَعلُِا وَ بِحّمد ِ ''''''''ٍُ'ٌٌٍُ'''

 

بعدشم شروع کردم به درس خوندن...

درس خوندم و اونقدر دوره کردم تا ساعت 6 و حاضر شدم و بدون صبحونه رفتم طرف مدرسه...

همه خواب بودم و من باید تنهایی میرفتم.

 خیابون ها هم خلوت بود و هوا بود ییعنی سرد و بد تر از سرد بود ..

 قسمت4

کیفم روی دوشم بود مثل این بچه دبستانی ها ولی اینم کِیِفِ خودشو داشت...پیچیدم توی خیابون اصلی که شیدا و شاهین از جلو دراومدن.

شیدا:سلام حضرت بانو

_علیک سلام خوبین؟

شیدا:مچکریم.

شاهین:سلام عرض میشه.

_اوا سلام.

ندیده بودمش ....

شیدا:داداشم لاغره وریزه ولی نه اینقدر که نبینیش.

نگاهی به هیکل شاهین انداختم برعکس خیلی گنده بود.

شاهین:مشکلی نیست..

شیدا:نمیگفتی مشکلی بود؟

شاهین:تک و تنها تو خیابون این موقع صبح ای وای من.

شیدا:داری تور پهن میکنی باز؟

شاهین:فکر کنم داره تور های دیشبشو جمع میکنه.

من:بچه ها.

شیدا:هیس بزار دقت کنه پسری جا نمونه.

یکی اروم زدم تو پهلوی شیدا که گفت:باشه باشه کارتو انجام بده.

داشتیم میرفتیم که چشممون به یک گدا خورد که روی زمین نشسته بود...اول صبحی چه فعاله.

شاهین:چه چیزهایی هم تو تورش افتاده.....اوه اوه.

سرمو پایین انداختم.

شیدا بازوهامو فشار داد و گفت:دوس جونمو اذیت نکن.

شاهین:اذیت چیه واقعیته.

هرسه خنیدیدم.

.نزدیک در ورودی بودیم که دبیر فیزیک رو دیدیم..اقای افشار.

شیدا با دیدن اون گفت:یا حضرت عزرائیل خودت کمک کن.

شاهین:کمک چیه بگو کار رو تموم کن.

شیدا:خدا نکنه....خدایا این اجنه معلق که افریدی برای چی..مرتیکه چشم اسمونی بیشعور.

_شیدا...

 

 

شیدا سرشو انداخت پایین و گفت:سلام استاد.

افشار سرشو بالا اورد نیم نگاهی به هردومون کردو گفت:علیک

شیدا از پشت براش شکلک در اورد و از شاهین خداحافظی کرد و رفتیم داخل مدرسه.وارد کلاس شدیم.شیدا کیفشو از راه دور روی میز پرت کرد و رفت پای تخت...گچ رو با صدای بدی کشید روی تخته.

صبا بغل دستی سوگل نشسته بود و کتابش روی پاش بود... و یا صدای گچ داد زد:نکن.

شیدا صداشو بچگانه کرد و گفت:دوش دارم.

صبا زیر لب طوری که شیدا نشنود گفت:مسخره .و دستاشو روی گوشش گذاشت...

زنگ اول فیزیک داشتیم.سوگل که از در وارد شد مثل ابر بهار گریه میکرد....هرچی بهش میگفتیم هنوز که نمره ها رو نداده گریه برای چی میکنی ولی اون به گریش ادامه میداد...

بالا خره استاد وارد کلاس شد ..چشم های نگران همه روی او ثابت ماند.کیفش را روی میز گذاشت و کتش را به پشت صندلی اویزان کرد و در جای خود نشست...نگاهی به دفتر نمره اش انداخت و گفت:برنامه چیه؟

صبا از پشت من بلند شد و گفت:نمره ها رو بدین.

استاد افشار ابروهای پهنش را بالا انداخت و گفت:درسته.

همه صاف نشسته بودیم.غزل بغل دستیم هرزگاهی با استرس به من نگاه میکرد و من فقط لبخند میزدم.همیشه نمره های فیزیکم رو گند میزدم و اگه ایندفعه هم بد میشدم بی انصافی بود چون 5 ساعت شب قبلش درس خوندم.موهامو داخل دادم و دستامو در هم گره کردم...چشام روی میز استاد که در فاصله دوری از ما بود میخکوب شده بود....استاد ضربه ی ارامی به میز زد و گفت:خب ...خب...خانما .....نمره ها اصلا خوب نبود....

یکی از بچه ها بلند شد و گفت:استاد پایین ترین نمره چند بود؟

استاد سری تکون داد و گفت:2

دهن همه باز موند..استاد برگه ها رو توی دستاش محکم کرد و از جا بلند شد:یعنی یک دختر سوم دبیرستانی....از 20 تا سوال اسون فیزیک باید 2 تاشو بلد باشه..همه سراشونو پایین انداختن.

_خیله خب بسه....

نفر اول خانم....خب معلومه ....مثل همیشه شکیبا.

سرمو یک دفعگی اوردم بالا استاد لبخند تلخی زد و گفت:18.

از جا بلند شدم و گفتم:ممنون و برگه رو از دستش گرفتم.

بعد از خوندن چند نفر گفت:باران بهادری 13.

باران چنگی به صورتش زد و برگه را کشید که نصفش پاره شد.

_صباشیرزاد

_بله.

_14

صبا با غرور جلو رفت و برگه را گرفت و زیر لب چیزی گفت و به سرجایش اومد.

_شیدانیک خواه؟

_بله اقا.

_خیلی عالیه 7.

رنگ شیدا سرخ و سفید شد و با قدم های اهسته برگشو گرفت.

سوگل دماغشو کشید بالا و به استاد نگاه میکرد که اسم اونو صدا زد.

_و خانم سوگل صادقی...3.

سوگل سرشو محکم روی میز زد و شروع کرد به گریه کردن صبا رفت و برگشو گرفت و داد دستش...

دستمو گذاشتم روی دست سوگل و ازش خواستم گریه نکنه ولی نمیشد.

افشار:خانم شکیبا لیست رو از دفتر بیارید.

_چشم.

بلند شدم و رفتم به سمت طبقه پایین که دفتر شلوغ بود...لیست رو گرفتم و برگشتم به کلاس...5 دقیقه اخر کلاس بود که گفت لیست رو ببرم پس بدم..رفتم پس دادم و با دو برگشتم که زنگ خورد و اقای افشار بلافاصله اومد بیرون و بهم خوردیم.

لبمو گاز گرفتم و گفتم:ببخشید.

افشار مردی قد بلند و لاغر بود.چشم های ریز و ابی روشنی داشت و همیشه عینک گنده میزد.ته ریش هم داشت...ابروهاشم که پر پر بود...

لبخند زد و گفت:مایه مباحاته به یکی از دانش اموزهای زرنگ بخورم.

اخمی کردم که خودمم دلیلشو نمیدونم ولی فهمیدم ازش خوشم نیومده...

_بازم عذز میخوام.

سرشو تکون داد و از کنارم رد شد.

اون روز هم تموم شد...با شیدا و سوگل و باران از کلاس خارج شدیم و به حیاط رفتیم.

دم در ایستاده بودیم که سوگل گفت:اگه مامانم بفهمه دو تیکم میکنه.

همه سکوت کرده بودیم .که شاهین از دور نزدیک شد.

_سلام خانما.

همه اروم جوابشو دادیم که شیدا روبه من گفت:ما داریم میریم توهم بیا.

_نه مزاحم نمیشم.

_یک جوری میگه مزاحم نمیشم انگار میخوایم با لامبورگینی بریم..باید پیاده بریم.

لبخندی زدم و ازبچه ها خداحافظی کردم و همراه شیدا و شاهین به سمت خونه میرفتیم که یک کوچه قبل کوچه ای که از هم باید جدا میشدیم فرهاد رو دیدم.جلو اومد و سریع گفت:سلام کجا میری؟

_خونه.

شیدا بلند گفت:سلام./

فرهاد با تعجب نگاشون کرد که من گفتم:این شیدا جان هست دوستم و برادرشون شاهین...

فرهاد نگاه بدی به من کرد و گفت:خداحافظ و دستمو کشید خداحافظی کردم و رفتم اونور خیابون.

 

 

قسمت پنجم

فرهاد ساکت بود دلیل اینکارشو نمیفهمیدم اصلا دلیلی نداشت که اینکارو بکنه...

فرهاد چند قدم از من جلوتر میرفت و سریع در خونه رو باز کرد و داخل رفت منم دنبالش رفتم.

مامان در حال لباس پوشیدن بود و با عجله وسایلی را داخل ساکش میگذاشت.

_سلام چه خبره؟

_بدو حاضر شو دیر شد.

_کجا ؟

فرهاد:خونه اقای شجاع.

مقنعه امو از روی سرم کشیدم و گفتم:مامان.

_میخوایم بریم خونه عزیز دیگه.

_مامان برای فردا درس دارم یعنی چی.

_یعنی همین.بدو الان بابات میاد.

لباسای مدرسم رو در اوردم و یک مانتو سفید که سر استین هاش و یقه اش دکمه خورده بود ..

شلوار لی مشکی و یک شال سورمه ای سرم کردم.

مامان نشسته بود روی مبل و با انگشتانش بازی میکرد.

_آمادم.

مامان سرشو بالا اورد و ناگهان قیافش در هم رفت و گفت:واه . . . واه این چه لباسیه . . .کیسه گونی تنت میکردی.

_چشه مامان؟

_بگو چش نیست. . . از این لباس گشاد تر نداشتی.

_خوبه که.

_نه خیر...یک تونیک برات اوردم همونجا تنت کن.

_مامان!

_ها . . .چیه؟

_اونج یک عامله مَرده.

_خب باشه این همه دختر با بدتراز این میان.

سرمو پایین انداختم و اخم کردم.با صدای بوق مامان کیفشو برداشت و به سمت در رفت و گفت:17 سالشه نمیدونه چه لباسی باید بپوشه.

فرهاد نیومد. . . .گفت عصری خودش میاد.

سوار ماشین شدیم.بابا معلوم بود خستگی از سر و روش میباره.

وقتی رسیدیم.همه سر سفره بودند.

مامان هم خواست قبل از عوض کردن لباس غذا بخوریم.

رفتیم سر سفره و با همه سلام و احوال پرسی کردیم.

هستی:سلام تیام جان.

_سلام خوبین؟

_ممنون گلم دلم براتون تنگ شده بود.

لبخند زدم و به دنبال جا میگشتم که تنها جا کنار خودش بود.

_بیا همین جا عزیزم.

وقتی نشستم گفت:چی میخوری برات بریزم عزیزم؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:من باید اینو بگم.

لبخندی زد و به پسری که کنار پونه نشسته بود اشاره کرد و گفت:این پارساست پسرم.

سرمو تکون دادم و لبخند زدم و سریع نگاهمو از پسر گرفتم.

سرش پایین بود و مشغول بازی با غذایش بود.

هستی که متوجه بی توجهی پسرش شده بود گفت:پارسا جان،

پسر با منگی سرشو بالا اورد و گفت:جانم؟

_ایشون تیام خانمن.

لبخند کمرنگ پسرک محو شد و نگاهش روی من ثابت موند.

سریع گفتم:خوشبختم.

سرشو تکون داد.انگار خوشش نیومد.خب خوشش نیاد.غذا در سکوت خورده شد و تنها امیر..همون پسری که اونروز توی اشپزخونه دیدمش و اسم خواهرش پریسا بود گاهی مزه پرونی میکرد . . .بعد از غذا انگار همه تازه سرحال شده بودند.چون روی مبل ها نشستند و مامان از من خواست برم توی اتاق لباسمو عوض کنم.

بلوزم رو دراوردم شانس اور دم رنگش تیره بود وگرنه محا ل بود بپوشمش.رنگش مشکی بود تونیک رو پوشیدم و دوباره شالم رو سرم کردم.

همونطور که داشتم شالمو درست میکردم پارسا اومد تو از توی اینه نگاهی بهش انداختم.

نشست روی زمین و کیف چرمی که روی زمین بود را خالی کرد.

 

 

نگاهش نکردم و از اتاق خارج شدم.مامان با دیدن من لبخند پهنی زد و به صندلی کنارش اشاره کردم.

دلیل کاراشونو نمیفهمیدم فقط نشستم.

تا شب اونجا بودیم و گروهی از مهمان ها رفتند حرم.

امیر نگاهش روی من خیره بود و من هر کار برای فرار از نگاهش میکردم نمیتونستم.

در اخر بلند شدم و رفتم داخل اشپزخونه.مروارید پشت صندلی نشسته بود و دستشو گذاشته بود روی سرش.به بهانه اب خوردن در یخچال رو باز کردم و گفتم:چرا اینجا نشستی؟

لبخند تلخی زد و گفت:همینطوری.

دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:حالت خوبه؟

_اره خوبم.

حوصلم سر رفته بود نشستم روی صندلی که پریسا وارد شد.

_یک لیوان اب میدی.

_اوهوم.

از جا بلند شدم.لیوان رو برداشتم و مشغول اب ریختن شدم.

_برای خودت میخوای؟

_نه برای پارسا.

کمی اب رو بیشتر ریختم و لیوان رو دادم دستش.

وقتی بقیه از حرم برگشتند متوجه دختری شدم به نام یگانه.که میشد نوه ی کوروش خان.خیلی زیبا بود و صورت مهربونی داشت.

چشم های سبز تیره با بینی قلمی و لبان کوچک.هیکلشم که خیلی رو فرم بود...کمی خجالتی بود...

ساعت 10 شب به فرمان بابا و اصرار من رفتیم به خونه. باز هم یک شب تکراری.

+++

وقتی رسیدم مدرسه.باران توی پوست خودش نمیگنجید و بالا و پایین میرفت.

_چی شده باران؟

شیدا:چی میخواستی بشه.یار پسندید این را.

_یعنی چی؟

باران:حسام برای دفعه دوم ازم خواستگاری کرد.

با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:مبارکه.

باران:امروز جدا باید ببینینش.

سرمو تکون داد.

تا اخر اون روز شیدا همش مارو میخندوند.

_یک نفر از جمع ترشیدگان رهایی یافت.

_یکی از درهای رحمت الهی به روی باران گشوده شد.

اون قدر خندیده بودم که دل درد شده بودم. زنگ که خورد همه سریع رفتیم دم در.

روبه روی در مدرسه یک پسر قد بلند که موهای قهوه ایش تو افتاب به طلایی میخورد اون طرف خیابون ایستاده بود .سرشو پایین انداخته بود و به دیوار تکیه داده بود.

باران با صدای بلند داد زد:حســـــــــــــــام

که پسره سرشو بالا اورد وقتی صورتشو دیدم همه تصورات قبلیم به باد رفت.

همه کپ کرده بودیم.

حسام با دو از خیابون رد شد.

پوست سفید و صورت گردی داشت دوتا چشم مشکی مشکی با ابروان پر پشت و ته ریش.بینی اش هم عقابی بود ولی به صورتش میومد.به همه سلام کرد و یک چیزی دم گوش باران گفت و اونا سریع باهم رفتن.

وقتی چند قدم از ما دور شدن دست همو گرفتن.

شیدا:خب ایناهم که رفتن سر خونه زندگیشون کاری ندارین؟

_نه.

_بابای.

سرمو تکون دادم و لبخندی زدم و ا زگوشه راه افتادم به سمت خونه.

 

قسمت 6

به خونه که رسیدم کلید رو دراوردم و کردم توی قفل و درو باز کردم..بر خلاف همیشه صدای جرو بحث مامان اینا رو نمیشنیدم.پامو لبه حوض گذاشتم و بند کفشمو باز کردم.صدای فرهاد از توی خونه اومد:تیام تویی؟

رفتم تو خونه.

_بله منم سلام.

_علیک سلام.دیر اومدی.

به ساعت نگاهی کردم و گفتم:فقط 5 دقیقه.

_بازم با اونا اومدی؟

به سمت اتاقم رفتم و گفتم:نه خیر.

در اتاق مامان اینا هم باز بود داخلشو نگاه کردم و دیدم کسی نیست.

_مامان اینا کوشن؟

_خونه عزیز.

_چه عجب باز پیله نشدن مارو ببرن.راستی مگه تو دانشگاه نداشتی؟

_نه سه شنبه داشتم

داخل اتاق رفتم.مقنعه ام رو دراوردم و همراه مانتو و شلوارم به جالباسی پشت در اویزون کردم.

_تیام بیا.

شلوار راحتی پام کردمو از اتاق خارج شدم و همونطور که به سمت اشپزخونه میرفتم گفتم:بگو.

_بیا بشین.

در یخچال رو باز کردمو شیشه اب رو دراوردم و ریختم روی لیوانی که کنار ظرفشویی بود و معلوم نبود شسته است یا نه.

ابو که خوردم اومدم تو حال و روبه روی فرهاد نشستم و با سر بهش گفتم چیه.

_میخوام درباره ی یک چیز مهم باهات حرف بزنم.

_چی؟راجع به اینکه دیگه با شاهین و شیدا نیام.

_اون مهمه ولی من الان میخوام درباره یک چیز مهم تر باهات حرف بزنم.

_میشنوم.

_تیام،این کوروش خان و ایل تبارش که میدونی برای چی اومدن.خب اون درسته.کوروش خان 2 تاپسر به نام شایان و شاهین و دوتا دختر به نام شیرین و شهره داره.اسم زنشم که پریاست همون که برای درمانش اومدن مشهد...اینا علاوه بر درمان برای دیدن عزیز هم اومدن.

حالا تو میتونی بگی هستی کیه؟

_یکم پیچیده شد.

_میشه زن شایان.

_یعنی عروس کوروش خان.

_افرین.این شایان اقا خودش دوتا پسر داره به نامِ پارسا و پژمان و 1 دختر به اسم پونه.

اون پسره کوروش خان یعنی شاهین هم یک پسر به اسم امیر و یک دختربه نام پریسا داره.

اون دختره کوروش خان یعنی شیرین هم که یک دختر به اسم یگانه و یک پسر به نام کاوه داره.

_خب اینا رو کامل میدونم.

_بله حالا بقیشو گوش کن.این پارسا خان برای فوق لیسانس برق میخواد دانشگاه فردوسی یعنی اینجا درس بخونه...حالا هستی خانمو عزیز و مامان ما گیر دادن با یکی از دخترای ما ازدواج کنه.چون ما دخترامون خوبن.

_با مروارید؟

_غلط میکنه کسی به غیر از من شوهر مروارید بشه.

_پس کی؟

_اگه مروارید نباشه پس کی میتونه باشه؟

_پریسا؟

_میگم از فامیلای ما.

گیج و منگ فرهاد رو نگاه میکردم.

_چرا گیج بازی درمیاری دختر اونا تورو میخوان.

به چشم های فرهاد خیره شدم چند ثانیه مکث کردم و بعد با صدای بلند شروع کردم به خندیدن

 

 

قسمت 7

فرهاد با چشم های گرد شده نگام میکرد و بعد اروم گفت:حالت خوب نیست تیام.

با فکر ازدواج دستمو جلوی دهنم گرفتم تا از شدتش کم کنم ولی بیشتر شد و روی زمین افتادم.فرهاد با تعجب گفت:خوشحال شدی؟

دستمو به مبل گرفتم و ایستادم و گفتم:اره جک باحالی بود و همونطور که میخندیدم به سمت اشپزخونه رفتم .بشقاب رو از توی کابینت برداشتم و به سمت ماهیتابه روی گاز رفتم و گفتم:بزار برات غذا بریزم مغزت گشنش بوده این چرندیات رو ساخته.

فرهاد وارد اشپزخونه شد و گفت:خود عزیز اون روز داشت با مامان و پری خانم درباره این حرف میزد.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:اونا تهرانین میخوان برگردن شهرشون ...دختر اونهمه تو تهران هستن هم شان خودشون .انگار قحطی اومده.

فرهاد قابلمه را از زیر دستم کشید و دو تا قاشق برداشت و به هال رفت.منم به دنبال اون رفتم داخل هال.

قابلمه رو گذاشت روی میز و شروع کرد به خوردن.

_چیکار میکنی؟

_میخوام غذا بخورم.

قاشق رو داخل بردم و داخل دهنم کردم و گفتم:برای تمرین غذا خوردن با مروارید؟

بیشگون محکمی ازم گرفت و گفت:از کجا فهمیدی ذلیل مرده؟

یک قاشق دیگه خوردم و گفتم:سیر شدم میرم بخوابم.

و از جا بلند شدم.

فرهاد:امشب میخوایم با عمه اینا و مروارید اینا بریم بیرون بشین درساتو بخون.

چشامو ریز کردم و گفتم:به چه مناسبت؟

_تولده مرواریده.

-امروز 14 ابانه؟

_پـ نـ پـ

توی سرم زدم و گفتم:من چیزی نخریدم.

_من خریدم نگران نباش.

لبخند تلخی زدم و لبمو گاز گرفتم و رفتم تو اتاقم.

تاساعت 7 درس خوندم تا اینکه مهدی و مرواریدزنگ زدن که تا یک ربع دیگه میایم.

سریع بلند شدم.مانتو سفیدم ام رو همراه شال فیروزه ایم که پایینش حالت منگوله داشت رو سرم کردم و شلوار لی روشنم رو پام کردم..

فرهاد با دیدن من سوتی زدو گفت:چه عجب خواهرمونو زیبا دیدم.

بر پشتش زدم و گفتم :برو بینم

به سمت در رفتیم و همزان صدای بوق انها اومد.مروارید با دیدن ما از ماشین پیاده شد و مثل همیشه سلام و احوال پرسی گرم و به فرهاد تعارف کرد جلو بشینه حالا از مروارید اصرار از فرهاد انکار ا اینکه مهدی سرشو از پنجره بیرون کرد و گفت:بشینین دیگه.

فرهاد جلو نشست و مروارید همراه من عقب نشست.وبه سمت خونه ی عمه سمیرا اینا راه افتادیم.

 

 

وقتی رسیدیم اونا هنوز اماده نبودند و ما رو مجبور کردند که بریم بالا.

مهدی گفت حوصله نداره و داخل ماشین میمونه.منم در اصل حوصله نداشتم ولی نمیخواستم با مهدی تو ماشین باشم.

رفتیم بالا عمه در حال اتو کردن شالش بود و فرزاد روبه روی اینه به موهاش می رسید.فرهاد گفت:بدویین دیگه.

عمه اتو رو از برق کشید و شالشو انداخت روی سرش و همونطو که کیفشو برمیداشت گفت:بدو فرزاد.

فرزاد توی اینه به خودش لبخندی زد و برق اتاق روخاموش کرد و به سمت ما اومد .فرزاد که تازه منو و مروارید رو دیده بود که توی پذیرایی نشسته بودیم با سر سلام کرد و لبخند مسخره ای زد.

عمه کفش های مشکی پاشنه 5 سانتی شو پاش کرد و با صدای جیغ مانندش گفت:بدویین دخترا.

همگی رفتیم بالا و وسوار ماشین ها شدیم.به اصرار عمه رفتیم سینما و یک فیلم فوق مضخرف دیدیم.از سینما رفتن متنفر بودم فیلم دیدن رو دوست داشتم ولی نه از توی سینما.بعد از سینما باز هم به اصرار عمه که اینبار فرهاد هم همراهیش میکرد رفتیم فست فودی که نزدیکی سینما بود و دور یک میز 6 نفره نشستیم.فرزاد غذا رو سفارش داد و زودی برگشت.وقتی نشستیم عمه گفت:اگه گفتید نوبت چیه؟

فرهاد با شیطنت مروارید رو نگاه کرد و گفت:عمه سوال از این اسون تر.

منم گفتم:کیه که نمیدونه.

مهدی:سوال سخت تر نبود.

فرزاد:سمیرا جان مسخره شدی باز.

مروارید با تعجب گفت:چه خبره اینجا.

عمه دست کرد توی کیفش و خواست کاری بکنه که دستی از پشت به شونه ی عمم زد.

عمه چرخید و زنی درشت هیکل که روسری ساتنش روی فرق سرش بود رو دید.

_بفرمایید.

زن با انگشت 1 را نشان داد و چیزی گفت

عمه:الان میام.

و از جا بلند شد و رفت عقب و بعد از چند دقیقه در حالی که میخندید اومد.

فرزاد با کنجکاوی پرسید:چی میگفت؟

_خواستگار بود.

فرزاد:برای تو؟غلط کرده و استیناشو داد بالا.

عمه گوشه ی استینشو کشید و گفت:نه برای.......برای مروارید.

با اسم مروارید نگام سریع چرخید سمت فرهاد که قرمز شده بود ولی اجازه ی هیچکاری رو نداشت.

مهدی نیشخندی زد و گفت:خب حالا . تیام خانم تو با مروارید نمیخواین برین دستاتونو بشورین؟

لبخندی زدم وبه چشم های فرهاد که نقشه ازش میریخت خیره شدم و گفتم:چرا و دست مروارید رو کشیدم و رفتیم به سمت سرویس بهداشتی.

مروارید:اینجا چه خبره تیام.

_نمیدونم.

_شوخی نکن.

_حالا دستاتو بشور و شیر ابو باز کردم.

بعد از 5 دقیقه حرف زدن با مروارید اونم توی دستشویی رفتیم

در دستشویی رو نصفه باز کردم و میزمونو دیدم که روش کیک و شمع چیده شده بود چشم های مروارید رو گرفتم و کشیدمش به سمت میز ..اون که داشت خواهش میکرد و غر غر با بر داشتن دست هام چشاش شد اندازه ی یک کاسه.

_چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عمه از جا بلند شد و یک بوسه به گونه ی برجسته مروارید زد و گفت:تولدت مبارک عزیزم.

منم از پشت خم شدم و لپشو بوسیدم .مروارید با تعجب روی صندلیش نشست و به شمع ها خیره بود.

چشای عسلیش برق میزد و این خوشگل ترش میکرد.

عمه گفت:میرسیم به جای شیرین تولد.

فرزاد:بوس کردن؟

و سریع گونه ی عمه رو بوسید.

عمه بلند گفت:فرزاااااااااااااااد.

 

 

 

همه با صدای بلند خنیدیم و عمه گفت:نه نوبت کادوهاست.

اولین کادو ماله منو و فرزاده و بسته ای را به دست مروارید داد مروارید با تعجب نگاهی به بسته کاغد کادو پیچیده شده کرد و گفت:خیلی ممنون عمه باورم نمیشه.

و سریع از بلند شد و گونه ی عمه رو بوسید.

فرزاد با شیطنت گفت:پس ما چی؟پولشو ما میدیم بوسشو یکی دیگه میگیره.

با اینکه شوخی بود ولی فرهاد نگاه بدی به او انداخت.

بعد از ان مهدی دست داخل جیبش کرد و گفت:حالا نوبته ماست.

مروارید:مهدی تو میدونستی و نگفتی؟

مهدی چشمکی به مروارید زد و بسته ای به دستش داد مروارید با کنجکاوی به بسته نگاه کرد و بوسه ای سریع به لپ های مهدی زد.

من هم کادویی را که فرهاد بهم داده بود تا از طرف خودم بدم رو به مروارید دادم و وقتی برای بوسیدن بغلم کرد دم گوشش گفتم:میدونم میدونی فرهاد خریده.باور کن یادم رفته بود جبران میکنم.

_مهم نیست.

همه به فرهاد چشم دوختیم دست کرد داخل جیبش و بسته ای کوچک به دست مروارید داد.

_خیلی ممنون.

_این چیز ها که قابل شما رو نداره.

مروارید سرش را پایین انداخت .عمه گفت:باز کن زوده زوده زود.

مروارید کادو عمه رو باز کرد یک مجسمه ی خیلی خوشگل .یک دختر با موهای پریشون و منظره پشتش.

مروارید :خیلی ممنون زحمت کشیدین.

_خواهش میکنم عزیزم.

کادو من را باز کرد.یک تی شرت سورمه ای رنگ که روش خیلی زیبا با رنگ ابی کار شده بود.

_ممنون تیام جان توقع نداشتم.

لبخندی زدم .کادو مهدی رو باز کرد یک تاپ و دامن و کت روی تاپ قرمز بود .

بعدشم نوبت کادو فرهاد شد یک دستبند نقره .مروارید با دیدنش جیغی کشید و گفت:ممنون خیلی....خیلی ممنون ولی من نمیتونم اینو قبول کنم.

_شوخی نکن این به پای ارزش تو نمیرسه.

مروارید دستبند رو دستش کرد و وسرشو پایین انداخت.همون موقع هم غذا رو اوردن و بعدشم کیک خوردیم موقع برگشتن عمه گفت:

عزیز میگه یک روز هم با بچه های اونا بریم بیرون.

من:امروز 4شنبه است

مهدی:جمعه به نظرم خوبه.

همه موافقت کردن و عمه گفت بعدا بازم زنگ میزنه.

مهدی و مروارید ما رو رسوندن و رفتن .همین که ما رسیدیم مامان و بابا هم رسیدن .من که از خستگی داشتم میمردم سریع خوابیدم.

قسمت هشتم: [2 40]

با صدای مامان که بالای سرم ایستاده بود از خواب پریدم.

_پاشو دختر مدرست دیر شد.

سریع در جای خود نشستم و گفتم:ساعت چنده؟

_7 بدو.

پتو رو از روی خودم کنار زدم و سریع مانتو و شلوارمو تنم کردم مقنعه ام رو هم با همون حالت ژولیده سرم کردم .خدا را شکر جوارابهام روی بند بود و تمیز.

همینکه پامو از خونه بیرون گذاشتم باباهم درحال ماشین روشن کردن بود.

_سلام بابا میشه منو برسونید مدرسم به اندازه کافی دیر شده.

_بشین دختر.

نشستم و بابا با نهایت سرعت منو رسوند.مگه یک پراید درب و داغون چه قدر تند میرفت.ساعت 7 و نیم رسیدم .وارد سالن شدم .صدای داد معلم ها از هرگوشه سالن شنیده میشد.

از شانس بدم خانم اسدی معاون روی صندلی وسط سالن نشسته بود و انگار منتظر کسی بود با دیدن من سریع از جا بلند شد همونطور که نفس نفس میزدم گفتم:سلام...خانم...

_علیک سلام ..،ساعت خواب.میخواست نیای.

_ببخشید خانم.

_نمیخوای خواهش کنی برگه تاخیر بهت بدم.

_میشه بدین.

سرشو تکونی داد و سرشو بالا برد و به سقف نگاهی کرد و به سمت دفترش رفت.من هم به دنبالش وارد دفترش شدم.برگه ای برداشت و فامیل منو با بد خطی روی برگه نوشت و گفت:اسم کوچیک؟

_تیام.

اون رو هم نوشت البته با ت دسته دارط.

برگه رو گرفتم و به سمت در رفتم که گفت:تیام یعنی چی؟

انگار اونهم حوصلش سر رفته بود.

گفتم:چشم ها.

_چه بی معنی.

سرمو تکون دادمم و گفتم:میشه برم؟

چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:سریع.

پله ها رو طی کردم و به نزدیکی در رفتم. صدای افشار دبیر فیزیک میومد.

عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.میترسیدم برم.

اروم به در زدم و بعد از شنیدن بفرمایید وارد شدم.

افشار با دیدن من قهقه ای زد و گفت:سلام خانم شکیبا.

برگه رو روی میزش گذاشتم و زیر لب سلام گفتم میخواستم به سمت میزم برم که داد زد:بایستین اجازه ای چیزی.

_میشه برم بشینم؟

بدون مکث گفت:نه.

نفسومو پر فشار بیرون دادم و چشامو محکم فشار دادم و گفتم:پس چیکار کنم؟

_یک صندلی بیارید.البته اگه سختتون نیست.

صدای خنده بچه ها به هوا رفت. به سوگل و شیدا و باران نگاه کردم که سرشون پایین بود ولی معلوم بود میخندیدند.

رفتم بیرون از توی سالن یک صندلی تکی اوردم و گذاشتم جلو جلو و نشستم.اون زنگ به هر بدبختی بود تموم شدو من بعد زنگ سریع به جایم بازگشتند.

شیدا گفت:تیام. غلط نکنم عاشقت شده؟

باران:عاشق چیه مجنون

سوگل گفت:خفه شین تیام جونمو اذیت نکنید.لبخندی زدم و سوگل ادامه داد:عاشق شدن که اشکال نداره.

داد زدم:سوگــــــــل.

_جان سوگل!!!!!

زنگ بعد زبان داشتیم.معلم مردی چاق و سیبیلو بود ولی خیلی مهربون.اگه همچین خواستگاری برام میومد قطعا قبول میکردم.

خواستگاز یاد حرف فرهاد افتادم مو تو تنم سیخ شد.

اگه حرفاش راست باشه.

اگه قرار باشه تن به یک ازدواج زوری بم.

اگه ترک تحصیل کنم.با این افکار ترسناک.خشکم زد.با صدای بچه ها که با معلم مشغول حرف زدند بودند ب خودم اومد نگاهی بهش انداختم مشغول صحبت با بچه ها بود بد از ان از جا بلند شد و گفت:خب این جلسه قرار بود چیکار کنیم؟

سریع دستمو بالا کردم بهم اشاره کردو گفت:تیام.

_قرار بود یک انشا اینگیلسی بنویسم و تمام قوائدی که تا الان یاد گرفتیم و در اون به کار ببریم.سری تکون داد و گفت:نمیخوای نفر اول باشی.

سوگل از پشتم داد زد:CAN I FIRST?

صبا که کنارش نشسته بود گفت :جمله بندیت تو حلقم.

سلطانی(دبیر):YES IF TIAM DONT WANT

سوگل نگاهی به من کرد با سر گفتم بره.

درباره ی عشق انسان و خدا نوشته بود هم انشا فارسیش خوب بود هم اینگیلیسی اش. از تشبیهات بی نظیری استفاد کرد.بعد از تموم شدن انشاش باران گفت:چرا عشق به خدا؟این تکراریه به نظرم انسان به انسان.

سلطانی:GIRL TO BOY YES?

باران چشاشو خمار کرد و گفت :یس....

شیدا اروم گفت:عشق به حسام چی؟

باران:اونکه خیلی یس.

*****

خودمو با قدم های تند رسوندم به خونه.نفسم تقریبا بند اومده بود که رسیدم دم در ماشن عمه اینا رو دیدم.

خودمو با قدم های تند رسوندم به خونه.نفسم تقریبا بند اومده بود که رسیدم دم در ماشین عمه اینا رو دیدم.سریع رفتم داخل مامان و عمه در حال صحبت در اشپزخونه بودند.

_سلام .

_سلام عمه جان حالت خوبه؟

_مرسی.

مامان:برو لباساتو عوض کن.

با کنجکاوی به عمه نگاه کردم اونهم گفت:اونجوری نگا نکن اومدم ظرف ببرم خونه عزیز.

با نگاه های بد مامان به اتاقم رفتم.لباسمو عوض کردم و اومدم بخوابم که یادم افتاد امتحان عربی دارم.با ناراحتی کتابو برداشتم و روی زمین درزاکشیدم.مامان ناهار رو برام اورد و همونجا خوردم و تا شب درس خوندم و شبم طبق معمول خواب. روزهام معمولی بود. صبح رفتن به مدرسه و شب خوابیدن بدون هیچ تفاوتی.البته من اینهارا ترجیح میدادم به حرف های فرهاد. ***** امتحان عربی خیلی سخت بود.غزل ازم تقلب خواست منم دلم نخواست ناراحتش کنم توی یک برگه نوشتم و اروم از زیر میز زدم به پاش .دستشو کرد زیر میز تا برگه رو بگیره که معلم محکم بر میز ما کوبید.هردو خشکمون زد و با تعجب به دبیر خیره شدیم. _چیکار میکنین خانما؟ غزل گفت:امتحان میدیم خانم. _تکیه... گروهی که نیست...برگه رو بده. غزل دستشو بالا اورد و برگه را داد معلم خط قرمز بزرگی روی برگه غزل کشید و گفت:بیرون دفعه ی اخرت باشه سر کلاس های من تقلب کنی؟ و روی صندلی کنار من نشست.و غزل رو بیرون فرستاد

دلم براش خیلی سوخت و با حسرت بقیه امتحانو دادم. قسمت 9:

امتحان که تموم شد سوگل بهم گفت بیام عقب کنارش بشینم چون صبا غایب بود منم ازخدا خواسته رفتم.

سوگل:میخواستم یک چیزی بهت بگم؟

_بگو؟

_نمره فیزیکم که دیدی چه قدر کم شد.

سرمو تکون دادم

_حالا میای باهم بریم از افشار بپرسیم برای نمره گرفتن چیکار کنیم؟

_خب برو .

_تو بیای راحت ترم.

_باشه کی؟

_الان تا زنگ نماز و خونه ها شروع نشده.

باهم به سمت دفتر معلم ها به راه افتادیم.افشار دقیقا اولین نفر ایستاده بود .سوگل با خجالت هلم داد و گفت:بگو بیاد بیرون یک دقیقه.

_سوگل خودت برو من خجالت میکشم.

_من برم که اب میشم.

_ممکنه باز ضایم کنم.

_غلط میکنه برو دیگه.

اروم رفتم جلو.

_اقای افشار میشه یک دقیقه بیاین.

زیر چشمی نگاهم کرد و از جا بلندشد عینکشو صاف کرد و به دنبالم بیرون اومد.

 

زیر چشمی نگاهم کرد و از جا بلندشد عینکشو صاف کرد و به دنبالم بیرون اومد.با دیدن سوگل چشاش گرد شد سوگل گفت:سلام.

_علیک.کارتون؟

سوگل قرمز شد توقع چنین حرفی رو نداشت .

گفتم:منو سوگل اومدیم بگیم که چون امتحانامونو بد دادیم جای جبران هست؟

_بد دادین؟

سوگل سرشو پایین انداخت فهمیده بود منظورش با اونه.

گفتم:راهی نیست؟

_چرا شرکت در جشنواره ها.

چشای سوگل برق زد:واقعا؟چطوری؟

_اعلام میکنیم.

سوگل دستمو گرفت و باهم دیگه رفتیم. بعدشم رفتیم نماز و خونه ها.

هوا کمی سرد بود فکر کنم از فردا باید سوییشرت تنم کنم.

وقتی رسیدیم خونه همه سر سفره بودند بابا سلام بلندی گفت و مامانم جمله ی همیشگیش:

_برو دستاتو بشور و بیا.

سریع لباسامو عوض کردم و رفتم سر سفره.فرهاد یکبار حرف گوش کرده بود و رفته بود دانشگاه.

بابا گفت:مدرسه چطور بود؟

_مثل همیشه خوب.

_افرین.

مامان:مدرسه به دردی نمیخوره مهم درس زندگیه.

بابا:هردوش البته.

مامان:زندگی خیلی مهمه تیام جان.

_درسته.

_تو باید با زندگی اشنا باشی.

_مامان این حرفا چیه.

_اگه بخوای زندگی تشکیل بدی اماده ای؟

 

_مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

_مامان نداره باید تشکیل بدی الانم برو درستو بخون امشب 5 شنبه است میریم خونه عزیزجون.

_میرم بخوابم خیلی خستم.

بابا:برو .

رفتم پریدم تو تختم قبل از هرچیزی خوابم برد.

ساعت 7 با صدای مامان بلند شدم یک حس بدی داشتم که دلیلشو نمیدونستم.

مانتو بنفشمو همراه شلوار مشکیم که تازه مامانم خریده بود با یک شال ساده مشکی سرم کردم و رفتیم اونجا.

قسمت 10

 

همین که رفتیم عزیز جوری بغلم کرد انگار چند ساله منو ندیده.

_سلام خوشگل من خوبی؟

_مرسی عزیر شما خوبین؟

بوسه ی محکمی به گونم زد و گفت:چه تیپی زدی .....

از اغوشش دراومدم که مروارید در عین ناباوری بغلم کرد.

_سلام اینجا چه خبره؟

_مگه قراره خبری باشه.وای تیام چه قدر خانوم شدی.

_سرت خورده به جایی دختر

کنار مروارید عمو و زن عمو پری بود که با اونها هم سلام و احوال پرسی مختصری کردم و بعدش عمه.چنان منو به خودش فشار داد که نزدیک بود جیغ بکشم.

_سلام عمه چیکار میکنی؟

_برادر زادمو بغل میکنم مگه چیه....تیام کلی حرف ندونسته دارم باید برات بزنم.

پس قضیه حرف های فرهاد بود.حرف های مشکوک مامان و بابا.حرف های الان عزیز و مروارید و عمه خیلی عجیب بود...وای خدایا نجاتم بده من تن به این ازدواج زوری نمیدم.

_اقا فرزاد کو؟

_هیچی کلینیک کار داشت موند....این روزا سرش خیلی شلوغه.

_اوهوم

مهدی رو ندیدم که با کنایه گفت:سلام خانم خانما.

چرخیدم طرفش

_سلام ببخشید ندیدمت.

_معلومه چشاتون کجا میچرخه.

چی میگفت من که هنوز جایی رو نگاه نکرده بودم.

کمی نزدیکش شدم.

_کجا رو نگاه میکنم؟

_نمیدونم والا.

_مهدی؟!

_اینطوری نگو مهدی مثل این بچه دبستانی ها...شنیدم داری عروس میشی.

پوزخند زدم و گفتم:قبل اینکه به خودم بگن!!!!!!حالا این داماد خوشبخت کیه؟

_قبول کردی؟

چی گفتم..با من من گفتم:نه بابا من کجا شوهر کجا من میخوام درس بخونم تا دانشگاه تهرانی ،صنعتی یا همین فردوسی قبول نشم ازدواج نمیکنم.

مهدی سرشو به علامت باشه بابا تکون داد و لبخند زد.

به سمت جمع رفتم هستی یا دیدن من با همون هیکل ریز میزه و قد کوتاهش به سمتم اومد و سریع بغلم کرد.خوشبحال بچه هاش که هیکلشون بهش نرفته.

_سلام دخترم خوبی؟خوشی چه خبرا!

_سلام ممنون.

_بیا پیش خودم.

_نمیزارین با بقیه سلام کنم.

_اخه فرار میکنی.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نه نترسین.

فکر کنم واژه( نترسین) کمی بهش برخورد .به سمت بقیه رفتیم و سلام واحوال پرسی.وقتی نشستیم .همهمه ها رفت بالا از صدای همهمه خوشم میومد از سکوت بیزار بودم از جیغ زدن خوشم میومد.

مروارید با دست بهم اشاره کرد که برم پیشش منم زودی از کنار هستی بلند شدم و رفتم پیشش تو اشپزخونه.

_بله؟

_تیام میخوام یک چیز خیلی مهم بهت بگم شک زده نشی به کسی هم نگی.

_باشه.

بایکی از دستاش بازومو گرفت و گقت:الان اقای کوروش میخواد درباره ازواج صحبت کنه.

با این حرف صدای کوروش پیچید تو گوشم:همه ساکت یک لحظه و نگاهش روی من که گوشه سالن ایستاده بودم خورد.

دوباره رفتم سرجام کنار هستی نشستم.

کوروش:خب ازدواج یک کلمه و کار مقدسه..حتما شنیدید که میگن ازدواج نیمی از دین است.در این اصل مهم باید تو طرف دارای روحیه عالی اخلاق یکی و شرایط دیگه اینا مقدمه ای هست برای یک ازدواج و ما میخوایم در این امر نیک شریک باشیم همین .

با بهت نگاهش میکردم تنها کسی که فشارش افتاده و رنگش پریده من نبودم پریسا ،پارسا و امیر هم بودند و تنها کسی که میدونست شاید من بودم.

توحال و هوای خودم بودم که پریسا ناگهانی بلند شد.همهمه ها شروع شد.پریسا یک دسته مو جلو انداخت .چون تو خونه چیزی سرش نمیکرد و معمولا بلوز و شلوار یا تونیک و شلوار با ناز به سمت پارسا رفت و روی صندلی کنارش نشست.با صدای هوی هوی کسی به خودم اومدم..چرخیدم به سمت صدا.

 

 

 

 

 

۱ نظر 08 Aban 98 ، 15:39
راحله نباتی